تبلیغات
دنیای دیوانه ی دیوانه - مطالب عمو مشکل گشا

طنز و مضامین عرفانی و فلسفی در آثار عمو شلبی

1392/12/12 00:25نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 

طنز را یكی از شاخص های سبكی عموشلبی می دانند، اما این طنز در همه آثار او به چشم نمی آید. در مشهورترین آثارش یا طنزی در كار نیست یا اگر هست طنزی تلخ و بزرگسالانه است، نه طنز شادی بخش كه كودكان را مخاطب قرار دهد. در «درخت بخشنده» و «لافكادیو» و حتی در «قطعه گمشده» هم اگر طنزی وجود دارد، عبوس و تلخ به نظر می آید. «درخت بخشنده» ظاهرا كودكانه است: پیوند انسان و طبیعت و نیاز متقابل این هر دو به یكدیگر با لایه هایی از فكر و فلسفه را مطرح می كند، كه پیامی فوق العاده است و شاید از بهترین آثار برای كسانی باشد كه دوستدار طبعیت و حفظ محیط زیست هستند، اما طنزی در آن دیده نمی شود. در «لافكادیو» كه سیلوراستاین آن را مهم ترین اثر خود می داند، بارزترین نكته این است كه جهان امروز چگونه حتی یك شیر را می تواند مسخ و بی هویت كند، به بند و حقارت بكشاند. اگر طنزی هم هست، طنز تلخ است. این طنز مناسب كودكان نیست: چراكه در این اثر ردپای اندیشه های كافكایی وجود دارد. اعتراض هست، اما نه اعتراض قابل درك بچه ها. علاوه بر این، قصه دارای پیچیدگی هایی كسل كننده است. اگر طرح های نشاط برانگیز و كارتونی سیلوراستاین با این كتاب های عبوس همراه نباشد، تردید دارم بچه ها آن را ورق هم بزنند.

در «قطعه گمشده» كه ظاهری بسیار كودكانه تر دارد، با همان طرح های ساده و طنزآمیزش، اما از دو كتاب دیگر سیلوراستاین، جدی تر و حتی تلخ تر است: هرچند كه بن مایه فكر و اندیشه مولف در همه آثارش از جمله «قطعه گمشده» بسیار مترقی و انسانی است، اما در این اثر جای جای افكار و اندیشه «تنهایی انسان» حتی از نوع عرفانی و دینی آن را می توان دید: «ما همگی قطعه های گمشده هستیم و هیچ كس قطعه گمشده هیچ كس دیگر نیست... تو، تو هستی. من، من هستم.» در این عبارت نویسنده فردیت آدمی را یادآور می شود و در پس و پشت حرف هایش می خواهد به خواننده بگوید كه جهان را باید متنوع دید و خواست. او گوناگونی را لازمه زندگی امروز می داند كه در ذات خود رعایت و پاسداشت حقوق دیگری نهفته است. سیلوراستاین در اندیشه های حكیمانه اش، خود را در جامه یك مصلح اجتماعی جای می دهد: این مصلح اجتماعی در جهان امروز، گاه به سادگی تمام درس دموكراسی می دهد. آموزه های حكیمانه او گاه امروزی است و «درك حضور دیگری» را به خواننده كه صد البته كودك نیست، یادآوری می كند: «من خوشحالم كه خودم هستم/ زیرا شبیه تو نیستم/ تو هم خوشحال باش كه خودت هستی/ چون اصلاشبیه من نیستی/ برای همین است كه می توانیم باهم دوست باشیم...»

گاهی نسبیت را به حوزه های فكری و عاطفی انسان می كشاند و آدمی را از سیاه و سفید دیدن كه محصول افكار كهنه و مطلق اندیشی است، بازمی دارد: «من می دونم كه تو خوبی/ اما می دونم كه خیلی خوب نیستی/... من می دونم كه عاشقم/ ولی اگه یكی پیدا بشه/ می تونم دوباره عاشقش بشم!» طنز لطیفی در این گونه شعرهای سیلوراستاین نهفته است. او با این گونه آثار تلنگری هم به ذهن مخاطب امروز می زند، و یادآور می شود كه بهتر است واقعیت های جهان امروز را پذیرفت. افراط و تفریط ها در اظهار عشق و دوستی، دیگر دوره اش سپری شده است. همچنین از تظاهر، فریبكاری و دروغگویی حاكم بر روابط انسان امروز انتقاد می كند.

گاهی اندیشه های فلسفی سیلوراستاین آنچنان حكیمانه و اندوهبار است كه ما را به یاد سخنان برزویه طبیب در مقدمه كلیله و دمنه و «جامعه بن داوود» كه از بهترین بخش های كتاب مقدس است، می اندازد. در «قطعه گمشده» گویی این پیام مرتبا به ذهن ما هجوم می آورد كه: «و این نیز از پی باد دویدن است» این یاس فلسفی اما در رویكرد سیلوراستاین به انسان مدرن گاه رنگ می بازد. همان مصلح اجتماعی گویی در سیر و سلوكی عارفانه راه می سپارد: «هرگز نباید ایستاد. باید رفت و باید رفت... همواره باید رفت...» چنان كه عطار می گوید: «تو پای در این راه نه و هیچ مگو/ خود راه بگویدت كه چون باید رفت.»

سفر «قطعه گمشده»، سفر مرغان «منطق الطیر» را نیز به ذهن متبادر می كند: «گاهی بعضی ها با ما جور درمی آیند، اما همراه نمی شوند، گاهی نیز آدم هایی را می یابیم كه با ما همراه می شوند، اما جور درنمی آیند.» در منطق الطیر عطار، هدهد با مرغان گوناگون گفت وگو می كند و آنها با بهانه هایی كه پیش می آورند، نمی توانند با او هماهنگ شوند، ولی سرانجام این راه و حركت است كه آنان را به مقصد می رساند. مقصد همان قله تنهایی بزرگ است و رسیدن به یگانگی: هرچند كه این تنهایی بزرگ، در ذهنیت لیبرالیستی سیلوراستاین معنا پیدا می كند. در كتاب «در جست وجوی قطعه گمشده» هم تاكید بر همین تنهایی بزرگ و به رسمیت شناختن آن است. آیا این مشابهت اتفاقی است یا نشان دهنده آشنایی سیلوراستاین با ادیان و عرفان شرقی می تواند باشد؟ به هرحال نوعی سیروسلوك در حركت قطعه گمشده وجود دارد كه گاه به اندیشه یی بسیار زیبا و حكیمانه می پیوندد: «به آنانی كه دوست نداریم، اتفاقی در خیابان برمی خوریم و همواره برمی خوریم، اما آنانی را كه دوست می داریم، همواره گم می كنیم و هرگز اتفاقی در خیابان به آنان برنمی خوریم.»

