تبلیغات
دنیای دیوانه ی دیوانه - مطالب خنگ ها

روشن کن!

1391/02/8 03:46نویسنده : Agostino Di Bartolomei

ارسال شده در: خنگ ها ،
 

هی با تو هستم. روشن کن، باید بزنیم به جاده. بلند شو با تو هستم. تا کی میخوای همین طوری یک گوشه لم بدی و به سقف زل بزنی. خسته نشدی از بی خاصیتی؟ به قول رابرت هر وقت مردی وقت برای استراحت زیاده. بلند شد که باید بزنیم به جاده.

قیافشو!؟ من اینجا نشستم دارم برای کی فلسفه می بافم. چقدر بگم باید این کارو بکنی و اون رو نکنی. خسته شدم برای همینه که میگم بزن به جاده. وقتی یک جا میمونی می گندی. هنوز اینو نفهمیدی. باز خوبه من اینجا هستم دارم اینو بهت میگم. حالا اگه میخای قدرشناس باشی بلند شو بریم.

اما این حرفای من مثل اینکه فایده ای نداره. تو دیگه کی هستی که حتی حال نداری به خودت تکون بدی بریم یک گشتی بزنیم. واقعا که آخرشی.

البته شاید هم من دارم اشتباه میکنم. میدونی آخه گاهی اوقات وقتی یک نفر یک گوشه نشسته و فکر میکنی کار نمیکنه و به خودش تکون نمیده ممکنه داره به ذهنش به هزار جا سفر میکنه. حالا من نمیدونم مقصد این پاهای ذهنی تو کجاست ولی امیدوارم که جای خوبی باشه.

نه مثل اینکه خبری نیست، و بخاری از تو یکی بلند نمیشه. باید خودم برم بیرون یک تابی بخورم ولی تنهایی بدرد نمیخوره. اصلا زدن به جاده زیاد داخل این تابستون فاز نمیده. کی چی بشه؟

اصلا میخوای بیام بشینم کنارت با هم گشت مغزی بزنیم؟ چی؟

برو کنار تو هم ما رو سر کار گذاشتی!

گوزن هم گوزنهای قدیم!

 


آخرین ویرایش: - -

 

کچل باهوش ویروسی!

1391/02/6 05:57نویسنده : Agostino Di Bartolomei

ارسال شده در: خنگ ها ،
 

درسته که به عنوان یک هوادار ایتالیایی باید ناراحت باشم که همه تیم های ما از داخل رقابت های اروپایی شوت شدن بیرون ولی خب به نظرم منی که الان دیگه خیلی قدیمی شدم همیشه یک دلیلی برای ادامه دادن و تماشای مسابقات پیدا میکنم.

ولی جدی اصلا بیا فکر کنیم از کی تا حالا یک ایتالیایی از رسیدن انگلیسی ها به فینال خوشحال میشه؟

خب چلسی زیاد هم انگلیسی نیست، یعنی بهتر بگم زیادی ژن ایتالیایی میخوره. اصلا دوری آدم زرنگا براش سخته. توجه کن. او زمانی که زولای افسانه ای بود، دی متئو، کاسیراگی، ویالی بازیکن مربی شد. رفتن فینال جام در جام طرفدارشون بودی، بعد رانیری اومد که دیگه نگو، یادته کودچینی در لیگ برتر چیکار میکرد؟ بعدها آنجلوتی، حالا هم دوباره دی متئو سبز شده. پس دیدی که بارها بوده که از برد چلسی خوشحال شدی. چون همیشه پای یک ایتالیایی وسط بود.

ولی جدا دیدی بهترین جنس همیشه از ایتالیا میاد. بیا ببر ارزون ولی کی گوش میکنه. ویاس بوآس میلیون ها یورو بند جدایی اش میره داخل جیب پورتو، بعد دی متئو که بهش میگن مراقب تیم میاد له میکنه میره جلو.

