تبلیغات
دنیای دیوانه ی دیوانه - مطالب اون چیزه جادویی!

بازیگران بزرگی كه هرگز نامزد جایزه اسكار نشدند

1393/04/10 13:21نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 


همواره در حاشیه جوایز معتبر سینمایی موضوعاتی قرار دارند كه ممكن است حتی از متن نیز مهم تر جلوه كنند. این حواشی عموما مربوط به بازیگرانی است كه به بخش مسابقه راه نمی یابند یا اینكه با وجود بازی خوب در یك فیلم، حق آنان ضایع می شود. به عنوان مثال یكی از بزرگ ترین حواشی پیرامون جوایز اسكار عدم بردن جوایز توسط برخی بازیگران و كارگردانان مشهور است كه معمولاانگشت حیرت را بر لبان علاقه مندان می نشاند. با 20 نفر از بهترین بازیگرانی كه لیاقت دریافت یا حتی نامزدی جایزه اسكار را داشتند، اما هرگز بخت با آنها یار نبود تا این افتخار را نصیب خود كنند، بیشتر آشنا شوید.

ریچارد گی یر (1949-تاكنون)

یك ستاره از مكتب كهن سینما، حداقل در سال های اولیه فعالیت كه حتی برای یك بار هم نتوانست روی فرش قرمز اسكار حضور یابد. آخرین اثری كه می توانست او را به این جایزه برساند فیلم «The Hoax and Arbitrage» بود كه متاسفانه آن هم نتوانست چنین كاری انجام دهد. گی یر، بهترین بازی خود را، چه از دید تماشاچیان و چه منتقدان در سال1990 انجام داد، زمانی كه شاید هنوز در مكتب كهن سینما باقی مانده بود. چشمگیر ترین بازی او، در نقش یك پلیس شرور در فیلمInternal Affairsساخته مایك فیگیس بود.

جان كیوساک (1966-تاكنون)

وی بازیگری پركار است و البته هنوز برای برنده شدن، دیر نشده است. زیرا وی هنوز جوان است و می تواند با انتخاب های هوشمندانه تر این مهم را به انجام برساند. وی بهترین بازی خود را سال 1988 در نقش مكمل مرد ایفا كرد. وی در فیلمThe Thin Red Lineساخته ترنس مالیك شانس نامزدی جایزه اسكار را داشت كه موفق نشد.

جوزف كاتن (1994- 1905)

  شاید معروف ترین نقشی كه كاتن داشته است، بازی در نقش «دایی چارلی» در فیلم «سایه یك شك» آلفرد هیچكاك باشد كه چهره یی جذاب و حرفه یی از خود به نمایش گذاشت. همچنین یكی دیگر از بزرگ ترین نقش های او، بازی در نقش مقابل اورسن ولز در فیلم «مرد سوم» در سال 1949 است كه در فیلم دوم احتمال بردن اسكار توسط او وجود داشت، اما از چشم مسوولان اسكار دور ماند.

پیتر لوری (1964- 1904)

یكی از به یادماندنی ترین نقش های لوری، در فیلم «ام» (1931) است كه در نقش قاتل كودكان، بازی مسحوركننده یی از خود به نمایش گذاشت. وی همچنین در فیلم های بزرگی چون «كازابلانكا» و «مردی كه زیاد می دانست» بازی كرده است. یكی از بهترین فیلم های او بازی در فیلم «شاهین مالت» (1941) در كنار همفری بوگارت است. نام وی در این فیلم «جوئل كایرو» بود.

جیم كری (1962-تاكنون)

جیم كری با بازی در فیلم های كمدی و خنده دار، طی سال های گذشته طرفداران بسیاری پیدا كرده است. وی با وجود اینكه دو بار جایزه گلدن گلوب را برای فیلم های «نمایش ترومن» و «مردی روی ماه» دریافت كرده، اما نتوانسته اسكار را به چنگ آورد. «درخشش ابدی یك ذهن پاك» از بهترین فیلم های او در نقش اول است.

استیو بوشمی (1957-تاكنون)

بازیگری كه بیشترین بازی های خود را در فیلم های برادران كوئن ایفا كرده است.

از جمله در فیلم های «بارتون فینك»، «لبوفسكی بزرگ» و «تقاطع میلر» با برادران كوئن همكاری داشته است. مشهور ترین همكاری این سه تن «فارگو» است كه می توانست برای او اسكار را به ارمغان بیاورد.

جف دانیلز (1955-تاكنون)

جف دانیلز با وجود اینكه سه بار نامزد گلدن گلوب شده، هیچ وقت به اسكار راه نیافته است. معروف ترین فیلم او «ماهی مركب و نهنگ» (2005) است.

جنیفر جیسون لی (1962-تاكنون)

جیسون لی نیز از جمله بازیگران پركار است و دوبار جایزه منتقدان فیلم نیویورك را دریافت كرده است. بهترین فیلم او كه می توانست وی را اسكاری كند، درام وسترن «جورجیا» بود.

آن میلر (2004- 1923)

وی علاوه بر بازیگری، خواننده نیز بود و موسسه یی خیریه نیز برای كمك به مستمندان تاسیس كرده بود. مشهور ترین فیلم اوOn The Townاست.

میرنا لوی (1993- 1905)

آكادمی به خاطر اینكه هرگز او را نامزد جایزه اسكار نكرد، پس از سال ها پشیمانی بالاخره در سال 1991، جایزه افتخاری اسكار را به او تقدیم كرد. مشهور ترین فیلم او، در سال 1934 با همكاری ویلیام پاول، «مرد لاغر» است.

رائول خولیا (1994- 1904)

خولیا، بازیگری با اصالت پورتوریكویی است كه بیشتر به خاطر بازی افسانه یی در نقش شكسپیر شناخته می شود. او را یكی از شهیدان اسكار می دانند. وی در سال 1990 در نقش وكیل هریسون فورد در فیلمPresumed Innocent، نقش مكمل را برعهده داشت.

هیو گرانت (1960-تاكنون)

گرانت بازیگری است كه با بازی احساساتی خود، در كنار اینكه حسی از شوخ طبعی را نیز دارد، هر بیننده یی را می تواند جذب خود كند. دو فیلم او «Small time crooks» و «For Weddings and Funeral» از همه مشهورتر هستند.

ایزابلاروسلینی (1952-تاكنون)

بازیگری از یك خانواده تمام سینمایی و زندگی مشتركی سینمایی، ایزابلاروسلینی، فرزند اینگرید برگمن، بازیگر بزرگ سوئدی و روبرتو روسلینی، كارگردان شهیر ایتالیایی است. وی سه سال نیز همسر مارتین اسكورسیزی بوده است. در حالی كه مادرش سه جایزه اسكار را نصیب خود كرد، خودش هرگز نتوانست افتخارات مادر را تكرار كند، اما این دلیل بر عدم توانایی او نیست. در سال 1986 در فیلم دیوید لینچ، به نام «Blue Velvet» چنان بازی تماشایی ای در نقش یك مازوخیست از خود به نمایش گذاشت كه شاید دلیل تعلق نگرفتن اسكار به او ترسیدن مسوولان اسكار از او بوده باشد.

آلن ریكمن (1946-تاكنون)

وی معمولاً بسیار دوست داشتنی جلوه می كند. ریكمن از آن نقش منفی هایی است كه بیننده دوست دارد، او را قهرمان داستان بپندارد. او در سال 1988 در نقش مكمل در فیلم «جان سخت» به ایفای نقش پرداخت.

جان باریمور (1942- 1883)

وی از جمله بازیگران مربوط به سینمای صامت است. درو باریمور، بازیگر زن هالیوود، نوه اوست. او به شدت اعتیاد به مشروبات الكلی داشت و در اوج جان سپرد. برادر او لیونل باریمور نیز بازیگر بود و حتی در سال 1931 به خاطر بازی در فیلم «روح آزاد» جایزه اسكار را دریافت كرد. اما با وجود این، بسیاری معتقدند كه جان بسیار باهوش تر و بااستعدادتر از برادرش بود. مشهور ترین فیلم او «قرن بیستم» هاوارد هاوكس در سال 1934 است.

مگ رایان (1961-تاكنون)

بازیگری كه توانایی بازی هم در نقش های كمیك و هم رومانتیك را دارد. وی در سال 1989 به خاطر بازی در فیلم «وقتی هری سالی را ملاقات كرد» شانس بسیاری برای دریافت جایزه داشت.

میا فارو (1945-تاكنون)

او علاوه بر بازیگری فعالیت های بشردوستانه نیز انجام می دهد و اكنون سفیر صلح و دوستی یونیسف است. وی دو سال همسر فرانك سیناترا بوده است. به خاطر بازی در «Rosemarys baby» مشهور است.

دونالد سوترلند (1935-تاكنون)

این بازیگر كانادایی یكی از كهنه كاران سینماست. مشهور ترین حضور او در فیلم «JFK» ساخته اولیور استون در سال 1991 است.