هر چند كه در این آثار، افكار فلسفی و گاه نگاه حكیمانه و شاید هم عارفانه سایه انداخته است، اما رگه هایی از طنز نیز گاه در لابه لای سخنان عمو شلبی دیده می شود، كه همین طنز هم با نوعی تلخی و تنهایی آمیخته است، گویی می خواهد خواننده را بیدار كند. فقط بیدار می كند، اما راهی را نشان نمی دهد. از این رهگذر، آثار سیلوراستاین اعتراضی است و گاه تعلیمی، اما مكتب او ناشناخته است، او گاه انسانی مدرن است كه حقوق شهروندی را به خوانندگانش یادآور می شود، گاه حكیمی است كه بی ارزشی جهان را و مسخره بودن نظم و نظام های زندگی امروز را فریاد می زند: نظم و نظام هایی كه ما مردم با آنها دمخورشده در قاب و قالب هایمان به بند كشیده شده ایم. گاهی نیز فقط غر می زند و دست می اندازد یا فقط می خواهد این نظم و نظام ها را به هم بریزد! در این گونه نوشته ها فقط با فكاهه سروكار داریم و نمی دانیم در این به هم ریختن ها، اعتراض سیلوراستاین به چه منظور است یا از دیدگاه او راه كدام و چاه كدام است؟! اتفاقا او در این دست آثارش است كه طناز و دلنشین می نماید و این آثار در شعرهای كوتاه او بیشتر به چشم می خورد.

شعرهای سیلوراستاین كوتاه و ساده همراه با بازی های كلامی و گاه شیطنت های كودكانه است. تنوع در زاویه های نگرش سیلوراستاین به موضوع های عمدتا پیرامونی، موجب شده است كه او خواننده را مرتبا غافلگیر كند و به شگفتی وادارد: «از گورخر پرسیدم: آیا تو سیاهی با خط های سفید؟/ یا سفیدی با خط های سیاه؟» بعد ادامه می دهد كه دیگر هیچ وقت از گورخری درباره خط روی پوستش نخواهد پرسید! در این شعر بسیار لطیف و كودكانه، همه چیز هست: خیال، اندیشه، فلسفه، كودكانگی و حتی آموزش. به نظر من سیلوراستاین در این گونه آثارش است كه با كودكان سروكار پیدا می كند. آثاری كه در عین سادگی و كودكانگی مفاهیم پیچیده فلسفی را هم در خود پنهان دارد. ویژگی ممتاز سیلوراستاین در همین نكته نهفته است، شگردی كه در ادبیات ما به «سهل و ممتنع» شناخته می شود. این شگرد اما با چاشنی طنز و طرح های كارتونی سیلوراستاین همراه می شود و به آن گیرایی می بخشد. همان طور كه اشاره شد غیر از «لافكادیو»، «درخت بخشنده» و «قطعه گمشده.»، در بیشتر شعرهای سیلوراستاین طنزی شادی بخش نهفته است كه خوانندگان فراخور درك و شناخت شان می توانند از آن لذت ببرند: «هر وقت توی آب آدمی را می بینم كه سروته ایستاده/ نگاهش می كنم و هرهر می خندم/ البته نباید این كار را بكنم/ چون شاید تو یه دنیای دیگه یی، در یه زمان دیگه یی/ چه بسا همون آدم، درست ایستاده، / و این منم كه سروته ایستاده ام.»

در درون قصه ها و شعرهای طنزآمیز سیلوراستاین نوعی تعصب ستیزی دیده می شود كه به طور غیرمستقیم خوانندگان را به دوستی و تعامل و مشاركت در امور جاری زندگی دعوت می كند. در شعر «عصیان زنانه» به زیبایی تمام تبعیض علیه زنان را مطرح می كند و از حقوق برابر زن و مرد می گوید، آن هم بدون آموزش مستقیم در لفافه طنزی شادی بخش: «... غذایم را بپز/ و یك قوری چای دیگر دم كن/ و بعد بگو چرا می خواهی تركم كنی؟»

به نظر می رسد سیلوراستاین مخاطبان خود را از میان توده های مردم برگزیده است و گاهی نیز كوشیده است برای بچه ها چیزهایی بنویسد: «یه آدم برفی برای خودم درست كردم/ آنقدر گرد و خوشگل/ كه فكرش را هم نمی توانی بكنی/ بعد فكر كردم برای خودم نگه دارمش/ و پیش خودم بخوابانمش/ برایش لباس خواب درست كردم/ یك بالش برای زیر سرش گذاشتم/ دیشب دیدم گذاشته رفته/ اما پیش از رفتن/ جاشو خیس كرده بود!»

سیلوراستاین در نوشته هایش هرچه به دنیای كودكان نزدیك تر می شود، طنزش شیرین تر و نوشته اش دلنشین تر است، و همین بخش از آثار اوست كه بچه های ایرانی دوست دارند، اما آن بخش از آثارش كه فلسفی است و گاه حكیمانه، هرچند طنزی هم در آن نهفته است، اما از درك و دریافت بچه ها دور است، بنابراین مورد پسند آنان نمی تواند باشد.

 

نویسنده: اسدالله شعبانی


آخرین ویرایش: 1392/12/12 02:47

 

تنها انتقامی که میتوان از زندگی گرفت

1392/11/22 03:53نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 

دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت . دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ،موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره . روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد ، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند .

نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت .

او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید:

میدونی زشت ترین دختر این کلاسی؟

یک دفعه کلاس از خنده ترکید…

بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند. اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای در میان همه و از جمله من پیدا کند:

اما بر عکس من، تو بسیار زیبا و جذاب هستی.

او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند.

او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود. به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی ابرو کمانی و…. به یکی از دبیران، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود. آری ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت فرد اشاره می کرد.

مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا! و حق هم داشت. آشپزی خواهرم حرف نداشت و من از این تعجب کرده بودم که او توی هفته اول چگونه این را فهمیده بود.

سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم.

۵ سال پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم، دلیل علاقه ام را جذابیت سحرآمیزش میدانستم و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت:

برای دیدن جذابیت یک چیز، باید قبل از آن جذاب بود!

در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم. دخترم بسیار زیباست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند.

روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست؟

همسرم جواب داد:

من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم.

و مادرم روز بعد نیمی از دارایی خانواده را به ما بخشید.

شاد بودن، تنها انتقامی است که میتوان از زندگی گرفت.

آیا می دانید این داستان از کیست؟

ارنستو چه گوارا


آخرین ویرایش: - -

 

تنهایی صد ساله بهمن فرزانه

1392/11/18 06:07نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 

"سال‌ها سال بعد، هنگامی که سرهنگ آئورلیانوبوئندیا در مقابل سربازانی که قرار بود تیربارانش کنند، ایستاده بود، بعد از ظهر دوردستی را به یادآورد که پدرش او را به کشف یخ برده بود..." (صد سال تنهایی)

بهمن فرزانه، مترجم و نویسنده، بعداز قریب پنجاه سال اقامت در ایتالیا، بهار امسال در ۷۵ سالگی به ایران بازگشته بود تا در کشور خود زندگی کند. او پنجشنبه، ۱۷ بهمن ۱۳۹۲ در کشورش چشم از جهان فرو بست.

فرزانه از نویسندگاه مهم و شهیر جهان کتاب‌های بی‌شماری ترجمه کرد، همچنین به فارسی رمان و داستان کوتاه نوشت.

نام او اما در ایران با نام گابریل گارسیا مارکز، نویسنده‌ای که منتقدان ادبی سبک نوشتاری او را رئالیسم جادوئی خوانده‌اند، گره خورده است.

بهمن فرازنه که در سال ۱۳۳۸ برای تحصیل به ایتالیا رفته بود ابتدا قصد داشت معماری بخواند.

