تبلیغات
دنیای دیوانه ی دیوانه - مطالب اعجوبه‌ها

آیا جیمی هندریکس نابغه مادرزاد بود؟

1393/07/28 21:11نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 


کمتر نوازنده گیتاری به اندازه جیمی هندریکس مورد احترام و ستایش قرار می گیرد. اما آیا این افسانه پردازی در مورد نبوغ و استعداد جیمی هندیکس، کار او تحت تاثیر قرار نمی دهد؟

فیلم جدیدی به نام "همه چیز کنار من است" به کارگردانی جان ریدلی که مستندی از مراحل اولیه زندگی هنری جیمی هندریکس است از اواخر سپتامبر در آمریکا و بریتانیا روی پرده رفته است.

این فیلم قرار است داستان زندگی این گیتاریست و آهنگساز نو آور را نقل کند که قبل از مرگش در سال ۱۹۷۰ می رفت تا به یک ستاره شناخته شده و بین المللی بدل شود.

این فیلم روی سالهای ۱۹۶۶ و ۱۹۶۷ تمرکز دارد یعنی سالهایی که جیمی هندریکس به لندن آمد و بزرگان آن زمان موسیقی راک بریتانیا، پل مک‌کارتنی، اریک کلپتون و جف بک، استعداد او را کشف کردند.

این داستان که بارها و بارها نقل شده این تصور را به وجود می آورد که جیمی هندریکس بزرگترین ستاره دنباله دار و گویا تاثیر گذارترین نوازنده گیتار در متحول کردن موسیقی راک بوده است. در این فیلم طوری حکایت می شود که گویا قبل از آمدن به لندن و سال‌ها قبل از ضبط اولین آلبومش به نام "آیا مواد زده اید؟" محصول ۱۹۶۷ او نوازنده ای کاملا مسلط و شکل گرفته بود.

برداشت های متعارف از تاریخ تحولات موسیقی راک می گویند که ورود این آلبوم به بازار مثل جابجا شدن لایه های کره زمین بود که زیر پای این فرهنگ جدید به لرزه درآمده بودند. در این گونه حکایت ها به ما القا می شود که نواختن گیتار قبل و بعد از جیمی هندریکس کاملا متفاوت بود.

کمتر نوازنده موسیقی راک تا این حد مورد ستایش قرار می گیرد و حتی تعداد بسیار کمتری یک چنین جایگاه ویژه مطلق و ابدی دارند. گو اینکه مرگ جیمی هندریکس در سال ۱۹۷۰ یعنی فقط سه سال پس از ظهور او به عنوان یک ستاره بزرگ موسیقی راک، در این تصورات هیچ خدشه ای وارد نمی کند.

همه این ها در مورد مردی گفته می شود که شخصیت آرامی داشت و از قرار معلوم تحت تاثیر آنچه تجارت موسیقی می توانست برای او به ارمغان بیاورد متانت خود را از دست نداده بود.

اما با این همه او در ترانه "فلفل افسونگر" با مبالغه فراوان اسطوره سازی می کند. در یکی از قسمتهای این ترانه می خواند: "پروردگارا، قسم می خورم که در شب تولد من ماه از آتش سرخ شده بود."

شکی ندارم که در شب تولد او ، ۲۷ نوامبر ۱۹۴۲ ماه آتش نگرفته بود و تردیدی نیست که جیمی هندریکس به خوبی می دانست که قدرت افسانه ای او نه محصول حوادث فضایی بلکه زاییده فضیلت های نه چندان اسطوره ای او مثل قدرت فراگیری، سلیقه هوشمندانه و پشت سرگذاشتن موانع بی شمار بود.

اگر ترجیح می دهید می توانید آن را ترکیبی از عرق ریختن و ذهنی فعال بنامید، ولی جیمی هندریکس از جمله نوابغی نبود که با تکیه بر استعداد فوق العاده و تمرین فراوان یکباره شکوفا شود و از آموخته های استادان خود فراتر برود.

همه آنهایی که از او به عنوان بزرگترین ستاره دنباله دار موسیقی راک یاد می کنند در واقع به اعتبار جیمی هندریکس و پشتکار و اخلاق کاری او لطمه می زنند.

کمی علمی-تخیلی

درست مثل گروه بیتل ها که قبل از او به شهرت رسیده و لقب ناجیان راک اند رول را به آنها داده بودند، جیمی هندریکس بیش از هر چیز خود را ترکیب کننده دستاوردهای قبلی موسیقی راک می دانست و نه یک هویت و وجود کاملا تازه و متفاوت.

او همیشه می گفت که موسیقی بلوز را با "کمی علمی - تخیلی" در ساخته های خود ترکیب می کند. در تمام مصاحبه ها او با سماجت از تمام افراد و گروههای موسیقی که منبع الهام او بوده اند یاد می کرد و این منابع الهام بسیار پر شمار بودند.

درست مثل گروه بیتل ها که قبل از رسیدن به شهرت افسانه ای، پوشیدن کت و شلوارهای شیک و دست دادن با ملکه بریتانیا مدت ها روی صحنه هایی مثل کافه های دود زده محله روسپیان شهر هامبورگ برنامه اجرا کرده بودند، جیمی هندریکس نیز مدت ها به عنوان یک نوازنده اجیر شده برای گروههای دیگر و در کافه های بی نام و نشان گیتار می نواخت و هیچگاه فرصت آن را نداشت که تمام تبحر خود را نشان دهد چون ممکن بود به مذاق کسانی که اجیرش کرده بودند خوش نیاید.

جیمی هندریکس با گروههای مثل ایزلی برادرز کار می کرد که اولین ترانه معروف آنها سالها بعد به بازار آمد. و یا لیتل ریچارد که پس از سالها تبعید خود به عالم موسیقی کلیسایی، قصد داشت با تشکیل یک گروه جدید دوباره به موسیقی راک برگردد.

او از این تجارب راههای مدیریت یک گروه و تولید ترانه و آلبوم به شیوه ای مقتصدانه و موثر را آموخت. همزمان او به تمام نوآوری‌ها در نواختن گیتار از آثار بادی گای گرفته تا لز پل دقت کرده و آنها را فرا می گرفت.

در یکی از ترانه های گروه ایزلی برادرز به نام شهادت محصول ۱۹۶۴ جیمی هندریکس فضای مناسبی پیدا کرد تا قطعه کوتاهی را به سبک بادی گای بنوازد. بادی گای یک گیتاریست جوان اهل شیکاگو بود که از همان سالها روشهایی برای تغییر دادن صدای گیتار الکترونیک به کار می برد، هر چند روسای محافظه کار شرکت تولید موسیقی چس رکوردز از آن خوششان نمی آمد.

کارهای بادی گای به خاطر قدرت درونی موسیقی که خلق می کرد و روش اجرای او روی صحنه واقعا حیرت آور بودند. موفقیت او در حدی بود که بزرگانی نظیر چاک بری در کنسرت های او روی صحنه می رفتند. بادی گای حتی در لحظاتی که گیتار را روی پشتش گذاشته و یا با دندانهایش می نواخت می توانست صدای ساز را بشکند و طنین آن را نگه دارد.

اریک کلپتون و جیمی هندریکس از جمله گیتاریست هایی بودند که این ابتکارهای جدید را فراگرفتند. تمام آثار هر دوی آنها مملو از قطعاتی است که از بادی گای آموخته و الهام گرفتند. جف بک هم این نکته را به خوبی دریافته بود. او متوجه شده بود که جیمی هندریکس در یکی از ترانه های خود به نام "هی جو" روش خشن نواختن بادی گای را با دقت تکنیکی لز پل درهم آمیخته است.

اسطوره ای که باید به خاطر سپرد

جیمی هندریکس در عین حال از شیوه ترانه سرایی و ترانه خوانی کورتیس میفیلد که در دهه ۶۰ میلادی عضو گروه ایمپرشنز بود نکات زیادی یاد گرفت و نمونه های واضح آن را می توان در ترانه " باد نام مری را فریاد می کند" دید که در سال ۱۹۶۷ به عنوان سومین تک ترانه گروه او منتشر شد.

تصادفی نیست که در اولین اجرای مشترک جیمی هندریکس با گروه بریتانیایی کریم که در آن زمان دوران نوزادی خود را می گذراند، آنها ترانه "صحن سلاخ خانه" ساخته هاولین ولف ترانه سرا، گیتاریست و آوازه خوان موسیقی سول را اجرا کردند.

در ترانه "بانوی حیله گر" که جزیی از اولین آلبوم جیمی هندریکس و گروهش بود، در حقیقت به شیوه نواختن گیتاریست های سرشناس دهه ۵۰ میلادی مثل لینک ری و دو دیدلی که در دهه ۱۹۶۰ توسط گروه یارد بیردز یک قدم جلوتر برده شد، پاسخ می دهد.

علاوه بر تمام اینها حتی می توان دید که جیمی هندریکس از سبک آزاد موسیقی جازی که توسط آلبرت ایکر و یا جان کولترین ساخته می شد هم الهام گرفته بود. این تاثیر بسیار مشهود را در پرده آوانگارد اصواتی که او در ترانه "من امروز زندگی نمی کنم" خلق کرده می توان به خوبی شنید.

اما مهمترین درسی که جیمی هندریکس از نسل های قبلی آموخت بیشتر روش پیشبرد فعالیت هنری اش بود تا تکنیک نواختن. گیتار در دستان بادی گای و یا بو دیدلی بیشتر یک ماشین تولید صدا بود تا یک آلت موسیقی با دامنه صوتی معین و مشخص.

جیمی هندریکس هم ظرفیت های بالقوه بیرون رفتن از مرزهای متعارف در نواختن گیتار را دید، ولی برخلاف بادی گای او یک گروه موسیقی یک مدیر برنامه و یک شرکت تولید موسیقی را پیدا کرد که به او اجازه می دادند بدون هیچ هراس و محدودیتی در دنیایی رام نشده پرسه بزند.

از جیمی هندریکس فقط چند آلبوم رسمی که در استودیو ضبط شده اند باقی مانده ولی در کنار آن صدها قطعه و ترانه ناتمام به جا مانده است که به خوبی علاقه وافر او به تجربه کردن نکات جدید را نشان می دهد. در عین حال او خیلی سخت از نتیجه کارش راضی می شد.

او تا زمان مرگش صدای موسیقی را که به آن علاقه داشت و می خواست آن را تجربه کند در ذهنش تعقیب می کرد گو اینکه به خوبی می دانست این تنها راه ساختن اسطوره ای است که ارزش به خاطر سپردن را دارد.

 

گریگ کوت منتقد موسیقی روزنامه آمریکایی شیکاگو تریبون

 


آخرین ویرایش: - -

 

فروید، جنگ و فرهنگ

1393/05/15 21:26نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 


زیگموند فروید در ماه‌های مارس و آوریل سال ١٩١٥ میلادی، درست شش ماه پس از آغاز جنگ جهانی اول، در دو مقاله با عناوین "سرخوردگی از جنگ" و "رابطۀ ما با مرگ"، به تبیین نظر خود دربارۀ پدیده جنگ و مرگ پرداخت.

فروید نظریه روان‌شناختی خود پیرامون جنگ را در این دو مقالۀ نسبتاً طولانی طرح کرده است. بعدها این مقاله‌ها در مجموعه آثار او زیر عنوان "مباحثی روزآمد دربارۀ جنگ و مرگ" انتشار یافتند. اما اغلب کسانی که در پی آشنایی از نظر فروید دربارۀ جنگ‌اند، نه به مقاله‌ها و کتاب مورد اشاره، بلکه به نامه‌هایی مراجعه می‌کنند که فروید چند سال پیش از آغاز جنگ جهانی دوم در پاسخ به آلبرت آینشتین نوشت.