بینم جنابعالی چی می فرمایی؟! بابا طرف بازیکن سابق لاتزیوئه(اصلا میفهمی چی میگی!). بوده که بوده به تلخی جدا شد(توجه کن این دلایل چه طور ردیف میشه). ولی عین یک قحطی زده رفت فینال. همون طوری که به نیمکت رسید. این شانس رو دو دستی چسبیده، ول کن هم نیست. میدونی یعنی چی. اینجا جایی بود که رانیری و مورینیو هم گیر کردن. حالا این پیدا شده چلسی رو برده فینال. یعنی الان این میتونی مثل ویالی بشه. کله اش که مثل همون کچله. یادته آقای دوچرخه سوار با همین دی متئو و زولا و بقیه چند تا جام برد. البته زورش به بارسلونا نرسید ولی این یکی انگاری رسید. زمانی که رفت ام کی دانز کارش رو دنبال کردم، نرسید لیگ برتر ولی وقتی از وست بروم اخراج شد گفتم چه بد. اما سریع رفت چلسی. این یعنی هوش. یعنی استفاده کردن از موقعیت ها به نحو احسنت.

از اون طرف بعد از هزار سال پدر گرامی امشب بعد از بازی سریع نگفت تلویزیون رو خاموش کن. گفت بزار ببینیم چی میشه؟! باباجون نکنه شما هم منتظر باز شدن آب چمن نوکمپی؟!

یعنی دیگه یوفا برای منفور کردن بارسلونا سنگ تموم گذاشته و بس.

خب خب، بارسلونا رو دوباره یک تفکر ایتالیایی نشان حذف کرد. نفس کش. حالا ما این همه مربی داریم. همه هم دفاع کردن رو بلدن. اما برخی دارن خلاف جریان رودخانه شنا میکنن. مربی شاعر تیم ملی میگه حمله رو بچسب اما 5 مربی اول لیگ که ایتالیایی هستن جوری با تیمهاشون دفاع میکنن که جون بازیکنها در میاد.

چلسی هم بلده دفاع کنه. یک ایتالیایی روی نیمکت دارن که ویروس دفاع بتونی رو به همه منتقل کرده. نمیدونم کی بعضی ها میخوان سر عقل بیان که دفاع کردن خیلی هم قشنگه.

فقط میتونم بگم من که به شدت لذت بردم. به خاطر همین باید بگم متشکرم ای کچل باهوش!

 


آخرین ویرایش: - -

 

زود باش!

1391/02/5 04:16نویسنده : Agostino Di Bartolomei

ارسال شده در: خنگ ها ،
 

زود باش بگو. بگو ببینم چی در چنته داری. اصلا صلاحیت ایستادن اینجا رو داری؟ نکنه یک موقع تو قانونی رو زیر پا گذاشته باشی و الان داری پنهانش میکنی. چه طرز لباس پوشیدنه. چرا این طوری میخندی. از جنابعالی بعیده. داره فضای خوب اینجا رو مسموم میکنی. اجازه انجام هر کاری رو نداری. نگاه نکن، با تو هستم.

اجازه ببینم چی داری تو که اون طرف خیابون ایستادی. چنته دیگه چیه؟ این لغت رو از کجا آوردی. در ضمن من اصلا اینجا نایستادم که داری در مورد صلاحیت صحبت میکنی. در ضمن من نمی خندیدم. موندم که چه طوری شما خمیازه رو با خندیدن اشتباه گرفتی. شاید به خاطر حرف "خ" باشه. شاید هم در کله شما هر گردی گردوئه.

من هم کاری نکردم که بخوام اجازه بگیرم. داشتم رد میشدم که به خاطر شما الان ایستادم دارم جواب میدم. بد نیست بری کنار اجازه بدی بقیه موجودات زنده هم رد بشن.

ولش کن بیا بریم. بعضی اوقات بهت میگم بمونی داخل خونه بهتره. میگم راستی یک سوال داشتم. افرادی که سیگاری نیستن میتونن خمیردندان اونا رو مصرف کنن؟ یعنی حتما باید سیگار بکشی که از این نوع خمیردندان استفاده کنی. راستی شنیدی میگن مصرف خمیردندان باعث میشه اراده آدم کم بشه؟ عجب حرفایی میزنن این روزا، نه؟

ها چی گفتی؟ خیلی حرف میزنم؟ میدونی همین چند دقیقه پیش خودت داشتی سخنرانی ایراد میکردی. حالا چرا با من دعوا میکنی. من زیاد حرف میزنم؟ باشه خودت بمون خیابون رو متر کن. من رفتم، تو بمون با این آسفالتی که هر دو مترش یک تف انداختن.