اما "سه روزى سر کلاس معمارى در دانشگاه نشستم. دیدم هیچى سرم نمى‌شود. رها کردم. تصمیم گرفتم به مدرسه عالى مترجمى بروم. سازمان ملل اداره‌اش مى‌کرد و پنج سالى دوره‌اش بود که طى کردم. زبان انگلیسى و ایتالیایى و زبان فرانسه را مى‌آموختیم. البته ترجمه همزمان را هم." (مجله بخارا. شماره ۵۵)

او که برای تحصیل رفته بود، ۵۰ سال در ایتالیا ماندگار شد تا به‌واسطه ترجمه پل ارتباطی ایرانیان با ادبیات جهان شود.

او درباره آشنایی خود با رمان صدسال تنهایی گفته است: "یادم می‌آید تقریبا یک سال قبل از این‌که ترجمه‌ "صد سال تنهایی" به فارسی منتشرشود به خانه‌ی یکی از دوستام در جمهوری دومینیکن رفتم، وقتی وارد می‌شدم یک نفرهم از در بیرون می‌آمد، نشستم و دوستم پرسید که می‌دانی این چه کسی بود؟ پاسخ دادم خیر، توضیح داد که این گابریل گارسیا مارکز است که رمانش به نام 'صد سال تنهایی' به ایتالیایی ترجمه شده است، بعد هم من کتاب را گرفتم خواندم و از آن خیلی خوشم آمد که سرانجام هم ترجمه شد." بنابراین، دیدار فرزانه با مارکز سه ثانیه هنگام خروج مارکز بوده است (فصلنامه مهرنامه)

به روایت فرزانه این رمان توسط دوست خود مارکز و زیر نظر خودش به ایتالیایی ترجمه شده و بهترین ترجمه بوده است. فرزانه کتاب را برای چاپ به رضا جعفری، مدیر انتشارات امیرکبیر، پیشنهاد می‌دهد و او هم می‌پذیرد.

مارکز در گفت و گویی یادآور می‌شود که به او گفته شده است که ترجمه فارسی رمانش خوب نبوده است. هر چند استقبال خواننده ایرانی از این رمان، با وجود ممانعت از تجدید چاپش، و تاثیر ادبی آن خلاف آن نقل رسیده به مارکز را اثبات می‌کند.

رمان صد سال تنهایی در سال ۱۹۶۸، و ترجمه فارسی آن در سال ۱۳۵۳ به چاپ رسید. بدون شک صد سال تنهایی، رمانی بود که بر فضای ادبیات جهان تاثیر گذاشت و ایران هم از این تاثیرپذیری مستثنا نبود.

احمد شاملو معتقد بود که سبک رمان صد سال تنهایی، سبکی است که غلامحسین ساعدی پیش از مارکز به کار برده است. شاید هم به همین دلیل فضای ادبیات ایران به راحتی این رمان را جذب خود کرد چون زمینه آن از قبل وجود داشت.

دور ریختن نامه‌های تنسی ویلیامز

اولین ترجمه از بهمن فرزانه کتابی از تنسی ویلیامز است با نام "پرنده شیرین جوانی". سال‌ها بعد او "تابستان و دود" و "گربه روی شیروانی داغ" را نیز ترجمه می‌کند.

اما این تنها رابطه او با ویلیامز نبود. به یاد می‌آورد که در دهه ۶۰ میلادی، یک دوست آمریکایی، ویلیامز را به فرزانه معرفی می‌کند. آنها هیچ وقت با هم ملاقات نداشتند و تنها از طریق مکاتبه در ارتباط بودند. نامه‌های آن دوست آمریکایی با ویلیامز چاپ شدند اما فرزانه مکاتبات خود با ویلیامز را دور می‌ریزد.

"مکاتبه‌ها قبل از چاپ ترجمه‌ام از تنسی ویلیامز بود. ... در مکاتبه‌هایمان درباره‌ی کتاب‌هایی که می‌خواندیم، حرف می‌زدیم. بعد از آن مکاتبه‌ها ترجمه را شروع کردم. در نامه‌هایش به من بسیار کمک کرد و چندین نویسنده‌ی آمریکایی را به من معرفی کرد که اصلا آن‌ها را نمی‌شناختم. مثلا کارسن مک‌کالرز نویسنده‌ای فوق‌العاده بود یا ترومن کاپوتی را بهم معرفی کرد. خُب نامه‌های خیلی قشنگی بود. از من در نامه‌ای پرسید، نام تو چه معنایی می‌دهد؟ گفتم "بهمن" به زبان قدیمی یعنی دوست. معنی دیگرش هم همان "بهمن" است. یعنی فرود آمدن توده‌ی برف از کوه. مکاتبه‌ها به سال نکشید؛ چند ماه ادامه داشت. اما مدام به هم دیگر نامه می‌دادیم. خیلی نامه بود.... دور ریختن نامه‌ها حماقت محض بود." (ایسنا)

ایتالو کالوینو و فدریکو فلینی

ترجمه تنها دریچه ارتباطی بهمن فرزانه با ادبیات جهان نبود. او چگونگی دوستی خود با ایتالو کالوینو را چنین نقل می‌کند: "با کالوینو از طریق خانم آرژانتینی‌اش آشنا شدم. کالوینو هم آرژانتین دنیا آمده است. دیدمش گفتم، آقای کالوینو من هم نویسنده‌ام. می‌گفت، اوه چه خوب تو رو خدا فردا شب بیا خانه‌ ما. به خانه‌شان رفتم و چه پذیرایی خوبی انجام شد. یک دختر هم دارند. بعد دیگر اغلب همدیگر را می‌دیدیم. در روز‌های خاصی از هفته همدیگر را نمی‌دیدیم و هر وقت پیش می آمد."

اما آشنایی فرزانه با فلینی جالب است. او را برحسب اتفاق در خیابان می‌بیند و به سادگی با او باب مراوده را باز می‌کند: "یک روز وسط خیابان فلینی را دیدم، رفت در یک مغازه‌. من رفتم امضا بگیرم. دختری‌ گفت، عمرا بتوانی امضا بگیری! او به هیچ‌کس امضا نمی‌دهد. رفتم و با امضا برگشتم. بعد منتظر ماندم بیاید بیرون یک‌ چیز دیگر بهش بگویم. از مغازه آمد بیرون و گفت، منتظر من بودی؟ گفتم آره. گفت بیا با هم برویم یک قهوه بخوریم."

فرازنه ادامه می‌دهد: "قلبم تند تند می‌زد، دوست داشتم یکی مرا همراه فلینی ببیند. رفتیم قهوه خوردیم. از هم خداحافظی کردیم. دو – سه روز بعد باز از آن‌جا رد شدم. فلینی را دیدم و در همان کافه بود. دستی تکان دادم و سلام کردم. گفت آها سینیور بهمن. فهمیدم پاتوقش در آن کافه است."

"به یکی از دوستانم گفتم من با فلینی قهوه خوردم. جواب داد این‌قدر از خودت حرف درنیاور. گفتم برایم نوشته است، کاغذش را دارم. خلاصه باور نمی‌کرد. بعد یکی چند بار دیگر هم فدریکو فلینی را در همان کافه دیدم."

