تبلیغات
دنیای دیوانه ی دیوانه - مطالب عمو مشکل گشا

کافکا، هدایت و ما ایرانیان

1392/06/29 05:50نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 

۷۷ سال از انتشار نخستین چاپ کتاب "بوف کور" صادق هدایت می‌گذرد. از زمان انتشار این رُمان کوتاه همواره این پرسش مطرح بوده که آیا هدایت در آثارش و خاصه در "بوف کور" متأثر از آثار نویسندگان اروپایی، به‌ویژه سوررئالیست‌ها و اکسپرسیونیست‌ها، بوده است؟

پیداست که در این پرسش، اذهان بیش‌تر متوجه فرانتس کافکا و سبک و سیاق داستان‌نویسی اوست و اینکه آیا هدایت بیش از همه از کافکا تأثیر پذیرفته است؟ و آیا اصولاً تا چه اندازه داستان‌های صادق هدایت و سبک و سیاق او با آثار و شیوه داستان‌پردازی کافکا قابل مقایسه و همطراز است؟

علت این گمانه‌زنی‌ها چیست؟

نخست آن‌که هدایت در شمار نخستین مترجمانِ آثار کافکا بود و داستان "مسخ"، که یکی از برجسته‌ترین آثار کافکاست، از جمله داستان‌هایی است که هدایت به فارسی ترجمه کرد. هدایت حتی پیش از آن، پیشگفتاری بر ترجمه فارسی حسن قائمیان از "گروه محکومین" کافکا نوشت با عنوان "پیام کافکا".

این پیشگفتار گرچه اقتباسی از آرای نویسندگان فرانسوی درباره کافکا بود و هدایت ظاهراً نکته تازه‌ای به آنها نیفزوده بود، اما شاید بتوان آن را اولین نوشته در معرفی فرانتس کافکا به فارسی‌زبانان بشمار آورد؛ تا جایی که در آغاز ورود آثار کافکا به ایران، و شاید تا همین دو سه دهه پیش، آشنایی ایرانیان با کافکا منحصر به چند داستان انگشت‌شماری می‌شد که عمدتاً از فرانسوی ترجمه شده بود. از این‌رو پیداست که این همه، شبهه تأثیرپذیری هدایت از کافکا را تقویت می‌کند.

شناخت کافکا از طریق هدایت

اصولاً شناخت ایرانیان از کافکا در ابتدا به تصویری محدود می‌شد که هدایت از نگاه و برداشت منتقدان و نظریه‌پردازان ادبی فرانسه از کافکا به دست آورده به خوانندگان فارسی‌زبان منتقل کرده بود. این تصویر، حتی اگر با دریافت دقیق و برداشت درستِ هدایت از نظر‌ و نظریه‌های منتقدان و مفسران اروپایی در آن زمان مطابقت داشته باشد، چندان دقیق نبوده است؛ زیرا آشنایی و شناخت هدایت تنها از طریق تحلیل‌گران عمدتاً فرانسوی امکان داشت و می‌دانیم که در آن دوران کافکاپژوهی کم‌وبیش در آغاز راه بود و خودِ اروپاییان نیز هنوز نه شناختی دقیق از فرایند حیات ادبی کافکا و نقش خانواده و زنان زندگی او بر آثارش داشتند و نه به اهمیت باورهای مذهبی و روحیات او در آفرینش داستان‌هایش واقف بودند.

در حالی که امروز می‌دانیم زندگی‌نامه‌نویسان بسیاری از آغاز تا انجام زندگی کافکا و حیات ادبی او را نکته به نکته به تصویر کشیده و پژوهشگران نیز با نقد و تفسیر و تحلیل‌های بی‌شماری که به دست داده‌اند، بسیاری از ابعاد ناشناخته آثار او را آشکار کرده‌اند که با تکیه به آن‌ها می‌توان تا اندازه‌ای به هزارتوی ذهن و زبان کافکا راهی گشود.

با این‌همه، اغلب پژوهشگران در این نکته هم‌نظرند که آثار کافکا را نه می‌توان در محدوده سبکی خاص قرار داد و نه تفسیری نهایی از آن‌ها به دست داد؛ داستان‌های او به متنی سیال می‌مانند که همواره در حال حرکت و تغییرند. از این‌رو شاید این گفته آلبر کامو را بتوان تأکید و تکرار کرد که "تقدیر و نیز شاید عظمت آثار کافکا در آنست که تمام امکانات را در اختیار ما قرار می‌دهد، ولی هیچ کدام را تأیید نمی‌کند."

با آشنایی از روال و رویدادهای زندگی کافکا و با شناختِ جهان پیرامون او، آشکارا می‌توان درهم‌آمیختگی زندگی واقعی او را با آثارش دید، در حالی از داستان‌های هدایت به دشواری می‌توان به مسیر زندگی او پی بُرد؛ مگر آن‌که برای مثال داستان "زنده به‌گور" را نشانه‌ای از قصد خودکشی او دانست که بیست و دو سال پس از نگارش این داستان به‌ وقوع پیوست. شاید بتوان از لابلای داستان‌های هدایت به روحیات و حالات روانی و کشمکش‌های درونی او پی‌بُرد، ولی نه به واقعیت‌های زندگی او.

کافکا و سیاست

از متن آثار داستانی کافکا - و نه از پژوهش‌ها و زندگینامه‌هایی که دیگران درباره او نوشته‌اند - نمی‌توان به دیدگاه‌ها و گرایش‌های سیاسی او دست یافت؛ این در حالی است که کافکا در دورانی پرآشوب و سال‌هایی سرنوشت‌ساز می‌زیست که جهان نه تنها درگیر جنگ جهانی اول و پیامدهای ناشی از آن بود، بلکه اروپا با رویدادهایی مهم چون انقلاب کمونیستی روسیه، تشکیل جمهوری وایمار در آلمان و برآمدن فاشیسم در ایتالیا، دورانی بحرانی و سخت را سپری می‌کرد.