مسئلۀ ممانعت از جنگ

آلبرت آینشتین در سال ١٩٣٢ میلادی به توصیه آنری بونه، رئیس "انستیتوی بین‌المللی همکاری‌های معنوی" در پاریس که به او پیشنهاد تبادل نظر با دانشمندی سرشناس را داده بود، نامه‌ای به فروید می‌نویسد. آینشتین به‌رغم آن‌که اعتقاد چندانی به روانشناسی نداشت، در نامه‌اش به فروید از او می‌خواهد تا مسئله ممانعت از جنگ را از منظر روانشناسی بررسی کند.

آینشتین در جایگاه دانشمند علوم طبیعی در جست‌وجوی راه حل عملی پیشگیری از وقوع جنگ است. او که به استدلال قیاسی دقیق عادت کرده، امیدوار است با نظریه‌پردازی و طرح استدلال‌‌های محکم علمی، شوق انسان‌ها به شرکت در جنگ را نه تنها تضعیف که به‌کل بتوان از میان برداشت. آینشتین نامه خود به فروید که تاریخ ٣٠ ژوییه سال ١٩٣٢ میلادی را بر پیشانی دارد، با این پرسش آغاز می‌کند: "آیا در مقابل فاجعۀ شوم جنگ راه نجاتی برای بشریت وجود دارد؟"

فروید اما به کارگیری خِرَد و استدلال منطقی را راه مناسبی برای هدایت رشد روان انسان‌ها در جهت مقابله با جنگ نمی‌داند. او بر این باور است که معقول‌ترین، تیزبین‌ترین و زیرک‌ترین انسان‌ها، تحت شرایطی، بَرده و مقهور احساسات و غرایز خود می‌شوند. او سهولت بسیج مشتاقانه انسان‌ها برای شرکت در جنگ را در وجود غریزۀ تخریب می‌داند و نه تنها امیدی به محو کامل تمایلات پرخاشگرانۀ انسان‌ها ندارد، بلکه وجود آنرا لازمۀ ادامه حیات می‌داند.

نسبت "حقوق" با "زور"

فروید در نامه‌اش از بررسی نسبت "حقوق" با "زور" آغاز می‌کند. او بر این باور است که تضاد منافع میان انسان‌ها در اساس با توسل به زور خاتمه پیدا می‌‌کند. این اصل در دنیای حیوانات نیز که انسان نباید خود را از آن جدا بداند، مصداق دارد.

در آغاز و در زمانی که انسان‌ها به صورت گَله زندگی می‌کردند، زور بازو تعیین می‌کرد چه چیزی به چه کسی تعلق دارد و در پیشبرد کارها از اراده و خواست چه کسی باید پیروی کرد. قدرت بازو به زودی جای خود را به استفاده از ابزار تولید داد. پیروزی از آنِ کسی بود که بهترین اسلحه‌ها را در اختیار داشت و یا به بهترین وجه از آنها می‌توانست استفاده کند. با پیدایش اسلحه، برتری فکری جای زور بازو را گرفت.

هدف اصلی جنگ این بود که طرف مقابل با خساراتی که به او وارد می‌شود و با از بین بردن نیروی او، مجبور به چشم پوشی از خواست‌ها و دعوی‌های خود شود. این امر زمانی کاملاً به نتیجه می‌رسید که پیروزی نهایی بر رقیب و به عبارتی، نابودی و کشتن دشمن امکان پذیر می‌بود.

 

فروید معتقد است که منشاء پیدایش حاکمیتِ قدرت‌های بزرگ، زور صرف یا نیروی متکی به دانش آنهاست و امروز هم به‌رغم تغییر و تکامل شیوه‌های حکومتی، باز تنها راه رسیدن به حق، زور است. البته این بار نیز زور با همان هدف و ابزار عمل می‌کند و خود را در مقابل کسانی که به مقاومت برخاسته‌اند، باز می‌یابد؛ تنها با این تفاوت که این بار زور شکل فردی ندارد، بلکه قدرتی اجتماعی است.

چنین به‌نظر می‌رسد که بررسی موجز فروید از نسبت زور و حقوق و استدلال‌های او در این زمینه، هنوز هم به قوت خود باقیست. به‌ویژه وقتی می‌بینیم که در هفتاد سال گذشته، به‌رغم دو جنگ جهانی، هنوز جنگ‌های کوچک و بزرگ در گوشه و کنار جهان در جریان است و ما شاهد ناتوانی سازمان ملل و حتی واماندگی اکثریت اعضای آن در مقابله با اعمال قدرت و ترکتازی اعضای زورمند و رفتارهای مستبدانه کشورهای کوچک و بزرگیم و هر بار "زور" بر "حقوق بین‌الملل" فائق آمده است.

"صلح پایدار"

با نگاهی گذرا به تاریخ بشر، می‌بینیم که همواره اختلافاتی میان یک یا چند موجودیت اجتماعی، اختلافاتی میان واحدهای کوچک و بزرگ شهری، منطقه‌ای، میان قبایل، اقوام، ملت‌ها، امپراتوری‌ها وجود داشته است که اغلب با زورآزمایی و جنگ خاتمه یافته است. چنین جنگ‌هایی یا با غارت و یا با انقیاد کامل و استیصال یکی از طرفین پایان گرفته است.

البته فروید درباره فتوحات جنگی داوری یکسانی ندارد؛ برخی مانند مغول‌ها فقط بدبختی و سیه روزی به بارآوردند و در مقابل برخی با ایجاد واحدهای اجتماعی بزرگ‌تر، به انتقال و تبدیل زور به حقوق یاری رساندند و امکان توسل دوباره به زور را از میان برداشتند و با برپایی نظام حقوقی جدیدی، سبب کاهش یا حتی رفع اختلافات شدند.

او بر این باور است که جنگ وسیله‌ای نامناسب برای برقراری "صلح پایدار" نیست؛ چرا که قادر است واحدهای بزرگی را پدید آورد که در محدودۀ آنها قدرت مرکزی مقتدری، وقوع جنگ‌های تازه را غیر ممکن سازد. با این همه نتیجه فتوحات دوام نمی‌یابد و واحدهای جدید اغلب در اثر وحدت اجباری بخش‌های مختلف، به زودی از هم می‌گسلند.

فروید طرحی را که از جامعۀ جهانی ایدآل خود می‌ریزد، پنداری بیش نمی‌داند و معتقد است که چنین آرامشی تنها در عالم نظر متصور است و در عمل وضعِ پیچیده‌ای پیدا می‌کند؛ زیرا اجتماع در آغاز دربرگیرنده افرادی و گروه‌هایی با قدرت و امکانات نابرابر است که پس از جنگ و انقیاد و انقلاب، به فاتح و مغلوب و ارباب و بنده و رهبر و پیرو تبدیل می‌شوند.

غریزه معطوف به جنگ

فروید معتقد به وجود غرایز گوناگون در انسان‌هاست و آنها را کلاً به دو گونه تقسیم می‌کند: یکی غریزۀ عشق که خواهان صیانت و وحدت است و فروید آن را "غریزه شهوانی" می‌خواند. این غریزه را، با آگاهی گسترده از مفهوم عام پسند جنسیت، می‌توان غریزه عشق یا "غریزه جنسی" نامید. از سوی دیگر، در درون هر انسانی "غریزه پرخاشگری" یا "غریزه تخریب" نیز فعال است که خواهان انهدام و کشتار است و به‌درستی نام "غریزه مرگ" به آن داده‌اند.

بنابراین رفتار انسان‌ها دارای پیچیدگی مختص به خود است؛ زیرا به ندرت رفتاری را می‌توان یافت که تنها از یک غریزه متأثر شده باشد. به باور فروید هر کنش و رفتار به گونه‌ای خودانگیخته، آمیزه‌ای از غریزه عشق و تخریب است. انگیزه‌های بسیاری باید همزمان با هم تلاقی کنند و بر هم تأثیر گذارند تا کنش و رفتار انسان امکان پذیر گردد.

از این‌رو، زمانی که انسان‌ها به جنگ فراخوانده می‌شوند، انگیزه‌های درونی مختلفی پاسخگوی توافق آنها با جنگ است، انگیزه‌های نیک و بد، انگیزه‌هایی که با صدای بلند بازگو می‌شوند و انگیزه‌هایی که با سکوت برگزار می‌شوند. ولی بی‌تردید میل به تعرض و تخریب جزو آنهاست.

وحشیگری‌های بی‌شمار در تاریخ، مؤید وجود چنین تمایلاتی است و توانایی آنها را اثبات می‌کند. گاهی که سفاکی‌های تاریخ را می‌نگریم، این تصور در ما قوّت می‌گیرد که انگیزه‌های اصیل فقط بهانۀ ارضای امیال تخریبی بوده‌اند. برای مثال به هنگام وقوع وحشیگری‌های دادگاه‌های تفتیش عقاید مذهبی، انگیزه‌های معنوی در ضمیر خودآگاه جای گرفتند و انگیزه‌های تخریبی به گونه‌ای ناخودآگاه آنها را تقویت کردند.

چرا با جنگ مخالفیم؟

حال اگر بپذیریم که تمایل به جنگ از غریزه تخریب سرچشمه می‌گیرد، می‌توان با استمداد از رقیب او، یعنی غریزه عشق، راه مقابله با جنگ را در آموزۀ اسطوره‌ای غریزه یافت. هر آنچه موجد پیوند احساسی میان انسان‌ها می‌شود، می‌باید در مقابله با جنگ به کار گرفته شود. این پیوندها به دوگونه‌اند: یکی در روابطی نظیر رابطه عاشقانه پدید می‌آید؛ حتی به مفهوم افلاطونی آن. فروید از این سخن خویش شرمنده نیست؛ زیرا در آموزه‌های دینی نیز آمده است که "همنوعان خویش را همانند خودت دوست بدار!"

نوع دیگر این پیوندها از طریق احساس یگانگی و همذات‌پنداری پدید می‌آید. هرآنچه اشتراک مساعی استواری میان انسان‌ها پدید آورد، به تحکیم احساس یگانگی و همانندی یاری می‌رساند. بخش بزرگی از جامعه بشری بر این وجوه بنا شده است.

فروید در نامه‌اش به اینیشتین این پرسش را مطرح می‌کند که اصولاً چرا ما در مقابل جنگ چنین سخت برآشفته می‌شویم؟ شما و من و بسیاری دیگر؟ چرا ما به جنگ نیز چون دیگر مصائب آزاردهندۀ زندگی تن در نمی‌دهیم؟ چرا جنگ را امری طبیعی در نظر نمی‌گیریم که علل زیست شناختی دارد و تجربه به ما نشان داده که عملاً اجتناب‌ناپذیر است؟

او خود در پاسخ این پرسش می‌گوید: چون هر انسانی حق حیات دارد؛ چون جنگ، زندگی سرشار از امید انسان‌ها را تباه می‌کند؛ چون با اسارت کشیدن انسان‌ها، آنان را خوار و خفیف می‌سازد و راهی اردوگاه‌های مرگ می‌کند؛ چون بر خلاف انسان، او را به کشتار همنوعانش وامی‌دارد؛ چون ارزش‌های مادی گرانبهایی که حاصل تلاش و کوشش و کار انسان‌هاست، ویران و نابود می‌کند.

افزون بر اینها، چون جنگ به شکل کنونی‌اش دیگر امکان تحقق آرمان قهرمانانه گذشته را دربرندارد و در جنگ‌های آتی به خاطر تکامل جنگ افزارهای مدرن، نابودی کامل یکی از طرفین و شاید هر دو طرف درگیر را درپی خواهد داشت.