"یک‌روز به من گفت آقا بهمن ما بی‌خودی به هم می‌گوییم شما؛ بیا بگوییم 'تو'! گفتم، من خجالت می‌کشم. گفت، هیچ خجالت ندارد. یک روز با دوستی بودم که باور نمی‌کرد با فیلینی دوست هستم و با هم قهوه خوردیم. از نزدیکی همان کافه رد می‌شدیم. فلینی پشت میزی جلو کافه نشسته بود؛ رد شدیم، فلینی گفت، چائو بهمن! من هم گفتم چائو فدریکو! آن دوستم که باور نمی‌کرد، با تعجب گفت، حالا به هم 'تو' می‌گویید؟! (ایسنا)

فرازنه داستان‌نویس

فرزانه داستان نوشتن را بیشتر از ترجمه دوست داشت. طی سال‌ها، ترجمه از ادبیات جهان باعث شده او با تکنیک‌های داستان‌نویسی آشنا شود.

از او یک مجموعه داستان، "سوزن‌های گمشده"، و دو رمان، "چرکنویس" و "سرباز دل" به فارسی چاپ شده است.

"فکر می کنم هیچ مترجمی نیست که آرزوی نوشتن را در سر نداشته باشد، هیچ چیز به اندازه خلق یک اثر لذت بخش نیست. از نوجوانی عاشق نوشتن بودم هر چند که ترجمه فرصتی برایم باقی نگذاشت. وقتی که کتاب 'چرکنویس'ام منتشر شد لذتی برایم داشت که قابل وصف نیست." (روزنامه سرمایه)

اما فرزانه معتقد است که آثار فارسی ترجمه ناپذیر هستند زیرا نویسندگان ایرانی، بومی‌نویس هستند و برای توضیح کلمات باید پانوشت‌های بسیاری افزود و این کار، خواننده غیرفارسی را اذیت می‌کند. به عنوان مثال، حوض یا اشکنه را نمی‌شود ترجمه کرد. همچنین به نظر او چون ادبیات ایران را مملو از صدا است، آن را یکی از دلایل ترجمه‌ناپذیری می‌داند. به همین دلیل ترجمه اشعار مولانا را ناموفق می‌داند. او حتی رمان خود را به ایتالیایی ترجمه نکرده است.

۵۰ سال، هشتاد اثر

بهمن فرزانه طی ۵۰ سال، بیش از هشتاد اثر را ترجمه و تالیف کرد. از میان نویسندگان جهان می‌توان به این نام‌ها اشاره کرد: گابریل گارسیا مارکز، گراتزیا دلدا، آلبا دسس پدس، اینیاتسیو سیلونه، لوئیجی پیراندللو، تنسی ویلیامز، دینو بوتزاتی.

او معتقد بود که همه کتاب‌های یک نویسنده موفق از آب درنمی‌آیند و به همین دلیل باید بهترین آنها را کشف و ترجمه کرد.

فرزانه دقت در انتخاب کتاب برای ترجمه را مهم می‌دانست.

حتی میلان کوندرا و ماریو وارگاس یوسا را نویسنده‌های خوبی نمی‌دانست و هیچ وقت طرف ترجمه آنها نرفت. بعد از ترجمه صد سال تنهایی به خاطر شهرتی که از ترجمه آن کسب کرده بود، انتخاب کتاب دیگر دشوار بود، طوری که "سالیان سال در جستجو" بود تا بالاخره شروع به ترجمه کتابی از آلبا دسس پدس می‌کند که مدت‌ها پیش خوانده بود.

"عاقبت یک روز پس از تقریبا بیست سال سکوت از جای بلند شدم و ترجمه آن را شروع کردم. در حدود شش ماه خواب و خوراک را از من سلب کرد." دسس پدس تنها نویسنده‌ای بود که فرزانه تقریبا همه کتاب‌های او را ترجمه کرد و به او علاقه ویژه داشت.

به نظر می‌آید سرگذشت بهمن فرزانه کسی که به قصد تحصیل ایران را ترک کرد اما در ایتالیا ماندگار شد، سرگذشت بیشمار کتاب‌هایی است که ترجمه کرده است.


آخرین ویرایش: - -

 

ماکسیمیلیان شل درگذشت

1392/11/13 02:50نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 


ماکسیمیلیان شل،‌ هنرپیشه اتریشی که با بازی در فیلم داوری در نورمبرگ در سال ۱۹۶۱ برنده جایزه اسکار شده بود،‌ در ۸۳ سالگی درگذشت.

به گفته کارگزار آقای شل،‌ او پس از یک بیماری ناگهانی و جدی در بیمارستانی در شهر اتریشی اینسبروک درگذشت.

او یکی از مشهورترین هنرپیشگان آلمانی زبان بود که به شهرتی بین المللی هم دست یافته بود.

آقای شل در سال ۱۹۳۰ در وین به دنیا آمد و یکی از چهار فرزند یک نویسنده سوییسی و یک هنرپیشه زن اتریشی بود.

پدرو مادرش هشت سال بعد،‌وقتی آلمان نازی اتریش را تصاحب کرد،‌ به سوییس مهاجرت کردند.

آقای شل که چند سال بازیگر تئاتر بود، کار حرفه ای خود در هالیوود را در اواخر دهه ۱۹۵۰ آغاز کرد و در فیلم شیرهای جوان - که روایتی از جنگ جهانی دوم را بازگو می کرد- با مارلون براندو همبازی شد.

در سال ۱۹۶۱ او با بازی در نقش وکیل مدافع یک مجرم جنگی نازی جایزه اسکار بهترین بازیگر مرد را گرفت.

در طی سه دهه بعد از ساخت این فیلم،‌ آقای شل در چندین فیلم مهم آمریکایی ایفای نقش کرد.

نقش های متنوع او شامل بازی در نقش دزد موزه در فیلم تاپکاپی (۱۹۶۴) تا یک دانشمند روانی در فیلم علمی تخیلی حفره سیاه (۱۹۷۹) تا کلنل کا گ ب روسی در شمع ها در تاریکی (۱۹۹۸) می شود.

او همچنین در محصولات تلویزیونی بین المللی متعددی هم ظاهر شده بود. بازی او در نقش ولادیمیر لنین در مجموعه تلویزیونی آمریکایی استالین در اوایل دهه ۱۹۹۰ برایش یک جایزه گلدن گلوب به ارمغان آورد.

او همچنین چند فیلم را کارگرانی کرد از جمله فیلم مستند مارلین را درباره مارلین دیتریش،‌ هنرپیشه،‌ که نامزد جایزه اسکار شد.

ماریا، خواهر درگذشته او، هم هنرپیشه ای مشهور بود.