ادوارد جی رابینسون (1973- 1893)

وی در سراسر دهه های 30 و 40 بازیگری بزرگ به شمار می آمد. در سال 1931 در فیلم «سزار كوچك» نمایش قابل قبولی از خود ارائه داد و در سال 1973، دو ماه قبل از اینكه جایزه افتخاری اسكار را به او بدهند، درگذشت.

مرلین مونرو (1962- 1926)

شاید بزرگ ترین نامی كه در این لیست بیست نفری ناكامان به چشم می خورد و تعجب همه را برمی انگیزد، نام مرلین مونرو باشد: بازیگری كه برای 10 سال ستاره بی چون و چرای سینمای هالیوود بود و در 36سالگی و در اوج درگذشت. در سال 1959 او در كنار جك لمون، بازی متحیركننده یی در فیلم «بعضی ها داغشو دوست دارند» از خود به نمایش گذاشت. اما اسكار همان سال به دوریس دی رسید.


آخرین ویرایش: - -

 

قهرمانان دیروز در بستر امروز

1393/04/7 02:38نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 


نگاهی به مقوله قهرمان در سینمای مسعود كیمیایی  

در لابه لای تحلیل ها و نقدهای گوناگونی كه تاكنون بر سینمای مسعود كیمیایی نگاشته شده، نقش قهرمانان سینمای او همواره نقشی برجسته و پررنگ بوده است. سینمای او یعنی سینمایی كه شالوده اش بر اساس اقدام فردی و كشمكش میان پروتاگونیست (قهرمان) و آنتاگونیست (مانع دستیابی قهرمان به هدف) بنا شده بدون قهرمان محلی از اعراب ندارد. در تعریفی كلی، قهرمان شخصیت كلیدی داستان و آدمی است كه مشكل قصه را حل می كند. در خوانش كلاسیك، قهرمان واجد خصوصیات مثبتی است كه خود را به عنوان الگو مطرح می كند. اما در سینمای كیمیایی كه از فیلم دومش قیصر شكل و شمایل خود را بنا كرد، قهرمان اندكی با قهرمانان كلاسیك تفاوت دارد. یعنی الزاما قهرمانان آثار او آدم های مثبت و سر به راه نیستند. خصوصیات مشابهی دارند كه آنها را از دیگران متمایز می سازد: معترض و برون گرا هستند، بی عدالتی را برنمی تابند، مصلحت اندیش نیستند، لزوما مثبت نیستند و به عنوان الگو مطرح نمی شوند: برای نیل به هدف دست به هر كاری می زنند (هدف وسیله را توجیه می كند)، عشق برای آنها هیچگاه در اولویت نبوده و نیست و...

در یك تقسیم بندی ساده اما اساسی شاید بتوان سینمای كیمیایی را به دو دوره كاملامجزا تقسیم كرد. دوره پیش از انقلاب و دوران پس از آن. او در سال های پس از انقلاب در حالی كه از سوی عده یی عنوان پیشقراول سینمای اجتماعی را به دوش می كشید، كوشید واكنش های واضح تر و مشخص تری به تحولات و اتفاقات اجتماعی نشان دهد اما عوض شدن شرایط و محافظه كار تر شدن فضای كلی سینما به پارادوكسی عجیب در سینمای كیمیایی انجامید. نخستین نشانه همین پارادوكس و اختلاف را می توان در خط قرمز: نخستین ساخته او در پس از انقلاب دید. كیمیایی نمایشنامه شب سمور بهرام بیضایی را دستمایه قرار داد و ماموری امنیتی را به عنوان شخصیت اصلی قصه اش برگزید كه در پایان به دست همسرش كشته می شود. امانی با بازی سعید راد ظاهرا قرار بود نشانگر شخصیتی باشد كه قربانی سیستم تولید كننده اش می شد. سعید راد با آن فیزیك مردانه و چشمان نافذش انتخاب بسیار خوبی برای نقش امانی به نظر می رسید و دوگانگی شخصیت او در مواجهه با همسر و زندانی اش را خوب از كار درآورده بود. در تیغ و ابریشم قهرمان كیمیایی در شمایل بازپرسی به نام جلالی ظاهر شد. فرامرز صدیقی، قهرمان تازه كیمیایی در هیبت مرد قانون نشانه هایی از همان قهرمان تكروی همیشگی كیمیایی را داشت و به تنهایی پرده از فاجعه یی برمی داشت كه در حال رخ دادن بود. ویژگی تازه قهرمانان كیمیایی در این نكته بود كه آنها برخلاف قهرمانان نسل های قبل، مرد قانون بودند اما فراتر از آن عمل می كردند. نكته یی كه سال ها بعد و در فیلم ضیافت هم خودنمایی می كرد. كیمیایی در ادامه با برداشتی از فیلمنامه هاگانا نوشته تیرداد سخایی فیلم سرب را ساخت و نقش نوری را در حالی به مرحوم هادی اسلامی سپرد كه انتخاب اول كیمیایی هم نبود. چهره و استایل هادی اسلامی حاوی ویژگی های دوگانه یی بود كه به طرز شگفت انگیزی معادل تصویری بی كم و كاست شخصیت نوری به نظر می رسید. در چشمان و نگاهش آمیزه یی از خشم و تنهایی و شكنندگی موج می زد و اندام تكیده اش وجه آسیب پذیری او را تقویت می كرد. قهرمانی تنها و تراژیك كه چهره پردازی فوق العاده جلال الدین معیریان و صدای بی نظیر منوچهر اسماعیلی وجه جداناپذیری از شمایل او به حساب می آمدند. در دندان مار كیمیایی باز به سراغ فرامرز صدیقی رفت. دندان مار آشكارا دو قهرمان داشت كه همراه و مكمل یكدیگر بودند. فرامرز صدیقی تقریبا شكل و شمایل بازپرس جلالی در تیغ و ابریشم را داشت و احمد نجفی در نقش مردی جنوبی قهرمان دیگر فیلم بود. رضا (فرامرز صدیقی) تودار و درون گرا و احمد (احمد نجفی) برون ریز و عمل گرا بود. (تفاوت گریه رضا در رثای رفیقش آقا جلال و گریه خوددارانه و مغرور احمد در مقابل عینی (شاهد احمدلو) نشانه مشهودی از همین تفاوت است) لحن و صدای صدیقی آرام و صدا و بیان نجفی خشن بود و همین تفاوت و همنشینی آنها را كامل می كرد. اما با تمام این ویژگی های ممتاز در سرب و دندان مار، قهرمانان این فیلم ها هنوز با قهرمانان آثار پیش از انقلاب فیلمساز تفاوت داشتند. كیمیایی برای آنكه آثارش به روزتر و اجتماعی تر به نظر برسند ویژگی هایی به آدم هایش تزریق می كرد كه تنها به درد توجیه حرف های نیش دار شان می خورد. خبرنگار بودن نوری حربه ساده یی بود كه حرف ها و اطلاعات او در مورد محمد مسعود (یكی از محبوب ترین روزنامه نگاران فیلمساز) را توجیه كند و شغل رضا در دندان مار (كار در چاپخانه) ترفند پیش پاافتاده یی بود كه او را در مقابل شخصیت عدالتخواه احمد كمی روشنفكر تر نشان دهد.

در گروهبان احمد نجفی قهرمان ساكت و ساده یی بود كه تفاوت های زیادی با قهرمانان پیشین داشت. برخلاف اغلب شخصیت های فیلم های پیشین، از نیش و كنایه و مونولوگ های قصار خبری نبود و كیمیایی ترجیح داده بود به تصویری ترین شكل ممكن قهرمانش را معرفی كند. چهره سرد و بی احساس احمد نجفی و چشمان رنگی او در تضاد با كبودی های زیر چشمانش و حرف نزدن او اصلی ترین ویژگی قهرمان تازه كیمیایی بود و همه و همه نوید تجدیدنظر كیمیایی درباره لحن تند و تیز فیلم هایش می داد.

اما ردپای گرگ بازگشت كیمیایی به سینمای آشنا و مورد علاقه اش و در عین حال نمایش تضاد دوران معاصر با قهرمان آشنای او بود. رضای ردپای گرگ با آن چهره مظلوم اما مصمم، فاقد ویژگی های قهرمانانی چون قیصر بود و همین حذر كردن كارگردان از سپردن نقش رضا به بازیگری با خصوصیاتی شبیه به بازیگر قیصر، تك افتادگی قهرمانش را بیشتر نمایان كرد و بازی خوب و جان دار فرامرز قریبیان تكمیل كننده این حلقه بود.

در تجارت همكاری بعدی كیمیایی و قریبیان به دلیل ضعف های بی شمار فیلم، نتیجه درخور توجهی به بار نیاورد.

