تبلیغات
دنیای دیوانه ی دیوانه - مطالب خنگ ها

سلام به فوتبال!

1391/03/16 01:35نویسنده : Agostino Di Bartolomei

ارسال شده در: بتبال ، خنگ ها ،
 

تا حالا که بتبال می دیدم. البته منظورم این نیست که اسپالتی، رانیری، مونتلا و انریکه، کاپلو یا ماتزونه آدم های درستی نبودن اما هیچ کس به دنبال عوض کردن جو نبود. اما این یکی. همینی که اخیرا دوباره برگشته. من که عاشق چیزهای قدیمی و سنتی هستم. یک جنگ همیشگی اینجاست بین این روح و جسم من. روزهایی که همه دارن خودشون رو برای خواننده هایی که از نظرم تهوع آور هستن میکشن اینجا دارم با GAZEBO زمان رو سپری می کنم و در دنیای خودم هستم. این زمن هم یک همچین چیزیه. احساس میکنم که یک چیز قدیمیه. شاید هر چیزی قدیمیش بهتره ها؟ یک روزگاری که بود که زمن کاروخونه تولید بازیکن زده بود. بعضی قسمت های عشق ما رو هم در کاروخونه اون مونتاژ کردن. توتی رو میگم چرا نمیگیری؟

اما فقط فوتبال تهاجمی نیست که این زمن رو عین یک فیلم سیاه بر سر من میکوبه. عین فیلم های دیوید لینچ میمونه. شاید از نظر خیلی ها ساده و مسخره بیاد اما یک کسی روی صندلی دیگه با دیدن هنرش گیج و مبهوت بشه. خب خاصیتش همینه. توصیفش یکم سخته، مثل یک قطعه با ارزش میمونه، چیزی که نایابه. اون دود غلیظ سیگار کنار زمین، کسی به من بگه اینا نمیخوان زمن رو به خاطر آلودگی هوا محروم کنن!

این وسط زدنک کلی تناقض جورواجور هم برام درست میکنه. یعنی هم باید با یوونتوس بجنگم و هم اینکه طرفدار تیم خودم باشم. نکنه زمن هم مثل بعضی ها فکر میکنه مثل دهه هشتاد هنوز کالچو روی دست جالوروسی و بیانکونری میچرخه؟ میتونم از دیدن ایتالیایی های یوونتوس لذت ببرم و البته زدنک یک ایتالیایی تمام عیاره.اگه نیست پس بعد از این همه سال اینجا چیکار میکنه؟ چرا تمام عمرش رو در اینجا سپری کرده. این مرزها و خط هایی که کشیدن ربطی به عشق و علاقه نداره. البته نیازی نداشت که برای داغ کردن سری آ حتما به لیگ خودش برگرده. همون روزهایی هم که در سری ث بود و فوجا من دنبال کارش بودم. زمانی که همه حواسشون جای دیگه ای بود من حواسم بود تیمش چند تا گل میزنه. مهم نیست که چند تا میخوره. باید بببینی چه بلایی سر دروازه حریف میاره. این دیگه بتبال نیست. باید بشینی و فوتبالش رو ببینی. گاهی اوقات فکر میکنم با این سیگارش فکر میکنه داره در رده های پایه مربیگری میکنه. خوبیش به همینه. اگه میخوای فوتبال بیبینی باید بری داخل کوچه و بازی دو تا بچه رو ببینی که دنبال یک توپ پلاستیکی میدون و از سر و کول هم بالا میرن. یک زمانی از خودت میپرسی میشه جام ها رو نبرد و باقی موند، جواب بله یا خیر نیست و همون کلمه "زمن" کافیه.

یک قطعه قدیمیه دیگه اومده. احساس میکنم این شانس رو دارم تا یه جورایی بفهمم زمانی که مردم در دهه هشتاد بازیهای رم رو زنده میدنن چه حالی داشتن. شاید دفعه قبلی شانس دیدن بازیهای تیمش در رم رو نداشتم اما این دفعه تمام دنیا هم نمیتونه حتی یک دقیقه اش رو از من بگیره، و هر طرفدار فوتبالی، مهم نیست طرفدار چه تیمی، اگه فوتبال خالص میخواد باید تیم زمن رو تماشا کنه. فوتبال بارسلونا و بقیه رو فراموش کن. اگه قصد داری ببینی که یک تیم با تفکر یک مربی پایه در لیگ چه میکنه تیم زمن رو تماشا کن. همه میخوان یکی بیاد که گنجه اتاقش پر از جام باشه ولی یکی نیست بگه این جام حلبی ها رو بزار کنار. ببین چه تصویری برات میسازه. یک شاهکار. من که یادم نمیره، اگه شما یادتون میره باید روغن ماهی بخوری شاید جواب بگیری!