افزون بر این‌ها، زادگاه کافکا نیز دستخوش دگرگونی‌های بنیادین بود و کشور نوبنیاد چکسلواکی با فروپاشی امپراتوری اتریش-مجارستان و گذار از نظام پادشاهی به جمهوری، راهی پُرمخاطره را طی می‌کرد. اما شگفت‌آور آن که در آثار او نه اثری از این وقایع تاریخی می‌توان یافت و نه حتی اشاره‌ای کوتاه که موضع و گرایش کافکا نسبت به این رخدادها را برای ما آشکار کند. آیا بر این اساس، می‌توان کافکا را نویسنده‌ای "سیاسی" خواند؟

به‌هر روی، نشر و پخش آثار کافکا، مانند بسیاری از نویسندگان یهودی‌تبار، هم در سال‌های سلطه نازیها بر بخشی از اروپا ممنوع بود و هم در دورانی که نظام کمونیستی در چکسلواکی حاکم بود از انتشار کتاب‌های او ممانعت به عمل می‌آمد. و این در حالی بود که در آثار او به انتقادی مستقیم به ایدئولوژی کمونیسم برخورد نمی‌کنیم. ولی ظاهراً احزاب کمونیستی، میان ساختارهایی که او با استعاره و کنایه در داستان‌های خود به تصویر کشیده بود و ایدئولوژی رژیم حاکم شباهت‌هایی می‌دیدند و آن‌ها را حمل بر نقد و نفی سوسیالیسم می‌کردند.

شاید مخالفت با دیوان‌سالاری و نظام‌های مبتنی بر سلسله مراتب، تنها نکته‌ای باشد که در این ارتباط بتوان از مضمون نوشته‌های او بیرون کشید. کافکا شرکت بیمه‌ای را که مدتی در آن به کار مشغول بود، "لانه تاریک دیوان‌سالاران" می‌نامید. کوتاه‌سخن آن‌که از آثار بجامانده از کافکا به دشواری می‌توان به عقاید مشخص سیاسی او پی‌بُرد.

هدایت: همه‌مان بچه سیاستیم

هدایت نیز خود را "غیر سیاسی" می‌خواند، اما در ضمن معتقد بود که "همه‌مان بچه سیاستیم. با سیاست کاری نداریم، سیاست با ما کار دارد". هدایت در مقابل رویدادهای تاریخی و سیاسی زمانه خود موضع‌گیری داشت و اگر چه در لابلای داستان‌های او کمتر اشاره‌ای به زندگی و محیط خانوادگی‌اش می‌توان یافت، اما نشان و نمود رویدادهای تاریخی و مهم زمانه در آنها قابل مشاهده است.

هدایت گرچه بر خلاف بسیاری از نویسندگان و روشنفکران آن دوران ، عضو حزب توده نبود، ولی علناً با حزب توده مخالفت نمی‌کرد و دوستان بسیاری نیز در حزب داشت؛ از جمله بزرگ علوی. اما آنگونه که محمدعلی همایون کاتوزیان می‌گوید، هدایت پس از واقعه (خودمختاری) آذربایجان، به کلی از حزب توده رویگردان شد و حتی جلسات اصلاح‌طلبان حزب توده، یعنی گروه مخالف رهبری حزب، در خانه هدایت تشکیل می‌شد.

مصطفی فرزانه هم در کتاب "آشنایی با هدایت" به موضع‌گیری‌های آشکار و نهان او در برابر رضا شاه و مخالفت او با سیاست‌های آمریکا اشاره می‌کند و اینکه هدایت ترور نافرجام محمدرضاشاه را واقعی نمی‌دانسته و "دسیسه آن‌هایی می‌داند که همیشه خواسته‌اند این ملّت در حالت ماقبل تاریخی بماند تا از آب کره بگیرند". با این تفاصیل، آیا می‌توان هدایت را نویسنده‌ای "غیر سیاسی" نامید؟

از این تفاوت که بگذریم، می‌توان میان زندگی و رفتار کافکا و هدایت برای مثال به تفاوتِ نقشی که زن در زندگی و آثارشان داشته اشاره کرد و یا نگاه دیگرگون این دو نویسنده را به مقوله دین مورد بررسی قرار داد. افزون بر این‌ها، کافکا و هدایت محیط خانوادگی و خاستگاه اجتماعی متفاوتی داشتند و جهان پیرامونشان نیز یکسان نبود؛ همان چیزی که در دگرگونی شخصیت و چگونگی روحیات هر انسانی می‌تواند تأثیرگذار باشد.

بی‌تردید این همه، در نگاه این دو به انسان و جهان و طبعاً در شکل‌گیری آثارشان بی‌تأثیر نبوده است. به‌هر حال، مقایسه داستان‌های کافکا با هدایت و تلاش در این‌همانی جلوه دادن روحیه آنان و رویه و روال داستان‌پردازیشان، نتیجه‌ای دربر نخواهد داشت؛ جز این دلخوشی برای ما ایرانیان که نویسنده‌ای همسان و هم‌سطح کافکا داریم!

آیا هدایت از کافکا تأثیر پذیرفته است؟

بررسی تأثیر‌پذیری نویسندگان از یکدیگر مقوله‌ای است که با مقایسه آثار و اثرات آنان تفاوت دارد. نقد و نظرهای بسیاری در دست است که برخی در قبول یا رد تأثیرپذیری هدایت از کافکا سخن به میان آورده‌اند. برخی نیز در پاسخ به این پرسش که آیا می‌توان داستان‌های صادق هدایت را با آثار کافکا مقایسه کرد، بر این باورند که نقطه مشترک آثار هدایت با کافکا کمتر از دیگران است.

به‌ هرحال، در ذهن بسیاری از ایرانیان علاقه‌مند به ادبیات داستانی و نیز پژوهشگران این عرصه، پیوندی میان نام کافکا و هدایت شکل گرفته است که همواره به پابرجا ماندن این بحث‌ها دامن می‌زند. اصولاً جست‌وجو در یافتن جنبه‌های تأثیرپذیری هدایت از کافکا راه بجایی نمی‌برد. نتیجه چنین جست‌وجویی، هرچه باشد، نه از ارزش آثار هدایت چیزی می‌کاهد و نه چیزی به آن می‌افزاید.

