تبلیغات
دنیای دیوانه ی دیوانه - مطالب خنگ ها

فقط یک ماهی قرمز مرده...

1391/12/30 14:32نویسنده : Agostino Di Bartolomei

ارسال شده در: خنگ ها ،
 

سالها میاد و میره و تا حالا فکر کنم دو دهه ای گذشته. من همیشه از خودم می پرسم که واقعا این چیزی که همه ازش صحبت میکنن چیه. این لعنتی چیه. چیزی که همه تظاهر میکنن که میفهمنش، حس میکنن یا حتی ازش لذت میبرن. با این حال من این قدر شجاعت دارم که بگم درکش نمیکنم. حداقل این قدر جرات دارم که بگم متوجه نمیشم اونا ادعای درک چه چیزی رو دارن. واقعا چیه؟ این عیدی که همه ازش صحبت میکنن چیه. همون چیزی که شاید من هم لحظاتی ادعای درکش رو داشتم چیه؟

آیا این عید همون روزهایی نیست که خیلی ها به بهانه اش از زیر خیلی کارها در میرن؟

آیا عید روزهایی هست که در بازار بیشتر سر مردم کلاه گذاشته میشه؟

آیا عید روزهایی که والدین بچه های کوچک مجبور میشن بیشتر دروغ بگن و سرخ بشن؟

آیا عید همون چیزی نیست که چند هفته قبلش حقوق بگیرها هزار با حسابشون رو چک میکنن؟

آیا عید همون روزایی نیست که چشم هایی بیشتری به ویترین مغازه ها زل میزنه و حسرت میخوره؟

آیا این عیدی که ازش صحبت میشه همون چیزی نیست که عده ای میخوان داخلش خوشحال باشن اما در نهایت مقداری اعصاب خرد شده نصیبشون میشه؟

آیا به نظرت عید همون روزایی نیست که یک عده دیگه قصد دارن خودشون رو گول بزنن؟

آیا این عیدی که ازش میگیم همون لحظاتی نیست که بعضی ها دیگران رو دست میندازن و سوژه پیدا میکنن؟

آیا عید همون روزهایی نیست که مثل خیلی روزهای دیگه میاد و میره و کسی هم چیزی ازش نمیفهمه؟

اما من بهت میگم چی داخل کله ام داره رژه میره. بزار بهت بگم. اگر بخوای خوشحال باشی نیازی به 10، 20 یا 30 روز نداری. حتی چند ثانیه هم برای خوشحال بودن کافیه. خوشبختی شاید یک لحظه باشه. چیزی که عین یک داغ روی قلب باقی میمونه.

از من بپرسی عید چیه بهت میگم عید همون ماهی قرمز مرده ای هست که 5 روز قبل دیدمش جلوی در خونه همسایه داشت خوراک مورچه ها میشد و حتی رنگ این عید رو هم ندیده بود.

آره فقط یک ماهی مرده...


آخرین ویرایش: - -

 

حس آشغالی

1391/12/5 19:47نویسنده : Agostino Di Bartolomei

ارسال شده در: خنگ ها ،
 

در این روزهای آشغالی

در این فضای آشغالی

با هوایی آشغالی

حسی آشغالی دارم

 

درست مثل یک تیکه آشغال

زل می زنم به دیوار

به مردمی که رد می شن

به گربه ای که روی دیوار می رقصه

و کاملا حسی آشغالی دارم

 

درست مثل یک تیکه آشغال

گوش میدم به صداهای اطرافم

به زوزه ها و عرعرهایی که همه جا می پیچه

و کاملا حسی آشغالی دارم

 

یک زندگی آشغالی

برای یک موجود آشغالی

و وسط این آشغال بازی

درست مثل یک تیکه آشغال

لذت می برم از این حس آشغالی


آخرین ویرایش: - -

 

اون سیگار لعنتی...