*اولین فیلمی که ازش دیدم، خون آشام های جان کارپنتر به نقش کاردینال آلباما در ده سالگی اینو میدیدم، بچه های امروز باید گرگ و میش ببینن

دنیا عوض شده


آخرین ویرایش: 1392/11/13 02:55

 

داستان غول های رسانه یی/ لوموند

1392/11/6 20:06نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 

بی شك در بین روزنامه های فرانسوی زبان «لوموند» از مشهوریت و محبوبیت بیشتری برخوردار است: روزنامه یی كه در طول تاریخ داعیه دار آزادی بیان و بی طرفی بوده و جای خود را در كنار قهوه صبحانه فرانسوی ها تثبیت كرده است. تاریخچه روزنامه لوموند را (كه در سال 1944 تاسیس شده) باید به دو دوره تقسیم كرد: دوره اول برهه زمانی از تاسیس روزنامه تا اواسط دهه 1970 را در بر می گیرد: یعنی درست زمانی كه درآمد روزنامه با رشد فزاینده روبه رو و سود حاصل از تك فروشی و درآمد آگهی های روزنامه بسیار بالابود. دوره دوم كه در 30 سال گذشته اتفاق افتاده شامل بحران های متعددی است كه این روزنامه پشت سر گذاشته و البته در پایان توانسته با موفقیت از آنها بیرون بیاید. قبل از بررسی نقاط قوت و ضعف گروه لوموند اجازه دهید نیم نگاهی به تاریخ آن بیندازیم كه تا حد زیادی حال و آینده آن را مشخص خواهد كرد.

پیدایش لوموند

در سال 1944 لوموند به میدان آمد تا در مقابل «لوتم» كه علم لیبرال ها بود ایستادگی كند. لوموند با ماجراجویی هایش به سرعت تبدیل به روزنامه منحصر به فردی شد كه بیشتر این شهرتش را مدیون سردبیری «بوی مری» بود. او در سال 1930 تا 1938 خبرنگار پراگ «لوتم» بود اما به خاطر تحریف مقاله اش درباره مونیخ از این روزنامه استعفا داد. مری تیم تحریریه لوتم را برای راه اندازی لوموند رها كرد تا خودش صاحب روزنامه شود. با درخواست مری دولت موقت فرانسه ساختمان و چاپخانه روزنامه را در اختیارش قرار داد و همچنین او مالك 20 درصد از سهم اصلی «لوموند سارل» شد. طرفداران دوگل، حزب دموكرات و لیبرال مسیحی (كه توسط محافل ژنرال دوگل و وزیر اطلاعات «پیر هنری تیتگن» انتخاب شده بودند) نیز مالك باقی سهام روزنامه شدند. نخستین شماره لوموند در 18دسامبر 1944 انتشار یافت و از سال 1944 تا 1969 «هربرت بوی مری» سردبیر روزنامه و مدیر كارخانه چاپ «سارل» بود. در طول این سال ها لوموند توانست خود را در بین روزنامه های فرانسه تبدیل به یك روزنامه مرجع كند. هدف مری این بود كه خواندن لوموند برای نخبگان سیاسی، اقتصادی و فرهنگی یك وظیفه ضروری شود و راه او برای رسیدن به این هدف عبارت بود از افزایش كیفیت محتوا، دقت و صحت و همچنین وسعت پوشش خبری. لوموند خوانندگان خود را وابسته به اخلاق بنیادی كرد (در زمانی كه جنگ كثیف در هند و چین برقرار بود لوموند بی طرفی بین جناح ها و مبارزه با شكنجه در الجزایر را خط مشی خود قرار داد.) همچنین در بحث های متنوعی كه در بین جناح های مختلف جامعه فرانسه شكل می گرفت به ویژه درباره « آزادی بیان» لوموند پیشتاز بود: در حقیقت ستونی در روزنامه از سال 1952 در شكل های مختلف در طول 60 سال به موضوع آزادی بیان پرداخته است. «هربرت مری» و «لوموند» مجموعه یی از ارزش ها را در دستور كار خود قرار دادند: آزادی، عدالت اجتماعی، اومانیسم مسیحی و دفاع از دموكراسی پارلمانی و همچنین ضد ارزش های این مجموعه شامل كمونیسم، فاشیسم، مدرنیته امریكایی و درجه یی از استبداد بود. در لوموند ابایی برای ستودن فضایل نظام جمهوری وجود نداشت اما در نحوه صحبت روزنامه نگاران برنامه های لیبرال دموكراتیك، رنگی از كاتولیك های اجتماعی داشت تا به این ترتیب توان پذیرش آن برای هر دو جناح چپ و راست ممكن شود، در حقیقت مشی لوموند این بود كه از افراط در هر دو حزب اجتناب كند. برای دستیابی تحریریه به این موفقیت و استقلال كامل روزنامه «هربرت مری» باید روزنامه را از احزاب سیاسی، كلیسا و ثروتمندان قدرتمند مستقل می كرد. بنابراین مری یك برنامه گسترده برای استقلال اقتصادی، سیاسی و فكری نویسندگان روزنامه ابداع كرد. اما با این رویه، مسلم بود كه سیاستمداران از لوموند به شدت ناراضی می شوند. در سال 1951 یك مسیحی دموكرات و ائتلاف لیبرال برای سرنگونی سردبیر لوموند یعنی «هربرت مری» اقدام كردند و او مجبور به استعفا شد اما به لطف حمایت تیم تحریریه، خوانندگان روزنامه و ژنرال دوگل «مری» توانست امتیاز خود را بازیابد. بعد از این بحران او قدرتش را با ایجاد شركت «La Société des Rédacteurs» افزایش داد در این شركت روزنامه نگاران مالك 28 درصد از سهم سرمایه تثبیت شده هستند و به این وسیله تحریریه در كنار سهامداران اصلی قرار گرفتند تا جلوی دست درازی آنها گرفته شود.

افت و خیزهای لوموند

در طول دهه 1960 لوموند توانست طیف گسترده یی از خوانندگان را به خود جذب كند (تیراژ روزنامه در این سال سه برابر شد و از 117 هزار نسخه در روز در سال 1955 به 355 هزار نسخه در سال 1969 افزایش یافت) این افزایش تیراژ همراه بود با افزایش تمایل به جناح چپ. حوادث ماه مه 1968 حتی فرصتی برای تعدادی از روزنامه نگاران فراهم كرد تا با بنیانگذار روزنامه برای حفظ بی طرفی به مخالفت بپردازند. در دسامبر سال 1969 هربرت مری بازنشسته شد و عصر جدیدی برای لوموند آغاز شد: «ژاك فاوت» سردبیری روزنامه را بر عهده گرفت. افزایش تیراژ منجر به افزایش درآمد حاصل از تبلیغات شد كه 69 درصد از گردش مالی روزنامه را در سال 1969 به خود اختصاص داده بود. با این حال در طول دهه 1970 شركت و روزنامه وارد یك دوره بی ثباتی مالی شد. «ژاك فاوت» و خبرنگارانش با وضوح بیشتری تمایل خود را به جناح چپ نشان دادند در حالی كه مدیران ارشد روزنامه نمی توانستند این تغییر جهت روزنامه را با آنچه پیش از این در جریان بود تطبیق دهند. سرمایه گذاری بی مورد در كارهای چاپی، استخدام بیش از حد و حقوق بسیار بالابرای خبرنگاران مشكلات مالی عدیده یی را برای روزنامه به ارمغان آورد كه با كسری بودجه در سال 1976 نشان داده شد. به مشكلات مالی عدم اطمینان در مدیریت روزنامه را هم اضافه كنید كه وضعیت لوموند را بسیار دشوار كرده بود. در سال 1968 هربرت مری، ژاك فوات را به عنوان جانشین رسمی خود انتخاب و امكان افزایش سهام روزنامه نگاران تا 49 درصد را فراهم كرد. در سال 1976 ژاك كه تمایل داشت دوران مدیریت خود را افزایش دهد با فشار آوردن بر روزنامه نگاران جناح راست توانست 60 درصد از آرای روزنامه نگاران را از آن خود كند و همین روند انتخاب مدیر بر اساس آرا را در روزنامه تثبیت كرد كه بعدها تبدیل به بحران بزرگی برای مدیریت لوموند شد. در طول 10 سال یك جنگ قبیله یی بین كاركنان روزنامه به راه افتاد و همین جنگ باعث كاهش كیفیت محتوای روزنامه شد و به زودی تعداد خوانندگان هم كاسته شد. در سال 1981 روزنامه برای حمایت از «فرانسوا میتران» در انتخابات ریاست جمهوری تقریبا نیمی از خوانندگانش را از دست داد: تیراژ از 439 هزار نسخه در سال 1981 به 343 هزار نسخه در 1985كاهش یافت، یعنی درست در طول سه سال كسری بودجه به 120 میلیون فرانك رسید. روزنامه نگاران كه اینك چند پاره شده بودند تصمیم گرفتند بار دیگر به اصول موسس شان برگردند. در سال 1994 «ژان ماری» با حمایت روزنامه نگاران رهبری روزنامه را در دست گرفت و نه تنها روزنامه را از چهارمین رسوایی عمومی نجات داد بلكه توانست بار دیگر لوموند را مرجع افكار عمومی كند. در طول پنج سال لوموند بار دیگر توانست آگهی شركتهای بزرگ را به خود جذب كند و دوباره از این طریق سود بسیاری عاید روزنامه شود. او به خوبی می دانست كه یك روزنامه به تنهایی نمی تواند از پس نوسانات اقتصادی بازار برآید و به همین دلیل برای مستقل بودن روزنامه شروع به سرمایه گذاری در گروه رسانه یی كرد. در سال 2002 سایت لوموند هم راه اندازی شد و در حال حاضر با اختلاف بسیار از رقبا پیشروترین سایت خبری فرانسه است. سردبیر فعلی این روزنامه ناتلی نوراداست كه در اسفند سال 2013 پس از مرگ اریك ایزرالاویچ انتخاب شد.