بدیهی است که نویسندگان از هم تأثیر می‌پذیرند و این چیز تازه‌ای نیست که نیاز به انکار یا اثبات داشته باشد. کم نبوده و نیستند نویسندگان صاحب‌نامی که خود به تأثیرپذیری از سبک و سیاق پیشینیان اذعان دارند اما خود نیز صاحب سبک‌اند. برای مثال کافکا در نامه‌ای به فلیسه باوئر، اولین نامزدش، از چهار نویسنده به عنوان "خویشاوندانِ نَسبی" خود نام می‌برد: فرانتس گریل‌پارتسر، نویسنده و نمایش‌نامه‌نویس اتریشی، فیودور داستایفسکی، هاینریش فون کلایست، نوول‌نویس شهیر آلمانی و گوستاو فلوبر. کافکا البته اضافه می‌کند: "بدون آن‌که در توانایی و فراگیر بودن، خود را در کنار آنان قرار دهم".

از میان این چهار تن، کافکا بیش‌تر متأثر از آثار و سبک هاینریش فون کلایست بود. ولادیمیر ناباکوف نیز معتقد است کافکا در بکارگیری زبان به عنوان ابزار نویسندگی، تا حدی مانند فلوبر عمل می‌کرد؛ زیرا کافکا نیز در آثار خود، مانند فلوبر، از ادبی‌نویسی ملیح و ملایم متنفر بود. او ترجیح می‌داد که مفاهیم مورد استفاده خود را از واژگان حقوقدانان و گنجینه لغات علوم طبیعی استخراج کند، ولی به آنها ویژگی‌هایی کنایه‌آمیز و طنزآلود ببخشد که منحصر به خود اوست. می‌بینیم که ناباکوف با تأکید بر این نکته، تنها به تأثیرپذیری در جنبه‌ای از بکارگیری زبان اشاره دارد و هرگز در پی مقایسه و یکسان انگاشتن آثار فلوبر با کافکا برنیامده است.

حال می‌توان این پرسش را پیش کشید که چرا هدایت در "بوف کور" و دیگر آثارش نباید از این یا آن نویسنده اروپایی از جمله کافکا تأثیر پذیرفته باشد؟ البته این به معنای در کنار هم قرار دادن و یکسان و همطراز انگاشتن آثار این نویسندگان نیست. امروز گسترش و اهمیت آثار کافکا و جایگاه او در تاریخ ادبیات داستانی، به‌ هر دلیلِ موجه یا غیر موجه، حتی قابل مقایسه با بسیاری از نویسندگان سرشناس جهان نیست؛ چه رسد به صادق هدایت و تنها اثر کم‌وبیش معروف او، یعنی "بوف کور".

هدایت خود نیز در جایی می‌گوید: "مضحک این است که اغلب مرا به این و آن می‌بندند... درست است، اوّل‌ها و بعضی وقت‌ها حتی بدون این‌که خودم متوجّه شده باشم، به نسبتِ موضوع، یک چیزهایی از این‌هاست. ولی اصل مطلب جای دیگر است، اصلِ مطلب توی نگاه است، توی گوش است. همان مطلب را، همان چیز را، همان داستان را می‌شود به صورت‌های مختلف نقل کرد".

آنچه اما مسلم است، نه تنها تأثیر صادق هدایت و بویژه "بوف کور" او بر بسیاری نویسندگان ایرانی، بلکه دنباله‌روی از سبک و سیاق داستان‌پردازی اوست که تا امروز هم ادامه دارد. ظاهراً بت‌واره‌ای به نام صادق هدایت و اثری رازآلود به نام "بوف کور" در ضمیر ناخودآگاه نویسندگان ایرانی جا خوش کرده است و همچنان همه دلباختگان به این رُمان و تمام شیفتگان نویسنده آن را جادو می‌کند؛ تا جایی که می‌توان گفت، توان تحرک و انگیزه نوآوری را تا حد زیادی از آنان گرفته است.


آخرین ویرایش: 1392/06/29 05:53

 

زندگی یكنواخت مشكل زا خواهد بود

1392/06/28 18:12نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 

گفت وگو با روانشناس در رابطه با هیجانات نسل چهارم

پرونده این هفته راجع به هیجان نسل جوان است. نسل جوانی كه همه چیز برایش یكنواخت شده از این یكنواختی خسته است. این یكنواختی تا آن جایی پیش می رود كه جوانان را ترغیب به سمت هیجان خواهی می كند. این هیجان خواهی هم برای جوان امروز بی حد و حصر است و سعی دارد تا با استفاده از ابزار های مصنوعی و هیجانات كاذب و زودگذر از شر این زندگی یكنواخت راحت شود. پس بر آن شدیم تا برای شناخت بیشتر این هیجانات و ریشه ها و عوامل آن گفت وگویی با خانم سحر اعلایی، دانشجوی دكترای روانشناسی داشته باشیم و ایشان در رابطه با این نوع هیجانات برای ما بیشتر توضیح دهند.