1391/11/14 23:30نویسنده : Agostino Di Bartolomei

ارسال شده در: بتبال ، خنگ ها ،
 

به خاطر این نیست که زندگی این قدر بد شده. بی پولی و بدون هیچ گونه خوشی. هر روز یک بدبختی تازه. خودم که داغون هستم. دلم رو به چی خوش کنم. این مشکلاتی که هر روز با 24 ساعته باهاشون می جنگم. فکر و خیال هایی که اعصاب رو نابود میکنن. نه جدا این شرایط قابل تحمله؟ هر روز یک دردسر تازه. شدم کوه غصه. برای اون گربه های بدبختی هم که میرن اتاق گاز غصه می خورم، چه برسه به اون آدمای بخت برگشته ای که هر روز می سوزن، زجر میکشن. اما امشب به طرز عجیبی داغون شدم. شاید فردا صبح از خواب بیدار بشم و همه چی از یادم رفته باشه اما نمیدونم، انگاری یک تکه از گوشت بدنم کنده شده. یک ناراحتی در من ایجاد شده که در وصفش ناتوانم. میخوام گریه کنم اما میدونم که فایده ای نداره.

فکر می کنم امشب فقط برای خودم ناراحتم. به چیز دیگه ای فکر نمی کنم. احتمالا از نظر خیلی ها مسخره میاد. همون آشغال قدیمی که تحویلت میدن. طرف میلیونی پول میگیره به تو چه ربطی داره؟ اما جواب من روشنه: شماها درک نمی کنید. اون این کارو برای پول نمی کرد. اون یک معلمه. از نظر امثال شما شاید کشته شدن مردم در افغانستان هم ربطی به ما نداشته باشه.

زمن کارشو برای پول انجام نمی داد. روزی که عاشق فوتبالش شدم دنبال فلسفه و نتیجه گیری و اراجیفی که شما و بقیه ردیف میکنن نبودم. گور پدر اون جام های حلبی که با سوت های داور می برید و قهرمانی هایی که با دوپینگ بهشون افتخار می کنید. او آدم منحصر  به فردی بود که می خواست کار ناتمومش رو به قول خودش تموم کنه. خوششون بیاد یا نیاد فهمیدن زمنلندیا کار هر کسی نیست. چقدر خام هستن بعضی افراد. اینکه به معلم ابدی توتی چیزهایی می بندن که خودشون هم نمی فهمن. اما اینا فقط حرف میزنن، فکر می کنن همه چیز رو بلدن و فقط دهنشون رو باز میکنن و براشون سخته که ساکت باشن، چیزی یاد بگیرن و فکر کنن. مهم نیست. زمن اگر بمیره هم زمنلندیا زنده است. همین جا در این ذهن، در این قلب. وقتی که برای انسانی که کیلومترها دورتر از تو زندگی می کنه احساسی قوی داری حتما باید چیز ویژه ای در اون باشه. اون برای من چیزی فراتر از مربیه. سالهاست که مثل یک احساس شده، یک احساس قوی.

این مرد قربانی شد، خیلی راحت. وقتی دوستم میگه از سیاست متنفرم، منم میگم متنفرم اما عین آلودگی هوا سیاست هم الان در همه جا هست و خواهد بود. در مدیرانی که فقط بلدن امید الکی بدن. راست میگن که بدترین نومیدی وقتی رخ میده که امید الکی به دیگران بدی. اونا چیزی رو به خورد هواداران تیمشون میدن که خودشون هم بهش ایمان ندارن. افرادی که برای حفظ صندلیشون دیگران رو مقصر دونستن، اما همشون برن به جهنم. دروغگوهایی که فقط حرف میزنن...

احساس بدی دارم. ساعاتی پر از درد و ناامیدی. گریه خاموشی که بند نمیاد و من برای خودم ناراحتم. استاد رفته و دوباره باید چشم انتظارش بود که یک روزی برگرده. استادِ توتی. تنها بازیکنی که حاضر استخونهاش رو برای تیم بشکنه. کسی که وقتی تیم می بازه میخواد دو دستی بزنه بر سر خودش، گریه کنه و حتی اگر خودشون رو هم بکشن نمیتونن اسم استادش رو مخفی کنن. استادی که حالا رفته. کسی که با این سیستم می جنگید و مثل بعضی ها کنار زمین عربده کشی نمی کرد تا داور رو تحت تاثیر قرار بده. عین یک مرد حرفاش رو رک می زد. جامعه ی امروزه دیگه. فریب و ریا مشتری داره و اگر حرفت رو بزنی بهت میگن بد و احمق. استاد رفته و فقط باید با امید به بازگشتش ادامه بدم. انگار تبعید شدم به جایی. عجب وضعیت بدی دارم.