فروید تأکید می‌کند که فرایند رشد فرهنگی علت اصلی برآشفتن ما از جنگ است. نگرش روانی که فرایند تکامل فرهنگی به ما تحمیل کرده است، شدیداً در تضاد با جنگ قرار دارد. از این رو در مقابل جنگ برآشفته می‌شویم و قادر به تحمل آن نیستیم. این تنها مخالفتی عاطفی و وازنشی عقلانی نیست، بلکه برآشفتن صلح طلبان، یک نابردباری ذاتی است؛ گویی حساسیتی بنیادیست در شدیدترین حالت آن. در واقع چنین می‌نماید که تحقیری که جنگ بر زیباشناسی روا می‌دارد، چندان کمتر از وحشیگری‌هایش مایه بیزاری و مخالف صلح‌طلبان با آن نیست.

جنگ و فرهنگ

فروید این "حساسیت بنیادی" را برخاسته از فرایندِ رشد و تکامل فرهنگی می‌خواند که از زمان‌های بسیار دور ادامه دارد. او معتقد است، ما در واقع همه چیزمان را مدیون همین تکامل فرهنگی هستیم که بسیاری نام "تمدن" بر آن می‌نهند. از آنچه بهره برده‌ایم و از هر آنچه رنج می‌بریم برخاسته از همین فرایند تکامل فرهنگیست، تکاملی که علل و آغازش ناروشن، انجامش نامعلوم و برخی از ویژگی‌هایش به سادگی آشکار است.

از ویژگی‌های روانشناختی تکامل فرهنگی، دو ویژگی از اهمیت بیشتری برخوردارند: یکی قدرت‌یابی خِرد که بر زندگی غریزی چیره شده است؛ و دیگری درونی شدن تمایلات پرخاشگرانه با همه پیامدهای سودمند و تمام عواقب خطرناکش.

فروید در پایان نامه‌اش این پرسش را پیش می‌کشد که تا کی باید در انتظار نشست تا دیگران نیز صلح‌طلب شوند؟ پاسخ فروید چنین است: "نمی‌دانم؛ اما شاید خیالبافی نباشد اگر به تأثیر دو عاملی امید ببندیم که در آینده‌ای نه چندان دور به جنگ و جنگ‌طلبی خاتمه خواهند داد: یکی نگرش فرهنگی و دیگری ترس موجه از جنگ آتی. نمی‌توان حدس زد که این راه از چه پیچ و خم‌هایی خواهد گذشت. اما به جرئت می‌توان گفت: هرآنچه رشد و تکامل فرهنگی را تقویت و تسریع کند، بی گمان کاربردی مثبت علیه جنگ خواهد داشت".


آخرین ویرایش: - -

 

ده کتابی که از سنت اگزوپری باید خواند

1393/05/11 03:08نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 


هفتاد سال از مرگ پر ابهام آنتوان دو سنت اگزوپری، خلبان، شاعر و داستان نویس معروف فرانسوی و خالق شازده کوچولو می گذرد. اگزوپری، نه تنها خلبانی بی باک، میهن پرست و مبارزی ضد فاشیسم بود بلکه تجربه های زندگی پرماجرایش را به عنوان خلبان پست هوایی فرانسه و خلبان جنگ، دستمایه رمان ها و داستان های شاعرانه و خیال انگیز خود ساخت.

او که بارها از خطرات مهلک هوایی جان بدر برده بود، سرانجام قربانی عشقش به پرواز و هوانوردی شد.

هواپیمای اگزوپری در پروازی اکتشافی بر فراز دریای مدیترانه در ۳۱ ژوئیه ۱۹۴۴ سقوط کرد و باعث مرگش شد. محل سقوط او بارها به امید یافتن ردی از او یا جنازه اش کاویده شد اما هیچ نشانی از او به دست نیامد. سنت اگزوپری، کوتاه زیست و آثار اندکی خلق کرد اما آثار معدودش به خاطر جنبه های عمیق انسانی، لحن شاعرانه و شخصیت های جذابش، مخاطبان بی شماری در سراسر جهان دارد.

به مناسبت هفتادمین سالگرد مرگ اگزوپری، نگاهی می کنیم به ده رمان و نوشته ادبی شاخص او.

هوانورد

"هوانورد"، نام نخستین داستان کوتاهی است که از آنتوان دو سنت اگزوپری در سال ۱۹۲۶ منتشر شد. این داستان که نخستین بار در مجلهٔ فرانسوی کشتی پولب به چاپ رسید در اصل بخش کوتاهی از رمان بلند او به نام "فرار ژاک برنیس" است که بعداً اگزوپری آن را با تغییرات زیادی با عنوان "پیک جنوب" منتشر کرد. ژان پروست، ویراستار مشهور فرانسوی که این داستان را ویرایش کرد، اگزوپری را در منزل یکی از دوستان مشترک شان دیده بود و تحت تاثیر سبک نوشتن او و قدرت تخیل و توصیف او به عنوان یک خلبان قرار گرفت. "هوانورد"، شرح زندگی شخصیتی خیالی به نام ژاک برنیس، خلبان فرانسوی است و دوره های مختلف زندگی او از آغاز خلبانی تا مربی گری پرواز را دربر می گیرد.

پیک جنوب

"پیک جنوب" نام اولین رمان سنت‌اگزوپری است که در سال ۱۹۲۹ به وسیله انتشارات گالیمار در فرانسه منتشر شده است. در این رمان، همه چیز از زاویه دید ژاک برنیس (قهرمان داستان هوانورد)، تصویر شده است؛ از زمانی که او با هواپیمایش از فرودگاه تولوز فرانسه به هوا برمی خیزد و به سمت صحرای آفریقا پرواز می کند.

اگزوپری "پیک جنوب" را زمانی که در تنگۀ جوبی در کنار صحرای غربی در جنوب مراکش بود نوشت. در این رمان با مردی سرو کار داریم که صحرا و مردمانش را خوب می شناسد. نخستین پاراگرف رمان، فضای شبانه صحرا را چنین تشریح می کند: "آسمانی به شفافیت آب که ستارگان در آن تن شسته و خودنمایی می کنند. و آنگاه شب فرو می افتد و ریگ های روان صحرا خود را زیر نور ماه می گسترند."

در سال ۱۹۳۷ فیلمی به زبان فرانسوی به کارگردانی پیر بیلون با اقتباس از رمان "پیک جنوب" ساخته شد.

نامه به یک گروگان

سنت‌اگزوپری "نامه به یک گروگان" را در سال ۱۹۴۳ نوشت که در همان سال منتشر شد. او این اثر را که از شش فصل تشکیل شده، در اصل به عنوان مقدمه‌ای برای رمان دوستش لئون ورث با عنوان سی و سه روز نوشته بود. (اگزوپری این اثر و داستان شازده کوچولو را به لئون ورث تقدیم کرده است) اما لئون ورث به خاطر یهودی بودنش، در پاییز ۱۹۴۰ به جورا در فرانسه پناه برد و رمانش منتشر نشد. از این رو آنتوان مقدمهٔ خود را تغییر داده و همۀ ارجاعات آن به دوستش را حذف کرد و آن را در قالب یک نامۀ بلند به دوستی ناشناس که آنتوان او را گروگانی فرانسوی در دست اشغالگران نازی معرفی می کند، منتشر شد.

در این اثر، اگزوپری، هنگام پرواز از لیسبون، آخرین نگاهش را به اروپای تاریک که در چنگال نازیسم و هیتلر اسیر است، می‌افکند. در نظر او، همه چیز در میان تیرگی غم‌انگیزی فرورفته‌است.

پرواز شبانه

شهرت اگزوپرى با انتشار رمان "پرواز شبانه" آغاز شد که با مقدمه اى از آندره ژید، نویسندۀ نامدار فرانسوى در سال۱۹۳۱ منتشر شد. آندره ژید در مقدمۀ خود بر این کتاب نوشت: "با آنکه نخستین کتاب اگزوپرى (پیک جنوب) را دوست دارم اما این یکی را سخت بدان ترجیح مى دهم."

وقایع داستان "پرواز شبانه" در آمریکاى جنوبى مى گذرد، در دورانى که هوانوردى تجارى، کارى قهرمانانه بود. قهرمان این اثر، به خلبان ها مى آموزد که از مرگ نهراسند و به ماموریت هایشان وفادار باشند.

در سال ۱۹۳۳ کلارنس براون، فیلمی بر اساس "پرواز شبانه" ساخت که در آن کلارگ گیبل، هلن هیز و رابرت مونتگمری بازی می کردند. همچنین گاردنر رید، آهنگساز آمریکایی نیز با الهام از این رمان، قطعۀ ارکستری کوتاهی در ۷ دقیقه ساخت که در سال ۱۹۳۷ اجرا شد. لوئیجی دالاپیکولا، آهنگساز ایتالیایی نیز در سال ۱۹۴۰ اپرای پرواز شبانه را بر اساس این رمان ساخت که در واقع واکنشی در برابر ظهور فاشیسم در این کشور بود. از برگردان هاى این اثر به فارسی، مى توان از ترجمه هاى پرویز شهدى و پرویز داریوش نام برد.

زمین انسان ها

"زمین انسان ها"، از آثار مهم اگزوپری است که نخستین بار در سال ۱۹۳۹ در فرانسه منتشر شد. اگزوپرى زمانى این اثر را نوشت که در طى یکى از پروازهایش بر فراز آسمان اسپانیا، مجروح شده بود و دورۀ نقاهتش را در نیویورک سپرى مى کرد. "زمین انسان ها" یادآور دورانى است که اگزوپرى در مقام یک خلبان، بسته ها و نامه هاى پستى را از بلنداى صحراى بزرگ آفریقا، و از فراز کوه هاى آمریکاى جنوبى مى گذراند. اگزوپری در این رمان، ضمن ستایش از فداکارى ها و از جان گذشتگى هاى هم قطارانش، به یاد مى آورد که چگونه در حالی که همراه مکانیسین خود، در میان ریگزارها، سرگشته و از تشنگی نیمه جان شده بوده، نخستین بار انسانیت را در هیبت یک بادیه نشین لیبیایی دیده که آمده بود تا نجات دهنده شان باشد. "زمین انسان‌ها"، جایزۀ بزرگ آکادمی فرانسه را دریافت کرد.

"زمین انسان ها" چندین بار به فارسی ترجمه شده که از میان آنها مى توان به ترجمه هاى حبیب الهى، پرویز شهدى و سروش حبیبى اشاره کرد.

خلبان جنگ

اگزوپری را بزرگترین خلبان-نویسنده همه دوران‌ها می‌دانند. او رمان "خلبان جنگ" را در سال ۱۹۴۰ نوشت. این اثر، روایت آمیخته با رنج و فشارهاى روحى اگزوپرى است. زمانى که او در مقام خلبان شناسایى در نبرد فرانسه در سال ۱۹۴۰، مشغول به خدمت بود، با روحیه شاعرانه اى که داشت، خاطراتش از بیم ها، ناامیدى ها ، شهامت ها و پایدارى ها در مقابل خطر مرگ و جراحت سال هاى سیاه جنگ را ثبت کرد.

 

سنت‌اگزوپری در این رمان، تجربه ماه‌ها پرواز خود را در شرح یک مأموریت هراس‌آور بر فراز شهر آرس در فرانسه خلاصه می‌کند. "خلبان جنگ" در سال ۱۹۹۸ به شکل نمایشی رادیویی در رادیو بی‌بی‌سی ۴ اجرا و پخش شد. این رمان در ایران توسط اقدس یغمایى ترجمه شده است.