در كل چند نوع هیجان در میان جوانان وجود دارد و آیا می توان در این میان دست به تقسیم بندی زد؟

اصولا اگر بخواهیم هیجان در میان جوانان یا افراد دیگر را با تاكید بیشتر روی جوانان را مورد توجه قرار دهیم، برمی گردد به اینكه ما باید دیدگاه زیستی و دیدگاه شناختی را مورد بررسی قرار دهیم. در واقع این داستان دارای ابعاد مختلفی است. منتها با توجه به اینكه بعضی از رفتار های هیجان خواهانه بین جوانان ما زیاد شده است، ما می توانیم هیجان خواهی بین جوانان را به چهار دسته تقسیم كنیم كه این چهار دسته هم بین دو جنس هیچ فرقی ندارد و تقریبا یكسان است. اول از همه هیجان خواهی از طریق انجام كار های خطرناك و ماجراجویانه است كه در واقع مانند اینكه عده یی پرش آزاد را امتحان می كنند یا سنگ نوردی در طبیعت را انتخاب می كنند. دوم، هیجان خواهی از راه تجربه های جدید است كه افراد سعی در به دست آوردن آن می كنند. مانند اینكه به سفر می روند و به موسیقی های متفاوت در این میان گوش می دهند. سوم، اجازه دادن به بروز آزادانه احساسات است و آخرین یا چهارمین مورد هم فرار از روزمرّگی و ناآرامی هاست. به ویژه در شرایطی كه برای فرد زندگی حالت خاصی به خود می گیرد و یك حالت گریز پیدا كرده باشد و در واقع كسالت بار شده باشد.

چه چیز باعث می شود تا جوانان امروزی بیشتر به سمت هیجان بروند و به نوعی به ترشح آدرنالین در بدن خود علاقه نشان دهند؟ و اینكه هیجان چه جذابیتی دارد؟

اگر بخواهم به این سوال جواب دهم، بهتر است كه تعریفی از هیجان و هیجان خواهی را برایتان شرح دهم. كه در واقع هیجان خواهی نیاز به تجربه و احساس های گوناگون و پیچیده و بی سابقه است و تمایل به خطرجویی است. اگر ما این تعریف را در هیجان خواهی مد نظر داشته باشیم گاهی اوقات همان طور كه شما ذكر كردید، می بینیم كه جوانان علاقه دارند تا به این سمت حركت كنند. در نتیجه اگر هیجان خواهی به سمت افراطی گری كشیده شود گاهی اوقات خودش به عنوان یك بیماری تلقی خواهد شد یا حتی گاهی اوقات نشانه هایی از یك بیماری باشد. بعد از آن هم نكته دیگری كه وجود دارد، این است كه هیجان خواهی، در میان نوجوانان به مراتب بیش از دیگر دهه های سنی است و علت اینكه آنان نسبت به هیجان و تفریح كشش بیشتری دارند، به این موضوع برمی گردد. علاوه بر این اصولا بسته به اینكه فیزیولوژی مغز این فرد چگونه باشد، یا به اصطلاح خودمان سیم پیچی مغز این فرد چگونه باشد، ممكن است ترشح آدرنالین در خون این نوجوان بیشتر باشد در نتیجه آدمی می شود كه میزان هیجان خواهی در افراد دیگر بالاتر است. در واقع ما می بینیم در میان نوجوانان، هنگامی كه تنها هستند یا با دوستان شان هستند در مقایسه با موقعی كه با خانواده خود هستند، برای مثال با سرعت بیشتری رانندگی می كنند و... حتی ما استفاده از مواد مخدر را در میان برخی از جوانان به وضوح می توانیم، ببینیم كه تمام این موارد به سن شان برمی گردد. حتی افرادی را داریم كه فقط مساله عبور از سن نوجوانی نیست كه باعث هیجان خواه شدن شان می شود بلكه فیزیولوژی مغز این افراد هم از عوامل تاثیرگذار است.

یا مرز یا حتی حد حصری هم برای هیجان برای جوانان وجود دارد یا نه؟

باید توجه كرد كه این مرز بسیار باریك است. یعنی تشخیص بین اینكه مرز هیجان خواهی كجاست یا اینكه این ترس كجاست كار بسیار دشواری است. حالادر اینجا چند نكته وجود دارد كه با توجه به آن می توان این رفتار ها را تشخیص داد. در واقع بخش قابل توجهی از هیجان خواهی های افراطی را می بینیم در ذیل آن افسردگی وجود دارد. یا حتی این مكانیسم درونی افراد است كه به آن اجازه امنیت را می دهد و فرد تا جایی كه احساس كند امنیتش خود به خطر نیفتاده است، به انجام آن كار مبادرت می ورزد. نكته دیگر آن است كه خطر كردن دو مساله اصلی را طلب می كند اولی خوش بینی است و دیگری ترس است. وقتی كه افراد شروع به اینچنین فعالیت هایی می كنند، ترس خود را به شكل خوش بینی و اشتیاق نشان می دهد. برای مثال وقتی چتربازان می خواهند از هواپیما بپرند، در آن لحظه سطح انگیختگی توده هایشان افزایش پیدا می كند و در مرحله مقدماتی انگیختگی آنان به صورت ترس تجربه می شود و زمانی كه خودشان را برای خروج آماده می كنند، سطح انگیختگی شان ثابت است. اما زمانی كه میزان اشتیاق شان افزایش پیدا می كند و این اتفاق به محض پریدن اتفاق می افتد، ترس كم می شود. بعد از خروج از هواپیما كاهش ترس را با میزان بالایی از اشتیاق را می توانیم ببینیم. بعد از آنكه دوباره به زمین هم نشستند اشتیاق شان هم در سطح بالایی قرار می گیرد. در واقع رفتار های اینچنینی حالت متقابل دارند. یعنی فرد اگر در نهایت بخواهد این لذت را تجربه كند باعث می شود تا دوباره به سمت آن حركت گرایش پیدا كند.

شما در جایی گفتید هیجان خواهی های افراطی به افسردگی می رسد، حال سوال اینجاست كه چرا این اتفاق می افتد؟

نه اینكه كاملابه افسردگی برسد، همان طور كه گفتم یا هیجان خواهی افراطی خودش یك اختلال محسوب می شود یا اینكه نشانه یی از اختلال است. در واقع خود هیجان به صورت معمولی منجر به افسردگی نمی شود، گاهی وقت ها افرادی كه بیش از حد افسردگی دارند، ممكن است این هیجان خواهی در میان شان بیشتر شود و طرف به مرزی می رسد كه در خودكشی های شدید خود را نشان می دهد. برای مثال افرادی كه افسردگی های بالایی داشته باشند خودكشی هایشان، خودكشی های هولناك تری است. برای مثال یا خود را از ارتفاع به پایین می اندازند یا خود را حلق آویز می كنند.

