تبلیغات
دنیای دیوانه ی دیوانه - مطالب اون چیزه جادویی!

ساندرا بولاک، پردرآمدترین بازیگر زن سال آمریکا شناخته شد

1393/05/20 02:51نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 


به گفته مجله فوربز، ساندرا بولاک، با درآمد تقریبی ۵۱ میلیون دلار ظرف ۱۲ ماه، در صدر فهرست پردرآمدترین بازیگران زن هالیوود شناخته شد. پس از وی جنیفر لورنس و جنیفر انیستون قرار گرفته‌اند.

خانم بولاک که ۵۰ سال دارد، در فیلم «جاذبه» که سال گذشته اکران شد حضور داشت. این فیلم در مجموع ۷ جایزه اسکار را از آن خود کرد و فروش آن در سراسر جهان بیش از ۷۱۶ میلیون دلار اعلام شد.

ساندرا بولاک، که جایزه اسکار بهترین بازیگر زن سال ۲۰۱۰ را برای بازی در فیلم «نقطه کور» از آن خود کرده بود، سال پیش در رده‌بندی پردرآمدترین بازیگران هالیوود مجله فوربز مقام هفتم را به خود اختصاص داده بود، اما در فاصله ژوئن ۲۰۱۳ تا ژوئن ۲۰۱۴ به مقام نخست دست پیدا کرد.

بنا بر گزارش فوربز، ستاره فیلم جاذبه امسال جایزه اسکار را نبرد، اما پولی که نصیبش شد از پارو بالا می‌رفت.

بازیگر اول فیلم «بازی‌های گرسنگی»، یعنی جنیفر لورانس ۲۳ ساله، با درآمدی بالغ بر ۳۴ میلیون دلار، برای دومین سال پی‌درپی مقام دوم رده‌بندی فوربز را اشغال کرده است، در حالی‌که جنیفر انیستون ۴۵ ساله با ۳۱ میلیون دلار درآمد، به مقام سوم صعود کرده است.

فهرست فوربز

مجله فوربز فهرست پردرآمدترین‌های هالیوود را از طریق تخمین درآمدهای ستارگان سینما از جمله دستمزد بازی در فیلم، پشتیبانی از محصولات تجاری، و کارهای تبلیغاتی تهیه می‌کند، و یافته های خود را با مدیران و وکلا و سایر دست‌اندرکاران در میان می‌گذارد.

گوئینت پالتروی ۴۱ ساله با ۱۹ میلیون دلار و آنجلینا جولی ۳۹ ساله با ۱۸ میلیون دلار رده‌های چهارم و پنجم را اشغال کردند. خانم جولی سال پیش مقام نخست را داشت.

اسکارلت یوهانسون، ستاره ۲۹ ساله فیلم عامی-تخیلی «لوسی» با ۱۷ میلیون دلار درآمد در رده هفتم قرار گرفت، و ستاره فیلم «شفق»، یعنی کریستین استوارت ۲۴ ساله، با درآمدی معادل ۱۲ میلیون دلار از رده سوم سال پیش به مقام دهم نزول کرد.

با این که همه این ستارگان دستمزدهای کلانی برای هنر خود دریافت می‌کنند، لیکن فوربز می‌گوید هالیوود از نظر درآمد بین زن و مرد فرق می‌گذارد و زنان از این نظر هنوز از مردان عقب‌تر هستند.

مردان رده‌های ۱ تا ۱۰ فهرست فوربز در سال گذشته جمعا ۴۱۹ میلیون دلار درآمد داشته‌اند، در حالی‌که ۱۰ زن نخست رده‌بندی زنان جمعا ۲۲۶ میلیون دلار درآوردند.


آخرین ویرایش: - -

 

دهگانه سینمای چین؛ از کمونیسم تا هنرهای رزمی

1393/05/17 00:44نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 


موسسه فیلم بریتانیا، در برنامه تابستانی خود، فصلی را به مرور یک قرن سینمای چین از نخستین تجربه های نمایش و تولید فیلم در این کشور تا امروز اختصاص داده است.

سینمای چین بسیار متنوع است و تقریبا همه ژانرهای سینمایی را تجربه کرده است. پژوهشگران و مورخان سینمایی، عموماً، سینمای چین را شامل فیلم های تولیدشده در سه منطقه سرزمین اصلی چین، هنگ کنگ و تایوان به حساب می آورند.

از این رو برنامه مرور بر یک قرن سینمای چین در بی اف آی، تنها فیلم های ساخته شده در چین کمونیست را دربرنمی گیرد بلکه شامل فیلم های سینماگران تایوانی و هنگ کنگی نیز می شود.

بر این اساس، ده فیلم برگزیده سینمای چین، مجموعه ای از فیلم های چینی، هنگ کنگی و تایوانی در طول یک قرن است که شامل فیلم هایی از عصر طلایی شانگهای، دوران کمونیسم و انقلاب فرهنگی چین، دوره موج نو و ظهور نسل چهارم و پنجم سینماگران چینی و دوران امروز است.

بزرگراه

Big Road

در دهه سی، با حمله ژاپن به چین و تصرف منچوری، نوعی از سینمای پیشرو و چپ گرا با حمایت ناسیونالیست های کومینتانگ و کمونیست ها در شانگهای چین شکل گرفت که از آن به عنوان عصر نخست طلایی سینمای چین یاد می شود.

در این دوره بود که حزب کمونیست چین، گروه فیلمسازی خود را راه انداخت و به تولید آثاری با محتوای میهن پرستانه و ضد سرمایه داری در استودیوهای مینگ زینگ و لیان هُوا، پرداخت.

فیلم بزرگراه ساخته سون یو (۱۹۳۵) از محصولات این دوره است. فیلمی که عناصری از سینمای سرگرم کننده و عامه پسند پیش از دهه سی را با سینمای پسااستعماری چین تلفیق کرده است.

در این فیلم، گروهی از کارگران بیکار چینی به کارگران راه سازی ارتش چین که سرگرم ساختن بزرگراه هستند، ملحق می شوند. تاثیر سینمای کمدی صامت و اسلپ استیک آمریکایی را بر این فیلمِ بدون دیالوگ می توان دید. دو تن از کارگران راهسازی نیز با الهام از زوج کمدی لورل و هاردی ساخته شده اند.

رودخانه بهاری به سمت شرق جاری است

The Spring River Flows East

فیلم رودخانه بهاری به سمت شرق جاری است، ساخته کای شوشنگ و ژنگ جونلی، محصول دومین عصر طلایی سینمای چین و از تولیدات استودیوی لیان هُوا است که بعد از پیروزی کمونیست ها در این کشور و تاسیس جمهوری خلق چین ، به وجود آمد.

رودخانه بهاری که به "بربادرفته سینمای چین" مشهور است، حماسه ای دو بخشی است که با نام های هشت سال جنگ و سپیده دم در سال های ۱۹۴۷ و ۱۹۴۸ به نمایش درآمد و داستان تلخ خانواده ای را در جریان جنگ و اشغال چین به وسیله ارتش ژاپن روایت می کند.

 

با آغاز جنگ، مرد خانواده از همسرش جدا شده و به منطقه ای دیگر می رود اما در آنجا عاشق زنی بورژوا شده و همسرش را که در انتظار او و در فقر دست و پا می زند فراموش می کند. زن که حالا مجبور است برای معشوقه بورژوای شوهرش نوکری کند، از ناراحتی و اندوه، خود را در رودخانه یانگ تسه غرق می کند. در سال ۲۰۰۵ نسخه تلویزیونی دیگری از روی این فیلم ساخته شد که محبوبیت زیادی در چین کسب کرد.

چاه قدیمی

Old Well

چاه قدیمی(۱۹۸۷) ساخته وو تیان مینگ، حکایت مردم روستایی است که مدت دو قرن، زمین سخت کوهستانی را برای رسیدن به آب کنده اما نتیجه ای نگرفته اند و حالا جوان تحصیل کرده ای از اهالی این روستا به زادگاهش باز می گردد تا با روش های علمی، راه رسیدن به آب را به آنها نشان دهد.

وو تیان مینگ را به همراه زی فی (کارگردان برف سیاه) باید از مهمترین سینماگران نسل چهارم چین به حساب آورد، از پیشگامان سینمایی که به سینمای زخم و جراحت شهرت یافت. سینمایی که به بیان زخم های تاریخی مردم چین به ویژه در دوران انقلاب فرهنگی و استبداد کمونیسم می پرداخت.

کارهای این سینماگران در دوران انقلاب فرهنگی، قربانی سانسور شد و تنها در دهه هشتاد به نمایش درآمد. نمادگرایی، تاکید روی کیفیت بصری فیلم، دقت در فیلمبرداری، کمپوزیسیون ها و رنگ به جای روایت، شخصیت پردازی و دیالوگ، از مشخصه های فیلم های این دسته از سینماگران است. اراده برای تغییر و تنش بین مدرنیسم و سنت در جامعه عقب مانده چین، درونمایه اصلی فیلم چاه قدیمی و بیشتر فیلم های موج نویی دهه هشتاد سینمای چین است. ژانگ ییموو علاوه بر فیلمبرداری این فیلم، در آن بازی هم کرده است.

یک و هشت

One and Eight

یک و هشت(۱۹۸۳)، ساخته ژانگ جونژائوی، نخستین محصول نسل پنجم سینماگران چینی است که با رویکردی انتقادی به تاریخ معاصر چین می پردازد.

فیلمسازان نسل پنجم چین که اغلب آنها از فارغ التحصیلان آکادمی فیلم پکن بودند، با گسست از ایدئولوژی حاکم و سنت رئالیسم سوسیالیستی دیکته شده به وسیله مقامات حزب کمونیست چین، با رویکردی انتقادی و زبان سینمایی شخصی به تاریخ و جامعه چین پرداختند و الگوهای بیانی تازه تری را معرفی کردند.