كیمیایی از ضیافت به بعد نقش قهرمانانش را كم و بیش به جوانانی سپرد كه در ابتدای راه بازیگری شان بودند و طبعا كار با كیمیایی می توانست در حكم سكوی پرتابی برای آنان باشد كه شد. فریبرز عرب نیا، محمدرضا فروتن، پارسا پیروزفر و... از جمله بازیگرانی بودند كه با بازی در فیلم های مسعود كیمیایی به شهرتی دو چندان دست یافتند. محمدرضا فروتن در نخستین حضور جدی اش در سینما با فیلم مرسدس، بازی درخور توجهی از خود به نمایش گذاشت و چهره كاریزماتیك او به همراه عصبیتی كه در شخصیتش موج می زد، شمایل تازه قهرمان در سینمای كیمیایی بود. فریبرز عرب نیا هم با فیلم سلطان، طرفداران سینمای كیمیایی را به سال های دور و حال و هوای رضا موتوری برد. در این دوران تازه اما بودند بازیگران باتجربه یی كه برای نخستین بار با مسعود كیمیایی كار می كردند: داریوش ارجمند و شادروان مهدی فتحی در فیلم اعتراض همان آدم های همیشگی كیمیایی بودند كه در تقابل با جوانان فیلم و تفكرات آنها سعی در اثبات خودشان داشتند. داریوش ارجمند با اتكا به صدای قدرتمند و فهم بی نظیرش از نقش امیرعلی یكی از بهترین بازی هایش را در فیلم به نمایش گذاشت و مهدی فتحی با وجود حضور كوتاهش نقش محسن خان دربندی را بدون نقص اجرا كرد. البته دیالوگ نویسی خاص و منحصر به فرد كیمیایی به خصوص در سكانس های زندان و شناخت كیمیایی از فرهنگ آدم هایی چون امیر علی و محسن خان دربندی كمك شایانی به در اصطلاح درآمدن نقش ها كرده بود. از سربازهای جمعه به این سو یعنی در حكم، رییس، محاكمه در خیابان، جرم و متروپل فرزند كیمیایی یعنی پولاد كیمیایی قهرمان تمام آثار او بوده است. گاه همسو با همان قهرمانان گذشته همچون جرم و گاه شخصیت ناكام و شكست خورده یی چون امیر در محاكمه در خیابان كه شاید اطلاق واژه قهرمان به او چندان درست نباشد. پولاد كیمیایی در حكم غافلگیر كننده ظاهر شد و در حضور بازیگرانی چون عزت الله انتظامی و مرحوم شكیبایی خوش درخشید. رییس فیلم موفقی نبود و بازی پولاد كیمیایی هم چندان به چشم نیامد. محاكمه در خیابان هم با وجود تفاوت های آشكارش با آثار پیشین كیمیایی چنگی به دل نزد. در جرم پولاد كیمیایی دومین عرصه موفق خود را در سینمای پدر به اثبات رساند و متروپل هم آشفته تر از آن بود كه مجالی برای حضور او داشته باشد. قهرمانان كیمیایی با تمام تفاوت های ریز و درشتی كه با هم دارند، در استخوان بندی و طبقه متعلق به یكجا هستند. كیمیایی هرجا كه در بستر سازی كنش قهرمانانش ظرافت به خرج داده موفق بوده و هرجا كه بستر درام را درست نپرورانده قهرمانانی فراموش شدنی خلق كرده كه به طرفه العینی از یاد می روند.

 

نویسنده: بهمن شیرمحمد

 


آخرین ویرایش: - -

 

سریال تلویزیونی 'دوستان'، ۱۰ سال بعد

1393/04/7 02:38نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 


لیزا کودرو، مت له بلانک، کورتنی کاکس، دیوید شوایمر، جنیفر آنیستون و متیو پری در تمام قسمت های ده فصل از مجموعه تلویزیونی دوستان بازی کردند

شاید بعضی ها هنوز هم به یاد مجموعه تلویزیونی "دوستان" (FRIENDS) بیافتند و در چنین لحظاتی دلشان برای آن سالها تنگ شود.

دقیقا ۱۰ سال از پایان نمایش "دوستان" می گذرد که در بریتانیا و چند کشور دیگر جهان موفق ترین مجموعه تلویزیونی کمدی بود.

نمایش این مجموعه که ده فصل ادامه یافت، بارها در شبکه های تلویزیونی تکرار شده و میلیونها نفر ماجراهای عشقی و عاطفی، کاری و روابط این شش دوست ساکن شهر نیویورک را با اشتیاق دنبال می کردند. تا اینکه تولید این مجموعه به پایان رسید و علاقمندان با شش شخصیت آن یعنی چندلر، جویی، راس، ریچل، مونیکا و فیبی خداحافظی کردند.

اخیرا شایعاتی پخش شده بود حاکی از اینکه ممکن است یک یا چند قسمت دیگر از این مجموعه تحت عنوان تجدید دیدار شخصیت های آن ساخته شود. اما همانطور که مت له بلانک بازیگر نقش جویی گفته است :"آن مجموعه تلویزیونی مربوط به سال های بیست و چند سالگی و یک دوره خاصی از زندگی افراد است، سالهای پس از پایان دانشگاه و قبل از شروع زندگی خانوادگی که معمولا گروه دوستان نزدیک بهترین شبکه حمایتی هستند. دلیل موفقیت جادویی آن مجموعه در همین نکته بود چون همه مردم یک چنین دوره ای را تجربه کرده اند."

طی ده سالی که از پایان تولید مجموعه تلویزیونی "دوستان" می گذرد خیلی چیزها تغییر کرده است ولی برای طرفداران پرو پا قرص "دوستان " بسیاری از لحظات و یا قسمت های این مجموعه تلویزیونی جایگاهی افسانه وار پیدا کرده است.

اما حتی شاید طرفداران پر و پا قرص این مجموعه هم این ده نکته را در مورد "دوستان" ندانند.

ترانه تیتراژ

۱- در اصل موسیقی اصلی تیتراژ این مجموعه یکی از ترانه های گروه آمریکایی REM به اسم "مردم شاد و سرحال" بود و در اولین قسمت آزمایشی که هنوز این مجموعه "دوستانی مثل ما" نام داشت از همین موسیقی استفاده شد. ولی بعدا موسیقی و ترانه دیگری برای آرم برنامه انتخاب شد که "من هوات رو دارم" نام داشت. ترانه آن را مارتا کافمن و دیوید کرین تهیه کنندگان اصلی این مجموعه سرودند و گروه رامبرانتس آن را اجرا کرده است.

این یک قطعه ترانه و موسیقی یک دقیقه ای بود ولی بعدا یک برنامه رادیویی یک نسخه سه دقیقه ای میکس شده از این قطعه را پخش کرد و در نتیجه گروه رامبرانتس تحت فشار شرکت تولید موسیقی طرف قرارداد آنها مجبور شد یک نسخه کامل ترانه ای را از آن بسازد و عرضه کند.

این ترانه در آمریکا به صدر جدول و در بریتانیا به ترانه سوم جدول پرفروش ترین ترانه های پاپ رسید و فقط در بریتانیا ۶۰۰ هزار نسخه فروش رفت. این تنها تک ترانه موفق گروه رامبرانتس است و ترانه های بعدی این گروه هیچگاه موفقیت چندانی کسب نکردند.

بازیگرهای ناشناس

در زمان شروع پخش این مجموعه تلویزیونی در سال ۱۹۹۴ به غیر از کورتنی کاکس بازیگر نقش مونیکا، هر پنج بازیگر دیگر این مجموعه یعنی دیوید شوایمر، مت له بلانک، جنیفرآنیستون، لیزا کوردلو و متیو پری کاملا ناشناس بودند.

روزنامه های آمریکایی برای معرفی بازیگران این مجموعه ناگزیر بودند فقط به سابقه کوتاه بازیگری کورتنی کاکس در چند قسمت از یک سریال تلویزیونی و حضور او در موزیک ویدئوهای بروس اسپرینگستین تکیه کنند.

در آغاز کار قرار بود که دو شخصیت جویی و مونیکا زوج اصلی این مجموعه باشند چون به گفته مارتا کافمن یکی از خالقان این مجموعه، این دو بازیگر بیش از سایرین جلوی دوربین جذبه داشتند.

دیوید شوایمر، مت له بلانک و متیو پری لحظات زیادی را با نشستن روی این مبل و نوشیدن یک آبجو به تحلیل طنز آمیز زندگی خود گذراندند

اولین دستمزدها

مت له بلانک هنگام آزمون بازیگری برای این مجموعه آس و پاس بود. در روز آزمون بازیگری با یک زخم روی بینی اش روی صحنه رفت چون شب قبل هنگام مستی در توالت زمین خورده بود و بر اثر اصابت با کاسه توالت صورتش زخمی شده بود.

کورتنی کاکس که نقش مونیکا را بازی می کرد به هنگام دریافت اولین چک دستمزد خود برای بازی در این مجموعه یک اتومبیل پورشه خرید و مت له بلانک به رستوران رفت و به خودش سور داد.

مت له بلانک می گوید:"دوستان چهارمین مجموعه تلویزیونی بود که من در آن بازی کردم و هر سه مجموعه قبلی ناکام شده بودند. روزی که کار در این مجموعه را شروع کردم تمام دارایی من یازده دلار بود. من مجبور شدم شش بار آزمون بازیگری بدهم و واقعا هیچ تضمینی وجود نداشت که آنها این نقش را به من بدهند."