 پس می توان گفت كه هیجان و افسردگی دارای رابطه هستند؟

نه به طور كامل اما تا حدودی با هم رابطه دارند. برخی تحقیقاتی كه در این باره انجام شده است به این نتایج رسیده است.

می توان گفت كه كدام شكل و نوع هیجان در بین جوانان بیشتر است، با توجه به اینكه هیجانات متنوع و كاذبی كه اكثرا مصنوعی است به شدت در چند سال گذشته بیشتر شده؟ به اصطلاح خودمان كدام هیجان مشتری بیشتری دارد؟

چیزی كه زیاد می بینیم این است كه ورزش هایی وجود دارد كه بسیار پرخطر هستند كه لزوما بحث سلامت فرد در آن مطرح نیست و دیگری هم مصرف مواد مخدر است كه هر كدام به نوعی در تهییج و افزایش هیجان خواهی موثر است. به غیر از آن رانندگی با سرعت بسیار بالایا حتی روابط جنسی پر خطر همه اینها در ذیل خود نیاز به هیجان طلبی را دارا ست. مصرف مواد مخدر در چند سال گذشته نسبت به سایر اقلام هیجانی آمار بالاتری را به خود اختصاص داده است و انواع روانگردان و مخدرها هم تقریبا در یك ردیف هستند و اكثر كارایی مشابهی دارند.حالاعلت اینكه فرد به سمت ورزش های خطرناك و مسائلی از این قبیل می رود كاملابه ساختار های فیزیولوژی و محیط اجتماعی كه در آن زندگی می كند، برمی گردد.

اگر بخواهیم به یك تقسیم بندی از 10 سال گذشته تا الان در میان نوع هیجانات بپردازیم، آیا می توان مرز بندی زمانی برای آن قایل شد؟ به این معنی كه هیجانات در 10 سال گذشته و هم اكنون چه تفاوت هایی دارند؟

در واقع آنچه به ظاهر دیده می شود و با توجه به مراجعاتی كه به كلینیك درباره این مسائل می شود، این نوع مسائل خیلی زیادتر شده است و انگار جوانان این دوره جسورتر شده اند. آن سبك زندگی سنتی كه خانواده های ما داشته اند، الان این نسل از جوانان ندارند و ترجیح می دهند كه زندگی مدرن داشته باشند و آدم ها هم دل شان می خواهد آن یكنواخت بودن را رها كرده و به كسب تجربیات تازه بپردازند: هر آن چیزی كه به آنها در دنیای مدرن عرضه می شود. با توجه به تحقیقات جامعه شناسی و دیدگاه های فلسفی باید این دیدگاه اتفاق افتاده باشد.

پس فرهنگ جامعه و نفوذ تكنولوژی خیلی می تواند تاثیرگذار باشد و شما با این موافق هستید كه در گذشته خیلی كمتر شاهد آن بودیم كه جوانان به سراغ این نوع از هیجانات بروند و امروزه با گسترش اینترنت و ماهواره و شبكه های اجتماعی باعث شده تا به سمت هیجانات عجیب و غریب كشیده شوند؟

بله، چون با افزایش آگاهی در بین نوجوان و جوان ما، بروز اینچنین رفتار هایی بیشتر می شود. افرادی كه هیجان خواهی بالایی دارند خودمختار بوده، در روابط با دیگران دارای اعتماد به نفس هستند، همرنگی یا همنوایی ندارند و خطرجو هستند آنها متفاوت از سنت ها یا عرف اجتماعی و نیازها یا نگرش های سایر اشخاص عمل می كنند و در درجه اول تحت نفوذ نیازهای خود هستند و زندگی خویش را طوری ترتیب می دهند كه فرصت های مستقل و خودشكوفایی را به بیشترین حد می رسانند.

آیا می توان نوع هیجانات میان دختران و پسران را مورد بررسی قرار داد و كمیت و كیفیت این نوع از هیجانات را میان دختران و پسران تشخیص داد؟

در پسران اصولانسبت به دختران تمایل بیشتری به هیجان طلبی دیده می شود و در واقع خیلی از دختران و زنان هم هستند كه خواهان هیجان طلبی هستند اما در بین پسران بیشتر است برای مثال در بین دختران بیشتر، ورزش های عجیب و غریب و سفرهای مختلف را می بینیم اما در میان پسران: استفاده از مواد یا رفتار های بزهكارانه كه در آن رفتار های هیجان خواهانه بیشتر است مورد استقبال قرار می گیرد. البته عامل دیگر هم میزان وجود هورمون های جنسی است. هورمون های جنسی در مردان با هیجان بیشتر ارتباط دارد و توضیح دیگری هم وجود دارد كه در واقع این اجازه بیشتر به پسر ها داده شده تا دختر ها. حتی هورمون های تستسترون در مردان بیش از زن ها ترشح می شود و باعث می شود تا هیجان خواهی بیشتر شود.

پسران به كدام نوع از هیجانات علاقه دارند و در مقابل دختران به سمت كدام هیجان علاقه بیشتری نشان می دهند؟

دخترها بیشتر به سفر كردن و دیدن یك كار هنری جدید یا حتی گوش كردن به موسیقی جدید و دوری از زندگی كسالت بار خانواده شان علاقه دارند. در میان پسران علاوه بر موارد ذكر شده رفتار پرخطر هم در میان شان بیشتر دیده می شود. در واقع ممكن است احساساتی كه راحت بروز داده می شوند در میان دختران از هیجان بالایی برخوردار باشد و كلام شان می تواند برایشان هیجان انگیز شود.

هیجاناتی كه امروزه جوانان ما از خودشان بروز می دهند تا چه میزان در زندگی آینده شان تاثیرگذار است؟

هیجان خواهی با افزایش سن خیلی كمتر می شود. در واقع در پروسه رشد این داستان كم می شود اما اگر قرار باشد این رفتار ها در سطح بالای خود باقی بماند و كنترل نشود در زندگی مشترك می تواند خیلی آسیب زننده باشد. اثرات بدی را از خود به جای بگذارد.