فیلم یک و هشت، ماجرای گروهی از زندانیان کمونیست در دوران جنگ علیه اشغال گران ژاپنی است. یک کمیسر نظامی ارتش چین که مظنون به خیانت است، برای اثبات وفاداری اش به نظام در کنار هشت متهم کمونیست، زندانی می شود.

جنبه های بصری، شخصیت پردازی و دیالوگ های غیرمتعارف یک و هشت، در سینمای چین آن زمان بی سابقه بود و همه را شگفت زده کرد. فیلمبرداری استیلیزه ژانگ ییموو نیز از امتیازات این فیلم است.

زمین زرد

Yellow Earth

چن کایگه را باید مهمترین فیلمساز نسل پنجم سینماگران چینی به شمار آورد. فیلم زمین زرد(۱۹۸۴)، نخستین ساخته چن کایگه است که یوزپلنگ نقره‌ای جشنواره لوکانو را به دست آورد و نام این فیلمساز را در محافل سینمایی جهان مطرح کرد.

زمین زرد، داستان سربازی کمونیست است که برای جمع آوری ترانه های عامیانه روستایی به مناطق روستایی سفر می کند. این فیلم که ژانگ ییموو، آن را فیلمبرداری کرده، به خاطر سبک شاعرانه و درونمایه انتقادی اش، مورد توجه و تحسین محافل سینمایی جهان قرار گرفت اما لحن انتقادی چن کایگه، با مخالفت مقامات دولتی چین مواجه شد.

کمپوزیسیون های دقیق و زیبا و نماهای لانگ شات از چشم اندازهای روستایی و زمین هایی با خاک های زرد، بسیار یادآور نقاشی های سنتی چینی بود. چن کایگه با فیلم بعدی اش یعنی وداع با محبوبه‌ام، موفق شد نخل طلای جشنواره کن را نیز دریافت کند. اگرچه او در سال های اخیر هرگز نتوانست موفقیت های گذشته خود را تکرار کند اما همچنان از شاخص‌ترین چهره های سینمای چین است.

شهر غم

City of Sadness

شهر غم(برنده شیر طلایی ونیز سال ۱۹۸۹)، در واقع، نخستین قسمت از سه گانه هوشیائو شین درباره تاریخ دردبار جزیره تایوان است. هو هوشیائو شین، شاخص ترین چهره جنبش سینمای نوین تایوان است که با انگیزه تبیین هویت ملی و فرهنگی تایوان و بازگشت به ریشه های تاریخی این کشور در دهه هشتاد به وجود آمد.

شین که زاده چین است، بعد از روی کار آمدن کمونیست ها در چین، به همراه خانواده اش به تایوان گریخت. او ابتدا با فیلم های تجاری و عامه پسند شروع کرد و بعد از ساختن فیلم عروسک بزرگ پسرش، راهش را پیدا کرد و سبک نوینی را پایه گذاری کرد که ریشه در شعر کلاسیک و فاخر چینی، نقاشی های سنتی از مناظر و چشم اندازها و طومارهای روایی بودیسم داشت.

سینمایی که در گریز از سینمای عامه پسند چینی-تایوانی(فیلم های رزمی- کونگ فویی) و با تاکید بر تجربه های اجتماعی و فرهنگی تایوان پس از جنگ، شکل گرفت.

شهر غم، داستان تراژیک خانواده ای بزرگ را در کوران جنگ و بحران سیاسی تایوان و دولت ناسیونالیست در تبعید چین، روایت می کند و تلاشی است برای کشف هویت تاریخی و ملی گمشده تایوان در میان آشوب ها و بحران های تاریخی سال های بین ۱۹۴۵ تا ۱۹۴۹ که دوره پایان تسلط ژاپنی ها بر چین و جدایی دولت کومینتانگ از سرزمین اصلی چین محسوب می شود.

شهر غم همچنین نوعی ادای دین هوشیائو شین به فیلم پدرخوانده فرانسیس فورد کاپولا است. خشونت و لحن سرد فیلم، رابطه خویشاوندی آدم ها و رقابت بین گانگسترهای چینی، بیانگر تاثیر پذیری فیلمساز از فیلم کاپولاست.

ببر خیزان، اژدهای پنهان

Crouching Ttiger, Hidden Dragon

ببر خیزان، اژدهای پنهان، یکی از مشهورترین و موفق ترین فیلم های ژانر هنرهای رزمی چینی است که انگ لی کارگردان چینی تبار هالیوود آن را در چین و با همکاری چین، آمریکا و هنگ کنگ ساخته است.

فیلمی که جوایز اسکار زیادی کسب کرد و بسیار تاثیرگذار بود و باعث توجه دوباره هالیوود به ژانر هنرهای رزمی و بهره برداری از ظرفیت های انسانی و دراماتیک سینمای چین شد.

انگ لی این فیلم را به کینگ هو، استاد هنرهای رزمی چین تقدیم کرده است. صحنه های شمشیربازی و پرواز قهرمان ها در هوا و بالا رفتن آنها از دیوار و نبرد بر روی پشت بام ها یا روی شاخه های نازک درختان بامبو در این فیلم به شکل حیرت انگیز و خیره کننده ای ساخته شد که نمونه آن پیش تر دیده نشده بود.

در واقع این انگ لی بود که با ساختن ببر خیزان، اژدهای پنهان، ژانر هنرهای رزمی و حماسی را دوباره در سینمای چین زنده کرد و به آن ابعادی جهانی بخشید.

در حال و هوای عشق

In the Mood for Love

در حال و هوای عشق، دومین قسمت از تریلوژی وونگ کاروای، سینماگر برجسته هنگ کنگی است. او قسمت اول این تریلوژی را در ۱۹۹۱ با عنوان روزهای وحشی بودن(Days of being wild) و قسمت آخر آن را در سال ۲۰۰۴ با عنوان ۲۰۴۶ ساخته ‌است.

این فیلم یکی از لطیف‌ترین، زیباترین و در عین حال تلخ‌ترین داستان‌های عاشقانه‌ای است که تا کنون در سینما روایت شده‌است. عاشقانه سینمایی وونگ کاروای، داستان مرد و زنی است که همسران آنها با یکدیگر رابطه عاشقانه دارند و آنها نیز میل عاشقانه درونی خود را به خاطر سنت ها و ترس هایی موهوم سرکوب می کنند.

فضای فیلم بین خیانت و وفاداری حرکت می‌کند. زوج عاشق با اینکه میل و کشش به هم دارند اما نمی‌خواهند به همسرانشان خیانت کنند. آنها از ابتدا می‌دانند عشق‌شان سرانجامی ندارد و این خودآگاهی، جنبه تراژیکی به وضعیت‌شان می‌بخشد. عشقی ممنوع و ناممکن که در نهایت به جدایی و دوری می‌انجامد.

در حال و هوای عشق، نقطه اوج و کمال سبک گرایی وونگ کاروای و مهارت او در شخصیت پردازی، روایت و فضا سازی است. فیلم، بیش‌تر از آنکه طرح داستانی مهم و پیچیده‌ای داشته باشد، بر مبنای حس و حال کاراکترها و فضای پیرامون آنها ساخته شده‌است. عنوان اصلی فیلم برگرفته از نام یکی از ترانه‌های مشهور نت کینگ کول خواننده بزرگ موسیقی جز است که در سال‌های دهه شصت خوانده است.

قهرمان

Hero

قهرمان(۲۰۰۲) ساخته حماسی-رزمی ژانگ ییمو، از چهره های مهم نسل پنجم سینمای چین است.

او نیز همانند چن کایگه و ژانگ جونژائوی، فارغ التحصیل آکادمی فیلم پکن است و با فیلم هایی که ساخته و فیلمبرداری کرده، نقش مهمی در شکل گیری موج نوی سینمای چین داشته است. فیلم های اولیه ژانگ ییمو، فیلم هایی تاریخی با درونمایه انتقادی بوده که برخی از آنها مثل ژودو و فانوس سرخ را برافراز، تا مدت ها نمایش آنها در چین ممنوع بود.

محبوبیت ژانر فیلم‌های حماسی و رزمی در غرب و موفقیت جهانی فیلم ببر خیزان و اژدهای پنهان انگ لی، ژانگ ییمو را نیز به ساختن فیلمی در این ژانر ترغیب کرد. با اینکه فیلم قهرمان از سوی محافل بین المللی تحسین شد اما بسیاری از منتقدان چینی ژانگ ییمو را به خاطر دورشدن از فضاها و تم‌های فیلم‌های اولیه اش و "خوش رقصی" برای غربی‌ها مورد انتقاد قرار دادند.

قهرمان که بر مبنای یک افسانه قدیمی و فولکوریک چینی ساخته شده(چن کایگه نیز پیش تر از روی همین داستان، فیلم امپراطور و قاتل را ساخت) داستان یک آدمکش حرفه ای است که وارد دربار سلطان می شود و ادعا می کند که سه نفر را که قصد ترور سلطان را داشته اند، کشته است. قهرمان از نظر بصری، اثری خیره کننده و باشکوه است، فیلمی که در عین داشتن فضایی خشونت‌بار، بسیار لطیف و شاعرانه است.

نشانی از گناه

A Touch of Sin

"جیا ژانگ که" از مهمترین سینماگران نسل ششم سینمای معاصر چین است. فیلم طبیعت بیجان(۲۰۰۶) او شیر طلایی ونیز را به دست آورد. او در فیلم هایش به جای تکیه بر درام های اساطیری و حماسی، به جامعه امروز چین توجه کرده است.