گانتر در قهوه خانه

شخصیت گانتر قرار بود یک شخصیت بدون کلام باشد و حتی تا پایان فصل دوم از این مجموعه اسم هم نداشت. جیمز مایکل تیلر را برای ایفای این نقش به این خاطر برگزیدند که او قبلا در قهوه خانه کار کرده بود و می توانست با دستگاه قهوه جوش کار کند.

نقش او آن قدر کم بود که در چهارفصل اول تولید این سریال او شغل عادی و روزانه خود را نگه داشته بود.

جیمز مایکل تیلر می گوید: "در آن زمان من کارهای مختلفی داشتم از جمله در یک قهوه فروشی هم کار می کردم. مدتی هم برای یک نفر کار می کردم که بعدها شده بود دستیار دوم کارگردان مجموعه تلویزیونی دوستان. یک روز او به من زنگ زد و گفت در یک مجموعه تلویزیونی جدید که حداقل شش قسمت آن تولید خواهد شد به یک نفر احتیاج دارند که در صحنه های قهوه خانه بازی کند و دستمزد آن هم روزی ۴۵ دلار است."

سالاد سبزیجات

کورتنی کاکس بازیگر نقش مونیکا و جنیفر آنیستون بازیگر نقش ریچل در تمام مدت ۱۰ سال تولید این مجموعه تلویزیونی به هنگان فیلمبرداری و روی صحنه ناهارشان یکسان بود، یک بشقاب سالاد سبزیجات با کمی گوشت مرغ و یا تخم و مرغ و ژامبون.

در سال ۲۰۰۴ که این مجموعه تلویزیونی به آخر عمر خود نزدیک می شد کورتنی کاکس در برنامه گفتگو تلویزیونی با اپرا وینفری گفت:"من از دست آن سالاد حسابی خسته شده ام ولی همیشه برای من راحت تر بود که بگویم هر چه جنیفر می خورد من هم همان را می خورم."

البته او چند سال بعد در مصاحبه ای با لس آنجلس تایمز اعتراف کرد که این سالاد همیشه هم ساده و یکسان نبوده است. او گفت: "جنیفر در فراهم کردن سالادهای خوشمزه و متنوع استعداد زیادی دارد و هر روز ترکیب سالادی که سفارش می داد فرق می کرد. گاهی به آن گوشت بوقلمون اضافه می کرد و گاهی لوبیا. به هر حال سالاد خیلی خوشمزه ای بود و اگر نه من هرگز نمی توانستم به مدت ده سال همان سالاد را هر روز بخورم."

یک خانه واقعی و راحت

یکی از ویژگیهای مجموعه تلویزیونی دوستان این بود که تمام اتفاقات و گفتگوها داخل آپارتمانهای این افراد اتفاق می افتاد و این شاید اولین باری بود که فضای داخلی و وسایل آپارتمانها طوری طراحی و ساخته شده بود که واقعا مثل یک خانه حقیقی و راحت بود.

گرگ گراند، طراح صحنه این مجموعه تلویزیونی، می گوید:" این افراد جوانهای بیست و چند ساله ای بودند که درآمد چندانی نداشتند و مبلمان و وسایل خانه آنها قاعدتا می بایست خیلی ساده می بود، مثل وسایلی که معمولا از بازارهای دست دوم خریداری می شوند. به همین خاطر خیلی از تماشاچی ها از خودشان می پرسیدند افرادی با یک درآمد ناچیز چطور می توانند یک همچین وسایلی داشته باشند. اینجا بود که شخصیت مونیکا و حسابگریهای او برای پیدا کردن جنس های ارزان خود را نشان می داد."

مهمان افتخاری: بروس ویلیس

بروس ویلیس هنرپیشه معروف فیلمهای سینمایی در دو قسمت از این مجموعه تلویزیونی به طور مجانی ظاهر شد. دلیل آن این بود که او به هنگام فیلمبرداری یک فیلم سینمایی که متیو پری بازیگر نقش چندلر هم در آن بازی می کرد، در یک شرط بندی دوستانه بر سر میزان موفقیت تجاری آن فیلم سینمایی به متیو پری باخته بود. به این ترتیب او در دو قسمت از مجموعه تلویزیونی دوستان به طور مجانی بازی کرد و دستمزد خود برای بازی در چند قسمت بعدی این مجموعه را نیز به بنگاههای خیریه اهدا کرد.

دستمزد یک میلیون دلاری برای هر قسمت

درآمد شبکه تلویزیونی ان بی سی فقط از محل نمایش آخرین قسمت از مجموعه تلویزیونی دوستان حدود ۷۰ میلیون دلار بود. در آن شب شرکتهای آگهی های تجاری برای هر ۳۰ ثانیه پخش آگهی حدود دو میلیون دلار پرداخت می کردند. این ارقام نجومی برای درآمد یک مجموعه تلویزیونی سرگرم کننده همه رکوردهای سابق را شکست و فقط یک مقدار ناچیزی از نرخ آگهی های تجاری در شب پخش "سوپربال" مسابقه فینال سالانه لیگ فوتبال آمریکا ارزانتر بود.

البته این درآمد تجاری را باید با دستمزد بالای بازیگران این مجموعه مقایسه کرد. بازیگران مجموعه دوستان در چند فصل پایانی این مجموعه به طور هماهنگ و یکپارچه بر سر دستمزد خود چانه می زدند و با شرکت تهیه کننده به توافق می رسیدند.

در چند سال پایانی درآمد آنها برای بازی در هر قسمت حدود یک میلیون دلار بود. به همین خاطر هزینه تولید هر قسمت از این مجموعه تلویزیونی به حدود ۱۰ میلیون دلار رسیده بود که تقریبا ۲۰ برابر هزینه تولید معمولی برای یک مجموعه تلویزیونی کمدی است که همه ماجراهای آن روی صحنه و در منزل اتفاق می افتد.

زندگی سه شخصیت دختر این مجموعه یعنی فیبی، ریچل و مونیکا هم به اشکال مختلف با یکدیگر ارتباط داشت

میمون ویژه

در بعضی از قسمت های این مجموعه تلویزیونی میمونی به نام مارسل نیز ظاهر می شد که در عالم واقعیت یک میمون ماده است به نام کیتی. جالب این است که این میمون قبل از سایر بازیگران سرشناس این مجموعه توانست به هالیوود راه یابد و در یک فیلم سینمایی بازی کند.

غصه بازیگران

بازیگران مجموعه تلویزیونی دوستان هم به اندازه طرفداران آن به خاطر پایان تولید آن ناراحت بودند. جنیفر آنیستون در هفته پایانی فیلمبرداری این مجموعه گفت:"همه ما از این موضوع به شدت ناراحتیم. شرایط همه ما مثل یک مجموعه ظرفهای چینی شکننده و ظریفی است که به سرعت به زمین کوبیده خواهیم شد، پایانی دردناک و گریز ناپذیر."

لیزا کوردلو نیز گفت:"وقتی که به زمین بخوریم هزار قطعه خواهیم شد. خیلی دردناک تر از آن چیزی است که من تصور می کردم."

اما مت له بلانک به نسبت سایرین کمتر احساساتی شده بود و گفت:"شاید وقت آن رسیده که به این مجموعه پایان دهیم چون شخصیت جویی تا امروز یک سوم از عمر من را اشغال کرده است."

در قسمت پایانی این مجموعه که در ژانویه ۲۰۰۴ فیلمبرداری شد هر شش شخصیت شهر نیویورک را ترک کردند و به سوی مرحله بعدی زندگی خود رفتند.

مارتا کافمن یکی از خالقان و تهیه کنندگان این مجموعه گفت:"ما امیدواریم که مردم و علاقمندان این مجموعه موقع گفتن خداحافظی به این شخصیت ها احساس خوبی داشته باشند و نشان دهیم که آنها با خوبی وارد مرحله بعدی زندگی خود می شوند."

صحنه نهایی این مجموعه تلویزیونی در بخش ۲۴ استودیوی فیلمسازی برادران وارنرز در هالیوود فیلمبرداری شد یعنی درست همان جایی که فیلمبرداری تمام قسمت های این مجموعه از فصل دوم تولید آن ساخته شده است. پس از پایان فیلمبرداری این مجموعه، بخش ۲۴ استودیو برادران وارنرز را صحنه دوستان نام گذاری کردند.

در طول این مجموعه بعضی از شخصیت های داستان محل زندگی خود را از یک آپارتمان به آپارتمان دیگری در همان مجموعه مسکونی در شهر نیویورک تغییر دادند.

شش بازیگر اصلی این مجموعه در مورد دستمزد خود به طور دسته جمعی با تهیه کنندگان مذاکره و توافق می کردند.


آخرین ویرایش: - -

 

مرگ ستاره 'خوب، بد، زشت'

1393/04/4 23:55نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 


ایلای والاک ستاره سینمای هالیوود که شهرتش با فیلم‌هایی مثل "هفت‌ دلاور" و "خوب، بد، زشت" جهانی شد، در سن ۹۸ سالگی درگذشت.