   

 

نویسنده: مصطفی تجملی


آخرین ویرایش: 1392/06/28 18:15

 

فیس بوک چیز مزخرفی است

1392/06/27 05:59نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 

«گونتر گراس»، شاعر آلمانی برنده نوبل ادبیات معتقد است فیس بوك یك شبكه اجتماعی «چرند» است. «گونتر گراس»، شاعر سرشناس آلمانی كه هر از چند گاهی با اظهارات جنجالی خود تیتر روزنامه های بین المللی می شود، این بار درباره شبكه اجتماعی فیس بوك سخن گفته و آن را «مزخرف و چرند» خوانده است. خالق رمان «طبل حلبی» در گفت وگو با وب سایت آلمانی «لوكال» گفت: متعجبم چرا بیشتر مردم پس از رسوایی سازمان امنیت ملی امریكا، هنوز از فیس بوك استفاده می كنند؟ این شاعر آلمانی كه طی سال گذشته چندین بار با اشعار و مصاحبه های خود سیاست های رژیم اشغالگر قدس را مورد تهاجم قرار داد، در ادامه گفت: تعجب می كنم چرا میلیون ها نفر با دانستن چنین اطلاعاتی از فیس بوك فاصله نمی گیرند و می گویند می خواهیم در آن عضو باشیم. فیس بوك تماما مزخرف است. برجسته ترین نویسنده معاصر آلمان با وجود داشتن هشت فرزند و 16 نوه عضو فیس بوك نیست و در این باره می گوید: وقتی یكی از آنها به من می گوید در فیس بوك است، من ملاحظات خاص خودم را دارم... می گویم كسی كه 500 دوست دارد، هیچ دوستی ندارد. از نظر من تجربیات مجازی اصلاجایگزین تعاملات در زندگی واقعی نمی شوند.


آخرین ویرایش: 1392/06/27 06:00

 

ترانه ی آخر

1392/05/16 04:39نویسنده : Agostino Di Bartolomei

ارسال شده در: زندگی ، عمو مشکل گشا ،
 

بار دیگر غم عشق آمد و دلشادم کرد

عزم ویرانی من داشت و آبادم کرد

 

دشت تا دشت دلم وادی خاموشان بود

تندر عشق یه یک صاعقه فریادم کرد

 

نازم آن دلبر شیرین که به یک طرفه نگاهم

آتشی در دلم افروخت که فرهادم کرد

 

قفس عشق ز هر باغ دل انگیزترست

شکر صیاد که در این قفس آزادم کرد

 

یار شیرین من ار تلخ بگوید شهدست

وین عجب نیست که گویم غم او شادم کرد

 

مهدی سهیلی


آخرین ویرایش: - -

 

این روزها یاد گرفتم...

1392/05/11 04:22نویسنده : Agostino Di Bartolomei

ارسال شده در: زندگی ، عمو مشکل گشا ،
 

این روزها یاد گرفتم که

یک درد همه جورش بَده خیلی هم بد!

دو. خوبیِ دردهای جسمی اینه که بطور مقطعی وگذرا دردهای روح ت رو فراموش میکنی.

البته هرکسی مسبب تمام بدبختیهاشه ،حالا چه روا و چه ناروا ، چه نیش و چه نوش . صد البته که خود کرده را اینروزا دیگه جای هیچ سخنی هم نیست چه برسه به تدبیر واین حرفا. واقعا بدکوفتیه این حس ،که بیایی و تمام دی وی دی ها و آرشیو ت رو زیرو رو کنی اما نه یه فیلم نه یه ترانه نه یه اثری پیدا کنی از کسی که قبلا حس ت رو تجربه کرده باشه. که شاید بهت یه قدرتی بده ،یه حسی برای عبور از یه نمی دونم چی ،برای فرار از یه جور درنگ...

بعد خسته از خیال ها و سوال ها در کمال درماندگی به این نتیجه برسی که انگار هیچ کس تو هیچ برشی از زمان نبوده که نبوده...!

الی


آخرین ویرایش: - -

 

برای چندمین بار...

1392/05/9 02:42نویسنده : Agostino Di Bartolomei

ارسال شده در: زندگی ، عمو مشکل گشا ،
 

برای چندمین بار داره میگه باور کن،

و میدونی صد درصد داره دروغ می گه

با خودت میگی اما...

یه درصد دیگه شاید...

آخه کدوم یه درصد

اصن ریاضیات و چه به عشق!

یه جایی همین جاها باورت می شه

و باز و باز و باز...!

پ. ن.میگذره ...روزگار رومیگم هم از تو هم از اون،یه وقت دراین میون همونطور که بارها از دیگران_ به طرق شرافتمندانه _شنیدی که چقده تو خری عزیزم ؟با خودت فکر میکنم اینقده که تو خری، هیچ خری خر نیست!و اینجاست که دلت میخواد فریاد عرعرعرونی سر بدی ...

 

الی


آخرین ویرایش: - -

 

زنان چه می‌خواهند؟

1392/05/5 04:05نویسنده : Agostino Di Bartolomei

ارسال شده در: عمو مشکل گشا ، زندگی ،
 

پادشاه جوانی به نام "آرتور" بود که پادشاه سرزمین همسایه اش او را دستگیر و زندانی کرد. پادشاه می توانست آرتور را بکشد اما تحت تاثیر جوانی آرتور و افکار و عقایدش قرار گرفت. از این رو، پادشاه برای آزادی وی شرطی گذاشت که می بایست به سؤالی پاسخ دهد. آرتور یک سال زمان داشت تا جواب آن سوال را بیابد و اگر پس از یکسال موفق به یافتن پاسخ نمی شد کشته می شد. سؤال این بود: "زنان واقعاً چه چیزی میخواهند؟"

این سؤال حتی اکثر مردم اندیشمند و باهوش را نیز سرگشته و حیران می نمود و به نظر می آمد برای آرتور جوان یک پرسش غیرقابل حل باشد اما از آنجایی که پذیرش این شرط بهتر از مردن بود وی پیشنهاد پادشاه را برای یافتن جواب سؤال در مدت یک سال پذیرفت.