یادت نیست آخرین بار در سری آ با جوجه های لچه چکار میکرد؟ این دفعه حمله شدیدتره. دارم به رویای جانشین توتی فکر میکنم. یعنی چیچیرتی میتونه زیر دست زمن همونی بشه که باید بشه؟ اما مگه فقط همین یکی شانس بزرگ شدن رو داره. الان هیچ کس نمیدونه که چند تا جوجه شروع کردن به رویاپردازی.

و این بازی دوباره شروع شده. کل کل کردن کنار زمین. کنفرانس های مطبوعاتی داغ. پاقدمش هم مبارک بوده. هنوز نیومده یک پرونده رسوایی جدید داریم و باید هزاران خط راجع بهش بنویسیم. شاید یکی کسی مثل ساکی در پارما ترمز خودش رو کشید و کنار رفت اما این یکی هنوز مونده و داره تلاش میکنه. البته این شاید ایستگاه آخرش باشه و خودش هم اینو میدونه اما این قدر کارهای عجیب میکنه که تا چند دهه دیگه اسمش در ذهن هواداراهای واقعی کالچو بمونه. مهم هم نیست که دشمنش باشی یا دوست، چون اسمش به یک دلیلی در ذهنت حک میشه.

حالا دیگه وقت سلام کردن به فوتباله. میشه فعلا بتبال رو فراموش کرد...


آخرین ویرایش: 1391/11/10 00:45

 

چه خبره؟

1391/03/12 09:19نویسنده : Agostino Di Bartolomei

ارسال شده در: خنگ ها ،
 

آیا اتفاقی در حال افتادنه؟ یعنی دنیا داره تغییر میکنه؟ البته که دنیا همیشه مشغول تغییره، اما منظور من تغییرات عمده و بزرگه. اینکه یک نفر در روز روشن به هم نوع خودش حمله میکنه و صورتش رو میجووه و گوشتش رو گاز میزنه عادی نیست، اونم در جامعه ای که ادعای بزرگترین و بهترین بودن رو داره. یک جای دیگه ی جهان معلوم نیست چرا بچه ها رو قتل عام میکنن و هیچ کس هم مسئولیت رو بر عهده نمیگیره و کاری نمیکنه. هر کسی میخواد حرف خودش رو داخل کله ات فرو کنه. در یک جامعه دیگه که ادعا فرهنگ داره یک نفر همنوع خودش رو قطعه قطعه میکنه و برای دیگران پست میکنه!

یک جای جهان زندانی ها دارن از گشنگی هلاک میشن، جای دیگه مجرمین دارن در هتل زندگی میکنن. جایی از جهان مردم دارن خودشون رو به آتیش میکشن تا آزادیشون رو بدست بیارن، زنده زنده میسوزن تا آزاد باشن. کمی اون طرف تر یک مشت قاتل جسد آدم های بیگناه رو تحویل میدن و بعد هم خبرش رو در همه جای جهان پخش میکنن، و به جنایت خودشون میبالن.

از طرف دیگه چند تا جمع میشن و یک کشور دیگه رو تهدید میکنن. به دنبال ترور مردم هستن ولی کسی نیست که بگه آخه چرا؟

یک کسی ترانه وحشیانه گوش میده و بعد همسر و بچه هاش رو سلاخی میکنه!

البته این دیگه عالم نیست که ما داریم درش زندگی میکنیم، دنیاست. این دنیا داره به کدوم سمت میره. چرا کسی تلاش نمیکنه چیزها رو با همه وجودش ببینه، چرا همه با "یک چشم" به همه چیز نگاه میکنن؟

و هزاران چرای بی جواب دیگه که باید پیداشون کنی تا راحت بشی...

اما آزاد کردن وجود از این دنیا خیلی سخته. انتظار نداشته باش همه این کار رو انجام بدن. همه که مثل هم نیستند. اما تلاش کردن ضرری نداره. میشه از نگاه کردن شروع کرد، همین.

بزار اینو با یک داستان از جبران خلیل جبران تموم کنم.

یک روز سگِ دانایی از کنارِ یک دسته گربه می‌گذشت.

وقتی نزدیک شد و دید که گربه‌ها سخت با خود سرگرم‌اند و اعتنایی به او ندارند، و ایستاد.