او به سیگارش عادت کرده و من به او. لعنت به اون سیگار لعنتی...


آخرین ویرایش: 1393/11/15 01:51

 

از برتون تا پیرلو : دنیا به آخر نرسیده

1391/10/19 15:44نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 

برخی معتقدند که دنیا به آخر رسیده، فوتبال تمام شده، یک افتضاح رقم خورده، یک فاجعه، یک بی عدالتی دیگر، نابودی تلاش دیگران و از این قبیل جملات و تفکراتی که معمولا بعد از اهدای یک جایزه ممکن است به ذهن هر کسی خطور کند. اما واقعا چه اهمیتی دارد؟

نمی دانم آیا کسی این اطراف اسم ریچارد برتون را به خاطر می آورد یا نه. همان بازیگر ولزی معروف، نابغه ای با چشمان نافذ، کسی به سختی می توان او را درک کرد، فردی با شخصیت پیچیده و البته با توانایی بی نظیر و شگفت آوری که برابر دوربین و روی صحنه تئاتر داشت. این اعجوبه وصف نشدنی هرگز به جایزه اسکار نرسید. هفت بار نامزدی اما هیچ. آیا مهم است؟ پیتر اوتول هم فقط هشت بار نامزد شده. آلبرت فینی هم ندارد، کسی که برخی او را بهترین بازیگر تاریخ سینما می دانند. می توان همین اسم ردیف کرد، همین طوری حرص خورد و داغ کرد اما حقیقت این است که آنها به جایزه نیازی ندارند. آنها پیش از این جاودانه شده اند. بعید است ذهن چنین نوابغی گرفتار کسب یک جایزه باشد. همان طور که مارلون براندو و جورج سی اسکات اصلا برای گرفتن اسکارشان به خود زحمت ندادند به مراسم بروند چون لمس کردن یک تکه فلز برایشان مهم نبود.

همین چند ماه قبل که مو یان نوبل ادبیات را گرفت همه از شرق و غرب فریاد زدند که این نویسنده دولتی، کسی که از همکارانش حمایت نمی کند مستحق این جایزه نیست، ولی کسی نگفت که این جایزه چیزی را عوض نخواهد کرد. مو یان همان کسی که بوده باقی می ماند. اخیرا هم مشخص شده که جایزه نوبل از سر ناچاری به جان اشتاین بک اهدا شده، چون نامزد شاخص دیگری در آن زمان نبوده است. با این حال چیزی که قطعی این است که یک نویسنده بزرگ در زمان حرکت دادن قلمش به فکر نوبل نیست.

و دیشب لیونل مسی برای چهارمین سال متوالی توپ طلا را برد. شاید بیش از اینها هم در انتظار او باشد. تصور کردن پنج، شش، هفت یا هشت توپ طلا هم در شرایط فعلی برای او کار سختی نیست. در طول تاریخ بازیکنان زیادی در دنیای فوتبال بوده اند که لیاقت کسب این جایزه را داشته اند اما هرگز آن را لمس نکرده اند. با این حال آنها در طول تاریخ ماندگار شده اند. چهره هایی چون مالدینی یا گابریل باتیستوتا در فکر توپ طلا نبوده اند. آنها در اندیشه مفهوم بزرگتری بوده اند، شاید جاودانگی، چیزی که به آن دست پیدا کرده اند. با توپ طلا یا بدون آن پیرلو به فوتبالش ادامه می دهد، و حتی بهتر هم بازی می کند.

توپ طلا یا اسکار یا نوبل. اینها همیشه جایزه می مانند. اما در آخر فوتبال دویدن چند کودک به دنبال یک توپ پلاستیکی در زمین خاکی است...