دژ (قلعه نظامی)

"دژ" اثری ناتمام از سنت اگزوپری است که بعد از مرگ نابهنگام او در سال ۱۹۴۸ منتشر شد. پس از اشغال فرانسه، اگزوپری به آمریکا تبعید شد و در سال‌های تبعید داستان "دژ" و داستان های دیگری مثل "شازده کوچولو" و "خلبان جنگی" را نوشت. او در داستان "دژ" با تکیه بر تجربه های شخصی اش و مراقبه در احوال انسان معاصر و جهان پیرامونش، سعی کرده است درک خود از خرد انسانی را توسعه بخشد. او همانند یک انسان صحرانشین و سلطان بربرها که دژ نظامی اش را میان شن های صحرا بنا می کند، خِرَد مورد نظرش را به شکل خلل ناپذیری بنا کرده است. به علاوه همۀ تم های اصلی آثار قبلی اگزوپری از جمله عشق، آفرینش، آموزش، خدا، انسان و سفر، در این اثر نیز جلوه گر شده است.

مانون رقاص

مانون رقاص، رمان کوتاهی از سنت اگزوپری است که سال ها بعد از مرگ او به وسیله انتشارات گالیمار فرانسه در سال ۲۰۰۷ در پاریس منتشر شد. اگزوپری آن را در سال ۱۹۲۵ تکمیل کرد اما در زمان حیات او هرگز به صورت کتابی مجزا منتشر نشد. رمانی شاعرانه که با لحنی درون گرایانه نوشته شده و حال و هوای زندگی سنت شکنانه اگزوپری را در دهه بیست پاریس به خوبی معنکس می کند. مونولوگ ها، بیانگر عشق و عواطف شدید او به لوییس دو ولمورین، نویسنده زن فرانسوی و نامزد اگزوپری است که سرانجام او را رها کرد و با مرد دیگری ازدواج کرد.

شازده کوچولو

شازده کوچولو، مشهورترین اثر سنت اگزوپری در سال ۱۹۴۳ یعنی یک سال قبل از مرگ او نخست در آمریکا و بعد در فرانسه منتشر شد. این رمان، که به بیش از ۲۵۰ زبان زندۀ دنیا ترجمه شده و سالانه دو میلیون نسخه از آن به فروش می رود، به عنوان بهترین رمان قرن بیستم در فرانسه شناخته شده است. اگزوپری این داستان را به دوست قدیمی و آنارشیستش لئون ورث، تقدیم کرده است.

" شازده کوچولو"، داستانی عاطفی با درونمایه ای اخلاقی و فلسفی دربارۀ تنهایی، عشق و دوستی است که در قالب سقوط شاهزاده ای جوان به زمین بیان می شود. این داستان زیبا و خیال انگیز، حاصل ماجرا و شخصیتی واقعی است که اگزوپری در دل صحرای موریتانی آن را تجربه کرده است. او که بر اثر خرابی هواپیمایش، مجبور به فرود اضطراری در دل صحرا شده، در آنجا با پسربچه‌ای که رفتاری عجیب و غیرعادی دارد، روبرو می شود که بعدها، الهام بخش او برای خلق شخصیت شازده کوچولو می گردد.

شازده کوچولو با اینکه به زبانی ساده و برای کودکان نوشته شده اما اثری تمثیلی و فلسفی دربارۀ زندگی و ماهیت انسان، تعصب ها و جهل او و بیگانگی اش بر روی زمین است: " انسان تنها با قلب خود می تواند به روشنی ببیند. آنچه که ضروری است در نظر چشم نامرئی است."

یکی از ویژگی های مهم این اثر و تفاوت آن با کارهای دیگر اگزوپری، مصور بودن آن است که با نقاشی های آبرنگی که اگزوپری خود کشیده است تزیین شده است.

 

شازده کوچولو از زمان انتشارش در آمریکا تا کنون منبع الهام بسیاری از فیلمسازان، موسیقی دانان و نمایشنامه نویسان بوده و در قالب های مختلف فیلم (زنده و انیمیشن)، تئاتر، باله، اپرا، نمایش رادیویی و برنامه تلویزیونی اجرا شده است. نخستین بار روس ها، اقتباسی سینمایی از این داستان در سال ۱۹۶۶ ارائه کردند. پس از آن نخستین نسخه سینمایی آن به زبان انگلیسی در سال ۱۹۷۴ ساخته شد با بازی باب فاس در نقش مار و جین وایلدر در نقش روباه. نسخه سه بعدی انیمشین آن نیز هم اکنون در دست تولید است.

شازده کوچولو چندین بار به فارسی ترجمه شد که معروف ترین ترجمه متعلق به احمد شاملو است. محمد قاضی، ابوالحسن نجفی، مصطفی رحماندوست و رضا طاهری از دیگر مترجمان این داستان اند اما ترجمه های متعدد دیگری نیز از این اثر صورت گرفته است.

نوشته هایی دربارۀ جنگ

سنت اگزوپری ضد نازیسم بود و بعد از اشغال فرانسه به وسیله نازی ها در سال ۱۹۴۰ به آمریکا گریخت تا دولت آمریکا را به مشارکت در جنگ ترغیب کند. "نوشته هایی دربارۀ جنگ"، مجموعه مقالات، اسناد و مشاهدات سنت اگزوپری را دربر می گیرد که بین سال های ۱۹۳۹ و ۱۹۴۴ نوشته شده و برای نخستین بار در سال ۱۹۸۲ به وسیله انشارات گالیمار در فرانسه منتشر شد.

این نوشته ها که قبلا جایی منتشر نشده و یا در دسترس نبود، شناخت دقیقی از روحیۀ میهن پرستانۀ سنت اگزوپری و انگیزه هایش برای شرکت در جنگ و دفاع از فرانسه به دست می دهد. به نوشته ریمون آرون در مقدمۀ این کتاب، این نوشته ها برای کسانی که سال ها به دنبال فهم این موضوع بودند که چرا اگزوپری می خواست برای فرانسه بجنگد اما در عین حال از وابستگی به ژنرال دوگل و گُلیست ها پرهیز می کرد، پاسخ های خوبی دارد.

 

فروزان جمشیدنژاد

روزنامه‌نگار و پژوهشگر حوزه هنر

 


آخرین ویرایش: - -

 

آیزاک آسیموف ۵۰ سال پیش چه پیش‌بینی کرد؟

1393/02/25 12:49نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 

سال ۲۰۱۴ است و قاعدتا همه ما باید تحت درمان و بازپروری روانی باشیم.

این یکی از پیش بینی‌های آیزاک آسیموف، یکی از مشهورترین نویسندگان داستان‌های علمی- تخیلی قرن بیستم بود که در مقاله‌ای در سال ۱۹۶۴ پیش بینی‌های خود را در مورد جهان در ۵۰ سال آینده تشریح کرده بود.

او این مطالب را به مناسبت افتتاح نمایشگاه بین المللی سال ۱۹۶۴ در نیویورک نوشته بود. هر چند موضوع اصلی این نمایشگاه بین المللی که به مدت تقریبا یک سال دایر بود "صلح از طریق تفاهم متقابل" بود، ولی امروزه بیش از هر چیز دیگری آن نمایشگاه را به خاطر پیش‌بینی‌هایش از آینده فن آوری به یاد می آورند.

هر چند بسیاری از طرح های آینده گرایی که در آن نمایشگاه عرضه شد هیچگاه واقعیت پیدا نکردند ولی با نگاهی به دستاوردهای نمایشگاه بین المللی سال ۲۰۱۴ می توان دید که بسیاری از پیش بینی های آیزاک آسیموف تا حد زیادی به واقعیت نزدیک بودند.

نگاهی به سال ۲۰۱۴ از منظر پیش بینی های آیزاک آسیموف در سال ۱۹۶۴

۱- ارتباطات، صوتی - تصویری خواهد شد و با استفاده از تلفن علاوه بر صدای طرف دیگر می توان تصویر او را نیز دید

اولین تماس ویدیویی بین دو قاره در ۲۰ آوریل ۱۹۶۴ با استفاده از فن آوری که توسط موسسه تکنولوژیک "بل سیستم" ساخته شده بود برقرار شد. شاید همین فن آوری در پیش بینی های آیزاک آسیموف تاثیر گذار بود.

با این همه تردیدی نیست که او از هزینه اندک تماس های صوتی- تصویری در این سالها، مثل خدمات اسکایپ و یا فیس تایم شرکت اپل، متعجب می شد. در سال ۱۹۶۴ یک تماس ویدیویی سه دقیقه ای بین شهرهای واشنگتن و نیویورک حدود ۱۶ دلار و با احتساب ارزش پول امروز حدود ۱۱۸ دلار هزینه داشت.

۲- برقراری تماس مستقیم تلفنی با هر نقطه ای در جهان، حتی مرکز هواشناسی در قطب جنوب، میسر خواهد شد

کافی است پیش شماره کشوری ۶۷۲ و برای برخی از نقاط دیگر پیش شماره بین المللی زلاند نو یعنی ۶۴+ را بگیرید.

۳- ربات ها در سال ۲۰۱۴ نه عمومیت خواهند یافت و نه کارشان عالی خواهد بود، ولی وجود خواهند داشت

آیزاک آسیموف کلمه "رباتیک" را به لغات زبان انگلیسی افزود و شاید به همین خاطر پیش بینی نسبتا دقیق او از میزان پیشرفت فن آوری رباتیک چندان تعجب آور نباشد. اما هم اکنون طرح هایی برای افزایش قابلیت ربات ها در حال اجراست. به عنوان مثال هدف یکی از این طرحها این است که ربات‌ها بتوانند آزمون دانشگاهی ژاپن را با موفقیت طی کنند و یا بتوانند با کنترل از راه دور عمل جراحی انجام دهند. از هم اکنون ربات هایی برای آشپزی طراحی و ساخته شده اند.

 

آیزاک آسیموف در مورد یک عنصر دیگر از زندگی مدرن توانست پیش بینی تقریبا دقیقی بکند و آن نقش مهم "کامپیوترهای کوچک" بود که امروز آنها را با اسم تلفن هوشمند می شناسیم. او پیش بینی کرده بود که چنین کامپیوترهایی به عنوان "مغز ربات ها" عمل خواهند کرد.

هر فرد که برای جهت یابی در یک شهر غریب از نقشه تلفن های هوشمند استفاده کرده باشد از خود خواهد پرسید که شاید منظور آیزاک آسیموف این بود که این کامپیوترهای کوچک به جای "مغز انسان" عمل خواهند کرد.

۴- صفحات قابل آویختن به دیوار جای تلویزیون های معمولی را خواهند گرفت ولی مکعب های شفاف که امکان دیدن تصویر به شکل سه بعدی را فراهم خواهد کرد به مرور عرضه خواهند شد

یکی از مهمترین جنبه های پیش بینی آیزاک آسیموف دقت او در تشخیص فن آوریهایی است که خلق خواهند شد ولی او معمولا از میزان استقبال از این فن آوریها ارزیابی بسیار خوشبینانه ای داشت.

باید این پیش بینی دقیق وی را ارج گذاشت که تلویزیون های با صفحه تخت اکنون جای تلویزیون های معمولی (جعبه ای) را گرفته اند و فن آوری تلویزیونی سه بعدی نیز هر چند در شکل "مکعب های شفاف" هنوز ساخته نشده اند ولی از مدتها پیش یکی از مدلهای عرضه شده در نمایشگاههای فن آوری برای آینده بوده اند.

اما میزان استقبال تماشاگران از این فن آوریهای جدید همیشه کمتر از چیزی بوده که انتظار می رفت. به عنوان مثال بی بی سی در تابستان سال گذشته اعلام کرد که به خاطر "فقدان علاقه کافی" از سوی بینندگان، طرح خود برای نمایش سه بعدی برنامه ها را فعلا معوق خواهد کرد.

۵- مکالمه و تماس با کره ماه دیگر چندان دشوار نخواهد بود

قاعدتا تحت تاثیر دوران اولیه شکوفایی پروزاهای فضایی، آیزاک آسیموف در سال ۱۹۶۴ در مورد پیشرفت این نوع فن آوریها بسیار خوشبین بود.