آرتور به سرزمین پادشاهی اش بازگشت و از همه شروع به نظرخواهی کرد؛ از شاهزاده ها گرفته تا کشیش ها، از مردان خردمند و حتی از دلقک های دربار. او با همه صحبت کرد اما هیچ کسی نتوانست پاسخ رضایت بخشی برای این سؤال پیدا کند. بسیاری از مردم از وی خواستند تا با زن جادوگر پیری که به نظر می آمد تنها کسی باشد که جواب این سؤال را بداند، مشورت کند. البته احتمال می رفت دستمزد وی بسیار بالا باشد چرا که وی به اخذ حق الزحمه های هنگفت در سراسر آن سرزمین معروف بود.

وقتی که آخرین روز سال فرا رسید، آرتور فکر کرد که چاره ای بجز مشورت با جادوگر پیر ندارد. جادوگر موافقت کرد تا جواب سؤال را بدهد اما قبل از آن از آرتور خواست تا با دستمزدش موافقت کند.

جادوگر پیر می خواست که با "لُرد لنسلوت" نزدیکترین دوست آرتور و نجیب زاده ترین دلاور و سلحشور آن سرزمین ازدواج کند! آرتور از شنیدن این درخواست بسیار وحشت زده شد. جادوگر پیر؛ گوژپشت، وحشتناک و زشت بود و فقط یک دندان داشت، بوی گنداب میداد، صدایش ترسناک و زشت و خیلی چیزهای وحشتناک و غیرقابل تحمل دیگر در او یافت میشد. آرتورهرگز در سراسر زندگی اش با چنین موجود نفرت انگیزی روبرو نشده بود، از اینرو نپذیرفت تا دوستش را برای ازدواج با جادوگر تحت فشار گذاشته و او را مجبور کند چنین هزینه وحشتناکی را تقبل کند. وقتی لنسلوت از این پیشنهاد باخبر شد، با آرتور صحبت کرد. او گفت که هیچ از خودگذشتگی ای قابل مقایسه با جان آرتور نیست. از این رو مراسم ازدواج آنان اعلان شد و جادوگر پاسخ سوال را داد. سؤال آرتور این بود: زنان واقعاً چه چیزی می خواهند؟

پاسخ جادوگر این بود: " آنها می خواهند تا خود مسئول زندگی خودشان باشند."

همه مردم آن سرزمین فهمیدند که پاسخ جادوگر یک حقیقت واقعی را فاش کرده است و جان آرتور به وی بخشیده خواهد شد و همینطور هم شد. پادشاه همسایه، آزادی آرتور را به وی هدیه کرد و لنسلوت و جادوگر پیر یک جشن باشکوه ازدواج را برگزار کردند.

ماه عسل نزدیک میشد و لنسلوت خودش را برای یک تجربه وحشتناک آماده می کرد. در روز موعود با دلواپسی فراوان وارد حجله شد اما چه چهره ای منتظر او بود؟! زیباترین زنی که به عمر خود دیده بود بر روی تخت منتظرش بود. لنسلوت شگفت زده شد و پرسید چه اتفاقی افتاده است؟!

زن زیبا جواب داد: از آنجایی که لرد جوان با وی به عنوان جادوگری پیر، با مهربانی رفتار کرده بود از این به بعد نیمی از شبانه روز می تواند خودش را زیبا کند و نیمی دیگر همان زن وحشتناک و علیل باشد. سپس جادوگر از وی پرسید: "کدامیک را ترجیح می دهی؟ زیبا در طی روز و زشت در طی شب، یا برعکس آن؟"

لنسلوت در مخمصه ای که گیر افتاده بود تعمقی کرد. اگر زیبایی وی را در طی روز خواستار میشد آنوقت می توانست به دوستانش و دیگران، همسر زیبایش را نشان دهد اما در خلوت شب در قصرش همان جادوگر پیر را داشته باشد! یا آنکه در طی روز این جادوگر مخوف و زشت را تحمل کند ولی در شب، زنی زیبا داشته باشد که لحظات فوق العاده و لذت بخشی را با وی بگذراند.

اگر شما جای او بودید کدامیک را انتخاب می کردید؟

اگر شما یک زن باشید انتظار دارید مرد شما چه انتخابی داشته باشد؟

آنچه لنسلوت انتخاب کرد این بود:

لنسلوت نجیب زاده و شریف، می دانست که جادوگر قبلاً چه پاسخی به سؤال آرتور داده بود؛ از این رو جواب داد که "این حق انتخاب را به خود او می دهد تا خودش در این مورد تصمیم بگیرد." با شنیدن این پاسخ، جادوگر اعلام کرد که برای همیشه و در همه اوقات زیبا خواهد ماند چرا که لنسلوت به این مسئله که آن زن بتواند خود مسئول زندگی خودش باشد احترام گذاشته بود.