والاک، ایفاگر نقش‌های ناهنجار و عجیب و غریب که کار در سینما را بعد از ده سال فعالیت تئاتری، در سال ۱۹۵۶ میلادی شروع کرد، در ایفای نقش‌های بسیار گوناگون در طول شش دهه فعالیت بی‌وقفه‌اش تحسین‌برانگیز بود.

بازی او در قالب رئیس راهزنان در فیلم هفت دلاور به عنوان نقشی کامل و متمایز احترام بسیاری را برانگیخته بود.

در سال ۲۰۱۱ میلادی این هنرپیشه کارکشته و چندبُعدی که تا دهه نهم زندگی‌اش دست از فعالیت سینمایی برنداشته بود، جایزه اسکار افتخاری گرفت.

اگرچه والاک در طول ۶۰ سال فعالیت سینمایی خود هیچگاه نامزد دریافت اسکار نشده بود، ولی آکادمی اسکار سه سال پیش به او به خاطر کوشش بی‌مانندش در ایفای نقش‌های گوناگون اسکار افتخاری داد.

فیلم‌های مهم او در ژانر وسترن، "چگونه غرب تسخیر شد"، "وصله ناجور" و "خوب، بد، زشت" بود.

شاید بتوان بهترین نقش او به عنوان یک آدم شرور را در بازی او در نقش توکو در مقابل کلینت ایست‌وود در یک فیلم وسترن اسپاگتی ۱۹۶۶ سرجیو لئونه دانست.

چند سال بعد والاک گفت حالا هر غریبه‌ای می تواند او را بشناسد و شروع به یک نوع سوت زدن خاصی کرد.

یک خبرنگار هالیوود از او نقل کرده: "من به عنوان یک بازیگر بیشتر از آنکه شما بتوانید بشمارید نقش راهزن، دزد، جنگ‌سالار، متجاوز و آدم‌های مافیایی بازی کرده‌ام."

ایلای والاک در نقش کمدین‌ هم موفق بود و در شوهای تلویزیونی متعددی از جمله در سریال تلویزیونی "مستر فریز" در دهه شصت میلادی بازی کرده بود.

این ستاره کهنه‌کار سینما تا بعد از نود سالگی به بازیگری ادامه داد و آخرین ظهورش بر پرده بزرگ سینما در سال ۲۰۱۰ در فیلم در "وال استریت؛ پول هرگز نمی‌خوابد" بود.

آغاز کار در لندن

ایلای والاک در بروکلین نیویورک به دنیا آمد، در رشته علوم تربیتی تحصیل کرد و هم‌زمان در رشته بازیگری هم درس خواند. بعد از شرکت در جنگ جهانی دوم توجه او به بازیگری معطوف شد.

او در آغاز در سال ۱۹۴۵ در صحنه‌ تئاتر در نیویورک ظاهر شد و بعد در تولید چندین نمایشنامه نقش مهمی بازی کرد.

کار بازیگری والاک در لندن با بازی در "چایخانه" کار آگوست موون آغاز شد.

دو سال بعد والاک با بازی در نقش یک اغواگر بی‌پروا در فیلم "بیبی دال" بر صحنه سینما ظاهر شد.

ایلای والاک در سال ۱۹۴۸ با آن جکسون، بازیگری که اغلب با او کار مشترک می‌کرد، ازدواج کرد و از او سه فرزند دارد.

در سال ۱۹۷۴ این زوج و دو دخترشان در یک نمایشنامه به نام "شنبه، یکشنبه، دوشنبه" بازی کردند.


آخرین ویرایش: - -

 

نمایش فیلم هالیوودی کیم جونگ اون اقدامی خصمانه است

1393/04/4 23:54نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 


کره شمالی اعلام کرده است که نمایش فیلمی هالیوودی درباره قتل کیم جونگ اون، با مقابله به مثل "بی‌رحمانه" آن کشور همراه خواهد بود.

یک سخنگوی وزارت امور خارجه کره شمالی در رسانه‌های دولتی آن کشور گفته است که پخش فیلمی درباره توطئه برای کشتن رهبرشان یک اقدام خصمانه است.

او عنوان فیلم مورد نظر کره شمالی را اعلام نکرد، ولی قرار است نزدیک به چهار ماه دیگر فیلمی به نام "مصاحبه" با محتوای مربوط به قتل رهبر کره شمالی به نمایش درآید.

جیمز فرانکو و ست روگن، هنرپیشه‌های هالیوود، نقش‌های اصلی را در این فیلم کمدی-حادثه‌ای به عهده دارند. در این فیلم، یکی از آنها مجری و دیگری، تهیه‌کننده برنامه‌ای تلویزیونی هستند که برای مصاحبه با کیم جونگ اون دعوت می‌شوند، ولی بعد، به استخدام سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا (سیا) درمی‌آیند تا او را ترور کنند.

به گزارش خبرگزاری رسمی کره شمالی، سخنگوی وزارت امور خارجه آن کشور گفته است: "تهیه و پخش فیلمی درباره توطئه برای آسیب زدن به رهبر عالی‌رتبه ما بی‌ملاحظه‌ترین حرکت تروریستی و اقدامی خصمانه است و تحت هیچ عنوان تحمل نخواهد شد."

او نمایش این فیلم را اقدامی "تحریک‌آمیز" از سوی آمریکا خواند و گفت: "اگر دولت آمریکا اجازه پخش این فیلم را بدهد و از این کار دفاع کند، با مقابله به مثلی بی‌رحمانه روبه‌رو خواهد شد."

ست روگن که به جز ایفای نقش در فیلم "مصاحبه" از کارگردان‌های آن هم هست، گفته است که گزارش‌های مربوط به سفر خبرنگاران به کره شمالی الهام‌بخش فیلم بوده‌اند.

او گفت که این فیلم در ابتدا درباره ملاقات با کیم جونگ ایل، رهبر پیشین کره شمالی بود، ولی با مرگ او در سال ۲۰۱۱ میلادی ناچار شدند داستان فیلم را عوض کنند و کیم جونگ اون، پسر رهبر پیشین و رهبر کنونی کره شمالی را وارد فیلم کنند.


آخرین ویرایش: - -

 

روایت رازهای یک قتل

1393/04/2 08:04نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 


مارتین لوتركینگ را می توان جنجالی ترین و سرشناس ترین شخصیت نیم قرن اخیر آمریكا دانست

صنعت سینمای آمریکا که این روزها توجه زیادی به سیاهپوستان و موضوعات و مشکلات آنها نشان می دهد، در یک اقدام غیرمنتظره به سراغ قصه زندگی مارتین لوترکینگ (رهبر سیاهپوست جنبش بزرگ مدنی آمریکا) رفته است. کلید فیلمبرداری درام شرح حال گونه و اجتماعی «سلما» در حالی در لوکیشن های شهر آتلانتا زده شده که کمتر کسی فکر می کرد این فیلم وارد مرحله تولید شود.

در حقیقت، چند دهه ای بود که برخی تهیه کنندگان و فیلمسازان آمریکایی بحث ساخت فیلمی درباره رهبر جنبش بزرگ مدنی آمریکا را مطرح کرده و از عزم خود برای تولید این فیلم صحبت می کردند، اما این اتفاق رخ نداد و طی سال های قبل، رویا و آرزوی آنها تحقق نیافت، اما منتقدان سینمایی می گویند بالاخره این طلسم شکسته شده و بخش مهمی از زندگی مارتین لوترکینگ روی پرده سینما به تصویر کشیده می شود. همین منتقدان سینمایی می گویند چشم انتظار یک درام شرح حال گونه پرتنش و قوی هستند که حق مطلب را در مورد این شخصیت سرشناس و جنجالی تاریخ 50 سال اخیر آمریکا ادا کند. از آنجا که اعضای آکادمی اسکار هم همیشه نگاه مثبت و ویژه ای به فیلم های شرح حال گونه دارند، از حالامی توان پیش بینی یک نمایش عمومی جنجالی و پرسر و صدا را برای این بخش از تاریخ جنجالی و پرسر و صدای آمریکا داشت.

یک فیلمنامه غیراقتباسی و اصیل

آوا، دوورنی مستندساز سرشناس سینما که چند سالی است به جمع فیلمسازان قصه گو پیوسته، کارگردانی سلما را به عهده دارد. او فیلم خود را براساس فیلمنامه مشترک خود و پل وب می سازد. برخلاف بسیاری از درام های شرح حال گونه که براساس قصه یک کتاب پرخواننده و موفق ساخته می شدند، فیلمنامه این فیلم خانم سی و پنج ساله با نگاهی به مستندات و رویدادهای تاریخی نوشته شده و اقتباسی نیست. او فیلمنامه اصیل خود را به دنبال تحقیقی دوساله نوشته است. دوورنی برای نگارش این فیلمنامه، صدها خبر و مقاله را مطالعه و چندصد ساعت فیلم خبری مستند را تماشا کرد. فیلمنامه وی، کل زندگی مارتین لوترکینگ را در بر نمی گیرد و فقط به بخش مهمی از قصه زندگی او می پردازد. این بخش از زندگی دکتر لوترکینگ، تلاش بزرگ و تاریخی او به منظور کسب حق رای برای تمام شهروندان آمریکا (و بویژه رنگین پوستان) می پردازد. کارزار تبلیغاتی او یکی از بزرگ ترین، خطرناک ترین و ترسناک ترین کارزارهای اجتماعی و سیاسی در تاریخ آمریکا بود. زمانی که لوترکینگ کارزار خود را آغاز کرد، رنگین پوستان از حقوق ابتدایی انسانی محروم بودند و طبق قوانین تبعیض نژادی، شهروند درجه 2 محسوب می شدند. بر این اساس، آنها از حق رای محروم بودند و اجازه حضور در مکان های متعلق به سفیدپوستان را نداشتند.