ژانک که، با نگاهی انتقادی به تاریخ و جامعه امروز چین نگاه می کند و حرکت این جامعه به سمت سرمایه داری و سقوط اخلاقی آن، درونمایه بیشتر فیلم های او از جمله نشانی از گناه(۲۰۱۳) است. در نشانی از گناه، ژانگ که، در چهار اپیزود که همه آنها بر اساس قتل هایی واقعی که در چهار نقطه مختلف چین صورت گرفته، تراژدی سقوط یک جامعه و افسردگی و بحرانی را که دامن گیر جوانان چین شده است، تصویر کرده است.

جامعه ای حریص که روزگاری، عدالت و سوسیالیسم را به آنها وعده داده بود و حالا، چهار نعل به سمت سرمایه داری و جهانی شدن می تازد و از سوسیالیسم تنها، پوسته ظاهری و نظم آیینی اشتراکی آن باقی مانده است.

تاثیر فیلم های یاسوجیرو ازو و هوشیائو شین از یک سو و سبک آنتونیونی بر کارهای جیا ژانگ که، انکار ناپذیر است. اگرچه سبک فیلم رئالیستی است اما استفاده ژانگ که از نمادها و شمایل های طالع بینی چینی مثل ببر، اسب، مار و گاومیش، نشان دهنده گرایش او به رئالیسم جادویی از نوع چینی است.

نشانی از گناه، جایزه بهترین فیلمنامه بخش مسابقه اصلی جشنواره کن ۲۰۱۳ را به دست آورد.

 

پرویز جاهد

منتقد فیلم

 


آخرین ویرایش: - -

 

کارگردان سیاره میمون‌ها: بازیگران نقش میمون‎ها لیاقت جایزه دارند

1393/05/9 20:09نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 


کارگردان فیلم جدید سیاره میمون‌ها معتقد است بازیگرانی که در فیلم های علمی- تخیلی نقش میمون‌ها و سایر موجودات را بازی می کنند باید برای جوایز سینمایی مثل اسکار در نظر گرفته شوند.

مت ریوز کارگردان فیلم طلوع سیاره میمون‌ها (Dawn of the Planet of the Apes) که از زمان نمایش موفقیت زیادی داشته می گوید: "این بازیگران نیز لیاقت دریافت جایزه را دارند و در بخش های مختلف جوایز سینمایی که هم اکنون وجود دارند می توان آنها را در نظر گرفت."

به گفته او اندی سرکیس بازیگر نقش سزار رهبر قبیله میمون ها به خاطر ایفای این نقش باید در بخش بهترین بازیگر مرد در نظر گرفته شود. مت ریوز می افزاید:"اگر شخصیت سزار در این فیلم تماشاچی را تحت تاثیر قرار می دهد دلیل آن قدرت بازیگری این هنرپیشه است. او با تمام جان و روحش این نقش را بازی می کند."

اندی سرکیس به خاطر موفقیت در ایفای نقش شخصیت گولوم در مجموعه سینمایی ارباب حلقه ها و بازی در فیلم های مجموعه هابیت، اکنون یکی از بازیگران اصلی است که نقش موجودات تخیلی و جانوران را بازی می کند.

در این نوع فیلم ها حرکات و حالات صورت هنرپیشه توسط ابزارهای پیشرفته ضبط شده و سپس روی طراحی چهره موجودات تخیلی منتقل می شوند.

این هنرپیشه ۵۰ ساله بریتانیایی اولین بار در فیلم قبلی از مجموعه سیاره میمون ها، به نام ظهور سیاره میمون‌ها (Rise of the Planet of the Apes) محصول سال ۲۰۱۱ ، نقش سزار (میمونی با هوشمندی خارق العاده) را ایفا کرد.

دو فیلم جدیدی که از این مجموعه ساخته شده اند دنباله فیلم اصلی سیاره میمون‌ها هستند که در سال ۱۹۷۸ اکران شد.

فیلم طلوع سیاره میمون ها در حقیقت ادامه داستانی است که در فیلم اول شاهد بودیم. گروهی از انسانها که از شیوع یک بیماری کشنده که تمام ساکنان کره زمین را نابود کرده است جان سالم برده اند و اکنون برای خانواده و قبیله سزار یک تهدید جدی هستند. سزار باید از قبیله میمون ها در برابر این خطر دفاع کند.

در این ماجراها می بینیم که موجودات میمون مانند در نبرد خود با دشمن علاوه بر سوارکاری، از اسلحه نیز استفاده می کنند و با یک زبان اشاره مخصوص با یکدیگر ارتباط می گیرند. اما سزار توانایی صحبت کردن نیز دارد و به این ترتیب می تواند با یک معمار که در جنگل محل زندگی میمون ها در حومه شهر سانفرانسیسکو گم شده ارتباط برقرار کند.

جیسون کلارک نقش این معمار را ایفا می کند. از سایر بازیگران این فیلم می توان به جودی گرییر بازیگر آمریکایی و توبی کبل بازیگر بریتانیایی اشاره کرد. منتقدان در بریتانیا و آمریکا از این فیلم استقبال مثبتی کرده اند.

هنرورزی خارق العاده

در مورد مقایسه بازی نقش هایی که به کمک فن آوری دیجیتال خلق شده اند با بازیگری زنده در مقابل دوربین منتقدان نظرات مختلفی دارند.

اندی سرکیس که در این ژانر سینمایی نقش های مهمی ایفا کرده است می گوید این کمک های تکنیکی را باید "نوعی گریم دیجیتال" تلقی کرد. اما به اعتقاد برخی دیگر با تکیه بر این مفهوم بحث برانگیز سعی می شود نقش کامپیوتر در خلق محصول نهایی بازیگری کم اهمیت جلوه داده شود.

مت ریوز کارگردان فیلم طلوع سیاره میمون ها در مصاحبه خود با بی بی سی از کار شرکت نیوزیلندی وتا دیجیتال ستایش کرد که کار طراحی دیجیتال چهره حیوانات در این فیلم و قسمت قبلی از مجموعه سیاره میمون‌ها را انجام داده است.

او گفت: "کار آنها یک کار هنرورزی خارق العاده ای است چون از تمام جزییات بازی هنرپیشه ها تبعیت می کنند. آنها باید راهی پیدا کنند که به وسیله آن تمام حرکات و حالات چهره اندی سرکیس را به آناتومی یک میمون منتقل کنند."

مت ریوز افزود: "به اعتقاد من کار هنرمندانه ای که در این فیلم ها به کار برده می شود می تواند در دو بخش از از جوایز سینمایی اسکار بگنجد. یکی از این بخش ها بازی هنرپیشه است چون کار اندی بازیگری است و او یک بازیگر بسیار خوبی است. و بخش دوم جلوه های ویژه است و من هیچ شکی ندارم که کار شرکت وتا دیجیتال واقعا خلق جلوه های ویژه بسیار عالی است."

روشهای پر هزینه و زمان بری که در این فیلم به کار برده شده با فیلم اصلی سیاره میمون ها کاملا متفاوت است. در آن دوران از روشهای کاملا نوینی از گریم و آرایش استفاده می شد.

مت ریوز اعتراف می کند که در دوران کودکی به جزییات ظاهر میمون ها در فیلم اول علاقه شدید و وسواس گونه ای داشت. ولی امروزه ترجیح می دهد که همان روشهای گریم و آرایش را که تیم بورتن هم در بازسازی فیلم سیاره میمون ها محصول ۲۰۰۱ از آن استفاده کرده است به کار نگیرد.

او می افزاید: "از منظر فیلم سازی روش موسوم به ضبط حرکات بازیگر و انتقال آن به آناتومی موجودات خیلی موثرتر از روشهای گریم و آرایش با پروتز است. ولی اگر از من بپرسید زمانیکه بچه بودم به چه روشی این کار را می کردم حتما در جواب می گفتم به همان روش فیلم اوریجینال."

کم توجهی

بازی گری اولدمن هنرپیشه قدیمی و سرشناس بریتانیایی دراین فیلم در نقش رهبر گروه متخاصم به حضور بازیگران بریتانیایی وزن بیشتری داده است.

گری اولدمن قبل از اکران فیلم طلوع سیاره میمون ها در آمریکا، در مصاحبه ای با مجله پلی بوی از صنعت فیلم، جوایز گلدن گلوب و هراس از صراحت بیان در مطرح کردن دیدگاهها بحث برانگیز انتقاد کرد.

این مصاحبه به نوبه خود بحث برانگیز شد. در نهایت گری اولدمن بازیگر ۵۶ ساله بریتانیایی با عذرخواهی علنی و تکرار همین عذرخواهی در یک برنامه تلویزیونی سعی کرد این جنجال را کاهش دهد.

مت ریوز کارگردان فیلم طلوع سیاره میمون ها ترجیح می دهد در این مورد اظهار نظر نکند ولی در مورد نقش گری اولدمن در این فیلم نظر مثبت و سخاوتمندانه ای دارد.

او می گوید: "حرف های افراد را خیلی زود می توانند از مفهوم واقعی اش و زمینه ای که این صحبت ها مطرح شده است تهی کنند. بنابراین به هنگام اظهار نظر باید خیلی مراقب بود."

مت ریوز می افزاید: "گری اولدمن یکی از قهرمانان من در عرصه سینما و فرد خارق العاده ای است. او یک هنرپیشه بسیار عالی است و از اینکه توانسته ام با او همکاری کنم بسیار خوشحالم."

فیلم طلوع سیاره میمون‌ها در سینماهای آمریکا و کانادا فروش بسیار موفقی داشته و از هم اکنون تدارک برای ساخت فیلم بعدی از این مجموعه شروع شده است.