 

روزنامه نگارانی كه مالک روزنامه شدند

نویسنده: فاطمه عسگری آزاد


آخرین ویرایش: - -

 

100 درصد قبولی در مدارس و افت تحصیلی پنهان!

1392/11/4 15:30نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 

این روزها اگر گذرتان به اتاق مدیران مدارس ابتدایی بیفتد، حتما آمار قبولی دانش آموزان را به صورت نمودارهای میله یی پرزرق و برق روی دیوارهای این اتاق مشاهده خواهید كرد: جالب است بدانید به هر مدرسه یی كه مراجعه كنید میله های این نمودار را بدون استثنا در بالاترین میزان و مماس با 100 درصد خواهید یافت! ولی آیا تمامی مدارس با صددرصد قبولی دانش آموزانش سال تحصیلی را به پایان می رسانند؟! جالب است كه حتی اگر مصادیق و درجات مقیاس های موجود در كارنامه دانش آموزان را ملاك قضاوت در این زمینه بدانیم، تمامی مقیاس ها را در سطح بالاتر از قابل قبول (حداقل نمره قبولی) خواهیم دید و ظاهرا باید این آمار و ارقام را قابل قبول دانست!اما آیا این مساله كه در تمامی مدارس كشور تمامی دانش آموزان توانایی كسب حداقل های لازم برای ارتقای پایه را دارا هستند، كمی عجیب و دور از واقع نیست؟ آیا دریافت آمار 100 درصدی قبولی از تمامی مدارس یك منطقه یا تمامی مناطق یك استان یا تمامی استان های كشور نباید حساسیت واحد های ارزشیابی عملكرد و كارشناسان آموزشی را به این مساله برانگیزد؟ اصلاآیا چنین امری از نظر تئوریك و نظری ممكن است؟طبق آمارهای وزارت آموزش و پرورش در حدود 13 درصد از دانش آموزان در مقطع ابتدایی به عنوان دیرآموز شناخته می شوند كه این دانش آموزان بدون كاربرد روش هایی خاص، در یادگیری مباحث ساده درسی مشكلات اساسی دارند: بدیهی است كه از میان این دانش آموزان تعدادی نتوانند به مقیاس های لازم برای ارتقا به پایه های بالاتر را دست یابند: همچنین ناهمخوانی سن عقلی و سن تقویمی برخی از دانش آموزان ایجاب می كند كه با تكرار پایه در كلاس هایی با دانش آموزان همتراز خود به تحصیل بپردازند. البته در میان نظریه های یادگیری رویكردی با عنوان «یادگیری در حد تسلط» وجود دارد كه معتقد است هر مطلبی را می توان به هر دانش آموزی آموخت: به شرطی كه زمان و امكانات كافی مهیا باشد. اما حقیقت امر این است كه نسبتی از دانش آموزان با بودجه بندی، روش های تدریس فعلی و امكانات موجود، توانایی كسب حداقل مقیاس های لازم برای ارتقا به پایه بالاتر را ندارند: از همین رو «تكرار پایه» به عنوان یك دستورالعمل در ارزشیابی كمی و كیفی-توصیفی در نظر گرفته شده است، تا این قبیل دانش آموزان بدون كسب دانش و مهارت های لازم به پایه های بالاتر وارد نشوند. اما گویا آنچه در شیوه نامه ها آمده است و آنچه در مدارس می گذرد، تا حد زیادی منطبق بر هم نیستند. از سوی دیگر اگر پای درد و دل معلمان بنشینید و بحثی در رابطه با این موضوع پای بگیرد، بی گمان گلایه های این معلمان از مدیران مدارس و روال ارزشیابی دانش آموزان حتی در مقطع متوسطه را خواهید شنید: اینكه در پایان هر سال تحصیلی با انواع حربه ها و فشار و تهدید معلمان را مجبور به نادیده گرفتن مقیاس ها و نمرات واقعی ارزشیابی می كنند و از آنان می خواهند با زیر پای گذاردن وجدان شغلی به تمامی دانش آموزان مجوز ارتقا به پایه بالاتر را بدهند! شاید با شنیدن این جملات به ذهن تان خطور كند كه برخی از مدیران فرصت طلب و متخلف با این اقدام سعی در آمارسازی و ارائه آمار نادرست به ادارات جهت غلو در توان مدیریتی خود و بالاتر نشان دادن سطح قبولی مدارس تحت مدیریت شان دارند. اما ماجرا به این سادگی نیست: در واقع به اذعان مدیران مدارس، آنان نیز از سوی ادارات جهت ارائه چنین آمارهایی تحت فشار هستند. معاونت و كارشناسان مقاطع ادامه كار مدیران در پست مدیریت را طبق قانونی نانوشته منوط به دریافت آمار 100 درصد قبولی از سوی آنان كرده اند! از نظر نگارنده این كارشكنی و تخلف آشكار، تا سطح معاونان جناب وزیر نیز ادامه می یابد: وگرنه چگونه تاكنون یكی از معاونان وزارتخانه درباره این آمارهای كذایی حساسیت نشان نداده و سعی در اطلاع از چند و چون ماجرا نكرده است؟! جز این است كه به این قبیل كارشكنی ها با دید، اغماض و در جهت حفظ بودجه نگریسته می شود؟ در واقع تكرار پایه برای نظام آموزشی هزینه بسیاری دارد: تمام هزینه های مالی و مادی و انسانی كه در طول یك سال برای یك دانش آموز صرف شده است، باید دوباره و بدون هیچ نتیجه یی صرف همان دانش آموز شود. اما متاسفانه مسوولان امر با دید كوتاه مدت به قضایا، یك نكته اساسی را در نظر نمی گیرند: اینكه ارتقای دانش آموزانی كه حداقل های لازم برای تحصیل در پایه بالاتر را ندارند و خروج زودهنگام همان دانش آموزان در سال های آتی از چرخه آموزش، بسیار پر هزینه تر از تكرار پایه آنان خواهد بود. زمانی كه خروجی مقطع ابتدایی، یك دانش آموز كاملابی سواد حتی از نظر توانایی شناخت حروف الفبایی، اعداد دو و چند رقمی و چهار عمل اصلی در ریاضیات باشد، آیا نباید مسوولان به وجود مشكلات اساسی در خرده سیستم ارزشیابی سیستم آموزشی پی ببرند یا حداقل شك كنند؟متاسفانه پنهان كردن افت تحصیلی دانش آموزان با روش های غیر متعارف ارمغان دولتی بود كه آمارسازی و ارائه آمارهای خلاف واقع از عمده مشخصاتش بود: اما آیا با تغییر دولت و روی كار آمدن وزیر جدید آموزش و پرورش نگاه مسوولان به این نقیصه تغییر خواهد كرد؟ یا اینكه باز هم شاهد آمارهای صددرصد قبولی و پنهان نگاه داشتن افت تحصیلی و ممنوعیت تكرار پایه خواهیم بود؟