به این ترتیب، قصه سلما به سراغ مشکلات زندگی رنگین پوستان آمریکا در دهه 60 میلادی می رود و راهپیمایی تاریخی و حماسی مردم آمریکا از منطقه سلما به سمت مونتگمری آلاباما را به تصویر می کشد. به دنبال این راهپیمایی میلیونی باشکوه بود که جانسون، رئیس جمهور وقت آمریکا، قانون امتیاز حق رای عمومی برای تمام مردم آمریکا (اعم از هر قوم، مسلک، دین و نژاد) را سال 1965 امضا کرد. امضای این قانون یک پیروزی بزرگ برای رنگین پوستان و اقلیت های قومی و مذهبی آمریکا بود. مردم آمریکا اعتقاد دارند مبارزات و تلاش های بی وقفه مارتین لوترکینگ، دولتمردان وقت آمریکا را مجبور به پذیرش حقوق رنگین پوستان و امضای این قانون مهم تاریخ اجتماعی و سیاسی آمریکا کرد. تهیه کنندگان فیلم قصد دارند سکانس مربوط به راهپیمایی عظیم سال 1965 را به صورت تلفیقی از صحنه های مستند و بازسازی شده فیلمبرداری کنند. این سکانس قرار است در روزهای پایانی فیلمبرداری گرفته شود و بیش از 300 هزار سیاهی لشکر در این سکانس حضور خواهند داشت تا عظمت آن راهپیمایی تاریخی را به نمایش بگذارند.

شخصیت و نه بازیگر

سلما بر خلاف بسیاری از درام های شرح حال گونه سینمایی برای نقش های مختلف و اصلی خود از ستارگان و چهره های مشهور بهره نگرفته است. سازندگان فیلم عمدا از همکاری با نام های سرشناس اجتناب کرده اند تا توجه تماشاگران کاملامعطوف به قصه و ماجراهای آن باشد و نه چهره های مطرح روز سینما. دیوید اویه لوو در قصه فیلم در نقش شخصیت مارتین لوترکینگ بازی می کند. این بازیگر سی و هشت ساله سیاهپوست، در کارنامه اش فیلم هایی مثل «جک ریچر» و «سر پیشخدمت» را دارد و سلما اولین فیلم مهم او به حساب می آید، فیلمی که در آن در نقش شخصیت اصلی و محوری قصه ظاهر می شود. نقش مقابل او را تیم روث بازیگر انگلیسی به عهده دارد. این بازیگر مولف در نقش جورج دالاس بازی می کند و منتقدان سینمایی از حالااز آن به عنوان یک نقش اسکاری اسم می برند. جورج دالاس، شهردار آلاباما و با گرایش های تند و شدید تبعیض نژادی بود. او که دیدگاه های خود را به صورت علنی مطرح و از آنها دفاع می کرد، از تاکتیک های قلدر مآبانه و زشتی علیه مارتین لوترکینگ و راهپیمایی بزرگ سال 1965 استفاده کرد، اما مبارزه او علیه جنبش مدنی رنگین پوستان آمریکا، راه به جایی نبرد و وی مجبور به پذیرش یک شکست سخت تاریخی شد.

تام ویکلسون بازیگر قدیمی انگلیسی هم در قصه فیلم در نقش لیندون جانسون، رئیس جمهور وقت آمریکا ظاهر می شود. دیگر بازیگران سلما هم گروهی از بازیگران تازه وارد و قدیمی سیاهپوست هستند که در نقش تعدادی از شخصیت ها و آدم های واقعی نزدیک به مارتین لوترکینگ و شهردار آلاباما بازی خواهند کرد. آوا دوورنی، کارگردان فیلم در همین ارتباط به رویترز می گوید: «برای ایفای نقش های مختلف آن به بازیگرانی نیاز داشتم که بتوانند روحیات و حال و هوای درونی این آدم ها را بخوبی به نمایش بگذارند. نمی خواستم توجه تماشاچی به سمت چهره و نام بازیگران این نقش ها برود و از اصل موضوع دور بیفتد. این بازیگران قرار است یک واقعه مهم و سرنوشت ساز حیاتی را به نمایش بگذارند نه چهره و هنر بازیگری خودشان را. برخی به من پیشنهاد کردند برای موفقیت بیشتر مالی فیلم در جدول گیشه نمایش از همکاری چند چهره معروف و مشهور بهره بگیرم، ولی صادقانه بگویم؛ نمی خواهم تاریخ را فدای فروش بیشتر کنم. اگر می خواستم توجه اصلی ام را به فروش فیلم و جدول گیشه نمایش معطوف کنم، هیچ وقت سراغ چنین پروژه ای نمی رفتم.

سرشناس های پشت دوربین

اما اگر نام چهره های سرشناس در جلوی دوربین فیلم غایب است، در پشت دوربین آن نام های معروفی را می توان پیدا کرد. دو تهیه کننده اصلی سلما، برادپیت و اوپرا وینفری هستند. شرکت فیلمسازی پلان بی، برادپیت از سرمایه گذاران اصلی فیلم است. او سال قبل یکی از تهیه کنندگان اصلی «12 سال بردگی» هم بود که با مطرح کردن موضوع بردگی در قرن نوزدهم آمریکا، اسکار بهترین فیلم سال را از آن خود کرد. پیت در صحنه های پایانی این فیلم هم نقش کوتاهی بازی کرد و در قالب یک سفیدپوست روشنفکر ظاهر شد که به شخصیت اصلی سیاهپوست قصه کمک می کند تا آزادی دوباره اش را به دست بیاورد، اما آوا دوورنی زمانی که قرار شد شرکت پلان بی در تولید فیلمش سرمایه گذاری کند، شرط کرد که برادپیت هیچ نقشی (حتی کوتاه) در آن بازی نکند. تحلیلگران سینمایی می گویند حتی با قبول این شرط هم برادپیت برد کرده است. او با تهیه فیلمی مثل سلما موقعیت خود را در بین منتقدان و تماشاگران جدی سینما مستحکم تر می کند و از وی به عنوان یک هنرمند و تهیه کننده خوشفکر اسم خواهند برد.

در عین حال، سرمایه گذاری روی محصولات مستقل و اجتماعی، برای این بازیگر سودآور هم بوده است. 12 سال بردگی که با هزینه تولید 20 میلیون دلاری تهیه شد، فقط در آمریکای شمالی 57 میلیون دلار فروش کرد. اهل فن برای سلما هم پیش بینی فروش خوبی در جدول گیشه نمایش سینماهای کشورهای مختلف جهان می کنند.

زندگی و قصه پرتنش

زندگی مارتین لوترکینگ، سرشار از تنش و ماجراجویی سیاسی و اجتماعی بود. از همین رو، بسیاری از منتقدان و تحلیلگران سینمایی بر این باور هستند که بخش های مهم زندگی او (و بویژه قتل مشکوک وی) جای زیادی برای تبدیل شدن به فیلم های سینمایی دلهره آور سیاسی دارد. این فعال سیاسی که سال 1968 و در چهل و یک سالگی درگذشت، یکی از بزرگترین رهبران سیاسی مخالف در تاریخ آمریکاست. او که ترتیب دهنده راهپیمایی بزرگ مارس 1955 شهر واشنگتن هم هست، تحت تاثیر مهاتما گاندی رهبر انقلاب هند طرفدار جنبش ضدخشونت بود. او چهارم آوریل 1968 در شهر ممفیس به ضرب گلوله یک فرد ناشناس به قتل رسید. دو ماه بعد مردی به نام جیمز ارل ری به جرم ترور وی دستگیر شد. وی ابتدا ترور لوترکینگ را به گردن گرفت، ولی سه روز بعد اعترافات خود را انکار کرد. وکیل مدافع این دزد خرده پا که هیچ وقت سابقه حمل سلاح گرم نداشت وضع او را با قاتل جی اف کندی مقایسه کرد و گفت موکل او درگیر یک تئوری توطئه شده است. راز ترور مارتین لوترکینگ هیچ وقت فاش نشد و دیدگاه عمومی همیشه بخشی از دولتمردان وقت آمریکا را در این رابطه مقصر دانسته است. این دیدگاه می گوید لوترکینگ قربانی دیدگاه های تند نژادپرستانه شده، در سال 2002 مقاله ای از نیویورک تایمز دوباره بحث ترور لوترکینگ را در سطح وسیعی مطرح کرد. در این مقاله به نقل از یک کشیش آورده شد که پدر او قاتل کینگ بوده است. از قرار معلوم، این مرد نه به دلایل نژادپرستانه که به دلیل «ارتباط نزدیک کینگ با کمونیست ها» وی را به قتل رسانده است، اما کشیشی که طرف صحبت نیویورک تایمز بود، نتوانست مدارک قاطع و قابل قبولی برای ادعای خود ارائه کند.