فیلم بعدی نیز به کارگردانی مت ریوز خواهد بود ولی در مرحله فعلی هنوز جزییات داستان و یا عنوان آن مشخص نشده است. او می گوید: "تا این لحظه هیچ چیزی رسما مشخص نشده ولی بحث و مشورت در مورد انتخاب یک اسم ساده تر ادامه دارد، اسمی که راحت به زبان بیاید."


آخرین ویرایش: - -

 

رابرت داونی جونیور، 'پردرآمدترین' بازیگر هالیوود در سال گذشته

1393/05/2 02:45نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 


رابرت داونی جونیور، برای دومین سال پیاپی به عنوان پردرآمدترین بازیگر هالیوود شناخته شد.

در گزارش سالانه مجله فوربز، این بازیگر ۴۹ ساله با درآمدی حدود ۷۵ میلیون دلار در یک سال در صدر این جدول قرار گرفت.

عمده درآمد داونی جونیور،بین ژوئن ۲۰۱۳ تا ژوئن ۲۰۱۴ از محل دستمزد بازی در سومین قسمت رشته فیلم‌های مرد آهنی (Iron Man) بوده است.

این فیلم که در ماه مه امسال به نمایش در آمد تا کنون بیش ۱.۲ میلیارد دلار فروش داشته است.

در رده دوم این جدول دواین جانسون، که به صخره (The Rock) معروف است، با درآمدی ۵۲ میلیون دلاری جای گرفته است.

این کشتی‌گیر حرفه‌ای سابق سال گذشته رده پنجم را در اختیار داشت. اما با بازی در دو فیلم پرفروش "جی آی جو: تلافی" (G.I. Joe: Retaliation)و قسمت ششم رشته فیلم‌های "سریع و خشمگین" (Fast and Furious) جهش قابل توجهی داشت.

بردلی کوپر، ستاره رشته فیلم‌های خماری (Hangover) هم با ۴۶ میلیون دلار در رده سوم ایستاد.

فوربز درباره او نوشت: "بازی در مجموعه فیلم‌های وسوسه انگیز خماری این فرصت را برای او فراهم کرد که خطر کند و در فیلم‌های کم هزینه‌تری مثل دفترچه امیدبخش (Silver Linings Playbook) و کلاهبرداری آمریکایی (American Hustle) بازی کند."

لئوناردو دی کاپریو هم با توجه به بازی در فیلم‌های "گرگ وال استریت" و "گتسبی بزرگ" سال پرسودی را پشت سر گذاشته و درآمدی حدود ۳۹ میلیون دلار کسب کرد.

کریس هموورث با ۳۷ میلیون دلار در رده پنجم قرار دارد.

ویل اسمیت و مارک والبرگ که سال گذشته درآمد بیشتری داشتند، امسال با ۳۲ میلیون دلار درآمد مشترکا در رده آخر این فهرست دهگانه قرار گرفتند.

در فهرست دهگانه پردرآمدترین بازیگران هالیوود، بازیگر زنی حضور ندارد و پردرآمدترین بازیگران زن (آنجلینا جولی، سارا جسیکا پارکر و جنیفر انیستون) در رده های بعدی قرار دارند.

فوربز این فهرست را بر اساس تخمین‌ها و گفت‌وگو با تهیه کنندگان فیلم‌ها، مدیران برنامه و کارگزاران بازیگران تنظیم می کند.

 

پردرآمدترین بازیگران هالیوود در سال گذشته

    رابرت داونی جونیور: ۷۵ میلیون دلار

    دواین جانسون: ۵۲ میلیون دلار

    بردلی کوپر: ۴۶ میلیون دلار

    لئوناردو دی کاپریو: ۳۹ میلیون دلار

    کریس هموورث: ۳۷ میلیون دلار

    لیام نیسن: ۳۶ میلیون دلار

    بن افلک: ۳۵ میلیون دلار

    کریستین بیل:۳۵ میلیون دلار

    ویل اسمیت: ۳۲ میلیون دلار

    مارک والبرگ: ۳۲ میلیون دلار

 


آخرین ویرایش: - -

 

جیمز گارنر درگذشت

1393/04/30 04:21نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 


جیمز گارنر، هنرپیشه سینما و تلویزیون آمریکا و بازیگر سریال‌‌هایی چون ماوریک و پرونده‌‌های راکفورد در ۸۶ سالگی درگذشت.

او از سال ۲۰۰۸ بعد از سکته مغزی شدیدی دچار مشکلات جسمانی شد.

به گزارش پلیس لس‌آنجلس که می‌گوید در محل مرگ او دو افسر حاضر شدند، "آقای گارنر به مرگ طبیعی درگذشته است."

سخنگوی پلیس گفته است که جسد او به خانواده‌اش تحویل داده شده است.

اوج موفقیت و محبوبیت جیمز گارنر به ابتدای دهه ۱۹۶۰ میلادی باز می‌گردد که در نقش برت ماوریک، پوکربازی قهار در سریال "ماوریک" بازی میکرد و سپس در اواخر دهه ۱۹۷۰ بود که در سریال معمایی "پرونده‌های راکفورد" با بازی در نقش کارآگاهی خصوصی به نام جیم راکفورد شهرتش دو چندان شد.

او برای این سریال معمایی برنده جایزه امی در سال ۱۹۷۷ شد.

گارنر در سال ۱۹۸۶ برای بازی در نقش یک داروساز در شهری کوچک در فیلم "عاشقانه مرفی" نامزد جایزه اسکار و ۹ بار نیز نامزد جایزه گلدن گلوب شد.

یکی دیگر مشهورترین نقش‌های سینمایی او "فرار بزرگ" (۱۹۶۳) که در کنار بازیگرانی چون استیو ‌مک‌کوئین و ریچاد آتنبرو نقش رابرت هندلی، یک افسر آمریکایی در نیروی هوایی بریتانیا را بازی کرد.

در سال ۲۰۰۶ از مجسمه‌ای برنزی به طول ۳ متر که از روی شخصیت برت ماوریک ساخته شده بود، در زادگاه جیمز گارنر در ایالت اوکلاهما رونمایی شد.

در سال ۱۹۹۴ فیلمی بر اساس این سریال ساخته شد که مل گیبسون نقش برت ماوریک را بازی کرد. جیمز گارنر نیز در این فیلم حضور داشت.


آخرین ویرایش: - -

 

ران هوارد مستند بیتل‌ها را می‌سازد

1393/04/26 21:27نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 


ران هوارد٬ کارگردان آمریکایی قرار است مستندی درباره سال‌های نخستین فعالیت گروه موسیقی بیتل‌ها بسازد.

این فیلم با همکاری پل مک کارتنی٬ رینگو استار٬ از موسسان این گروه و الیویا هریسون و یوکو اونو٬ همسران دو عضو دیگر (جورج هریسون و جان لنون) که درگذشته اند٬ ساخته می شود و بر روی فعالیت این گروه بین سال‌ها ۱۹۶۱ تا ۱۹۶۶ تمرکز دارد؛ از کلوپ کاورن در لیورپول تا آخرین کنسرت عمومی‌شان در سن‌فرانسیسکو.

هوارد این مستند را "داستانی معرکه‌" درباره چهار جوان خواند که "دنیا را تکان دادند".

او گفت: "تاثیر این گروه بر فرهنگ عامه و تجربه بشری چیزی نیست که بشود درباره آن اغراق کرد."

ران هوارد٬ کارگردان فیلم‌هایی چون ذهن زیبا٬ فراست/نیکسون و رمز داوینچی و برنده اسکار بهترین کارگردانی در سال ۲۰۰۲ (برای ذهن زیبا) چند سال پیش مستندی درباره کشتی‌گیران حرفه‌ای ساخته بود.

بیتل‌ها از اواخر ۱۹۶۳ تور اروپایی خود را آغاز کردند٬ اما حضورشان در شوی تلویزیونی "اد سالیوان" در سال ۱۹۶۴ با ۷۳ میلیون بیننده در میان ۲۳ میلیون خانوار آمریکایی٬ شهرت‌شان را جهانی کرد.

در مارس و آوریل همان سال فیلم نیمه فکاهی به نام "شب یک روز دشوار" را ساختند که خود نقش اعضای گروه را در آن بازی کردند.

آخرین کنسرت رسمی و عمومی آنها در سال ۱۹۶۶ برگزار شد و تا آن زمان ۱۶۶ بار در ۹۰ شهر مختلف روی صحنه رفتند.

"رهایش کن" عنوان دوازدهمین و آخرین آلبوم استودیویی بیتل ها در ۸ مه ۱۹۷۰ منتشر شد. کمی بعد اعضای گروه اعلام کردند که از هم جدا می شوند.

فیلم مستند رهایش کن اواخر همان سال ساخته شد که اسکار بهترین ترانه غیراقتباسی را از آن خود کرد.

در آخرین روز سال، پل مک کارتنی رسما از دادگاه انحلال شراکت گروه را درخواست کرد. درگیری حقوقی میان اعضا تا مدت‌ها پس از جدایی ادامه داشت و این جدایی تا سال ۱۹۷۵ از لحاظ حقوقی رسما نشد.

از اعضای چهارگانه این گروه جان لنون در سال ۱۹۸۰ در نیویورک هدف گلوله قرار گرفت و کشته شد و جورج هریسون در سال ۲۰۰۱ به علت ابتلا به سرطان ریه درگذشت.