 

نویسنده: سیدمنصور موسوی

كارشناس ارشد برنامه ریزی آموزشی

    


آخرین ویرایش: - -

 

زمستان است

1392/10/26 15:04نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 

زمستان برای خیلی ها تداعی گر كرسی و قصه های مادربزرگ است، تداعی گر شب های بلندی كه بعد از تمام شدن برنامه های تلویزیون، داستان ها و حرف ها و خاطره ها شروع می شد. زمستان برای بعضی ها خاطره كوهستان و برف را زنده می كند. برای بعضی ها برف سپید یادآور فضای شعرهای اخوان است و سرمایی كه ناجوانمردانه بر روابط آدم ها غلبه كرده. برای بعضی هم زمستان یعنی آتش، یعنی صدای تق تق و فریاد های چوب كه به هوا بلند می شود تا شاید دستی از راه رسیده را گرم كند یا پایی یخ زده را جان ببخشد.

زمستان برای اهل ادبیات و هنر، پر از نماد و المان است تا تداعی گر لحظه ها و شرایط باشد برای اهل نظر. برای آنها كه به اشارتی تمام راه را می بینند. زمستان سایه یی دارد به درازای تاریخ هنرو ادبیات مردمی كه شب های زمستان گرمای محفل شان بیش از همیشه بود. زمستان در فرهنگ ایرانی یك پارادوكس است. یك نماد از گرما و در عین حال نمادی از سرما. از یخبندانی كه نفس را ابری تاریك می كند و همین طور گرمایی كه جان هر عابری را به كنار شعله های آتش می كشد تا بنشیند، بگوید و بشنود.

سینمایی كه یخبندان، برف و راهبندان ناشی از بارش برف را بهانه می كند تا بگوید جنازه زنی در ماشینی شده است بهانه عاشقیت مردی كه او را پنهان كرده و از گرمای هوا شاكی است. از آب شدن برف ها هراسان است و از دست دادن جنازه یی كه عاشقش شده دلش را برمی آشوبد.

جنازه یی كه سرما و كوران و برف برایش به ارمغان آورده و در نهایت گرما می شود بهانه یی برای سفارش «چند كیلو خرما برای مراسم تدفین» عشقی نامتعارف. زمستان برای مردی كه كابل های برق را می دزدد و مرگ كسب و كارش شده هم نمادی است از سرمایی كه هیچ برایش نگذاشته. نه دختركی معصوم را كه پا به پای پدر از كوره راه های برفی و یخ زده عبور می كند و نه لباسی تا بهانه اش باشد برای فرار از بیرحمی سرمایی كه احاطه اش كرده. سرمای بی تفاوتی ها. بی رحمی ها. تبعیض ها. نابرابری ها.

هنوز هم كوهستان های غرب مستی اسب ها را شاهدند و كودكانی كه در گردنه ها چندین برابر وزن شان بار قاچاق حمل می كنند.

سرمایی كه گریزی از آن نیست و راه نجاتش چند بطری كه سرما را از سر اسب ها دور می كند تا زمستان را مغلوب قدم ها و تلاش شان برای عبور از تنگناها كنند. آنجا كه اسب ها نفسی در مستی تازه می كنند، كودكان هم در قهوه خانه كوچك بین راه از دردها می گویند و برادری كه باید درمان شود و هزینه درمانش در كوره راه های برف گرفته كوهستان زیر انبوهی از برف پنهان شده. تا عروس شدن خواهر و فریاد برادر خود را نمایان نمی كند. زمستان گاهی روایتگر دخترك چوپانی می شود كه سربازی دل به مهرش می بندد و غارنشین عشقی می شود كه فرجامی ندارد و اشكی كه در سرما قبل از جاری شدن دچار انجمادی تاریخی می شود.

زمستان برای ترانه هایمان هم سخاوتمندانه جاری شده. زمستان در اشعارمان هم سرك كشیده. زمستان همه جا هست. زمستان تاریخ ندارد، مكان نمی شناسد زمستان همواره سر می رسد، درست بعد از پاییز. درست بعد از هزار رنگی طبیعت.

درست بعد از عریان شدن درختان و چه خالقی كه بهار را قرار داده تا زمستان به سپیدی اش نبالد و عریانی درختان را به رخ زمین نكشد.

چقدر می شود از زمستان گفت و از زمستان شنید. در زمستان دید و با زمستان خواند. چقدر زمستان می تواند الهام بخش باشد چراكه همه انسان ها زمستانی داشته اند كه تا مغز استخوان شان رسوخ كرده باشد. زمستانی كه بعد از پاییز و قبل از بهار خودش را یله كرده روی روزها و لحظه ها.

زمستان می تواند از پاییز هم شاعر تر باشد، بسراید و ببارد و بلرزاند دل ها را، بیاشوبد ذهن ها را، فقط شعرهای زمستان تلخند، سپیدند، عریانند، سردند، ناجوانمردانه سردند.