آخرین ویرایش: 1391/10/19 15:34

 

یوونتوس اول شد، برای من آمبولانس خبر کنید

1391/09/16 01:40نویسنده : Agostino Di Bartolomei

ارسال شده در: بتبال ، خنگ ها ،
 

این قدر مردیم و زنده شدیم تا بالاخره یوونتوس تنها نماینده ایتالیایی این فصل شد که به عنوان تیم اول گروهش به مرحله بعدی جام باشگاه های اروپا رسید. از یک طرف گدابازی های بپه ماروتا پوست ما رو کند و از یک حبس شیشه ای کنته. حالا نمی شد این محرومیت مربی یووه رو برای اروپا لحاظ نکنن؟ نمی شد ماروتا این همه پول در میاره یک بار برای اولین بار در عمرش بره 50 میلیون خرج کنه و یک بازیکن مثل کاوانی بخره؟ چرا این قدر این گزارشگر بازی تاکید می کرد که دارن به نفع یووه میگیرن؟ چرا این قدر راجع به تبانی حرف میزد؟ مردم تیم کشورشون داخل لیگ قهرمانان شیش تا شیش تا گل میزنه به تیم درپیت و بعد تیم مظلوم آژاکس حذف میشه اظهار نظر هم نمیکنن این کنار ما نشسته داره هی تلاش می کنه یک چیزی از هیچ چیز بسازه. این تلویزیون هم که برای اینکه زیر نویس های خارجی رو پنهان کنه هی خبر زلزله رو زیرنویس میکنه. انگار مغز ما عین اطلاعات گزارشگر بازی در مورد فوتبال نم کشیده. نه جدا تو اینو به من بگو ویدالی که این فصل 9 گل زده و فصل قبل هم دیگه کار نکرده باقی نگذاشت رو میگه فراز و نشیب داره! یعنی چی؟! پس چرا این فراز و نشیبی رو رئال مادرید میخواست؟ نکنه میخواست برای بلیت فروشی برنابئو؟

از طرف دیگه هم در اقدامی بی وقفه تلاش میکرد برای یووه حریف جور کنه. وای نخوره به رئال-همون تیمه که در این چند سال هی به یووه باخته- وای نخوره به آرسنال، کم مونده بود بگه وای نخوره به تیم نونهالان بارسلونا! خب بالاخره میخوره به یک کسی و حذفش میکنه میره دور بعد این قدر انرژیت رو هدر نده.

این میختاریان هم شاخ شده. یک گل زده بود به ایتالیا میخواست به یووه هم گل بزنه، اما این بار بونوچی و بارزالی جا خالی دیدن رو جایز ندیدن و صاف سرجاشون میخ شدن. به نظرم کلینی هم یک جورایی با من ارتباط ذهنی داره. دلیلش هم اینه که هر وقت موقع بازیهای حساس یووه میشه من میگم جون مادرت پشت محوطه خطا نکن، و جورجو هم از وسط زمین مسابقه میگه باشه به همین خیال باش و همون جایی که نباید خطا کنه میکنه تا چشم منو در بیاره، البته خوشبختانه بازی بعدی نیست که بخواد این بلا رو سر بوفون بیاره.

در نهایت یکی نیست بگه حالا تو چرا این قدر حرص میزنی یووه که رفت دور بعدی. حرص نیست، الان یکی دیگه باید آمبولانس رو خبر کنه، زیر این پتو، چسبیده به هیتر و بخاری، شاید آمبولانس نیاز نباشه، در اصل ماشین آتش نشانی بخوام!

راستی کسی دید کنته بعد از گل چطور صلیب می کشید؟ به نظرم هر روز میره کلیسا، با اون نیاز و تسبیحی که به دستش بسته. کلا آدم خوبیه، حالا مردم هر چی میگن بزار بگن ولی خیلی جالبه بازیکن که باشی وسط سرت خالی شده باشه، مربی که بشی مدل مو بزنی!