آخرین ویرایش: - -

 

تلاقی انسان ها در مرزهای مشترک

1393/04/25 01:09نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 

پل هگیس كارگردان كانادایی از فیلم جدید و دلمشغولی های اجتماعی خود می گوید

پل هگیس کانادایی 9 سال بعد از بردن اسکار برترین فیلم سال با «تصادف» که پیرامون برخوردهای نژادی در یک لس آنجلس سرشار از تضاد و ظلم بود با فیلم 3 اپیزودی «شخص سوم» یک بار دیگر بر سر زبان ها افتاده است. او که پیشینه ساخت «Red Hot» (1993) و سه روز بعد (2010) را هم در کارنامه اش دارد و سناریوهای آثاری چون «عزیز یک میلیون دلاری»، «نامه هایی از ایووجیما» و «ذره ای آرامش» را هم نوشته و در third Person سه داستان ظاهراً متفاوت اما بواقع همسو را به موازات یکدیگر و با خط و ربط هایی مشترک توضیح می دهد. در یکی از آنها، مایکل (با بازی لیام نیسون) همسرش (کیم بیسینگر) را رها کرده تا با یک خبرنگار جوان (اولیویا وایلد) زندگی تازه و پرمحتواتری را برای خود پی ریزد، در دیگری اسکات (آدرین برادی) زنی به نام مونیکا (موران ایتاس) را در شهر رم ملاقات می کند که از او کمک مالی می خواهد تا بتواند بعد از مدتی دوری از دختر نوجوانش یک بار دیگر کنار او قرار گیرد و سرانجام در سومی یک بازیگر سینما و اپرا به نام جولیا (میلاکانیس) بر سر قیمومیت فرزندش با شوهر متارکه کرده خود (جیمز فرانکو) وارد یک مجادله قضایی سخت می شود. آیا این نماهایی از زندگی های سراسر آشفته و فاقد آرمان در یک غرب اخلاق گریز نیست؟

چرا تمامی این موضوعات متنوع را در یک بسته واحد توضیح می دهید. فکرش چطور به سرتان خطور کرد؟

می خواستم خط و ربط هایی از زندگی های امروزی را به دست بدهم. چیزهایی که خودم دائماً آن را گم می کنم. بدتر این که هر چقدر مسن تر می شوم (هیگس اینک 61 ساله است) در این زمینه نه آگاهتر بلکه گیج تر می شوم. اصل سوژه را موران ایتاس که در فیلم قبلی ام نیز شرکت داشت، به من پیشنهاد کرد. قضیه را سبک و سنگین کردم و پسندیدم. مدتی بود که این موضوعات در ذهنم رژه می رفت به این نتیجه رسیدم که این گونه اتفاقات و زندگی های به سامان رسیده یا از هم پاشیده در اطراف خودم کم نبوده است و بد نیست که اینها را به نمایندگی از آن ها در قالب یک فیلم بسازم.

آیا اکثر کاراکترهای این فیلم به اهداف اولیه و آدم های مورد وثوق خود پشت نمی کنند؟

این یک حقیقت در زندگی آدم ها از دیروز تا امروز است و انکار آن فایده ای ندارد. اگر به عشق و اهمیت خانواده معتقد باشید از بسیاری ناملایمات عبور می کنید اما این پدیده های منفی دیگری را که در این راه و در مسیر زندگی انسان ها ظاهر می شود، نقض نمی کند.

چرا هر یک از این قصه ها را که می توانستند تبدیل به فیلم مستقل شوند، به تنهایی نساختید؟

به این خاطر که می خواستم این کاراکترها در سایه یکدیگر و همچون آدم هایی که یکسانند مطرح شوند و در نهایت یکی بر دیگری منطبق شود. شما در دل این سه داستان، ظاهراً آدم هایی متفاوت را می بینید اما رویکردهای اکثرشان از یک نوع و زندگی هایشان با اندک تغییری از یک جنس است. من دوست دارم برخی ژانرها را به نوعی بپیچانم و از درون آن ترکیبی تازه را بیرون بکشم و دیدید که این کار را با فیلم سیاسی – جنگی «دره الا» هم انجام داده بودیم. ما ظاهراً سه داستان اجتماعی – عاطفی را پیش رو داریم اما آدم ها مقابل چشم های ما یکی یکی فرو می ریزند. من سه کشور متفاوت را در نظر گرفتم اما می بینید که آدم ها و رویکردها از این گونه مرزها هم عبور و در یک نقطه مشترک که زندگی های پربحران کنونی است تلاقی می کنند و همه یکی می شوند.

لابد ادیت این فیلم وحشتناک بوده است؟

درست می گویید. جالب است بدانید اپیزود اول که بسیار دوستش دارم سه ساعت یعنی بیش از کل مدت فیلم شد و این یعنی آن را باید بشدت کوتاه می کردم. خطوط ارتباطی را هم داشتیم که باید حتماً در طول فیلم می آمدند. مثلاً کاراکتر اولیویا وایلد در اپیزود اول بیدار می شود و چیزی را از روی میز برمی دارد و من از همین جا بیننده را به اپیزود سوم می برم که کاراکتر میلاکانیس در اقدامی مشابه چیزی را از روی زمین برمی دارد تا استعاره های زمانی یکسان شود. طولانی ترین قسمت کار ما ادیت و کوتاه سازی فیلمی بود که قریب به 7 ساعت از آب درآمد.

حتماً یک ورسیون بلندتر و با اضافه کردن تکه های حذف شده برای بازار ویدیویی هم مدنظر دارید؟

قطعاً همین طور است. باید بنشینیم و با سرمایه گذاران به یک نقطه تفاهم در این زمینه برسیم. باید ببینیم فیلم در اکران عمومی اش هم چقدر موفق است.

فیلم تمام شده را بیشتر برای کدام افراد به طور امتحانی به نمایش می گذارید؟

برای دستیار اولم مایکل نوزیک و همسرم دبورا رنارد که یک فیلم شناس درجه اول است، برای فیلم کنونی از نظرات مشورتی موران ایتاس که از تهیه کنندگان فیلم هم هست، بهره گرفتم.

 این هنرپیشه های نامدار را چطور گردآوردید؟

من معمولاً هر نقش را براساس بازیگری که برای آن نقش مناسب تر است، نمی نویسم. یعنی برخلاف بعضی کارگردان ها از شروع پروژه، ایفاکننده هر نقش را در ذهنم ندارم بلکه بعداً شرایط و ویژگی کاراکترها را بررسی می کنم و به سراغ کسانی می روم که برای آن نقش ها مناسبند. در این مورد نیز چنین عمل کردم و با تک تک شان تماس گرفتم و دعوت به کار کردم و خوشبختانه پذیرفتند. تنها کسی که من می خواستم و ناچاراً جواب نه داد، پنه لوپه کروز اسپانیایی و آن هم به سبب بارداری بود.

کاراکتر لیام نیسون در این سه اپیزود مرکزی ترین کاراکتر و مثل نقطه وسط یک پرگار است چرا او را انتخاب کردید؟

ما کاراکتری را پیش رو داریم که هم کار خطایی انجام می دهد و هم نوعی ترحم را نسبت به خود نزد بیننده ها برمی انگیزد و نیسون این خاصیت و توانایی ایجاد این احساس را دارد. با دیدن او و حرکات و نوع نگاهش و حیرانی و سرگشتگی که در او هست، نمی توانید از خود نپرسید که چرا این مرد این کارها را می کند و فرجامش چیست. این تصویر و سرنوشت همه آدم هایی است که راه های درست زندگی را گم می کنند و از امنیت و سلامتی فاصله می گیرند.

 

٭ منبع: Collider Com

 


آخرین ویرایش: - -

 

جیمز باند هم به درد نخور شد!

1393/04/25 01:08نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 


از سال 2010 بود که سیلوستر استالونه سری فیلم های اکشن «بدرد نخورها» را به راه انداخت. فرق این فیلم ها با سایر آثار اکشن که خود استالونه از مهم ترین ستاره های آن در بیش از سه دهه پیش بود، در این نکته نهفته بود که استالونه به جای ساختن یک داستان سنتی پیرامون یک ابرقهرمان بزن بهادر جوان ، پیرمردهای ژانر اکشن را که مثل خود او از اواخر دهه 1970 وارد این دنیا شده و در دهه های 1980و 90 در این ژانر حکومت اقتصادی کرده و سپس به تدریج تحلیل رفته بودند، گرد آورده و با خاطره سازی پیرامون آن ها و طراحی داستانی تازه از ماجراسازی های جدیدشان کاری نوستالژیک انجام می داد، این چنین بود که قسمت دوم The Expendables هم در سال 2012 اکران شد و مجموع فروش آن و قسمت اول در سطح دنیا به 580 میلیون دلار رسید و امروز و فرداست که قسمت سوم نیز اکران شود. از حالاپیش تولید قسمت چهارم نیز آغاز شده و اگر سه قسمت قبلی علاوه بر استالونه، آرنولد شوارتزنگر، ژان کلود ون دام، دالف لوندگرن، استیون سیگال، جت لی، چاک نوریس، بروس ویلیس و همچنین جیسن استیتام را به صحنه کشاند، در قسمت سوم که فروش زیادی برای آن در مردادماه پیش بینی می شود، هریسون فورد ، وسلی اسنایپس و حتی آنتونیو باندراس هم به جمع پیوسته اند و چه چیزی از این جالب تر که آدم بد قصه مل گیبسون است.