در غرفه "فوتوراما۲" خودرویی برای حرکت روی سطح کره مریخ نیز به نمایش گذشته شده بود که با مریخ پیمای واقعی و امروزی تفاوت چندانی ندارد

او پیش بینی می کرد که میزان تاخیر در برقراری تماس با کره ماه فقط حدود ۲.۵ ثانیه خواهد بود. هر چند او با دقت پیش بینی کرد که تا سال ۲۰۱۴ فقط فضاپیماهای بدون سرنشین به کره مریخ خواهند رسید.

۶- وسایلی برای آشپزخانه طراحی و ساخته خواهند شد که "غذاهای آماده" را مهیا خواهند کرد، آب را گرم کرده و با آن قهوه درست خواهند کرد

ماشین های اتوماتیک درست کردن قهوه از مدتها پیش ساخته و عرضه شده اند.

یکی دیگر از پیش بینی های آیزاک آسیموف در مورد آشپزخانه این بود که محصولات غذایی از جنس خمیر و جلبک به شکل مصنوعی و با مزه های مختلف تولید خواهند شد. تولید اولین همبرگر آزمایشگاهی که سال گذشته مورد آزمایش قرار گرفت به واقعیت پیوستن بخشی از پیش بینی های او است.

البته کارشناسان در مورد بخش دیگری از پیش بینی آیزاک آسیموف که گفته بود این محصولات "خوش مزه" خواهند بود، ممکن است نظرات متفاوتی داشته باشند. کما اینکه سال گذشته پس از مزه کردن همبرگری که در آزمایشگاه تولید شده بود، برخی گفتند که مزه چرب گوشت واقعی را ندارد.

۷ - حداقل یک یا دو مورد گیاه آزمایشگاهی که از انرژی نهفته در ستاره ها تغذیه می کنند وجود خواهد داشت

یکی از لطیفه های علمی قدیمی این است که بهره برداری از انرژی نهفته در ستاره ها، منبع اصلی انرژی در آینده است.

تلاش ها و طرح ها برای عملی کردن این لطیفه قدیمی همواره در جریان بوده و یکی از مهمترین موارد در این زمینه طرحی است که به صورت مشترک توسط چند کشور اروپایی در جنوب فرانسه در حال اجراست و با یک هزینه ۲۲ میلیارد دلاری قرار است تا سال ۲۰۱۸ ساخت یک راکتور که از انرژی ستاره ها تغذیه خواهد کرد را تکمیل کند.

اما پیش بینی های آیزاک آسیموف در مورد احداث مراکز جذب و یا تولید انرژی خورشید در مناطق گرم و صحرایی مثل آریزونا به واقعیت بدل شده است.

اما بخش دیگر پیش بینی او یعنی جذب انرژی خورشید و سایر ستارگان توسط راکتورهایی که در فضا در حرکت خواهند بود و انتقال این انرژی به کره زمین، فعلا در حد پیش بینی باقی مانده است.

۸- برای ساختن خودروهایی که توسط یک ربات هدایت خواهند شد، تلاش های زیادی صورت خواهد گرفت

باید گفت که "خودرو با مغز رباتی" به نسبت خودروی خودفرمان و یا خودران عبارت جذاب تری است.

در سالهای اخیر موسسات فن آوری جدید و کارخانجات اتومبیل سازی در این عرصه پیشرفت های زیادی کرده اند.

ولی پیش بینی دیگر آیزاک آسیموف در زمینه حمل و نقل هنوز در حد یک آرزو باقی مانده است. وسیله نقلیه ای به نام "آکوافویلز" که در نمایشگاه بین المللی سال ۱۹۶۴ توجه فراوانی به خود جلب کرد، وسیله ای بود که با ایجاد حداقل اصطکاک می تواند روی سطح آب حرکت کند. وسایل نقلیه دیگری هم که از این اختراع الهام گرفتند، از جمله هاورکرافت، هیچگاه موفقیت چندانی پیدا نکردند.

۹- تمام جمعیت جهان به طور یکسان و کامل از تمام وسایل و تکنولوژی جدید در آینده بهره مند نخواهند شد. درصد بیشتری به نسبت امروزه از به کارگیری این وسایل محروم خواهند بود. هر چند از نظر امکانات مادی زندگی آنها ممکن است به نسبت امروز وضعیت بهتری داشته باشند ولی از تازه ترین امکانات خلق شده توسط تکنولوژی عقب خواهند ماند

آیزاک آسیموف پیش بینی های فراوانی کرده بود که بسیاری از آنها درست و یا نسبتا درست از آب درآمد و ذکر تمام آنها در این گزارش مقدور نیست. فقط پیش بینی های او در هراس از رشد جمعیت جهان به یک مقاله جداگانه نیاز دارد.

اما احتمالا دقیق ترین پیش بینی هشدارآمیز او این بود که فن آوری چه در سال ۱۹۶۴ و چه پنجاه سال بعد در سال ۲۰۱۴ در تغییر دادن نحوه زندگی بشریت و تک تک افراد نیروی بسیاری مهمی است.

اما بدون تلاش برای برخورداری عادلانه و مساوی همه مردم، این فن آوریها به جای عاملی مثبت و کمک کننده می توانند به یک عامل مخرب برای "صلح از طریق تفاهم و درک متقابل" بدل شود.


آخرین ویرایش: - -

 

گابریل گارسیا مارکز؛‌ زندگی و کتابها

1393/01/29 10:40نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 

گابریل گارسیا مارکز، نویسنده برجسته کلمبیایی و برنده جایزه نوبل ادبیات روز پنجشنبه ۱۷ آوریل (۲۸ فروردین) در مکزیکو سیتی و در سن ۸۷ سالگی درگذشت.

آقای مارکز برنده جایزه نوبل ادبیات در سال ۱۹۸۲ را بیش از سایر آثارش به خاطر رمان صد سال تنهایی چاپ ۱۹۶۷ می شناسند که یکی از پر فروش ترین کتابهای جهان است.

موفقیت گسترده و تاثیر گذاری ادبی این اثر مارکز زمانی به حدی رسیده بود که روزنامه نیویورک تایمز در توصیف آن نوشت: "از زمان انتشار کتاب پیدایش (سفر پیدایش) تا به امروز این اولین اثر ادبی است که تمامی بشریت باید آن را بخواند."

هر چند آنتونی پاول، داستان نویس بریتانیایی، آن را "بدترین نوع لفاظی های خودپسندانه یک عامه نویس" توصیف کرده ولی کتاب صد سال تنهایی و سایر آثار مارکز، که پیشرو یک سبک جدید از داستان نویسی رئالیستی نو بود، در سراسر جهان با استقبال وسیعی از سوی کتابخوانها روبرو شدند.

او در سال ۱۹۲۷ با نام کامل گابریل خوزه گارسیا مارکز متولد شد و پدربزرگ و مادربزرگش او را در شهر فقیر آراکاتاکا در شمال کلمبیا بزرگ کردند. او بعدها در اولین کتاب خاطراتش با عنوان زنده ام که روایت کنم نوشت که دوران کودکی سرچشمه الهام تمام داستانهای وی بوده است.

او تحت تاثیر پدربزرگش که شخصیتی آزادیخواه بود و در هر دو جنگ داخلی کلمبیا شرکت کرده بود آگاهی سیاسی پیدا کرد.

فولکلور خانوادگی

مارکز از مادربزرگش داستانهای مردمی و سحر و جادو را آموخت. او برای مارکز خردسال با زبانی بسیار خشک و جدی قصه هایی در مورد اجداد مرده خانواده، ارواح و اجنه تعریف می کرد. مارکز بعدها برای نوشتن مهمترین کتاب خود از همین داستانها الهام گرفت.

گارسیا مارکز که به شدت تحت تاثیر ویلیام فالکنر، نویسنده آمریکایی، بود، اولین کتاب خود را در ۲۳ سالگی منتشر کرد که از سوی منتقدان با واکنش مثبتی روبرو شد.

ایده اولیه برای نوشتن اولین فصل کتاب صد سال تنهایی در سال ۱۹۶۵ وقتی که مشغول رانندگی به سمت آکاپولکو در مکزیک بود به ذهنش رسید. او در همان لحظه اتومبیل خود را سر و ته کرد و به خانه برگشت، خود را در اتاقش حبس کرد و مشغول نوشتن شد. تنها مونس او در آن ماه ها شش بسته سیگار در روز بود.

یک سال و نیم بعد خانواده اش ۱۲ هزار دلار قرض بالا آورده بود اما خوشبختانه او کتاب هزار و سیصد صفحه ای خود را تکمیل کرده بود و می توانست آن را به چاپ بسپارد.

تمام نسخه های چاپ اول صد سال تنهایی به زبان اسپانیایی در همان هفته اول کاملا به فروش رفت. در ۳۰ سالی که از اولین چاپ این کتاب گذشت بیش از ۳۰ میلیون نسخه از آن در سراسر جهان به فروش رفته و به بیش از ۳۰ زبان ترجمه شده است.

جنجال طلبی

از آثار مارکز به خاطر نثر غنی آن در منتقل کردن تخیلات سرشار نویسنده به خواننده ستایش شده است. اما برخی از منتقدان، آثار او را اغراقی آگاهانه و توسل به افسانه و مارواء طبیعت برای گریز از ناآرامی و خشونت های جاری در کلمبیای آن دوران می دانند.

ناآرامی و خشونت های سیاسی، خانواده به عنوان یک عنصر وحدت بخش، ترکیب آن با شور مذهبی و باور به مارواء طبیعت روی هم رفته سبک ادبی شاخص مارکز را به هم بافته اند. آثار وی نظیر پدرسالار و یا ژنرال در هزار توی خود به خوبی تقویت انگیزه های سیاسی او در واکنش به تشدید خشونت در کشورش کلمبیا را نشان می دهند.

او پس از نوشتن مقاله ای در مخالفت با دولت کلمبیا به اروپا تبعید شد. وقتی که کتاب غیر داستانی سفر مخفیانه میگل لیتین به شیلی را در سال ۱۹۸۶ نوشت، حکومت دیکتاتوری ژنرال پینوشه ۱۵ هزار نسخه از آن را در آتش سوزاند.

او به نوشتن آثاری که گرایش به جناح چپ سیاست در آن مشهود بود ادامه داد. او با فرانسوا میتران رییس جمهور سوسیالیست فرانسه در دهه ۱۹۸۰ دوستی نزدیکی داشت و مدتها نیز از دوستان نزدیک و حتی نماینده فیدل کاسترو، رهبر سابق کوبا، بود.

گابریل گارسیا مارکز در سال ۱۹۸۲ جایزه ادبی نوبل را دریافت کرد و بنیاد نوبل در بیانه خود او را "شعبده باز کلام و بصیرت" توصیف کرد.

سالهای پایانی

با وجود سرو صدایی که به خاطر فعالیت های سیاسی او به پا شده بود، با انتشار کتاب عشق سالهای وبا در سال ۱۹۸۵ موقعیت وی به عنوان یک نویسنده بزرگ بیشتر تثبیت شد. این کتاب نیز به یکی از آثار ادبی بسیار پرفروش در دنیا بدل شد و داستان آن عشق وسواس گونه و قوی یک مرد به زنی است که بالاخره پس از گذشت ۴۰ سال به سرانجام می رسد.

گارسیا مارکز از نامزد خود، مرسدس بارچا، در سیزده سالگی تقاضای ازدواج کرد. مرسدس تقاضای وی را به سرعت پذیرفت. آنها در سال ۱۹۵۸ ازدواج کردند و بیش از نیم قرن با یکدیگر زندگی کردند. بخش اعظم این سالها را در مکزیک گذراندند؛ هر چند در اواسط دهه ۱۹۶۰ تا دهه ۱۹۷۰ مدتی هم در کشورهای اروپایی ساکن بودند.