نوک دماغی!

 


آخرین ویرایش: - -

 

احساس رنگی

1391/02/4 05:35نویسنده : Agostino Di Bartolomei

ارسال شده در: خنگ ها ،
 

باید بگم فقط جالو...

صبر کن ببینم. فکر کردی داستان همین جا تموم میشه؟ معلومه که نه، تو با خودت چی فکر کردی. هنوز نمیدونی وقتی یک رنگ رو انتخاب میکنی کارت رو تا آخر تموم کردی؟ وقتی رنگ رو برداشتی در واقع داشتی سرنوشت خودت رو رقم میزدی. این هدف شده. شرمنده باید بگم که باید تا آخرش باشی. حتی اگه تک تک سلولهای بدنت رو عوض کنی بازم فایده ای نداره. خیلی معذرت میخوام اما به اندازه یک سنگ هم توان نداری. نمیتونی. این از توان تو خارجه. چی با خودت فکر کردی؟ فکر کردی خیلی راحت از یکی خوشت میاد، بعد دو روز بعد میری یک رنگ دیگه رو بر میداری و همه چیز عوض میشه. نه این کار ممکن نیست. ببخشید. این کد جواب نمیده. باید از فکرش بیایی بیرون. باور کن. همه اش همینه که بهت میگم.

ولی تو تا اینجاش اومدی. خیلی راه طولانی بوده، باید اینو بدونی. درسته باخت همیشه هست ولی تا حالا فکر کردی چطور یک تیمی که داره در پایین ترین دسته بازی میکنه هوادار داره؟ خیلی چیز پیچیده و جالبیه. و اینجاست که فقط رنگ معنی داره. از این باختهای سنگین که زیاد بوده ولی چیزی که من بهش ایمان دارم اینه که معمولا مغز یک هوادار از روزی که یک رنگ رو برمیداره دچار یک تغییراتی میشه. مثلا وقتی به قیافه توتی نگاه میکنم چیزی جز یک رنگ مثبت به صورتم نمیخوره. آیا این یک عیبه؟ خجالت بکش!

به نظرم این یک ویژگی مثبت باشه. میدونی که چی میگم. احساس قوی به یک رنگ. یک چیز مشترک. یک چیز پرقدرت و پرمعنا. موندن و نافرمانی کردن. جنگیدن با قوانین سیستم. حتی در چنین دنیایی. دنیایی که خیلی ها نگاه دیگه ای بهش دارن. اما من که اهمیتی نمیدنم تو چطور؟

این رنگ رو انتخاب کردی و فکر کردی داستان به این راحتی ها تموم میشه؟ به راه اشتباه نرو. تو هم مثل من اینجایی. با این رنگها. خیلی های دیگه هم با رنگ های دیگه قاطی شدن. و این چیز جالبیه.

و بازم به خاطر بیار که تو این رنگ رو انتخاب کردی.

و این رنگ... و این رنگی که تا آخر با تو خواهد موند. همون طور که با فرانچسکو مونده. با من هم میمونه درست مثل او.

 


آخرین ویرایش: 1391/02/4 04:35

 

نمیدونم

1391/02/3 04:25نویسنده : Agostino Di Bartolomei

ارسال شده در: خنگ ها ،
 

الان دارم چیکار میکنم؟ بعید میدونم که کسی بدونه، حتی خودم. اصلا در حال حاضر چه خبره. معلوم نیست داره اینجا چی میگذره. نکنه همه چیز دروغی باشه. وای...

یعنی یک روز صبح پاشی ببینی شب شده، عصر بشه ببینی ساعت 9 صبح شده. همه چیز قاطی شده. مثلا میری سمت راست میبینی چپه. ساعت 3 شده ولی در واقع ساعت 9 شبه. همه چیز به هم ریخته باشه. کسی ندونه پدرش کیه، مادر به چی میگن، برادر چیه، خانواده کجاست، جامعه چه شکلیه. یک لجظه صبر کن ببینیم. نکنه میخوای بگی معنای این موارد آخری رو درک میکنی؟ ببینیم بازم شروع کردی به خالی بستن. دست بردار از این کارهات. خسته نشدی این قدر چاخان سر هم کردی.