این پایان ماجرا نیست زیرا هفته پیش اعلام شد که پی یرس براسنان هنرپیشه معروف ایرلندی و یکی از 6 بازیگری که تا به حال نقش جیمز باند را ایفا کرده، اعلام آمادگی برای شرکت در قسمت چهارم «به درد نخورها» کرده و لیست ستاره های حاضر در این فیلم را قطورتر ساخته است. براسنان که از 1995 تا 2002 در چهار نسخه جیمز باند نقش مامور معروف «007» را بازی کرد، در این باره گفت: «با آوی لرنر که تهیه کننده فیلم های به درد نخورها است، تماس گرفتم و گفتم به استالونه بگوید اگر مرا برای قسمت بعدی فیلمش بخواهد، آماده ام. او کار بسیار جالبی کرده است. یک فوج قهرمانان فیلم های اکشن که از 1980 تا 2000 و حتی قدری بعد از آن با شرکت در فیلم های متعدد اکشن برای ما دنیایی خاطره ساختند و هزاران آدم بد را کشتند تا دنیا مصون بماند (!) توسط استالونه در این سری فیلم ها گردآوری شده اند و چه چیزی جالب تر از حضور و فعالیت توامان آن ها برای سرکوب تبهکاران. این کار، حد نهایت سرگرم کنندگی است و من واقعاً دوست دارم که از این پس بخشی از این اتفاقات باشم. حسن کار استالونه ایجاد یک زمینه و امکان تازه برای ستاره های پیشین آثار اکشن که پیر شده اند جهت خلق حوادث تازه و پرشکوه ماندن است. حالامی توان باز هم و به رغم سن های بالانیرومند شد و به امپراتوری خلافکاران ضربه وارد کرد و برای من این یک تفریح و موقعیت عالی حرفه ای است.»


آخرین ویرایش: - -

 

بازیگری كه نمی خواست یک كاپولا باشد

1393/04/21 19:14نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 


نیکلاس کیج بازیگری با یک کارنامه هنری پرپیچ و تاب است. او که پدرش آگوست کاپولا، پروفسور دنیای ادبیات بود، ترجیح داد راه عموی هنرمند خود فرانسیس فورد کاپولارا برود و سر از دنیای سینما درآورد. این بازیگر پنجاه ساله سینما در بدو ورود به عالم سینما نام خانوادگی کاپولارا حذف کرد تا کسی او را به عنوان برادرزاده فرانسیس فورد کاپولامعرفی نکند. با این حال، وی ابتدای فعالیت سینمایی خود در فیلمی از عموی خود به نام «ماهی پرجنب و جوش» (1982) بازی کرد و به کمک آن به صورت یک بازیگر سرشناس درآمد. سال پس از آن هم در فیلم «کاتن کلاب» کاپولایکی از نقش های اصلی را به عهده گرفت. از فیلم های مهم وی می توان به بردی (1984، ساخته آلن پارکر)، توحش در قلب (1990، دیوید لینچ)، ماه زده (1987)، ترک لاس وگاس (1995 که برای آن اسکار بهترین بازیگر مرد سال را گرفت)، صخره (1996)، هواپیمای حامل محکومین و تغییر چهره (1997)، شهر فرشتگان (1998)، چشمان مار (1998) و گنجینه ملی (2004) اشاره کرد. کیج در چند سال اخیر فیلم موفق و مهمی را روی پرده سینماها نداشته است. گفت وگوی اینترنتی زیر به بهانه نمایش تعدادی از فیلم های اوست که در طول هفته گذشته از شبکه نمایش سیما پخش شد.

بعد از دریافت جایزه اسکار، بازی در فیلم ها را به دو دسته ژانر تجاری و مستقل تقسیم کردید. این یک تصمیم و انتخاب آگاهانه بود؟

بله و خیلی هم خوشحالم که دست به چنین کاری زدم. این یک تصمیم آگاهانه نسبت به اتفاقات پیش بینی نشده ای بود که برایم رخ داد.

آیا دوست دارید فیلم هایتان به تریلوژی (سه گانه) تبدیل شوند؟

سه گانه شدن هر فیلمی بستگی مستقیم به خود آن فیلم دارد. یک فیلم باید دارای چنان جذابیت هایی برای تماشاگران باشد تا بتواند صاحب قسمت های دوم و سوم شود. من هم مثل هر بازیگر دیگری دوست دارم فیلم هایم بابرخورد گرم و مثبت تماشاگران روبه رو شده و امکان تولید قسمت های بعدی آنان فراهم شود. از حضور در قسمت های جدید فیلم هایم فرار نمی کنم.

در همین رابطه آیا قسمت سوم گنجینه ملی ساخته خواهد شد؟

صحبت های زیادی در این رابطه شده و تصمیم هایی هم گرفته شده است، ولی هنوز هیچ چیز به صورت قطعی درنیامده است. قرار است سال 2015 قسمت سوم آن وارد مرحله تولید شود. خودم دلبستگی خاصی به این فیلم و شخصیتم در آن دارم و امیدوارم خیلی زود قسمت سوم آن جلوی دوربین برود، ولی همه چیز بستگی به فیلمنامه دارد. تمام عوامل تولید دو قسمت قبلی گنجینه ملی روی این موضوع تاکید دارند که فیلمنامه قسمت جدید آن در کنار جذاب و سرگرم کننده بودن، باید حرف تازه ای هم برای گفتن داشته باشد.

برای بازی در نقش های غیرمتعارف مثل «مردان مجستیک» و «اقتباس» چگونه خود را آماده می کنید؟ بویژه که این جور نقش ها را خیلی خوب بازی می کنید.

    خب، زمانی که یک فیلمنامه خوب و مستقل به دستم می رسد، قبل از هر چیز به این نکته فکر می کنم که آن شخصیت را جلوی دوربین چگونه باید به نمایش بگذارم. حس شخصی خودم این است که باید هر بار چیزهایی را به بازی ام اضافه کنم که در فیلم های قبلی ام نبوده است. سعی می کنم نوع رفتار و کارهای شخصیت مورد نظر را درک کنم و ببینم دلایل او برای کارهایی که انجام می دهد چیست. نگاهی به آدم های دور و بر هم می اندازم تا ببینم کسانی مثل آن شخصیت را می توانم پیدا کنم یا نه. اگر قرار است نقش یک بیمار را به عهده بگیرم، سعی می کنم ببینم آدم هایی که با آن بیماری مقابله کرده اند، چه روش هایی را به کار گرفته اند. با هر نقشی که بازی می کنم، سعی دارم چیزهایی را به مخاطب بگویم و نکاتی را برایشان مطرح کنم. بعضی وقت ها آن کاری را که جلوی دوربین انجام می دهم در فیلمنامه نبوده است. برای مثال در فیلمنامه مردان مجستیک فقط از بی نظمی ذهنی صحبت شده بود، ولی من چیزهایی را وارد نقش و شخصیتم کردم که در فیلمنامه وجود نداشت و صحبتی از آنها نشده بود. تحقیقاتم درباره این نوع بیماران نشان داد می توانم کارهای زیادی در رابطه با این کاراکتر انجام دهم. در عین حال وقتی این نقش های خاص را بازی می کنم، کاملامراقبم بازی ام حالت توهین و اهانت به این نوع افراد را نداشته باشد و باعث ناراحتی شان نشود.

بزرگ ترین چالش ها هنگام بازی در نقش شخصیت های عجیب و غریبی مثل گوست رایدر و جان بلیز چه بوده است؟

بازی در نقش جان بلیز ساده و راحت بود. اما با گوست رایدر، این نخستین بار بود که اکشن ابر قهرمانانه کمیک استریپی بازی می کردم. او آدمی است که با یک نفرین و طلسم قدیمی زندگی می کند و توانایی آن را دارد که با سر آتش گرفته به جنگ عوامل منفی قصه برود. وی را شبیه یک پلیس وظیفه شناس می دانم که درگیری های روحی روانی سختی با خودش دارد. یک نوع حس تلخ وجود او را همراهی می کند و گوست رایدر تلاش دارد خودش را با شرایطی که دارد تطبیق بدهد. اما جان بلیز برخلاف گوست رایدر توانسته بر ترس های خود غلبه کند.

با مجموعه ای از فیلمسازان مطرح سینما کار کرده اید. کدام یک از آنها توانسته اند بهتر از بقیه هنر و توانایی بازیگری تان را استخراج کنند؟

باید از مایک فیگیس و دیوید لینچ اسم ببرم. باید برایان تیلور و مارک نولداین را هم اضافه کنم. ورنر هرتسوگ هم هست. مارتین اسکورسیزی هم که «نبش قبر مردگان» را کارگردانی کرد. در آخر باید از مارتا گودلیچ یاد کنم که فرصت بازی در «وینتی گرل» را برایم فراهم کرد. او کمک خیلی زیادی کرد خودم را به عنوان یک بازیگر باور کنم.

واقعیت دارد برای بازی در قسمت دوم و سوم «بی مصرف ها» از سوی سیلوستر استالونه دعوت به همکاری شدید؟

من هم همان قدر در این باره می دانم که شما می دانید! البته رسانه های گروهی همیشه چیزهای زیادی می نویسند و شایعات مختلفی را مطرح می کنند. اما خودم شخصا فیلم هایی مثل بی مصرف ها را دوست ندارم. نمی توانم درک کنم چطور می شود تعداد زیادی بازیگر در یک فیلم کنار هم ظاهر شوند. در چنین حال و هوایی، آدم اصلافرصت هنرنمایی و ارائه نقش را پیدا نخواهد کرد. با این حال خیلی دوست داشتم بدانم او چه نقشی را برای من در نظر داشت.

آیا هیچ شخصیت و کاراکتری هست که بخواهید دوباره او را ملاقات کنید؟

خیلی مایلم دیداری با فیلمسازان بزرگ ژاپنی داشته باشم، بویژه کارگردان درام ترسناک «حلقه / زنگ تلفن» در عین حال دوست دارم شخصیتم در فیلم «مرد ترکه ای» (درباره پلیسی که در حال تحقیق درباره یک جنایت است) را به ژاپن ببرم، البته به این شرط که این بار او یک روح باشد!