گارسیا مارکز به دلیل دفاع از حکومت فیدل کاسترو که از نگاه گروه کثیری از روشنفکران و نویسندگان به مرور به یک رژیم خودکامه بدل شده بود، وارد بحث های تندی شد که یکی از نمونه های برجسته آن مجادله اش با سوزان سونتاگ، نویسنده معروف آمریکایی، بود.

به خاطر دفاعش از حکومت کوبا او مدتی حق ورود به آمریکا را نداشت. دولت آمریکا بعدها در این تصمیم خود تجدید نظر کرد و مارکز بارها برای معالجه سرطان غدد لنفاوی به کالیفرنیا سفر کرد.

به مرور خلاقیت و توان نویسندگی او رو به کاهش گذاشت. او برای نوشتن کتاب خاطرات روسپیان غمگین من، چاپ ۲۰۰۴ حدود ده سال وقت صرف کرد.

در ژانویه ۲۰۰۶ اعلام کرد که دیگر تمایل به نوشتن را از دست داده است.

میراث او مجموعه بزرگی از کتابهای داستانی و غیرداستانی است که با پیوند دادن افسانه و تاریخ در آن هر چیز ممکن و باورکردنی می نماید.

تمام داستانهای وی به نثری نوشته شده اند که از نظر رنگارنگی و جاذبه غریبشان فقط می توان آنها را با کارناوالهای آمریکای جنوبی مقایسه کرد.

 

آثار ترجمه شده گارسیا مارکز به فارسی

آثار داستانی

ساعت شوم چاپ ۱۹۶۳

صدسال تنهایی چاپ ۱۹۶۷

پاییز پدرسالار چاپ ۱۹۷۵

گزارش یک مرگ ۱۹۸۱

عشق سالهای وبا چاپ ۱۹۸۵

ژنرال در هزار توی خود چاپ ۱۹۸۹

خاطرات روسپیان غمگین من چاپ ۲۰۰۴

آثارغیر داستانی

زیباترین غریق جهان چاپ ۱۹۷۰

بوی خوش گواوا چاپ ۱۹۸۰

سفر پنهانی میگل لیتین به شیلی

گزارش یک آدم ربایی چاپ ۱۹۹۶

زنده ام که روایت کنم چاپ ۲۰۰۲

یادداشت های روزهای تنهایی چاپ ۲۰۰۰

 


آخرین ویرایش: - -

 

10 هنرمند تبهكار تاریخ

1392/12/15 16:24نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 

دزدی، قتل، مالخری و... جزیی از خلافكاری هایی است كه به هنرمندان بزرگ تاریخ هنر نسبت می دهند. روزنامه گاردین اقدام به جمع آوری و تهیه فهرستی از اسامی 10 هنرمند كرده كه هر كدام در زمانه خودشان دست به عملی خلاف قانون زده یا بازداشت شده اند یا به واسطه این جرم سال ها متواری بوده اند. فهرست را می خوانید.

1- كاراواجو: نمی توان فهرستی از هنرمندان خلافكار فراهم كرد و نامی از میكل آنجلو مریسی معروف به كاراواجو نبرد. در آثار كاراواجو هم خشونت دیده می شود، یك رئالیسم سینمایی خشن كه شما را مستقیم به خیابان های رم در ابتدای سده 17 می برد و در همان خیابان های خشن هم كاراواجو دنبال دردسر می گشت، مردی با روحیه یی تهاجمی و عصبی كه همیشه چاقو حمل می كرد. در واقع كاراواجو مدام درگیر بود، یا با پیشخدمت ها یا با رقبایش. او در نهایت مردی را در یكی از میدان های رم به قتل رساند و به این ترتیب مجبور به فرار از این شهر شد. در حین فرار بود كه او مجموعه یی كار كرد كه همگی پر از حس عذاب وجدان است كه در مشهورترین شان او تك چهره یی از خود ساخت كه در آن خود را به شكل سر جالوت نقاشی كرده بود كه در دستان حضرت داوود است.

2- بِنوِنتو چلینی: شاید در مورد خلافكاری های كاراواجو اغراق شده باشد، ولی در سده شانزدهم، درگیری های خیابانی بسیار مرسوم بود و چلینی یكی از كسانی بود كه همیشه در خیابان ها درگیر بود و فقط زمانی كه پشت بومش قرار می گرفت، بر خود مسلط می شد. او در زمان خودش بارها دست به جنایت زد، ولی هیچگاه بابت این جنایات مجازات نشد. به عنوان مثال او قاتل برادرش را با خنجر به قتل رساند. در عین حال زرگری را كه با او رقابت داشت نیز به قتل رساند و صاحب یك مهمانسرا را نیز به ضرب گلوله كشت. او در كتاب خود زندگینامه اش به همه این قتل ها اشاره می كند. اگر از مجازات اعدام گریخت، به این خاطر بود كه كارش به عنوان هنرمند بسیار مقبول بود. در آن زمان نبوغ شما را از طناب دار نجات می داد.

3- بنگسی: بنگسی یك بار در نیویورك گفته بود: گرافیتی جرم است. از نظر قانون گرافیتی جرم است و بنگسی در دوران طولانی فعالیت هنری اش تعداد زیادی كار گرافیتی و استنسیل بر دیوارهای زده كه قانونا مجاز نبوده. بخشی از شهرت او به خاطر توانایی اش در فرار از دست پلیس است. ولی حالا آثارش كه زمانی با خشم از روی دیوارها پاك می شد، ارزشی غیرقابل باور یافته اند و با احترام حفظ می شوند.

4- اگون شیله: به سال 1918 اگون شیله را به اتهامی غیراخلاقی بازداشت كردند. او كه در آن زمان 22 سال داشت در شهری كوچك زندگی و كار می كرد و گفته می شود كه اهالی همین شهر كوچك آنقدر از او می ترسیدند كه به او اتهام زدند.

5- پیكاسو: در اویل قرن 20، پیكاسو اشیای دزدی دوستی كه تبهكار بود را برای مدتی در آتلیه اش نگه داشت. گفته می شود كه این مرد تبهكار دوست مشترك او و گیوم آپولینر، شاعر آوانگارد بود. این دوست مشترك، تعدادی مجسمه ایبریایی را از موزه لوور به سرقت برده بود، آنها در نهایت جایی را امن تر از استودیوی پیكاسو برای پنهان كردن این اشیا نیافتند و پیكاسو هم به خوبی از این اشیا استفاده و فرم های هنر بدوی را مطالعه كرد.

6- فرا فیلیپو لیپی: فرا فیلیپو لیپی، راهب یك صومعه در دوره رنسانس و نابغه یی در هنر بود، با این حال او در دوران اقامتش در صومعه متهم به آزار و اذیت راهبه یی به نام لوكرتزیا بوتی است. این دو بعدتر ازدواج كردند و صاحب یك دختر و یك پسر هم شدند، ولی آیا ازدواج مانع از مجازات او شد؟ نه واقعا، او هنرمند محبوب كازیمو دمدیچی، قدرتمندترین مرد شهر بود و او بود كه فیلیپو لیپی را زیر چتر حمایت خود گرفت و مانع مجازاتش شد.

7- اولایو واری: این هنرمند انگلیسی در اوایل قرن به خاطر آتش زدن یك چایخانه در كیوگاردن مدتی را بازداشت بود. در واقع واری را بیش از اینكه به خاطر هنرش به یاد بیاورند، به خاطر پرونده های حقوقی اش به یاد می آورند. با این حال پرده های آب رنگ او در آرامشی كاملا متضاد با زندگی پرآشوب او بودند.

8- شفرد فیری: مشهورترین هنرمند معاصر هنر خیابانی در امریكا كه با طراحی پوستر «امید» نقش زیادی در موفقیت اوباما در انتخابات داشت سابقه بازداشت شدن توسط پلیس بوستون را دارد. در واقع پلیس بوستون آثار او را نه هنر كه كوششی در جهت تخریب اموال عمومی می داند، او به همین اتهام بازداشت شد، به دادگاه رفت و محكوم شد.

9- كارلو كریولی: این هنرمند قرن پانزدهم به خاطر نقاشی های بالای محرابش كه با تصاویر باشكوه معمارانه همراه بود از شهرت فراوانی برخوردار بود، او همچنین الهه گانی زیبا و میوه هایی با كیفیت بصری بسیار واقع گرایانه می كشید. او مشهورترین آثارش را در كلیساهایی در شرق ایتالیا خلق كرد كه حال به خاطر خصیصه روحانی شان بسیار مورد توجه هستند. اما باید گفت كه دلیل داشت كه او زندگی در ونیز را ترك كرد و در بیشتر دوران حرفه یی اش در شهرهای كوچك به كار پرداخت، گفته می شود كه به خاطر عملی مجرمانه و غیراخلاقی ونیز را ترك كرد و سال ها در شهرهای كوچك به كار پرداخت.

10-ریچارد داد: این هنرمند جوان و بااستعداد ویكتوریایی در حین سفر به دور اروپا دچار یك بیماری شدید روحی شد، ولی آیا علت این بیماری صرفا فرق بین آب و هوای بریتانیای ویكتوریایی و باقی اروپا بود؟ وقتی او به خانه اش برگشت، پدرش را به قتل رساند و باقی عمرش را در زندان ها یا در آسایشگاه های روانی گذراند، جایی كه او بیشتر آثارش را خلق كرد، مجموعه یی از مناظر عجیب و ناآشنا را و تصاویری از صحنه های رویایی. او در بیمارستان برادمور درگذشت، جایی كه هنوز هم محل نگهداری بیماران روانی بسیار خطرناك محسوب می شود.

 

منبع :گاردین

نویسنده: جاناتان جونز

مترجم: مریم رهنما


آخرین ویرایش: - -

 

طنز و مضامین عرفانی و فلسفی در آثار عمو شلبی

1392/12/12 00:25نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 

طنز را یكی از شاخص های سبكی عموشلبی می دانند، اما این طنز در همه آثار او به چشم نمی آید. در مشهورترین آثارش یا طنزی در كار نیست یا اگر هست طنزی تلخ و بزرگسالانه است، نه طنز شادی بخش كه كودكان را مخاطب قرار دهد. در «درخت بخشنده» و «لافكادیو» و حتی در «قطعه گمشده» هم اگر طنزی وجود دارد، عبوس و تلخ به نظر می آید. «درخت بخشنده» ظاهرا كودكانه است: پیوند انسان و طبیعت و نیاز متقابل این هر دو به یكدیگر با لایه هایی از فكر و فلسفه را مطرح می كند، كه پیامی فوق العاده است و شاید از بهترین آثار برای كسانی باشد كه دوستدار طبعیت و حفظ محیط زیست هستند، اما طنزی در آن دیده نمی شود. در «لافكادیو» كه سیلوراستاین آن را مهم ترین اثر خود می داند، بارزترین نكته این است كه جهان امروز چگونه حتی یك شیر را می تواند مسخ و بی هویت كند، به بند و حقارت بكشاند. اگر طنزی هم هست، طنز تلخ است. این طنز مناسب كودكان نیست: چراكه در این اثر ردپای اندیشه های كافكایی وجود دارد. اعتراض هست، اما نه اعتراض قابل درك بچه ها. علاوه بر این، قصه دارای پیچیدگی هایی كسل كننده است. اگر طرح های نشاط برانگیز و كارتونی سیلوراستاین با این كتاب های عبوس همراه نباشد، تردید دارم بچه ها آن را ورق هم بزنند.