 

نویسنده: مریم مقدسی


آخرین ویرایش: - -

 

هنری كه خیلی دیده نشد

1392/10/26 15:02نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 

ابتدایی ترین آثار از هنر گرافیتی روی كتیبه ها، دیواره های غارها و … پیدا شده اند. كه گاه حاوی پیام های آنچنانی نبوده اند. یكی از ابتدایی ترین گرافیتی های مدرن گرافیتی در یكی از شهرهای قدیم یونان (درحال حاضر تركیه) است كه شكلی مانند قلب دارد. گرافیتی در امریكا در سال های 1960 بیشتر یك عمل سیاسی بوده و گروه هایی مانند LA Familia و Savage Skulls و Savage Nomads از این هنر برای مشخص كردی قلمروی خود استفاده می كردند و در این سال ها بود كه Tag ها (كه هم اكنون به عنوان نوعی امضا در زیر آثار گرافیتی كشیده می شوند) به وجود آمدند. گرافیتی كار معروف CornBread را می توان به عنوان یكی از نخستین گرافیتی كارهای تاریخ به حساب آورد. در این زمان مركز این هنر New York بود كه در این شهر گرافیتی كاران مشهوری مثل Taki183 و168 Tracy زندگی می كردند. با كمی دقت در می یابیم كه در آن زمان مد بوده است كه گرافیتی كاران شماره خیابان خود را به آخر اسم خود اضافه كنند. همان طور كه گفتیم مركز هنر گرافیتی در آن زمان شهر New York بود كه در آن گرافیتی كاران مشهور زن مانند Barbara62 و62 Eva زندگی می كردند. یكی از وقایع مهم تاریخ گرافیتی در این سال ها انتقال هنر گرافیتی از خیابان های شهر به دیوارهای مترو ها و ایستگاه های قطار بوده است. در این زمان هنرمندان این شاخه به ایستگاه های مترو و قطارها هجوم بردند تا كارهای خود را بیشتر و بیشتر به معرض نمایش بگذارند. هنگامی كه گرافیتی مدرن رونق بیشتری یافت هنرمندان برای اینكه كارهایشان با یكدیگر اشتباه گرفته نشوند مجبور شدند كه Tag ها را به عنوان امضایی در زیر آثار با ارزش خود كه Pieace نامیده می شدند به كار گیرند. (Pieace ها در ابتدا Tag هایی بودند كه گرافیتی كاران ضخامت و نوع نوشته های تگ را عوض می كردند و بعد ها Tag ها به صورت آثاری در آمدند كه MasterPiece یا به طور ساده تر Pieace نامیده شدند). گرافیتی را می توان از شاخصه های اصلی هیپ هاپ به شمار آورد (Rapping.DJing.BreakDancing.Graffii) و بیشتر رپرهای امریكا از این هنر استفاده های بسیاری در كلیپ ها و تبلیغات می كنند. بحث تبلیغات شد، پس بهتر بگوییم هنر گرافیتی در تبلیغات نیز نقش بسزایی دارد. مثلاشركت سونی برای تبلیغ دستگاه PSP به صاحب های ساختمان ها در شهر های امریكا پول می داد تا تبلیغات خود را كه به صورت گرافیتی بودند (گروهی از بچه ها كه با چشم های گیج و متحیر خود مشغول بازی با PSP مانند یك اسكیت بورد و … بودند) روی دیوارهای ساختمان ها بكشند. كه البته شركت سونی جریمه بسیار سنگینی برای این كار پرداخت كرد و همچنین مثال های فراوان دیگر از شركت های معروف دنیا. این كار تقریبا در همه جای دنیا با منع قانونی مواجه است. گرافیتی با نوشته های سر دستی و یادگاری های روی دیوار متفاوت بوده و نیز مختص سن یا طبقه فرهنگی و اقتصادی خاصی نیست. امروزه گرافیتی بیش از هر هنر دیگری مورد بد فهمی و استفاده نابه جا واقع شده است و در بسیاری از كشور ها جنبه تاثیرگذار و بیان گرای خود را از دست داده و صورت دیوار نوشته هایی رنگارنگ و پرپیچ و تاب (كه آن هم خالی از ارزش نیست) مبدل شده است. هنر شهری و گرافیتی امروزه در تاریخ دنیای مدرن ریشه دوانیده است و تنه یی نسبتا تنومند یافته. به طوری كه شاخه های آن در تمامی دنیا گسترش یافته است. این هنر در طی سالیان به شكل های گوناگون دچار تغیر و پیشرفت شده و در مسیر خود تجربه های فراوانی را به ثبت رسانیده است.

 

لغت نامه گرافیتی

گرافیتی: امضا زنی

امضا همان طور كه از نامش پیداست ساده ترین اثری است كه روی دیوار ها می بینید. این نوع گرافیتی هرچند از نخستین انواع گرافتی محسوب می شود اما امروزه در جامعه هنر شهری به تنهایی وجهه خوب و هنری ندارد و به نوعی با وندالیسم پیوند می خورد.

اثر

اثر كه همان اثر هنری است به نقاشی گفته می شود كه از غنای بصری بیشتری برخوردار بوده و از نقطه نظر هنری قابل بررسی باشد. یك اثر معمولااز رنگ های بسیاری تشكیل شده و از كنار هم گذاشتن خلاقانه حروف تصویر زیبا حتی ناخوانا را ایجاد می كند.

   

   


آخرین ویرایش: - -

 

پوچ

1392/10/9 00:51نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 

دیدگان تو در قاب اندوه

سرد و خاموش

خفته بودند

زودتر از تو ناگفته ها را

با زبان نگه گفته بودم

 

از من و هرچه در من نهان بود

میرمیدی

میرهیدی

یادم آمد که روزی در این راه

ناشکیبا مرا در پی خویش

میکشیدی

میکشیدی

آخرین بار

آخرین بار

آخرین لحظهء تلخ دیدار

سر به سر پوچ دیدم جهان را

باد نالید و من گو کردم

خش خش برگهای خزان را

 

باز خواندی

باز راندی

باز بر تخت عاجم نشاندی

باز در کام موجم کشاندی

 

گرچه در پرنیان غمی شوم

 

سالها در دلم زیستی تو

آه،هرگز ندانستم از عشق

چیستس تو

کیستی تو

 

فروغ


آخرین ویرایش: - -

 

دن براون پر فروش‌ترین نویسنده سال

1392/09/28 15:29نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 

سایت آمازون «دوزخ» نوشته دن براون را به عنوان پرفروش ترین كتاب سال 2013 معرفی كرد.

جدیدترین كتاب دن براون كه اوایل امسال با عنوان «دوزخ» و با الهام از «كمدی الهی» دانته به بازار آمد، پرمخاطب ترین كتاب سال آمازون شد. بر این كتاب بیش از 11 هزار نفر در سایت آمازون نقد و نظر نوشته اند. این كتاب هم با جلد سخت، هم با جلد كاغذی و هم در قالب ای بوك و نیز كتاب شنیداری به بازار آمد. دن براون در این كتاب نیز مثل كتاب های «رمز داوینچی»، «فرشتگان و شیاطین» و «نماد گمشده» هنر، نمادها، رمزها و نشانه ها را در هم آمیخته تا قصه تازه یی بگوید. این كتاب 480 صفحه یی 14 ماه مه از سوی انتشارات دابلدی به بازار كتاب آمد و همزمان نسخه های آن به 12 زبان مختلف در سراسر جهان توزیع شد. در این فهرست نویسندگان پرفروش دیگری نیز جای دارند. هر یك از این نویسندگان با جدیدترین كتاب شان موفق شده اند تا در این فهرست حضور پیدا كنند. به همین دلیل جای تعجب ندارد اگر بدانیم خالد حسینی، نویسنده افغانی كه سال هاست ساكن امریكاست موفق شده تا با كتاب «و كوه ها طنین انداختند» كه سومین كتاب وی درباره افغانستان است، جایگاه دوم را تصاحب كند.


آخرین ویرایش: - -

 

تعداد کل صفحات ( 47 ) 1 2 3 4 5 6 7 ...