آنگاه از میانِ آن دسته یک گربه درشت و عبوس پیش آمد و گفت: «ای برادران دعا کنید؛ هرگاه دعا کردید و باز هم دعا کردید و باز هم دعا کردید و کردید، آنگاه یقین بدانید که بارانِ موش خواهد آمد.»

سگ چون این را شنید در دلِ خود خندید و از آن‌ها روبرگرداند و گفت: «ای گربه‌های کورِ ابله، مگر ننوشته‌اند و مگر من و پدرانم ندانسته‌ایم که آنچه به ازای دعا و ایمان و عبادت می‌بارد موش نیست بلکه استخوان است.»


آخرین ویرایش: 1391/03/12 06:05

 

خاطرات ستاره‌ای

1391/03/1 02:37نویسنده : Agostino Di Bartolomei

ارسال شده در: خنگ ها ،
 

اون میاد، شروع میشه، بالا میریم، نور داره به صورتمون میخوره، فکر نمیکردم بشه نور رو مثل باد لمس کرد، ولی خب چه میشه کرد الان شده و می بینی که هر چیزی امکان داره، حالا دیگه اینجا نیستیم، خیلی دوریم، دور دور و دور از همه کس و همه چیز، کسی نیست که جلو ما رو بگیره، تک و تنها، در این فضای بی نهایت، پوچی نیست، همه فضا پر از نوره، صدای بی مورد به گوش نمیرسه، کسی نیست که همه اش غر بزنه، دیگه خبری از کلمه "اذیت" نیست، سرعتمون زیاده، در کنار هم، هر چیزی که می بینیم رو کاملا حس میکنیم، میدونیم که داریم به چی نگاه می کنیم، حالا از خیلی چیزا دوریم اما به خیلی چیزا هم نزدیکیم، خیلی داره جالب میشه، اینکه یک زمانی فکر میکردی اینجا بده اما وقتی به این طرف میای می بینی که اشتباه میکردی، چطور میشه که چیزها یه دفعه تغییر میکنه، الان می فهمم که خیلی از تغییرات باید سریع باشه نه اینکه کلی طولش بدی تا یک حرکت کوچیک رو انجام بدی چون ممکنه یادت بره، حالا من این بالام و کسی نیست، حتی نمیدونم که آیا خودم من هستم یا نه، معلوم نیست که این کلمه "من" که به کار می برم چیه، شاید به جایی برسم که اینم یک مفهوم دیگه پیدا کنه، کی میدونه، بعد از همه چیز بالاخره یاد گرفتم که هر چیزی مفهومش کاملا متفاوته...

 


آخرین ویرایش: - -

 

قضیه رابین هودی!

1391/02/29 04:52نویسنده : Agostino Di Bartolomei

ارسال شده در: لوله ، خنگ ها ،
 

میگن که، اگر كسی بخواهد اقتصاد یك كشور را اداره كند؛ باید 5 قانون مدیریت اقتصادی را فرا بگیرد:

 

1. شما نمیتوانید با تصویب قانونی كه خوشبختی ثروتمندان رامیگیرد؛ فقرا را به خوشبختی برسانید.

2. برای چیزی كه یك فرد بدون كار كردن دریافت میكند؛ فرد دیگری باید بدون دریافت كردن كار كند.

3. حكومت نمیتواند هیچ چیزی را به كسی بدهد قبل از اینكه از كس دیگری نگرفته باشد.

4. شما نمیتوانید ثروت را با تقسیم كردن آن افزایش بدهید!

5. وقتی نصف  مردم به این ایده میرسند كه نباید كار كنند چون نصف دیگر از آنها حمایت میكنند؛ و نصف دیگر به این ایده میرسند كه نباید كار كنند چون كسی دیگری آنچه را كه آنها برای آن كار كرده اند را میگیرد؛ این زمان؛ زمان آغاز به انتها رسیدن یك ملت است.

 

خب، خیلی چیزا میگن، دلیل نمیشه که فکر کنی راسته. اصلا تو رو چه به این صحبت ها، جوجه!

جنابعالی حواست به جیب خودت باشه، که همین کار رو هم نمیتونی درست انجام بدی، بعد اومدی برای من از اقتصاد کلی صحبت میکنی؟

میگن که میگن، تو چرا تکرار میکنی؟ تو اون وامت رو بگیر حرفم نزن!

.

.

.

.

.