آخرین ویرایش: - -

 

پسر بچه‌ای که 38 ساله شد

1391/08/19 21:36نویسنده : Agostino Di Bartolomei

ارسال شده در: خنگ ها ،
 

اون پسر بچه ای که برای رفتنش گریه کردیم حالا 38 ساله شده. انگار همین دیروز بود که میگفتی ستاره تیم رقیبه، بیشترین گل رو همین پسره به تیم ما زده، همش روی اعصابه، اما در برابر این بچه چی میشه گفت؟ این قدر هنر و مهارت داشت که سر ما رو خم کرد. الکس فقط یک بازیکن فوتبال نبود. روزی که در باری رفت داخل زمین میدونست که دیگه باباش نیست که بازیش رو تماشا کنه اما انگار آله یک تابلوی تلخ کشید. روزهای سخت و تلخ کم نداشت. روزی که مصدومیت امانش رو برید و باعث شد از فوتبال کنار بره و همه یادشون رفت که یک یوونتوسه و یک شماره 10. بیانکونری بدون شماره دهش حتی نتونست سهمیه لیگ قهرمانان رو بگیره. یک روزهایی بود که دیگه میگفتن این پسره ارزش این دستمزد رو نداره. روزی بود که رائول و ژاردل رکوردش رو در لیگ قهرمانان شکوندن. خیلی بد بود. اما اون پسر بچه برگشت. با تیمش دوباره برگشت اون بالا-و البته روی اعصاب رقبا!- اما مگه میشه از الساندرو بدت بیاد، از بازیکنی که حتی در زمین اخم هم نمیکنه. چقدر خوش شانس بودن بازیکن هایی که کنارش یا مقابلش بازی کردن. حداقل من این قدر خوش شانس بودم که بازیش رو ببینم.

اما شاید الساندرو علاقه زیادی به درام های تلخ داره، چون آخرش به تلخی ایتالیا رو ترک کرد. انگار پسر بچه جای کسی رو تنگ کرده بود. عذرش رو خواستن و یادشون رفت که اون هم سهمی داشت. اما همه میدونن که پول برای چه کسی مهم نیست. نقاش کوچک تورین چند صد تابلو برای بانوی پیر کشید، تابلوهایی که قیمت ندارن.

ولی مهم نیست. میگن حالا 38 ساله شده. بعضی ها در این سن بابابزرگ میشن اما الساندرو هنوز هم پسر بچه ی بیست سال پیشه. همون بازیکنی که توپ رو گوشه محوطه میگرفت و کار رو تموم میکرد و ضربه آزادهاش نظیر نداشت. و همون کسی که نمیشه تابلوهاش رو کپی کرد.

و هنرمندی هرگز پیر نمیشه...


آخرین ویرایش: 1391/08/20 00:18

 

به یاد بیل کوپر

1391/08/15 19:24نویسنده : Agostino Di Bartolomei

ارسال شده در: ایلومناتا! ، خنگ ها ،
 

و امروز پنجم نوامبره، روزی که یک جایی در این دنیای پهناور بالاخره مردی تنها از پا در اومد اما او هرگز تسلیم نشد.

پنجم نوامبر سال 2001 ویلیام میلتون کوپر در خانه اش به ضرب گلوله کشته شد و بعد از سه دهه افشاگری سرانجام به پایان کارش برسه.

برخی میگن کوپر یک آدم متقلب بود که با صحبت بر علیه دولت آمریکا و پیش کشیدن بحث UFOها، دولت مخفی، قدرت صهیونیست ها می خواست برای خودش پولی دست و پا کنه اما آیا این افراد از خودشون می پرسن چرا مردی که یک زندگی عادی در نیروی دریایی ایالات متحده داره ناگهان باید استعفا بده و چنین صحبت هایی رو مطرح کنه؟

بیل کوپر سالها در تنهایی زندگی کرد چون معتقد بود حضور او در کنار خانواده اش ممکنه برای فرزند و همسرش خطرناک باشه. او سالها در یک ایستگاه رادیویی کوچک حرفاش رو زد و سخنرانی های متعددی انجام داد اما این روزها کسی نه اسمی از او می بره و نه حرفاش رو منعکس می کنن. شاید بشه گفت در جامعه تئوری توطئه کوپر کسی است که کمترین توجه معطوفش شده. دروغگوترین افراد در حال حاضر تجهیزات و امکاناتی پیشرفته دارن اما زندگی بیل به سختی سپری می شد. سرانجام مردی که از وقوع یازده سپتامبر می گفت کمی بعد از این حادثه شوم به قتل رسید. و درست مثل فیلم جاده آرلینگتون(محصول سال 1999) هیچ اتفاق خاصی رخ نداد و همه مردم همه چیز رو به سادگی قبول کردند. و حتی بعد از مرگ کوپر عده ای تلاش کردند تا او را به تروریست های گره بزنن.