 شایعاتی مطرح است که دوباره با چارلی کافمن کارگردان اقتباس همکاری خواهید داشت. چه چیزی باعث می شود بخواهید دوباره با او کار کنید؟

همیشه امیدوارم این اتفاق بیفتد و ما بتوانیم دوباره با هم کار کنیم. او قصه پرداز بسیار ماهری است و بازی های عالی از بازیگرانش می گیرد. طبیعی است که من با او در رابطه با کارهایش صحبت نمی کنم و این خود اوست که باید پیشنهاد همکاری بدهد.

روی پرده سینما در نقش آدم ها و شخصیت های متفاوتی بازی کرده اید. هیچ وقت به بازی روی صحنه تئاتر فکر کرده اید؟

تئاتر را دوست دارم، اما نه به اندازه سینما. هنوز هم علاقه ام بیشتر به چیزهایی است که در ارتباط با سینماست. فکر می کنم هنوز نقش های زیادی وجود دارد که باید جلوی دوربین بازی کنم. برای بازی در تئاتر عجله ندارم. وقتش که رسید آنجا هم بازی خواهم کرد.

مشخص است طی سال های گذشته بازی در برخی فیلم ها را رد کرده اید. آیا بعدها به این نکته فکر نکردید که ای کاش در این یا آن یکی بازی کرده بودم؟

 مهم ترین دلیلی که باعث می شود بازی در یک فیلم را قبول نکنم، این است که احساس می کنم مناسب آن فیلم و نقش نیستم و به همین دلیل نمی توانم صادقانه در آن نقش بازی کنم. بعضی وقت ها هم در زمان پیشنهاد برای بازی در یک فیلم در شرایطی قرار دارم که نمی توانم آن دعوت را قبول کنم. یکی دو تا فیلم بود که برای فیلمبرداری شان باید برای مدت زمانی طولانی به استرالیا یا نیوزیلند می رفتم. اولی «ارباب حلقه ها» بود و دومی «ماتریکس» . خیلی دوست داشتم در این فیلم ها بازی کنم. اما آن زمان تمام وقتم را اختصاص به خانواده و بچه هایم داده بودم. واقعا نمی توانستم مدت زمان زیادی از خانه و خانواده دور باشم. حالااز بابت بازی نکردن در آنها پشیمانم! نمی دانم.

برای این که یک بازیگر خوب بود، باید چه کار کرد؟

سنت شکنی و فکرکردن به کارهای تازه. برای دست یافتن به یک چیز تازه باید به چیزهای نو و غیرتکراری فکر کنید و پایه گذار قانون های جدید باشید. به همین دلیل است که لقب یک بازیگر خوب را گرفتن، کار بسیار سختی است و شما بازیگران بسیار کمی را پیدا می کنید که موفق به دریافت چنین لقبی می شوند. من هنوز هم پس از سال ها کار در این رشته به دنبال آن هستم که بازیگر خوبی شوم.

چرا نام خانوادگی تان را در بدو ورود به دنیای بازیگری تغییر دادید؟

واقعا نیازمند این تغییر نام فامیلی بودم تا بتوانم روی پای خود بایستم و با تکیه برتوانایی های احتمالی که دارم، خودم را به عنوان یک بازیگر مطرح کنم. برای خودم خیلی مهم بود ببینم آیا می توانم بدون تکیه به خانواده هنرمندم در هالیوود سری توی سرها پیدا کنم یاخیر. آیا کمپانی های فیلمسازی بدون توجه به این که من یک کاپولاهستم، به من نقش می دهند یا نه؟

فیلم تازه چه دارید؟

مشغول بازی در «دونده» هستم که حال و هوایی اجتماعی و سیاسی دارد و قصه اش در سال 2010 اتفاق می افتد. قصه فیلم درباره یک سیاستمدار ایده آلیست است که برخی مسائل زندگی شخصی اش، حرفه و موقعیت سیاسی او را به خطر می اندازد. چالش هایی که این سیاستمدار با آنها روبه رو می شود، خط اصلی ماجراها را به پیش می برد.

 

مترجم: كیكاووس زیاری

برگرفته از: رویترز

 


آخرین ویرایش: - -

 

ماموریت غیرممكن؛ موفقیت در گیشه

1393/04/21 19:14نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 


تحلیلگران سینما معتقدند ستاره بازیگری تام كروز افول كرده است

تماشاگران حتما بازی تام کروز در نقش اتان هانت در سری فیلم های ماموریت غیرممکن را به یاد دارند که چند بار از شبکه های مختلف تلویزیونی خودمان پخش شده است، اما به نظر می رسد فیلم های تام کروز دیگر مثل سابق موفق نیست.

فروش پایین «لبه فردا» فیلم جدید تام کروز در جدول گیشه نمایش سینماهای آمریکای شمالی، یک بار دیگر باعث طرح این پرسش از سوی تحلیلگران اقتصادی سینما شده که آیا دوران موفقیت این بازیگر به سر نرسیده است؟ در چند سال اخیر، هر بار که فیلم تازه ای از تام کروز روی پرده سینماها رفته، این پرسش در سطح وسیعی مطرح شده است. علت طرح دوباره و چندباره این پرسش این است که فیلم های تام کروز در یک دهه اخیر، فروش خوب و بالایی در آمریکای شمالی نداشته اند. تحلیلگران اقتصادی سینما فروش پایین فیلم های کروز را در عدم میل و تمایل تماشاگران آمریکایی برای دیدن کارهای او ارزیابی می کنند. به باور آنها، اگر میلی برای تماشای فیلم های جدید این بازیگر وجود داشت، این فیلم ها باید در جدول گیشه نمایش سینماهای آمریکای شمالی فروش بالایی می کردند و در کنار دیگر محصولات موفق و پرسروصدای صنعت سینما، لقب کارهای پرفروش را می گرفتند، اما واقعیت این است که مدت هاست نام تام کروز از فهرست جدول پرفروش های سال سینما حذف شده و او غایب بزرگ این جدول لقب گرفته است.

حرکت بر لبه تیغ

لبه فردا مثل چند کار سال های اخیر تام کروز، فیلمی علمی تخیلی است که طی دو هفته نمایش عمومی در حدود 3000 سالن سینمای آمریکا و کانادا، تقریبا 57 میلیون دلار فروش داشته است. این در حالی است که فیلم هایی با بازیگران معمولی مثل «خیابان جامپ 22»، در سه روز اول نمایش خود موفق به چنین فروشی شده اند. لبه فردا را داگ لیمن، کارگردانی کرده که «هویت بورن» او جزو فیلم های پرسروصدا و پرفروش دنیای سینما بوده است. کریستوفر مک کواری، دوست فیلمنامه نویس تام کروز که «جک ریچر» را هم با بازی او کارگردانی کرد نگارش فیلمنامه این اکشن علمی تخیلی را به عهده داشته است. در قصه فیلم، تام کروز در نقش افسری ظاهر می شود که در اولین روز حضور در جبهه جنگ با موجودات بیگانه فضایی کشته می شود، اما او صبح روز بعد دوباره امکان حیات پیدا می کند و هر بار با تجربه بیشتری به جنگ با دشمنان زمین می پردازد. رسانه های گروهی گفته اند هزینه تولید فیلم 175 میلیون دلار است و با رقم فعلی فروش آن در آمریکای شمالی، بسیار بعید به نظر می رسد بتواند این رقم کلان تولید را تامین کند. البته این در حالی است که رقم فروش بین المللی لبه فردا در بقیه کشورهای دنیا را نباید نادیده گرفت، اما واقعیت این است که فیلم در جدول گیشه نمایش سینماها در آمریکای شمالی، لقب یک کار کم فروش را گرفته است.

تکرار یک تکرار سینمایی

همان طور که در لبه فردا تاریخ هر روز تکرار می شود و شخصیت تام کروز یک روز تازه را دوباره تجربه می کند، وضعیت فیلم های این بازیگر هم در جدول گیشه نمایش آمریکای شمالی به همین شکل است و از حال و روز مشابهی برخوردار است. از سال 2006 به بعد که سومین قسمت اکشن دلهره آور ماموریت غیرممکن فروشی 134 میلیون دلاری را در آمریکای شمالی از آن خود کرد، فقط قسمت چهارم همین فیلم در سال 2011 توانست فروش خوبی داشته باشد. به این ترتیب، بقیه فیلم های این بازیگر در سال های گذشته نتوانسته اند نظر مثبت تماشاگران آمریکایی را به خود جلب کنند. «شیرهایی برای بره ها» (2007) یک درام سیاسی افشاگرانه بود که رابرت ردفورد آن را کارگردانی کرد. خود او در کنار تام کروز و مریل استریپ، نقش های اصلی فیلم را بازی کردند. فروش بسیار پایین 15 میلیون دلاری فیلم، البته کسی را شگفت زده نکرد و کمتر کسی فروش بالایی را برای یک درام سنگین و غیرمتعارف سیاسی پیش بینی می کرد؛ حتی اگر تام کروز در آن در نقش یک سناتور سیاستمدار بازی کند. کسی هم اشاره ای به رقم هزینه های تولید 35 میلیون دلاری آن نکرد.