در «قطعه گمشده» كه ظاهری بسیار كودكانه تر دارد، با همان طرح های ساده و طنزآمیزش، اما از دو كتاب دیگر سیلوراستاین، جدی تر و حتی تلخ تر است: هرچند كه بن مایه فكر و اندیشه مولف در همه آثارش از جمله «قطعه گمشده» بسیار مترقی و انسانی است، اما در این اثر جای جای افكار و اندیشه «تنهایی انسان» حتی از نوع عرفانی و دینی آن را می توان دید: «ما همگی قطعه های گمشده هستیم و هیچ كس قطعه گمشده هیچ كس دیگر نیست... تو، تو هستی. من، من هستم.» در این عبارت نویسنده فردیت آدمی را یادآور می شود و در پس و پشت حرف هایش می خواهد به خواننده بگوید كه جهان را باید متنوع دید و خواست. او گوناگونی را لازمه زندگی امروز می داند كه در ذات خود رعایت و پاسداشت حقوق دیگری نهفته است. سیلوراستاین در اندیشه های حكیمانه اش، خود را در جامه یك مصلح اجتماعی جای می دهد: این مصلح اجتماعی در جهان امروز، گاه به سادگی تمام درس دموكراسی می دهد. آموزه های حكیمانه او گاه امروزی است و «درك حضور دیگری» را به خواننده كه صد البته كودك نیست، یادآوری می كند: «من خوشحالم كه خودم هستم/ زیرا شبیه تو نیستم/ تو هم خوشحال باش كه خودت هستی/ چون اصلاشبیه من نیستی/ برای همین است كه می توانیم باهم دوست باشیم...»

گاهی نسبیت را به حوزه های فكری و عاطفی انسان می كشاند و آدمی را از سیاه و سفید دیدن كه محصول افكار كهنه و مطلق اندیشی است، بازمی دارد: «من می دونم كه تو خوبی/ اما می دونم كه خیلی خوب نیستی/... من می دونم كه عاشقم/ ولی اگه یكی پیدا بشه/ می تونم دوباره عاشقش بشم!» طنز لطیفی در این گونه شعرهای سیلوراستاین نهفته است. او با این گونه آثار تلنگری هم به ذهن مخاطب امروز می زند، و یادآور می شود كه بهتر است واقعیت های جهان امروز را پذیرفت. افراط و تفریط ها در اظهار عشق و دوستی، دیگر دوره اش سپری شده است. همچنین از تظاهر، فریبكاری و دروغگویی حاكم بر روابط انسان امروز انتقاد می كند.

گاهی اندیشه های فلسفی سیلوراستاین آنچنان حكیمانه و اندوهبار است كه ما را به یاد سخنان برزویه طبیب در مقدمه كلیله و دمنه و «جامعه بن داوود» كه از بهترین بخش های كتاب مقدس است، می اندازد. در «قطعه گمشده» گویی این پیام مرتبا به ذهن ما هجوم می آورد كه: «و این نیز از پی باد دویدن است» این یاس فلسفی اما در رویكرد سیلوراستاین به انسان مدرن گاه رنگ می بازد. همان مصلح اجتماعی گویی در سیر و سلوكی عارفانه راه می سپارد: «هرگز نباید ایستاد. باید رفت و باید رفت... همواره باید رفت...» چنان كه عطار می گوید: «تو پای در این راه نه و هیچ مگو/ خود راه بگویدت كه چون باید رفت.»

سفر «قطعه گمشده»، سفر مرغان «منطق الطیر» را نیز به ذهن متبادر می كند: «گاهی بعضی ها با ما جور درمی آیند، اما همراه نمی شوند، گاهی نیز آدم هایی را می یابیم كه با ما همراه می شوند، اما جور درنمی آیند.» در منطق الطیر عطار، هدهد با مرغان گوناگون گفت وگو می كند و آنها با بهانه هایی كه پیش می آورند، نمی توانند با او هماهنگ شوند، ولی سرانجام این راه و حركت است كه آنان را به مقصد می رساند. مقصد همان قله تنهایی بزرگ است و رسیدن به یگانگی: هرچند كه این تنهایی بزرگ، در ذهنیت لیبرالیستی سیلوراستاین معنا پیدا می كند. در كتاب «در جست وجوی قطعه گمشده» هم تاكید بر همین تنهایی بزرگ و به رسمیت شناختن آن است. آیا این مشابهت اتفاقی است یا نشان دهنده آشنایی سیلوراستاین با ادیان و عرفان شرقی می تواند باشد؟ به هرحال نوعی سیروسلوك در حركت قطعه گمشده وجود دارد كه گاه به اندیشه یی بسیار زیبا و حكیمانه می پیوندد: «به آنانی كه دوست نداریم، اتفاقی در خیابان برمی خوریم و همواره برمی خوریم، اما آنانی را كه دوست می داریم، همواره گم می كنیم و هرگز اتفاقی در خیابان به آنان برنمی خوریم.»

هر چند كه در این آثار، افكار فلسفی و گاه نگاه حكیمانه و شاید هم عارفانه سایه انداخته است، اما رگه هایی از طنز نیز گاه در لابه لای سخنان عمو شلبی دیده می شود، كه همین طنز هم با نوعی تلخی و تنهایی آمیخته است، گویی می خواهد خواننده را بیدار كند. فقط بیدار می كند، اما راهی را نشان نمی دهد. از این رهگذر، آثار سیلوراستاین اعتراضی است و گاه تعلیمی، اما مكتب او ناشناخته است، او گاه انسانی مدرن است كه حقوق شهروندی را به خوانندگانش یادآور می شود، گاه حكیمی است كه بی ارزشی جهان را و مسخره بودن نظم و نظام های زندگی امروز را فریاد می زند: نظم و نظام هایی كه ما مردم با آنها دمخورشده در قاب و قالب هایمان به بند كشیده شده ایم. گاهی نیز فقط غر می زند و دست می اندازد یا فقط می خواهد این نظم و نظام ها را به هم بریزد! در این گونه نوشته ها فقط با فكاهه سروكار داریم و نمی دانیم در این به هم ریختن ها، اعتراض سیلوراستاین به چه منظور است یا از دیدگاه او راه كدام و چاه كدام است؟! اتفاقا او در این دست آثارش است كه طناز و دلنشین می نماید و این آثار در شعرهای كوتاه او بیشتر به چشم می خورد.

شعرهای سیلوراستاین كوتاه و ساده همراه با بازی های كلامی و گاه شیطنت های كودكانه است. تنوع در زاویه های نگرش سیلوراستاین به موضوع های عمدتا پیرامونی، موجب شده است كه او خواننده را مرتبا غافلگیر كند و به شگفتی وادارد: «از گورخر پرسیدم: آیا تو سیاهی با خط های سفید؟/ یا سفیدی با خط های سیاه؟» بعد ادامه می دهد كه دیگر هیچ وقت از گورخری درباره خط روی پوستش نخواهد پرسید! در این شعر بسیار لطیف و كودكانه، همه چیز هست: خیال، اندیشه، فلسفه، كودكانگی و حتی آموزش. به نظر من سیلوراستاین در این گونه آثارش است كه با كودكان سروكار پیدا می كند. آثاری كه در عین سادگی و كودكانگی مفاهیم پیچیده فلسفی را هم در خود پنهان دارد. ویژگی ممتاز سیلوراستاین در همین نكته نهفته است، شگردی كه در ادبیات ما به «سهل و ممتنع» شناخته می شود. این شگرد اما با چاشنی طنز و طرح های كارتونی سیلوراستاین همراه می شود و به آن گیرایی می بخشد. همان طور كه اشاره شد غیر از «لافكادیو»، «درخت بخشنده» و «قطعه گمشده.»، در بیشتر شعرهای سیلوراستاین طنزی شادی بخش نهفته است كه خوانندگان فراخور درك و شناخت شان می توانند از آن لذت ببرند: «هر وقت توی آب آدمی را می بینم كه سروته ایستاده/ نگاهش می كنم و هرهر می خندم/ البته نباید این كار را بكنم/ چون شاید تو یه دنیای دیگه یی، در یه زمان دیگه یی/ چه بسا همون آدم، درست ایستاده، / و این منم كه سروته ایستاده ام.»

در درون قصه ها و شعرهای طنزآمیز سیلوراستاین نوعی تعصب ستیزی دیده می شود كه به طور غیرمستقیم خوانندگان را به دوستی و تعامل و مشاركت در امور جاری زندگی دعوت می كند. در شعر «عصیان زنانه» به زیبایی تمام تبعیض علیه زنان را مطرح می كند و از حقوق برابر زن و مرد می گوید، آن هم بدون آموزش مستقیم در لفافه طنزی شادی بخش: «... غذایم را بپز/ و یك قوری چای دیگر دم كن/ و بعد بگو چرا می خواهی تركم كنی؟»

به نظر می رسد سیلوراستاین مخاطبان خود را از میان توده های مردم برگزیده است و گاهی نیز كوشیده است برای بچه ها چیزهایی بنویسد: «یه آدم برفی برای خودم درست كردم/ آنقدر گرد و خوشگل/ كه فكرش را هم نمی توانی بكنی/ بعد فكر كردم برای خودم نگه دارمش/ و پیش خودم بخوابانمش/ برایش لباس خواب درست كردم/ یك بالش برای زیر سرش گذاشتم/ دیشب دیدم گذاشته رفته/ اما پیش از رفتن/ جاشو خیس كرده بود!»

سیلوراستاین در نوشته هایش هرچه به دنیای كودكان نزدیك تر می شود، طنزش شیرین تر و نوشته اش دلنشین تر است، و همین بخش از آثار اوست كه بچه های ایرانی دوست دارند، اما آن بخش از آثارش كه فلسفی است و گاه حكیمانه، هرچند طنزی هم در آن نهفته است، اما از درك و دریافت بچه ها دور است، بنابراین مورد پسند آنان نمی تواند باشد.

 

نویسنده: اسدالله شعبانی


آخرین ویرایش: 1392/12/12 02:47

 

در جست‌وجوی محل دفن سروانتس

1392/12/6 20:47نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 

در روزهای اخیر دولت محلی ایالت مادرید با تصویب طرح جدیدی شهرداری پایتخت اسپانیا را مامور کرده تا جستجوی جدیدی را برای یافتن محل دفن میگل د سروانتس نویسنده بزرگ اسپانیایی آغاز کند.

میگل سروانتس خالق دون کیشوت که پدر رمان یا داستان نویسی مدرن اروپایی تلقی می شود دهه آخر عمر خود را در شهر مادرید زیست و در سال ۱۶۱۶ در همین شهر درگذشت ولی در مورد محل دفن وی هیچگاه اطلاعات دقیق و مستندی پیدا نشده است.

اطلاعاتی که در مورد زندگی او وجود دارد نشان می دهد که سروانتس سالهای آخر زندگی خود را همچون بسیاری از مشاهیر ادبی آن زمان در فقر سپری کرده است. بر اساس وصیت نامه ای که ظاهرا متعلق به اوست وصیت کرده بود که در محوطه یکی از صومعه های شهر مادرید به نام صومعه پابرهنگان تثلیث دفن شود. از قرار معلوم دختر وی از جمله راهبان این صومعه بوده است.

اسناد قدیمی این صومعه نشان می دهند که پیکر سروانتس در اواخر آوریل سال ۱۶۱۶ در محوطه این بنای مذهبی دفن شده است. اما چند سال پس از دفن جسد او راهبان این صومعه تصمیم می گیرند که این ساختمان را ترک کرده و به محل دیگری نقل مکان کنند. برخی از مورخان دلیل آن را وقوع حریق در ساختمان صومعه ذکر کرده اند.