حالا اینو میگم بعد میرم سراغ جیبم ازش نگهبانی میکنم. با توجه به اون پنج مورد بالا یعنی رابین هود قبل از اینکه 30 سال سابقه پیدا کنه بازنشسته میشه؟!

 


آخرین ویرایش: - -

 

هنر توهم زنی!

1391/02/21 05:32نویسنده : Agostino Di Bartolomei

ارسال شده در: خنگ ها ،
 

آره توهم زدن هم هنر میخواد. نمی فهمم چرا فکر میکنی هر چیزی باید کلی شاخ و برگ و دم داشته باشه. مگه چه خبره، خبریه؟ اگه چیزی هست بگو ما هم بدونیم. باور کن زندگی این قدر که فکر میکنی سخت نیست. خیلی ها، خیلی کارها رو انجام میدن و یک آب هم روش نوش جان میکنن و کسی هم قارقار ما رو قبول نمیکنه.

توجه کردی در این دوره زمونه هر جا گندی رو میخوان مثال بزنن از کلاغ ها اسم میارن. خب برید گیر بدید به یک موجود دیگه. مگه بده کله ات مثل کلاغ کار کنه؟ آها این روزا همه فقط سرباز مطیع میخان و کسی دیگه عصا دستش نمیگیره، موافق نیستی؟ خیلی تابلوئه که نیستی!

خب نباش. این زندگی شده همین. همش موافق نیستی. ولی کمی که بهش فکر میکنم می بینم خب موافق نباش، همچین هم بد نیست. البته مراقب باش که یک زمانی نرسه که دیگه با خودت هم موافق نباشی و هی بزنی به سر و کله خودت.

سرتو در نیارم، چه میشه کرد حرف زیاده و چیزی هم که الان ارزونه همین حرفاست؛ کیه که گوش کنه. به هر کسی چیزی میگی، جواب میده ول کن تو هم حال داری...!

میترسم یک وقتی برسه به خودم یک جمله بگم بعد یک دفعه برگردم بگم ول کن بابا حال داری.

بزار داخل همون توهم بمونیم. مگه نمیگی در توهم زندگی میکنم؟ خب بکش کنار. صلاح مملکت خویش رو خودم میدونم.

تو هم برو شاید فهمیدی که توهم زنی هم هنریه. اسم ما رو هم هر چی میخوای بزار حتی کلاغ!

 


آخرین ویرایش: - -

 

افتخاری دیگر...!!؟؟؟

1391/02/19 02:45نویسنده : Agostino Di Bartolomei

ارسال شده در: خنگ ها ، لوله ،
 

الان میخوام چه عکس العملی نشون بدم؟ نظرت چیه؟ مثلا باید خوشحال بشیم. در مورد اپل و سیب درختی و سیب زمینی اینا که قبلا صحبت کردیم.

اینو ببین:

سینا تمدن مدیر عامل بعدی اپل پس از استیو جابز

افتخار دیگری برای سرمایه انسانی ایران زمین. سینا تمدن Sina Tamaddon  مدیر عامل بعدی شرکت اپل را پس از استیو جابز در اختیار خود نهاد.

سینا تمدن قائم مقام مدیر عامل بخش برنامه‌های کاربردی شرکت اپل بود. استیو جابز او را در سال ۱۹۹۷ به شرکت اپل آورد. او متولد سال ۱۳۳۵ در ایران و تحصیل کرده در دانشگاه پردیو آمریکا می‌باشد.

او در سال ۱۹۹۷ به شرکت اپل پیوست و از سال ۱۹۹۴ تا ۱۹۹۶ او معاون مدیرعامل در شرکت دیگر استیوجابز یعنی نکست (NeXT) بود.

 

البته احتمالا تنها تفاوتی که از این به بعد ایجاد میشه اینه که من به دوست که اسمش سینا هست میگم سلام آقای مدیرعامل!!

(بدون شرح)


آخرین ویرایش: - -

 

پافشاری!

1391/02/15 04:30نویسنده : Agostino Di Bartolomei

ارسال شده در: خنگ ها ،
 

باشه متوجه هستم. متوجه شدم که میخوای چی بگی. این مسئله رو درک کردم که به نظرت دهن گشادی دارم و حرفهای قلمبه ازش بیرون میاد ولی بزار اینو بهت بگم که من از کلماتی مثل میدونم خیلی بدم میاد. از متر و معیار هم کلی بدم میاد. این قدر متنفر از اینکه مجبور باشی چند چیز رو با هم مقایسه کنی. این باعث میشه که کله ام داغ کنه. باور کن اینا رو کاملا جدی میگم.