ستاره ای در لباس افسر اس اس

به همین صورت، شاید کسی انتظار فروش بالایی هم برای درام ضدجنگ «والکری» نداشت. با آن که برخی منتقدان و تحلیلگران سینمایی عقیده داشتند تماشاگران به تام کروزی که لباس ارتش هیتلری را به تن کند توجه چندانی نشان نخواهند داد، اما این بحث هم مطرح بود که همین نکته باعث جذب تماشاگران به سالن سینماها خواهد شد. این دسته اخیر اعتقاد داشتند تماشاگران سینما کنجکاو هستند بدانند تام کروز در لباس یک افسر اس اس دست به چه کارهایی خواهد زد. به این ترتیب و بر این اساس، پیش بینی فروش بالایی هم برای والکری شد. تام کروز در قصه فیلم در نقش ژنرال کلاوس فون اسنافرنبرگ ظاهر شد، کسی که طرح ترور آدولف هیتلر را ریخت و پس از ناکامی در این طرح، دستگیر و اعدام شد. فیلم با هزینه تولید 75 میلیون دلاری خود، فقط 83 میلیون دلار در آمریکای شمالی فروش کرد و نتوانست رقم فروش خود را به صد میلیون دلار (حداقل رقمی که براساس آن می توان به فیلمی لقب یک کار پرفروش را داد) برساند.

ناموفق های روشنفکرانه، کم فروش های پرسروصدا

اگر به بهانه های مختلف دو فیلم شیرهایی برای بره ها و والکری در ردیف فیلم های مستقل و غیرمتعارف قرار گرفته و باعث توجیه عدم موفقیت بالای مالی آنها شدند، فیلم های بعدی تام کروز کارهای اکشن و سرگرم کننده هستند و در دسته فیلم های پرمخاطب و تجاری قرار می گیرند، اما رقم فروش این فیلم ها هم در حد آن کارهای مستقل و سنگین سینمایی است. اینجاست که اهل فن می گویند یک جای کار می لنگد و تام کروز با مشکلی جدی روبه روست. «شوالیه و روز» (2008) تمام عناصر جذاب برای جذب تماشاچی را در خود داشت. یک قصه جیمز باندی با لوکیشن های چشمنواز اروپایی و یک اکشن سطح بالا. تام کروز این کمدی اکشن، یک مامور ضدجاسوسی است که برای پاک کردن نام خود از خیانت، از همکاری یک دختر معمولی کمک می گیرد. فیلم در حالی در آمریکای شمالی 76 میلیون دلار فروش کرد که حدود 117 میلیون دلار صرف تولید آن شده بود. این رقم پایین فروش باعث شد بحث تولید قسمت های بعدی آن و تبدیل شدنش به یک مجموعه فیلم دنباله دار منتفی شود.

«جک ریچر» (2012) اولین ساخته سینمایی کریستوفر مک کوآری، فیلمنامه نویس در مقام کارگردان بود. وی امیدوار بود فیلمش در مقام کارگردان بتواند احیاکننده کارنامه بازیگری دوست صمیمی اش تام کروز باشد. تلاش های وی البته بی نتیجه نبود. ولی تحلیلگران اقتصادی سینما آن را ناکافی می دانند. در کل، فروش 80 میلیون دلاری برای فیلمی که با هزینه تولید 60 میلیون دلاری ساخته شده، می تواند رقم خوب و معقولی باشد، اما برای فیلمی که تام کروز را در نقش اصلی خود دارد، رقم بالاو مقبولی نیست، مثل دیگر فیلم های سال های اخیر کروز، این فیلم هم نتوانست رقم فروش خود در آمریکای شمالی را به نزدیکی رقم صد میلیون دلار برساند. فیلم بعدی کروز «فراموشی» (2013) شرایطی ناگوارتر از جک ریچر داشت. این اکشن علمی تخیلی دلهره آور، کروز را در نقش یک خلبان ماهر فضایی نشان می دهد که پس از دیدن تعدادی موجود زنده روی کره زمین، به ماموریت و بالادست های خود شک می کند و رودرروی آنان قرار می گیرد. فروش 89 میلیون دلاری فیلم در آمریکای شمالی در شرایطی نصیب آن شد که تهیه کنندگانش برای تولید آن 120 میلیون دلار هزینه کرده بودند.

واکنش متضاد

با وجود عدم استقبال بالای تماشاگران آمریکایی از فیلم های تام کروز، تماشاگران بین المللی سینما هنوز هم برای دیدن فیلم های او پول پرداخت می کنند و این فیلم ها در سطح بین المللی جزو کارهای موفق و پرفروش هستند. برای مثال همین لبه فردا که در جدول گیشه نمایش سینماهای آمریکای شمالی فروش پایینی داشته، در سطح بین المللی 218 میلیون دلار فروش کرده است. این محصول کمپانی برادران وارنر به تنهایی در کشور چین 60 میلیون دلار فروش داشته که رقمی نزدیک به فروش آمریکایی آن است تحلیلگران اقتصادی سینما می گویند دقیقا به دلیل موفقیت بین المللی فیلم های تام کروز است که او هنوز می تواند نقش اصلی محصولات سینمایی را به عهده بگیرد و تهیه کنندگان برای فیلم های خود سراغ او می روند. در دو دهه اخیر، بازار بین المللی سینما برای صنعت سینمای آمریکا اهمیت ویژه ای پیدا کرده است. نگاهی به شرایط فروش فیلم ها در جدول گیشه نمایش در سطح بین المللی، نشان می دهد بسیاری از محصولات سینمایی در مقایسه با فروش آمریکایی خود، شرایط فروش بهتر و بالاتری در کشورهای جهان داشته اند. همین نکته باعث شده تا کمپانی های فیلمسازی هالیوودی تلاش کنند فیلم هایشان را به گونه ای تولید کنند که برای مخاطب غیرآمریکایی و بین المللی هم جذابیت داشته باشد. آنها که می دانند تام کروز در سطح بین المللی هنوز یک چهره پولساز است، فیلم هایی را با بازی او تهیه و تولید می کنند. شرایط تام کروز شباهت خیلی زیادی به آرنولد شوارتزنگر و سیلوستر استالونه در دو دهه اخیر دارد. این دو قهرمان اکشن سابق سینما چند سال است که فیلم هایشان فروش خوبی در سینماهای آمریکای شمالی ندارد. با وجود این، هر سال فیلم هایی با بازی این دو در نقش های اصلی ساخته و اکران عمومی می شود. حتی سال پیش، این دو در «نقشه فرار» در کنار یکدیگر بازی کردند، اما برخلاف شرایط فروش بد فیلم های آنها در آمریکا، تماشاگران بین المللی هنوز بیننده فیلم های این دو بازیگر قدیمی هستند و برای تماشای آنها پول خوبی پرداخت می کنند. برای مثال، همین فیلم که در آمریکا با فروشی 25 میلیون دلاری شکست سخت تجاری خورد در سطح بین المللی حدود صد میلیون دلار فروش کرد. برای تولید این اکشن دلهره آور، 50 میلیون دلار هزینه شده بود. اهل فن عقیده دارند تام کروز هم تا زمانی که فیلم هایش فروش بین المللی خوب و بالایی مثل فیلم های آرنولد و استالونه دارند، به بازی در محصولات سینمایی ادامه خواهد داد.

ماموریت غیرممکن

نزدیکان تام کروز می گویند وی هنوز هم می تواند خود را یکی از بازیگران محبوب و مورد توجه تماشاگران آمریکایی بداند. قسمت چهارم ماموریت غیرممکن او سال 2011، حدود 210 میلیون دلار در آمریکا فروش کرد و قرار است قسمت پنجم آن برای نمایش عمومی در سال آینده میلادی آماده شود. با آن که سال قبل شایعاتی مطرح شد که وی از بازی در این مجموعه فیلم کناره خواهد گرفت، ولی او همچنان تهیه کننده و بازیگر اصلی آن خواهد بود. کریستوفر مک کواری، برای کارگردانی فیلم انتخاب شده و جرمی رنو که از قسمت چهارم به این اکشن دلهره آور اضافه شد، دوباره نقش همکار اصلی تام کروز را خواهد داشت. تهیه کنندگان ماموریت غیرممکن5، خط اصلی قصه آن را فاش نکرده اند ولی گفته اند کل صحنه های آن را در لوکیشن های شهر لندن و حومه آن فیلمبرداری خواهند کرد. کروز برای سال 2015 حداقل دو پروژه پرسروصدای دیگر هم خواهد داشت. قرار است بالاخره قسمت دوم «تاپ گان» هم در دستور تولید قرار گیرد. این فیلم دنباله ای بر یک کار موفق است که سال 1986 ساخته شد و تام کروز را به یک ستاره تبدیل کرد. قرار بود تونی اسکات، کارگردان نسخه اصلی، پشت دوربین قسمت دوم برود، اما مرگ ناگهانی وی در سال 2012 باعث شد تهیه کنندگانش سراغ فیلمساز دیگری بروند. ولی کارگردان آن هنوز انتخاب نشده است. «ون هلسینگ» فیلم دیگر کروز است. این اکشن فانتزی ماجراجویانه را روپرت سندرز کارگردانی خواهد کرد و به نوعی نسخه دوباره سازی و احیا شده فیلمی است که حدود 15 سال پیش با بازی هیو جکمن روی پرده سینماها رفت. تام کروز بازی در قسمت دوم جک ریچر را هم در دستور کار خود دارد. پرسشی که از سوی اهل فن و تحلیلگران اقتصادی سینما مطرح می شود، این است که آیا این طرح های پرسروصدا و جنجالی می توانند تضمین کننده فروشی صد میلیون دلاری در جدول گیشه نمایش سینماهای آمریکای شمالی باشند؟ این در حالی است که موفقیت بالای تعدادی از محصولات سینمایی در سال های اخیر و فروش های 250 و 300 میلیون دلاری آنها، رقم فروش صد میلیون دلاری را از رونق انداخته و دیگر کسی چنین فروشی را یک فروش عالی و قابل توجه ارزیابی نمی کند.

   

نویسنده: كیكاووس زیاری


آخرین ویرایش: - -

 

تعداد کل صفحات ( 107 ) 1 2 3 4 5 6 7 ...