اما بیل کوپر حرفاش رو زد و خودش میدونست داره چه راحتی رو طی میکنه. او دو هفته قبل از مرگش در یک سخنرانی گفته بود که حرفاش عواقب بدی براش خواهد داشت و همین طور هم شد. درست مثل کندی که بعد از گفتن حرفهایی که نباید بیان می کرد حذف شد.

بزار هر چقدر دلشون میخواد بگن شیاد و دروغگو بود و هر چقدر میخوان اطلاعات غلط به مردم بدن. فقط به اطراف نگاه کن و ببین روزانه چه دروغ های بزرگی پخش میشه.

کاملا مشخصه دروغگوها کجا هستند. دروغگوها همان افرادی هستند که جنگ و بدبختی ایجاد می کنن و پنهانی برای ایجاد فقر و نادانی نقشه میریزن.

 

"خوشتان بیاید یا نیاید، همه چیز دارد تغییر می کند. حاصلش هم می تواند شگفت انگیزترین تجربه بشری در طول تاریخ یا وحشتناک ترین اسارتی باشد که قادر به تصور آن هستید. یا فعال باشید یا کنار بروید. آینده در دستان شماست."

میلتون ویلیام کوپر(2001-1943)


آخرین ویرایش: 1391/08/24 23:02

 

صدای کلاغ

1391/08/12 05:29نویسنده : Agostino Di Bartolomei

ارسال شده در: خنگ ها ،
 

چرا در این لحظه از صبح صدای کلاغی به گوشم خورد؟ تا حالا این اتفاق برام نیافتاده بود. در حالی که هوا تاریکه تاریکه صدای کلاغ به نظرم بی مورد میرسه. اون باید با اومدن خورشید صدا کنه. چرا باید در این موقع تاریکی کسی رو صدا بزنه. یعنی دنبال چه چیزی می گشته. شاید احساس تنهایی میکرده و به دنبال هم صحبتی بوده. شاید مشکلی داشته. شاید داشته از اینجا عبور میکرده و می خواسته این موضوع رو به کسی بفهمونه. اما هر چی که بوده به خاطر یک دلیلی دهانش رو باز کرده. لعنت به تو. بیا پایین و این موضوع رو برام روشن کن. اما خودم هم نمی دونم چرا باید دلیلش رو برام روشن کنه. شاید دلش خواسته دهنش رو باز کنه. نکنه تو موجود حقیر بیچاره می خوای بگی کلاغ هم برای باز کردن دهنش باید ازت اجازه بگیره؟

اما گذشته از اینها الان صبحه؟


آخرین ویرایش: - -

 

صورت

1391/08/2 02:42نویسنده : Agostino Di Bartolomei

ارسال شده در: خنگ ها ،
 

نمیدونم چرا بعضی اوقات یه دفعه همه چیز سریع میشه. بعد یهو همه چیز کند میشه. میری بالا، با سرعت به زمین کوبیده میشه. نگو که این اراجیف رو بریز دور پسر. اما نمیدونم باید بهت بگم پسر؟ این کلمه درسته؟ من حتی تعریف درست و صحیحی این کلمات رو گم کردم. برای هر ثانیه اقیانوسی از اشک داری، انگار میخوای تمام بدبختی های این دنیا رو به دوش بکشی و هنوز هم نمیدونی چرا. حتی عابری که از کنارت رد میشه. شاید حتی برای اون هم تاسف بخوری. برای گنجشکی که به دنبال تکه نانی میگرده هم تاسف میخوری. از پیر شدن آدم های اطرافت، مردن انسان ها، ریختن برگ درخت ها، احمق بودن، بیچارگی و هر چیزی که فکرش رو بکنی ناراحتی و حسرت از سر و کولت بالا میره. تو چی هستی؟ من حتی نمیتونم نگاه درستی به تو داشته باشم. واقعا تو چه کسی هستی؟ من هنوز نمی دونم که آیا تو رو میشناسم. من حتی نمیتونم حرفات رو بفهمم. دیگران؟ اونا فقط به لبخند روی لبهات و تفسیر غلطی که از حرفات دارن بسنده میکنن. یادشون نمیاد اونی که بیشتر از بقیه میخنده غم بیشتری هم داره و تو...