دوورنی در خصوص ترور لوترکینگ نیز به رویترز گفته است: «ابهام موجود در ترور کینگ می تواند یکی از بهترین فیلمنامه های سینمایی را به همراه بیاورد. رمز و راز مربوط به این موضوع را می توان در پرونده ترور کندی هم مشاهده کرد. بسیار مایلم فیلمی هم درباره ترور مشکوک کینگ بسازم و بخش های مبهم آن را مورد بررسی و مکاشفه قرار دهم. این فیلم می تواند با ترور کینگ آغاز شود و پس از آن به سراغ روایت هایی برویم که در ارتباط با قتل اوست. فکر می کنم چنین فیلمی را باید در مایه های «همشهری کین» ساخت. تاریخ نویسان هنوز نتوانسته اند قطعات مختلف این جدول را در کنار هم چیده، به نتیجه مشخصی در ارتباط با قتل کینگ برسند. فیلمی که احتمالامی خواهم در آینده بسازم همین راه را می رود. ما می توانیم تئوری های مختلفی را که در این رابطه مطرح شده مورد بحث و بررسی قرار دهیم. خیلی دوست دارم واکنش تماشاگران را نسبت به سلما ببینم. این واکنش ها تاثیری مستقیم روی پروژه بعدی ام درباره کینگ خواهد داشت.

 

نویسنده: كیكاووس زیاری

 


آخرین ویرایش: - -

 

كمک هفت میلیون دلاری دی كاپریو به حفاظت دریایی

1393/04/2 08:02نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 


دی كاپریو در كنفرانسی كه از سوی وزارت امور خارجه ایالات متحده برگزار شده بود، موضوع حفاظت دریایی را یكی از مهم ترین مسائل روز نامید و هفت میلیون دلار به این امر كمك كرد. لئوناردو دی كاپریو در سخنرانی خود در كنفرانس وزارت خارجه اعلام كرد كه مبلغ هفت میلیون دلار را به حفاظت دریایی اختصاص خواهد داد. در همین برنامه باراك اوباما نیز گفت كه در حال اجرای برنامه های فدرالی برای جلوگیری از ماهیگیری غیرقانونی است و قصد دارد یك محدوده حفاظت بزرگ اقیانوسی در اقیانوس آرام جنوبی به وجود بیاورد. مسوول برگزاری این كنفرانس در واشنگتن كه «اقیانوس ما» نام داشت جان كری، وزیر امور خارجه بود. وی این كنفرانس را به عنوان مكان گفت وگو برای جلب توجه بیشتر به نگهداری مناطق دست نخورده و تازه تر اقیانوس ها و همچنین حمایت از تعیین میزان ماهیگیری تجاری برپا كرده بود. دی كاپریو اعلام كرد كه بنیادش مبلغ هفت میلیون دلار به چند سازمان حفاظتی در 24 ماه آینده اهدا خواهد كرد و گفت: من به عنوان یكی از شهروندان نگران این سیاره، برای این كار به پا می خیزم و فكر می كنم این یكی از مهم ترین مسائل زمان ما است. بنیاد من اخیرا اعلام كرده بود كه سه میلیون دلار به سازمان اوشیانا برای پشتیبانی از برنامه هایشان در حمایت از كوسه ها، پستانداران دریایی و ساكنان كلیدی اقیانوس آرام شرقی اهدا می كند. امروز، من اینجا هستم تا بتوانم حتی منابع بیشتری را به این هدف تقدیم كنم. این كار تنها عملی برای حفاظت از زندگی وحشی دریایی نیست، اگر امروز كاری برای نجات اقیانوس ها نكنیم، تنها كوسه ها و دلفین ها صدمه نخواهند دید بلكه این بچه ها و نوه های مان هستند كه ضرر می بینند.

 


آخرین ویرایش: - -

 

پورنوگرافی با اندازه مغز چه ارتباطی دارد؟

1393/03/22 07:06نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 


پژوهشگران آلمانی به تازگی دریافته‌اند که تماشای پورنوگرافی با کوچک شدن قشر خاکستری مغز و تضعیف برخی ارتباطات مغزی همراه است.

یکی از فرضیه‌هایی که موسسه تکامل انسانی مکس پلانک و دانشکده روانپزشکی شریته آلمان به طور مشترک مطرح کردند، به آسیب بخش خاکستری مغز در اثر تماشای پورنوگرافی اشاره دارد؛ چون مغز مردانی که بیشتر پورن می‌بینند، کاملا متفاوت با مغز معمولی است.

در این پژوهش ام‌آر‌آی (MRI) مغز مردان ۲۱ تا ۴۵ ساله که گفته بودند در هفته بطور متوسط بیش از چهار ساعت پورن تماشا می‌کنند، مورد مطالعه قرار گرفت؛ نتیجه اینکه مغز کسانی که بیشتر در معرض پورنوگرافی قرار می‌گرفتند، در مناطقی که "انگیزه" و سیستم پاداش را در کنترل دارد کوچکتر بود.

هیچکدام ار افرادی که در این مطالعه شرکت داشتند اعتیاد به پورنوگرافی یا اعتیاد به سکس را گزارش نکرده‌ بودند.

سیستم پاداش (ریوارد سیستم) سیستم پیام رسانی ویژه مغز همه پستانداران است که بدن را از برطرف شدن نیازهایش آگاه می‌کند.

به این ترتیب که پس از برطرف شدن گرسنگی، برآورده شدن میل جنسی، گوش کردن به موسیقی و بسیاری از نیازهای دیگر مغز با ترشح هورمونی در فرد احساس لذت ایجاد می‌کند.

دکتر سیمونه کیون، مدیر این گروه تحقیقاتی می‌گوید: "نتایج این تحقیق می‌تواند بیانگر این باشد که مصرف مرتب پورنوگرافی سیستم پاداش مغز را تنبل می‌کند."

به گفته این پژوهشگران، مغز این افراد هنگامی که در حال تماشای صحنه‌های سکسی محرک بودند، پیام پاداشی کمتری صادر کرده است تا یک تماشاگر گهگاهی این فیلم‌ها؛ به این معنی که مصرف‌کنندگان هر روزه پورنوگرافی از تماشای این صحنه‌ها کمتر از یک تماشاگر معمولی لذت برده‌اند.

سیمونه کیون گفت: "از این رو ما تصور می‌کنیم کسانی که زیاد پورن می‌بینند، به محرک‌های بسیار قوی‌تر جنسی نیاز دارند تا به لذت طبیعی برسند."

این امر می‌تواند دلیل نارضایتی از زندگی جنسی در بسیاری از زوج‌های متقاضی پورنوگرافی باشد.

این در حالیست که در برخی کلینک‌های درمان مشکلات جنسی، پورنوگرافی به عنوان ارتقا دهنده زندگی جنسی توصیه می‌شود؛ اما پژوهش‌های اخیر نشان می‌دهد که تماشای بیش از حد پورنوگرافی احتمالا می‌تواند زندگی جنسی زوج‌ها را به مخاطره بیندازد.

سیمونه کیون توضیح می‌دهد: " یک تحقیق تازه دیگر نشان داد نوجوانان پسری که هر روز با موضوعات اروتیک سر و کار دارند علاقه بیشتری به انواع غیرقانونی پورنوگرافی و به کار بردن آن در زندگی روزمره خود نشان می‌دهند. برخی محققان نیز به این نتیجه رسیده‌اند که مصرف روزمره پورنوگرافی میل به اجرای آنچه را که دیده‌می‌شود، بیشتر می‌کند."

"این میل به تکرار خود به خودی دقیقا مشابه مکانیزم اعتیاد به مواد مخدر است. یعنی چون مصرف مواد مخدر، پس از مدتی، کارایی مغز در ایجاد حس لذت را کم می‌کند، فرد اعتیاد به محرک بیشتری پیدا می‌کند تا بتواند سیستم پاداش مغز را به همان اندازه قبل فعال نگه دارد."

پیش از این ثابت شده بود که تماشای زیاد پورنوگرافی با کاهش ارتباط بخش پیشین مغز و سیستم پاداش مربوط است؛ ارتباطات این دو منطقه مغز در ایجاد انگیزه نقش دارند و لذت طلبی را کنترل می‌کنند.

به این ترتیب از این تحقیق می‌توان به دو نتیجه رسید که یا تماشای پورنوگرافی باعث تخریب مغز می‌شود یا اینکه افرادی که بخشی از کورتکس مغز آنها کوچکتر است نیاز به تماشای پورنوگرافی دارند.

اگر نتیجه‌گیری دوم درست باشد، می‌توان پیش بینی کرد که چه مردانی بیشتر به تماشای صحنه‌های اروتیک علاقمندند.