طبق اسناد این صومعه راهبه ها تمام اجساد دفن شده در این ساختمان را به محل جدید خود منتقل می کنند ولی بررسی هایی که بعدا صورت گرفته است نشان می دهد که جسد سروانتس در ساختمان جدید دفن نشده است. به همین خاطر برخی از مورخان حدس می زنند که پیکر او هنوز هم در محوطه همان صومعه قدیمی دفن است.

در اواخر قرن نوزدهم آکادمی سلطنتی علوم اسپانیا کاوش های محدودی را در محوطه صومعه پابرهنگان تثلیث انجام داد و معلوم شد که در بخشی از حیات کلیسای کوچک این صومعه و در جوار محراب اصلی آن بقایای استخوان‌های چند مرد بالغ وجود دارد.

مسئول اداره میراث فرهنگی مادرید معتقد است که در صورت کاوش مجدد و کشف همه این استخوانها می توان از روی حالتی که جسد دفن شده است سرنخ خایی را پیدا کرد. چون طبق وصیت نامه سروانتس موقع دفن دست های وی را به صورت مورب روی سینه اش قرار داده اند.

در عین حال از روی آزمایش های دی ان ای می توان تاریخ دقیق دفن این اجساد را تشخیص داد و آن را با سال مرگ سروانتس و سن او در زمان مرگ مقایسه کرد.

ساختمان صومعه پابرهنگان تثلیث اکنون در قلب یکی از محلات تاریخی و مشهور شهر مادرید قرار گرفته است به نام "باریو د لاس لتراس" یا محله ادبیات که طی قرون شانزده تا هجده میلادی محل زندگی تعدادی از ادبا و نویسندگان بزرگ اسپانیا بوده است.

ساختمان این صومعه چندین بار بازسازی و مرمت شده و در سال ۱۹۲۱ رسما به فهرست بناهای حفاظت شده و میراث فرهنگی افزوده شده است. هنوز هم گروهی از راهبان که تارک دنیا شده اند در انزوای کامل و تقریبا بدون هیچ ارتباطی با جهان خارج در این صومعه زندگی می کنند.

به همین خاطر انجام برنامه کاوش برای یافتن جسد سروانتس در محوطه این بنا می تواند بسیار دشوار باشد. مسئولان اداره میراث فرهنگی مادرید با کمک دو مورخ و باستان شناس ارشد اسپانیایی تصمیم گرفته اند که از پیشرفته ترین روشهای ردیابی باقی مانده جسد و دستگاه‌های رادار استفاده کنند تا ابعاد هرگونه تخریب احتمالی در این ساختمان به حداقل کاهش یابد.

منتقدان معتقدند بودجه ای که برای اجرای این طرح مقرر شده بسیار ناچیز است و در نهایت ممکن است به نتیجه نرسد. آنها تاکید می کنند که برای کشف محل دقیق دفن چنین شخصیت مهمی در تاریخ اسپانیا و ادبیات جهان باید امکانات و اولویت بیشتری اختصاص داده شود.

در عین حال کاوش در محوطه بنایی که از معدود صومعه های بسیار قدیمی اسپانیا است و مالکیت آن در دست کلیسا است، محدودیت هایی ایجاد خواهد کرد. اداره میراث فرهنگی مادرید اعلام کرده که موافقت کامل مقامات کلیسا برای انجام این کاوش را جلب کرده است. ولی مشخص نیست که در زمان اجرای این طرح مقامات کلیسا با چه حدی از کاوش که ممکن است خود ساختمان صومعه و زندگی راهبان ساکن آن را تحت تاثیر قرار دهد، موافقت کنند.

جامعه فرهنگی مادرید یادآوری می کند که ادای احترام به نویسنده ای در جایگاه سروانتس و کشف محل دفن وی باید بر ملاحظات دیگر ارجحیت داشته باشد. طرفداران میراث فرهنگی در اسپانیا در این مورد مشخص و در موارد مشابهی از دولت این کشور خواسته اند که از تسلط نهاد کلیسا بر ساختمان های قدیمی بکاهد و آنچه را که میراث تمام مردم کشور تلقی می شود از مالکیت و قید و بند نهادهای مذهبی آزاد کند.

این کاوش در ماه‌های آینده اجرا خواهد شد و اگر باقی مانده جسد سروانتس کشف شود پس از نزدیک به چهار قرن و قبل از فرارسیدن چهارصدمین سالمرگ وی ( ۲۳ آوریل ۲۰۱۶) معمای آرامگاه این نویسنده بزرگ حل خواهد شد.

 

سروانتس در یک نگاه

میگل د سروانتس ساآودرا متولد سپتامبر ۱۵۴۷ در شهر آلکالا د ئنارس در نزدیکی مادرید است و در سن ۶۸ سالگی در ۲۲ و یا به قولی ۲۳ آوریل ۱۶۱۶ در شهر مادرید درگذشت.

او نویسنده، شاعر، نمایشنامه نویس بود و بسیاری او را بزرگترین ادیب دوران مدرن اروپا تلقی می کنند. مهمترین اثر او دون کیشوت (دن کیخوته) د لا مانچا در دو جلد در سالهای ۱۶۰۵ و ۱۶۱۵ منتشر شد.

این داستان اولین بار توسط محمد قاضی از روی نسخه فرانسوی کتاب به فارسی ترجمه و توسط انتشارات نیل چندین بار منتشر شد.

در سال ۱۳۹۱ کیومرث پارسای برای اولین بار آن را از زبان اسپانیایی به فارسی ترجمه کرد که با تلفظ دقیق اسپانیایی یعنی دن کیخوته منتشر شد.


آخرین ویرایش: - -

 

تنها انتقامی که میتوان از زندگی گرفت

1392/11/22 03:53نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 

دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت . دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ،موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره . روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد ، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند .

نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت .

او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید:

میدونی زشت ترین دختر این کلاسی؟

یک دفعه کلاس از خنده ترکید…

بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند. اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای در میان همه و از جمله من پیدا کند:

اما بر عکس من، تو بسیار زیبا و جذاب هستی.

او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند.

او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود. به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی ابرو کمانی و…. به یکی از دبیران، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود. آری ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت فرد اشاره می کرد.

مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا! و حق هم داشت. آشپزی خواهرم حرف نداشت و من از این تعجب کرده بودم که او توی هفته اول چگونه این را فهمیده بود.

سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم.

۵ سال پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم، دلیل علاقه ام را جذابیت سحرآمیزش میدانستم و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت:

برای دیدن جذابیت یک چیز، باید قبل از آن جذاب بود!

در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم. دخترم بسیار زیباست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند.

روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست؟

همسرم جواب داد:

من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم.

و مادرم روز بعد نیمی از دارایی خانواده را به ما بخشید.

شاد بودن، تنها انتقامی است که میتوان از زندگی گرفت.

آیا می دانید این داستان از کیست؟

ارنستو چه گوارا


آخرین ویرایش: - -

 

واگنر و نیچه در آستانه قرن بیستم

1392/11/10 16:05نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 

فیلسوف در برابر موسیقیدان

در 100 سال اخیر رابطه دوستانه واگنر و نیچه جذابیت های زیادی را برای محققان ایجاد كرده است. اما به نظر می رسد این رابطه بیشتر مورد توجه محققان حوزه روانشناسی قرار گرفته كه امری كاملاقابل پیش بینی است. خصوصیات ذاتی این رابطه، آن را به موضوعی جذاب برای محققان حوزه روانشناسی تبدیل كرده است. رابطه یی عمیق و پر زحمت میان دو شخصیت به غایت خلاق و نوآور كه در ذات خود نشانه هایی از وجود پیچیدگی های ادیپی بالقوه را نمایان می كند ( ) . واگنر در اصل از هم نسلی های پدر نیچه بود و از قضا هر دو در یك سال متولد شده بودند. اما پدر نیچه هنگامی كه پسرش چهار ساله بود از دنیا رفت. پس به نظر می رسد كه واگنر دست كم از شرایط سنی مناسبی برای ایفای نقشی موثر در توسعه روحی و احساسی دوست جوانش نیچه برخوردار بوده است. نیچه در سن 16 سالگی برای نخستین بار تحت تاثیر موسیقی واگنر قرار گرفت. در آن زمان نیچه به همراه دو دوستش مشغول تمرین پیانو برای اجرای اپرای «تریستن و ایسولد» (Tristan und Isolde) ساخته واگنر بودند. هشت سال بعد، هنگامی كه نیچه از طریق دوستی مشترك به واگنر معرفی شد علاقه و شناخت درونی عمیقی نسبت به موسیقی وی داشت. در همان دیدار نخست گفت وگویی درباره شوپنهاور (Schopenhauer) متفكر مورد علاقه هردوی آنها كشش زیادی برای ایجاد ارتباط میان شان ایجاد كرد. در سال های بعد نیچه از میهمانان هر روزی خانه واگنر به حساب می آمد. در خلال این دیدار ها رابطه دوستانه عمیقی میان نیچه و كوزیما (Cosima) همسر واگنر شكل گرفت. واگنر، در آن زمان در زمینه شهرت هنری اش در آلمان هنوز از امنیت كافی برخوردار نبود. دوستی فیلسوف جوان برای واگنر می توانست امنیت اجتماعی را تامین كند. نیچه كسی بود كه می توانست در جهت ترویج شهرت و ایجاد امنیت لازم برای هنرمندی مثل واگنر قلم بزند. در همین راستا نیچه متن دعوتنامه یی را به مناسبت نخستین فستیوال واگنر در شهر بایرویت (Bayreuth) خطاب به ملت آلمان تنظیم كرد. در ادامه این حمایت ها او با نگاهی استادانه یكی از متون چهارگانه «تاملات نابهنگام» (Untimely Meditations) را به طور مشخص به واگنر اختصاص داد. دفاعیات نیچه در این متن تمامی جنبه های زیبایی شناختی هنر واگنر را با نگاهی موشكافانه و استادانه بررسی می كند.

«تولد تراژدی» (The Birth of tragedy) به عنوان نخستین اثر نیچه پیرامون واگنر در راستای همین اقدامات است. برخلاف تلاش های نیچه برای تامین نیازهای دوست سالخورده اش، واگنر قابلیت چندانی در شناخت خصوصیات روحی نیچه از خود نشان نمی داد و استقلال فكری او را محترم نمی شمرد. زمان زیادی طول نمی كشد كه نیچه از سلطه گرایی های واگنر به تنگ می آید. هنگامی كه نیچه به اصرار بی حد واگنر او را در اقامتش در بایرویت همراهی می كند، دچار سردرد و تهوع شدید و مكرری می شود كه به نظر می رسد ریشه یی كاملاروانی داشته باشد. این تشویش های ذهنی و علایم بالینی مربوط به آن تنها هنگامی از میان می روند كه نیچه قدرت ابراز مخالفت با نظریات زیبایی شناسی واگنر را پیدا می كند. نیچه با تالیف دو كتاب «سرگذشت واگنر» (The Case of Wagner) و «نیچه در برابر واگنر» (Nietzsche Contra Wagner) به شكل نمادین اقدام به كشتن پدری می كند كه او را از دنبال كردن مسیر فكری شخصی اش منحرف یا منصرف می كرد. شاید بتوان گفت كه آخرین گره از پیچیدگی های ادیپی این رابطه هنگامی گشوده شد كه نیچه نامه یی عاشقانه به كوزیما ،همسر واگنر نوشت و تمامی بندهای بازدارنده مربوط به این رابطه را گشود. اگرچه این نامه درزمان دیوانگی نیچه نوشته شد.

 

نویسنده: گری زیبل

مترجم: لیلاغروی

http: //saazbuzz. com/


آخرین ویرایش: - -

 

تعداد کل صفحات ( 23 ) 1 2 3 4 5 6 7 ...