یه بزار یک سوال ازت بپرسم. این روزا چه همه چیز یه جوری شده. مثلا بازی ال کلاسیکو که این قدر میگفتن ال کلاسیکو، ال خیلی کلاسیکو چرا اینجوری بود. من اشتباه می بینم یا تلویزیون خراب شده. این بازیکن های امروزی چرا وقتی چپه میشن لگد میزنن. نکنه این کارو میکنن تا یه توازن کار حفظ بشه یا از سر خشمه؟

نچ، نکته اینجاست. دیگه کسی بلد نیست حتی روی زمین بیافته. ببین رفیق دوران خیلی چیزا به سر اومده الان تو هنوز دست از گیر دادن بر نمیداری.

هنوزم میخوای خرگوشی باشی که میخاد از کلاه بیاد بیرون.

دست بردار. جنس عتیقه جمع میکنی؟ نکنه یک موقع خودت هم عتیقه باشی. بیا اینجا ببینیم...

 


آخرین ویرایش: - -

 

احساس سوزناک

1391/02/2 04:10نویسنده : Agostino Di Bartolomei

ارسال شده در: خنگ ها ،
 

هر جا که نگاه میکنم احساس درست رو نمیبینم. به یک درخت نگاه میکنم همه چیز راجع بهش خوبه. به باغچه نگاه میکنم همه چی سره جاشه. نمیدونم چطور برات توضیح بدم. یه جور ناراحتی عمیق رو احساس میکنم. نمیدونم مشکل کجاست. یک الهام سرد درونی. یک نفس کشنده. وقتی می بینی که یک انسانی و مجبوری گاهی اوقات بدن یک موجود زنده دیگه رو متلاشی کنی. این گاهی خیلی عذاب آور میشه. با خودم فکر میکنی آیا راهی برای فرار از این کابوس وجود داره. تا حالا شده یک مورچه رو له کنی و بعدش این به ذهنت برسه که آیا این موجود زنده هم برای خودش دنیای داشته که تو بهش پایان دادی؟ آیا همه چیز مثل یک له کردن ساده است؟ مگر نه اینکه اونم برای خودش داشته تاب میخورده. انگاری یک آدم داشته در یک پارک قدم میزده. آیا این عذاب آور نیست.

اما بعد چی میشه. بیشتر اوقات این قدر غرق چیزهای مختلف هستیم که مرگ یک موجودات زنده دیگه اصلا برامون معنایی نداره. حتی مرگ انسان ها هم برامون بی ارزشه. یعنی هیچ چیز خاصی رو به غیر از یک جواب مسخره به همراه نمیاره. از خودم خجالت میکشم وقتی میگن کسی مرده و من جواب میدم نگران نباش ما هم میریم پیشش. لعنت به تو...

چی میتونم بگم؟ ترجیح میدم بهش فکر کنم. اما این سوز سرد درونی همچنان داره منو از داخل خرد میکنه. چرا چنین اتفاقی می افته؟ این غم بزرگ رو نمیتونم کنار بزنم.

شاید دارم برای خودم احساس تاسف میکنم. متاسفم که این کالبد رو دارم. شاید فردا این احساس رو به خاطر نداشته باشم اما به نظرم بازم بر میگیرده.

یعنی آیا روزی میرسه که...

 


آخرین ویرایش: - -

 

ناراحت کننده

1391/02/1 04:39نویسنده : Agostino Di Bartolomei

ارسال شده در: خنگ ها ،
 

خیلی وحشتناکه. به نظرم فاجعه است. این خیلی ترسناکه که بعضی اوقات به خودت میای و می بینی که دیگران اصلا نمی فهمن که داری چی میگی. خیلی دردناکه که به اطرافت نگاه میکنی و می بینی که وقتی کلمه ای از دهانت خارج میشه همه فکر میکنن منظور بدی داری. فکر میکنن که قصد خاصی داره. هر بار که این اتفاق می افته انگار یک زخم بر تنت زده میشه. انگار یک میخ در قلبت فرو میکنن. مثل اینه که با پتک میزنن داخل سرت.