در این همه سال حتی یک نفر ندیدم که درست بفهمه چی میگی، حتی خود من که اینجا هستم و نمیدونم دلم میخواد آزاد بشم یا همین جا بمونم اما من شکایتی ندارم. اما شاید روزی که تو رو درک کنم دیر باشه. شاید فرصتم تموم شده باشه. شاید تو بخوای منو آزاد کنی. اون وقت کجا برم؟ من که هنوز نتونستم تو رو درک کنم کجا باید برم. نکنه میگی باید این دنیا رو ترک کنم. به نظرت این آسونه؟ نگو که عین قدم زدن زیر بارون میمونه. روزانه میلیون ها نفر میگن عاشق شدن، بعد افسرده میشن و باقی ماجرا. خودت این داستانها رو بلدی. اما در مورد فهمیدن چی؟ اونا به فکر غرق شدن در هم دیگه هستن؟ شک دارم. چون اگر چنین قابلیتی داشتن هرگز همدیگه رو رها نمیکردن. شاید من انتظار زیادی ازت دارم. من اینجا هستم در وجود تو اما چیزی بیشتری از این میخام. میخام درک کنم که تو واقعا چه شکلی هستی. اما وقتی دیگه اینجا نباشم فایده ای داره؟

میترسم که دیگه حس شدنی نباشه.


آخرین ویرایش: - -

 

یکی میاد؟لطفا!

1391/07/18 03:46نویسنده : Agostino Di Bartolomei

ارسال شده در: خنگ ها ،
 

آیا کسی میاد؟ کسی میاد منو از این جای تاریک و سرد نجات بده؟ چیه چه مرگمه؟ این همه علامت سوالی که داشتم حالا بیشتر شده و بایستی تاوان بدم؟ برای چی؟ برخی اوقات فکر می کنم حقمه و بایستی تاوان بدم. مثلا ببین یک کسی رو می بینم. یک ماشین گرونقیمت داره، یک خونه بزرگ، بسیار شیک پوشه، خوش قیافه است، موقعیت خوبی داره، با خودم میگم حتما لیاقتش رو داره، یعنی تو میخوای به من بگی نداره؟ با این حساب من جام همین جاست و باید بپوسم. این ذهن دیگه کشش نداره. دیگه توان جابه جایی این افکار سخت شده. دیگه طاقت این همه درموندگی خیلی سخته. اینکه مجبور باشه ساعت ها با افکار مختلف کلنجار بره براش سخته. شاید کسی بیاد. شاید کسی باید دری رو بازی کنه. گریه نکن چون فایده ای نداره. مثل گذشته های دور، اصلا چرا دور، همین نزدیک. بدبختی اینجاست می فهمم خودم می فهمم چی میگم و کسی نیست که حرفام رو گوش بده. قبلا وقتی میخواستم به خواب برم یادم می افتاد گریه کنم اما الان دیگه موقع بیداری هم به یادشون می افتم و باید اشک بریزم. اینکه چقدر موجود حقیری هستم باعث گریه ام میشه. اینکه چقدر ناتوان هستم. و این موجود ناتوانی که به فکر کمک به دیگرانه حتی نمیتونه خودش رو نجات بده. شاید کسی بیاد. اما نه برای نجات دادن شاید برای درک کردن این رنج. یکی میاد؟ لطفا...


آخرین ویرایش: - -

 

تعداد کل صفحات ( 13 ) ... 2 3 4 5 6 7 8 ...