ولی من هنوز روی حرف خودم پافشاری میکنم. هر آدمی منحصر به فرده. الان هم برات مثال میزنم. شما به من میگی که خیلی از آدمها معمولی هستن ولی من اینو قبول ندارم و جوابم هم یک مثاله. یک سرباز معمولی در جنگ رو در نظر بگیر. مثلا داستان نامه های از ایوجیما که فیلمش هم ساخته شده. یک سرباز ژاپنی که یک نانوای معمولی بود. کسی که میخواست که برگرده پیش زنش. بعد از نیم قرن یک مشت نامه پیدا کردن که او چال کرده بود و همه از داستان استقامتش تعریف کردن. در حالی که در زمان خودش و بین هم گروهی هاش یک ترسو بیش نبوده. کسی که حتی جرات هاراگیری نداشت.

هنوز هم میگم. حتی کسانی هم که کودن نامیده میشن دنیای خودشون رو دارن و به نظر من منحصر به فرد هستن. قرار نیست که همه بتهوون و اینشتین بشن تا بگیم منحصر به فردن. حالا یکی از در میاد داخل میگن اینشتین مرد نبود که نتونست یک زندگی خانوادگی درست داشته باشه. بعد ما میشینیم یک ساعت میزنیم بر سر و مغر هم دیگه و بعد هم به نتیجه ای نمی رسیم چون کسی قصد عقب نشینی نداره.

البته دعوایی هم نداریم اما فکر میکنم توانایی تحث تاثیر قراردادن دیگران چیز مهمی برای همه باشه.

ولی به نظرم همین که یک انسان فکر میکنه و به قول شما توهم میزنه کافیه تا بگم منجصر به فرده.

چیزی که انسان رو از حیوان جدا میکنه همین دنیاهای خیالیشه و بس.

 

 


آخرین ویرایش: - -

 

هاش هاش!

1391/02/13 05:11نویسنده : Agostino Di Bartolomei

ارسال شده در: خنگ ها ،
 

نکنه دوباره میخوای نظر بدی؟! نه خواهش میکنم این کارو نکن. باور کن اگه ساکت باشی کسی اون حرفی که نباید بزنه رو نمیزنه. چرا فکر میکنی تو انتخاب شدی که حرف بزنی. مثلا میخوای با حرفات دنیا رو نجات بدی. به خاطر من که هیچی، به خاطر اون یک چوب لباسی که اون گوشه اتاقه یک چند دقیقه ساکت بمون. آخه من این کلمه "ساکت" رو چقدر تکرار کنم. باور کن اگه دستگاه فتوکپی بودم تا الان سر از تعمیرگاه در آورده بودم.

وقتی آدم یک گندی میزنه تازه متوجه میشه که چقدر چیزهای خوب اطرافش هست. جدی میگم. مثلا یک چیزی میگی باعث میشه به شدت ضایع بشی، بعد میری یک گوشه و میفهمی که اگه یک کم به جای حرف زدن، نگاه کردی بودی چه حالی برده بودی!

نمیگم لال بشو ولی خب، این همچین ایده بدی هم نیست. ولی با کر شدن کاملا مخالفم. بایستی بشنوی و ببینی و جلوی خودت رو بگیری. یکم اولش سخته ولی تو میتونی.

میدونی اگه بتونی این فاکتور "سد بودن" رو در خودت داشته باشی چی میشه؟

باشه، هیچی نمیشه ولی حداقلش اینه که یک چیزی رو در خودت داری. می بینی؟ به همین سادگی بدون اینکه به خودت تکون بدی صاحب یک چیزی شدی.

ثانیه ها به سرعت می گذره و تو هم گاهی اوقات اینو می فهمی ولی بعدش زود یادت میره. گاهی اوقات این دستم رو میزنم زیر چونه و میگم خیلی هم بد نیست. اووممم... خیلی هم بد نیست. بزار همین طور باشه، بزار فعلا این طور باشه.

خیلی هم بد نیست. میشه فعلا کمی باهاش کنار اومد. اما کمی به هاش هاش نیازه. بزاری این سر و صدای فعلا پشت در بمونه. پشت همین سدی که قراره بسازی. به موقع میشکنه...

 


آخرین ویرایش: - -

 

چمنو بچسب!