بعضی اوقات میگی خب بزار بگن. قرار نیست که راه بیافتی و همه چیز رو برای همه توضیح بدی. اگه بخوای این کار رو انجام بده چیزی از عمرت باقی نمیمونه. بزارشون به حال خودشون.

آره بزارشون به حال خودشون. ولی قبول داری که وضعیت جالبی شده. از نظرشون هم سکوت خطاست و هم حرف زدن. بالاخره این سازشون مشخص نیست. قدیما میگفتن هر کی به یه سازی میرقصه اما الان هر کسی دو ساز میزنه.

نمیدونم چرا این قدر آدما بالا پایین دارن. یعنی چطور میتونن این قدر راجع به هم فکر بد کنن. آخه چرا؟ چرا همیشه میگن: اهه، نگاه کن. چرا این وقتی کسی میاد نزدیکشون این قدر با اکراه بهش نگاه میکنن.

فکر نمیکنم هیچ وقت دلیل این چیزا رو بفهمم. اونا میکشنت. از پا میندازنت. اینقدر چیزهای قشنگتره داخل این دنیا برای فهمیدن و احساس کردن هست که چند تا حقیقت مسخره در مورد انسان و کارهای پوچشون در برابرشون هیچ چیز نیست.

بزار به حال خودشون باشن. بزار فکر کنن همه چیز منفیه و هی ببافن تا به فلک برسن. تنها بودن و یک گوشه ساکت نشستن خیلی بهتر از سر و کله زدن با موجوداتیه که در رگهاشون منفی بافی جریان داره.

لال باشی و برای خودت باشی بهتر از اینه که طوطی باشی و برای اینا باشی.

 


آخرین ویرایش: - -

 

دنیای هیچی

1391/01/31 06:25نویسنده : Agostino Di Bartolomei

ارسال شده در: خنگ ها ،
 

الان دارم از نزدیک نگاه می بینم که چقدر این دنیا مسخره شده بود. البته هنوز برام روشن نشده، من که قبلا نبودم، شاید در عصرهای دیگه هم همین طور هیچی بوده. حالا اینکه چرا عصرهای دیگه معلوم نیست، یکی باید بیاد توضیح بده یا خودمون کشف کنیم مثلا چرا ظهرهای دیگه یا صبح های دیگه رو در نظر نمی گیریم. به هر حال بهتره که دیگه به این مسائل نپردازیم و به هر حال باید به هر حال احترام گذاشت. توجه کردی مثلا در یک بازه زمانی ممکنه یک تکیه کلام رو پنجاه بار به کار ببره و بعد هم یکی دو نفر میان چرا این قدر تاکید میکنه و بعد هم براش میزه گرد و میزه مربع میگیرن تا ببینن عاملش چیه. اما احتمالا باید عاملش ناشناخته باشه.

هنوز تابستون نیومده، پشه ها و سوسک ها فعالیت خودشون رو به صورت سه شیفته آغاز کردن. کاریشون هم نمیشه کرد. از دیرباز-این دیگه چه لغتیه- پشه ها نقش والایی در اذیت کردن قدرتمندان داشتن. میگن یک پشه نمرود رو به خاک سیاه نشوند. ولی خب شاید مگس درست تر باشه. منظورم همین موجودات کوچولویی هست که عینک آفتابی میزنن.

یکی از جالب ترین نکات در وراجی کردن اینه که از یک موضوع ثابت که در موردش حرف میزنی میرسی به بی ربط ترین و بی خاصیت ترین چیزها. بهترین راه حل برای وقت تلف کردن همین حرف زدنه. مثلا داره میره یک کار مهم انجام بده بعد یک دفعه یک اثر تاریخی مثل خودش رو میبینه و شروع میکنه به تولید کلمات. و حروف بی ربط مثل آبشاری از دهانش سرازیر میشن.

اینا رو ول کن، غرق شدن در فکر و خیال رو که دیگه حرفش رو نزن.

دوسم داره، دوسم نداره، دوسم نداره، دوسم داره و نداره و دوسم داره...

حیف چمن نیست!