آخرین ویرایش: 1392/05/5 04:14

 

اونایی که همیشه برات وقت دارن

1392/05/3 02:05نویسنده : Agostino Di Bartolomei

ارسال شده در: زندگی ، عمو مشکل گشا ،
 

اونایی که همیشه برات وقت دارن، همیشه هم سراغتو میگیرن و کاری به کار جواب دادنت هم ندارن و باز همچنان هستند تا هستند!همونایی که چند وقت یه بار هم که به فیسبوکشون سرمیزنن میان تو صفحت و پیغام میدن در چه حالی نفله؟همونایی که وقتی زنگ میزنی بهشون هنوز ورنداشته میگن جونم ،فکر کردم مُردی نکبت وحالت رو که میپرسن پشت بندش بازم تاکید میکنن خوبِ خوب؟مطمئن؟همون بعضیایی که وقتی باهاشون قرار داری  نه استرس داری، نه قلبت میزنه، نه به فکر گودیِ زیر چشماتی ،نه لُپای همیشه قرمزت، نه حال پریشونت ونه هرچیز دیگه ای که میدونی باعث میشه بهت گیر بدَن ،که باز چه مرگته بابا. تازه بعد کلی پاپِی شدن ،وقتی فهمیدن دلت ازچی یا کی گرفته جای نقد وبررسی ونقره داغ کردنت فقط میگن خاک بر سرِ بی عرضه ت کنم همین؟

اینا کسایی هستن که غرورشون رو پارک میکنن یه گوشه ای دور از تو و درجواب خیلی ازغر زدن ها و نق ونوقاشون و حرفاشون فقط باید گفت:چاکرم دربست.

 

الی


آخرین ویرایش: 1392/05/3 02:07

 

عشق‌های مدرن، طلبكارند

1392/04/18 16:43نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 

فكر كنید در قرنی زندگی می كردید كه صدای تیشه بر كوه و سر سپردن به بیابان برای تصاحب دل معشوق امری عادی به حساب می آمد. یعنی هنوز پیدا می شدند كسانی كه نه تنها پای آهنین در ره معشوق می نهادند و سرسپردگی پیشه می كردند، بلكه در این راه جان هم می دادند. آن وقت هایی كه به این سادگی ها عشقی محو نمی شد و عاشقی پایش سست! حالا اما عشاق شكل شان عوض شده و به تعبیر زیگمونت باومن، «عشق های امروزی از آن عشق هایی هستند كه با یك دكمه امكان حذف شدگی شان هست». كافی است معشوق روزهای مدرن كمی ناز پرداز كند، به ندرت می توانید عاشقی را پیدا كنید كه پایش سست نشود و برای یك بار هم كه شده تلاش چندباره كند، تا دلی به دست آورد. حالاخیلی وقت است عشق و عاشقی با قلم و كاغذ و نامه و استعارات و كنایه ها و تمثیل رخ معشوق به زیبایی های این عالم خاكی بیگانه است، دیگر كمتر می توان مجنونی را دید كه روزها به درختی تكیه می كند، حالاعاشقان ترجیح می دهند ذهن شان را درگیر مسائل بی اهمیت نكنند و انرژی شان را برای ارضای حس اجتماعی شان صرف كنند و از روی حوصله، برای خودشان معشوق دیگری دست و پا كنند. عشاق امروزی دنیای شیشه یی فردیت شان را به راحتی با موی گندیده معشوق شان عوض می كنند و ناراحتی و سرخوردگی شان را در فضای اجتماعی مجازی می ریزند و ساعت ها منتظر میزان «پسندیدن» همدردی مجازی شان می مانند. حالا مثل همه چیز كه دورانش همچون برق و باد طی می شود، عشق ها هم تغییر شكل داده اند و عاشق ها آن عاشق ها نیستند. آنها حتی دیگر رنج هم نمی كشند، كنج عزلت نمی نشینند و در خلوت برای معشوق خیر و نیكی نمی خواهند. عشاق امروزی از معشوق طلبكارند، اگر واپس زده شوند، برایش ناله و نفرین سر می دهند و برای انتقام از او از همه چیز می گذرند... آنها حتی ریسک نمی كنند. موقعیت شان را به خطر نمی اندازند، سر به كوه و بیابان نمی گذارند و با كس و كار معشوق درنمی افتند و این شاید همان موقعیتی است كه «آلن بدیو» در كتاب «در ستایش عشق» به آن معترف است: اینكه «ما در دوره یی به سر می بریم كه می توانیم عاشقی كنیم، بدون آنكه عاشق شویم و تن به خطری بسپاریم: می توانیم عاشقی كنیم بدون آنكه مخاطره یی ما را تهدید كند». البته كه او معتقد است كه این عشق بدون ابتلا و عشق بدون مخاطره، چیزی به جز نمونه یی از تبلیغات رسمی نیست!... و درست به دلیل همین تفاوت ها در ابراز عشق است كه می توان گفت آدم های یك دوره تاریخی، به دلیل شرایط متفاوت نگاه، درك و سلیقه متفاوتی كه به واسطه همین شرایط به آنها تحمیل می شود موقعیت های عاشقانه متفاوتی را تجربه می كنند. اینكه عشق های مدرن تبدیل وضعیت شده اند و انسان مدرن حتی به توصیه روانكاوان مبنی بر اینكه انسان عقل مدار امروز، باید مقداری از جنون را در خود تعبیه كند تا بتواند هستی را تحمل كند، نیز توجهی نمی كند. حالااگر عاشقی عشقی پیشه كند برای خودش حساب و كتاب می كند و با یک حساب سرانگشتی برای زندگی عشقی اش برنامه ریزی می كند.

 

نویسنده: مهراوه فردوسی


آخرین ویرایش: - -

 

بیدار کردن پسرها برای مدرسه!

1392/04/14 09:53نویسنده : Agostino Di Bartolomei

ارسال شده در: عمو مشکل گشا ، زندگی ،
 

صبحی مادری برای بیدار کردن پسرش رفت.

مادر: پسرم بلند شو. وقت رفتن به مدرسه است.

پسر: اما چرا مامان؟ من نمی خوام برم مدرسه.

مادر: دو دلیل به من بگو که نمی خوای بری مدرسه.

پسر: یک که همه بچه ها از من بدشون می یاد. دو همه معلم ها از من بدشون می یاد.

مادر: اُه خدای من! این که دلیل نمی شه. زود باش تو باید بری به مدرسه.

پسر: مامان دو دلیل برام بیار که من باید برم مدرسه؟

مادر: یک تو الآن پنجاه و دو سالته.

دوم اینکه تو مدیر مدرسه هستی!


آخرین ویرایش: - -

 

تعداد کل صفحات ( 47 ) ... 3 4 5 6 7 8 9 ...