1391/02/12 04:07نویسنده : Agostino Di Bartolomei

ارسال شده در: خنگ ها ،
 

بیا برو پی کارت. حوصله حرف زدن نداریم تو هم اومدی کلید کردی. آره با تو هستم. روح خوشی اصلا حوصله ات رو ندارم. بزار همین جا روی این تپه چمنی راحت باشیم. قرار نیست که هر دقیقه بیایی حاضریت رو بزنی. ما که نباید به شما هم گزارش کار بدیم. شاید هم از شانس ماست که وقتی همسایه ها کاری با ما ندارن سر و کله ی شماها پیدا میشه. روحی خوشی هستی که باش ولی وقتی میخواهیم در صلح و صفا سرمون رو بزاریم و چند دقیقه ای بمیریم دیگه جایی برای تو هم نیست.

لطفا سلام من رو به روح بدبختی هم نرسون. میخوام صد سال ندونه که من اصلا اینجا دراز کشیدم. حداقل خواستی بهش بگی یه کم تاخیری کار کن. چیزی که ازت کم نمیشه. البته میدونم این روزا کمی بیکار شدی ولی خب چه میشه کردی یک کم شیف کاریت رو برای اون عده خاص طولانی تر کن.

اگه هم خیلی ناراحتی که عمرا باشی بیا بعد از اینکه میزگردم با مرگ تموم شد جنابعالی رو هم ویزیت میکنم. البته بایستی وقت قبلی بگیری و از اونجایی که خبری از منشی و دفتر این چیزها نیست همین الان خودم برات یک نوبت درست و حسابی رزرو میکنم. نگران پول ویزیتش هم نباش. این بیمه کاملا مفتیه، زیر نظر مرگ هم هست. همین طور که از اسمش برمیاد صد درصد هزینه رو تقبل میکنه.

کلا بعید میدونم تو نگران چیزی باشی. هر چی باشه اسمت روح خوشیه. البته تو هم این روزا فایده نداری. اگه داشتی مگه یکی مثل من تو رو پس میزد. نه جدی این کارو میکرد؟

حالا برو بزار با چمن خودمون خوش باشیم. همین یه تکه علف رو از ما نگیر.

بی احساسی هم برای خودش عالمیه.

البته اگه تو بزاری...

 


آخرین ویرایش: - -

 

ببخشید شما؟

1391/02/10 05:12نویسنده : Agostino Di Bartolomei

ارسال شده در: خنگ ها ،
 

سلام حالت چطوره. چیکار میتونم براتون انجام بده. تو رو خدا بس کن. اصلا حالت خوش نیست. معلوم هست که داری چه غلطی میکنی؟ به خاطر لحن حرف زدنم عذر میخواهم ولی چاره ای ندارم. تو دیگه اصلا به فکر خودت نیستی. داری چیکار میکنی؟ فکر میکنی این بدن تا کی توان تحمل این شرایط رو داره؟ بکش کنار. بسته دیگه. داری خودتو نابود میکنی. اصلا انگاری در این دنیا نیستی. بلند شو از این خواب لعنتی. این قدر به من زل نزن. اینجوری نگاه نکن. نظرم عوض نمیشه. تو یک احمقی!

راهت رو گم کردی. قرارمون این نبود. قرار نبود که هر روز شاهد خودزنی جنابعالی باشم. قرار نبود که عین یک اسب سرکش هر کاری که دلت خواست انجام بدی. یک کم فکر چاشنی کارهات کنی بد نیست. فکر کردی کی هستی؟ قرار نیست که همیشه به فکر یک طرف باشی. تو آخر افراط و تفریطی. یا خیلی به دیگران فکر میکنی یا کلا بی خیال خودت میشی. این طور که نشد. بلند شو پسر. یک کاری صورت بده. یه تغییر. فرصت ها که تا ابد به سراغت نمیان. باید اینو بفهمی که خودت هم تا ابد یک جور نیستی. پیر میشی، می افتی میمیری. خیلی راحت. بعد از همه چیز هم حتی راجع بهت حرف هم نمیزنن.

بسه دیگه. بلند شو. نصیحت کردن سودی نداره. منم بهت چیزی رو نمیگم، دارم بهت اخطار میکنم. یا یک تغییر ایجاد میکنی یا خودت مجبور میشی به تنهایی وحشت آخر خط رو با چشمات ببینی.

دیگه هم به من زل نزن. به جای اینکه این طوری به من نگاه کنی به خودت فکر کن.

 


آخرین ویرایش: - -

 

تعداد کل صفحات ( 13 ) ... 4 5 6 7 8 9 10 ...