 


آخرین ویرایش: - -

 

صورت‌ها

1391/01/30 04:43نویسنده : Agostino Di Bartolomei

ارسال شده در: خنگ ها ،
 

دو آتش نشان وارد جنگلی می شوند تا آتش کوچکی را خاموش کنند . آخر کار وقتی از جنگل بیرون می آیند و میروند کنار رودخانه ، صورت یکی شان کثیف و خاکستر است و صورت آن یکی به شکل معصومانه ای تمیز .

سوال : کدامشان صورتش را می شوید ؟

000000000

000000000

اشتباه کردید ، آن که صورتش کثیف است به آن یکی نگاه می کند و فکر میکند صورت خودش هم همان طور است .

اما آن که صورتش تمیز است می بیند که سرتاپای رفیقش غبار گرفته است و به خودش  می گوید : حتما من هم کثیفم ، باید خودم را تمیز کنم .

 

از کتاب زهیر پائولو کوئیلو

 

حالا فکر کنیم چندین بار اتفاق افتاده که دیگران از رفتار بد ما و یا ما از رفتار بد دیگران به شستشو و پالایش روح خودمان پرداخته باشند و یا باشیم.

وقتی فرد مقابل ما مهربان و خوب و دوست داشتنی نیست یه کمی باید به خودمون شک کنیم.

 

به نظر من اینجا هم پائولو خان راست گفته. ولی باید بگم این روزها باید خیلی مراقب دهنت باشی. چون یک موقع یک حرفی میزنی بعد یک نفر.....

اجازه بده ببینیم. کی گفته یک نفر. نخیر آقا. همه، بله همه، حرفات رو برعکس میفهمن و حالا بیا درستش کن. فکر میکنی دلیل خیلی از سر شاخ شدن ها چیه. آدم ها اصلا حرفای همدیگه رو درک نمیکنن. بعضی اوقات یه چیزی میگی، بعد فکر میکنی حتما فهمید، اما بعدها در یک موقعیتی متوجه میشه که نه از این خبرا نیست، اصلا منظورت رو نفهمیده و حالا بیا درستش کن.

 

 


آخرین ویرایش: - -

 

دعای من

1391/01/29 04:12نویسنده : Agostino Di Bartolomei

ارسال شده در: خنگ ها ،
 

  

اولین اینو از کتاب مکتوب بخون:

هر روز دعا کن، حتی اگر دعاهایت گنگ و نامفهوم باشد و در دعایت چیزی طلب نکنی به دعا کردن خو کن و اگر این کار در آغاز مشکل است. با خود عهد کن که: من این هفته ،هر روز دعا خواهم کرد . و در پایان هفته این عهد را برای هفت روز دیگر تمدید کن.

به خاطر داشته باش که با این کار، نه تنها رابطه صمیمانه تری با عالم معنا برقرار می کنی، بلکه به تمرین اراده نیز کمر می بندی . از طریق چنین تمریناتی است که انضباط مورد نیاز در نبرد زندگی را در خود ایجاد می کنیم.

فایده ای نخواهد داشت که یک روز عهدت را فراموش کنی و روز بعد دو بار دعا کنی، یا که یک روز هفت بار دعا کنی و در شش روز دیگر دعا نکنی و گمان کنی که به وظیفه ات عمل کرده ای.

بعضی چیزها باید با گام آهنگین و نظم صحیحی اجرا شوند.

 

باور دارم که توصیه پائولو سخت نیست. فقط یک کم باید تلاش کنی و بخوای. گاهی اوقات میشه که باد میخواد تو رو با خودش ببره، برف و بوران شدیدی شده و تو داری از مسیر خودت منحرف میشی، ولی اگه یک کم پایداری داشته باشی، میمونی و موفق میشی. به مقصد میرسی و مگه نمیدونی که رسیدن به مقصد چقدر شیرینه، شیرین تر از عسل.

هر شب دعا میکنم. مهم نیست چطوریه و چه درخواستی دارم. مهم اینه که دارم تلاش میکنم به یک نور قوی برسم. به یک انرژی بزرگ و روشن.

و شاید این قدر نزدیک باشم که خودم هم ندونم و همین باعث میشه که دست از تلاش برندارم.

تو هم با من باش.

 


آخرین ویرایش: 1391/01/29 04:14

 

تعداد کل صفحات ( 13 ) ... 5 6 7 8 9 10 11 ...