به عبارت دیگر شاید کوچکی حجم مغز تماشاگران پورنوگرافی در واقع عامل علاقمندی این افراد به تماشای صحنه‌های اروتیک باشد نه محصول آن؛ یعنی می‌توان نتیجه گرفت افرادی که بخشی از مغزشان کوچکتر است در واقع به محرک خارجی بیشتر و قوی‌تری برای رسیدن به لذت معمولی احتیاج دارند و به همین دلیل به تماشای پورنوگرافی روی‌ می‌آورند.

مصرف جهانی پورنوگرافی به دلیل دسترسی ساده‌تر و مخفیانه‌تر به این محصولات در اینترنت، بسیار افزایش یافته است.

امیرعلی، فروشنده محصولات کامپیوتری در غرب تهران می‌گوید هر روز بین ده تا پانزده مشتری او دنبال فیلم پورنو هستند. دسترسی به سه فیلم بر روی موبایل برای متقاضی دستکم پانزده‌هزار تومان هزینه دارد.

در ایران نیز با افزایش مبادله این فیلم‌ها با موبایل، تجارت فیلم‌های پورنوگرافیک به یک حرفه غیرقانونی پرسود تبدیل شده‌است.

دکتر سیمونه کیون معتقد است با توجه به اینکه آمار نشان می‌دهد ۵۰٪ کاربران اینترنت به طور مرتب پورن تماشا می‌کنند، تحقیق در این زمینه از اهمیت خاصی برخوردار است.

"این تحقیق نشان می‌دهد که بینندگان دائمی پورنوگرافی پاسخ طبیعی به محرک جنسی ندارند یا اینکه قدرت پاسخ به محرک در آنها کاهش یافته است که این امر در واقع به بی‌میلی جنسی و روابط ضعیف جنسی می‌انجامد."

تحقیق دیگری که در ژورنال انجمن روانپزشکان آمریکا منتشر شده است به رابطه میان افزایش تماشای پورنوگرافی و افسردگی و روی‌ آوردن به الکل اشاره می‌کند.

پژوهشگران این تحقیق نیز متوجه تفاوت مشابهی در اندازه مغز شده‌اند؛ به ویژه در مناطقی که اعتیاد به موادی چون کوکائین و الکل را کنترل می‌کند.

در این تحقیق نیز تماشای زیاد پورنوگرافی به اعتیاد به مواد مخدر و الکل ربط داده شده‌ است.

توجه به موضوعات اروتیک احتمالا از امیال زیستی بسیار قوی ناشی می‌شود.

در تحقیق دیگری که دکتر کیون و دکتر گالینا انجام داده‌اند، میمون‌های نر وقتی درحال نگاه‌کردن آلت تناسلی میمون‌های ماده بودند، از دریافت پاداش‌های خوردنی و نوشیدنی سر بازمی‌زدند.

به این ترتیب می‌توان گفت که برای میمون‌ها موضوعی معادل پورن از خوردن و نوشیدن نیز مهم‌تر است.


آخرین ویرایش: - -

 

سینمای تاریک، نویسنده تاریک، مسوول روشن...!

1393/03/22 00:08نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 


من سینما را دوست دارم و فكر می كنم كه هر آدم عاقلی سینما را دوست دارد... (یك پپسی طلبم...!) به همین خاطر دوست دارم كه همه فیلم ها بفروشند و البته سطح كیفی و ارزشی خود را به استاندارد فیلم هایی مثل راجی ها (به قول ابراهیم رها...!) برسانند! كاری هم ندارد. كافی است شمای فیلمساز، 30 تا رفیق به درد بخور و پولدار و... و... داشته باشید كه هفته یی هزار بلیت بخرند و به اهالی مثلاشهرك ها تخس كنند...! (آن سه نقطه ها یعنی فرهنگ، فرهیخته، فرمانده و الی آخر...! این روزها و در كمتر از چهار روز به شروع جام جهانی و در كسادی ناگزیر سینماها، عده یی دل شان می خواهد كه در كنار شور و نشاط جامعه، چهار تا بلیت هم بفروشند و در مقابل عده یی هستند كه گمان می كنند آبروی مردم در سینماها هپلی هپو می شود و چه بسا بادیدن بازی كرواسی – برزیل یا بقیه بازی ها، راه هموار بهشت به سنگلاخ جهنم تبدیل شود و طبیعی است كه هیچ كدام از این آدم های خوب دل شان نمی خواهد به فنا بروند . . . ! اینجا بود كه به خودم گفتم: آدم عاقل...! به جای انتقاد، بهتر است كه راه حل ارائه بدهی كه هم سینماداران را راضی كرده باشی و هم لیدرهای كاروان پارادایز...!انتظار دارم كه مسوولان محترم در قبال این همه راه حل، جایزه یی، تندیسی، هبه یی، هدیه یی... و خلاصه هر چه كرم شان است برای بنده در نظر گرفته و آن را به آدرس روزنامه پست فرمایند...! آدرس خانه را نمی دهیم چون دلم نمی خواهد دوستان به دردسر و زحمت بیفتند... خودم هم به هكذا...!

 

نویسنده: بیژن ابهری

   


آخرین ویرایش: - -

 

گودزیلا، بازگشتی به آرواره‌ها و بیگانه

1393/03/6 16:08نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 


گرت ادواردز کارگردان فیلم گودزیلا گفته است که با وجود بودجه کلان، این فیلم بازگشتی است به سالهای دهه ۷۰ و ۸۰ و دوران قبل از فناوریهای دیجیتال که خود هیولا فقط در صحنه های بسیار کوتاهی از فیلم نشان داده می شود.

او افزود که نحوه پرداخت او از داستان و تهیه فیلم گودزیلا با فیلمهای ترسناک و مهیج آن دوره مثل بیگانه به کارگردانی ریدلی اسکات، آرواره ها (کوسه) و برخورد نزدیک از نوع سوم هر دو به کارگردانی استیون اسپیلبرگ و شباهت زیادی خواهد داشت و مملو از صحنه هایی است که انتظار و اضطراب را در بیننده برمی انگیزد.

گرت ادواردز گفت: "چون ریدلی اسکات و اسپیلبرگ نمی توانستند به طور مداوم جانور یا مخلوق ترسناک داستان را نشان دهند در نیمه اول فیلم فقط در تک لحظه هایی این موجودات ظاهر می شدند و همین باعث می شد که در بیننده حس انتظاری همراه با هراس ایجاد شود. من دلم برای این سبک از داستان گویی تنگ شده است."

گودزیلا با بودجه ای ۱۶۰ میلیون دلاری و بازیگرانی همچون برایان کرانستون، آرون تیلر- جانسون، الیزابت اولسن، سلی هاوکینز و ژولیت بینوش تاکنون با واکنش‌های مختلفی روبه‌رو بوده است.

مجله سینمایی ورایتی نوشته است: "تمرکز بیش از حد فیلم روی شخصیت های انسانی داستان فرصت چندانی برای نشان دادن خود هیولا باقی نگذاشته است."

روزنامه بریتانیایی ایندیپندنت نوشت: "در این فیلم جدید اینطور به نظر می رسد که خود گودزیلا از فیلمهای ارزان قیمت ری هریهاوزن به عاریه گرفته شده و صحنه های مربوط به هیولا در حیاط یکی از همسایه ها فیملبرداری شده اند."

روزنامه دیلی تلگراف آن را به عنوان "یک فیلم پر فروش و موفق فصل تابستان" توصیف کرده که "نه تنها هیجان انگیز و ترسناک است بلکه این هراس را با چنان نیرویی منتقل می کند که تماشاچی می خواهد از ته دل و در کمال رضایت جیع بکشد."

فیلم اصلی گودزیلا محصول سال ۱۹۵۴ ژاپن، در حقیقت استعاره ای بود برای نشان دادن ویرانی و مصائب ناشی از بمباران هسته ای هیروشیما و ناکازاکی توسط آمریکا در روزهای پایانی جنگ جهانی دوم و بعد هم انجام آزمایش هسته ای سال ۱۹۵۴ که در آبهای اقیانوس آرام انجام شد.

درآن فیلم هنرپیشه ای که لباسی شبیه به پوست خزندگان را به تن داشت نقش گودزیلا را بازی می کرد و با لگد کوب کردن یک ماکت کوچک از ساختمانهای شهر توکیو ساکنان این شهر را مرعوب می کرد.

کارگردان چند کاره

در سال ۱۹۹۸ نیز فیلم دیگری از روی داستان گودزیلا به کارگردانی رولند امریچ و بازی میتو برودریک ساخته شد که نقدهای بسیار منفی داشت. فیلم امسال به کارگردانی گرت ادواردز در حقیقت در شصتمین سال تولید اولین فیلم گودزیلا به بازار می آید و مسلما او تحت فشار بوده تا اینبار محصولی شایسته و در خور ارائه دهد.

گرت ادواردز ۳۸ ساله و متخصص جلوه های ویژه است. اولین فیلم او به نام هیولاها که با بودجه ای ۵۰۰ هزار پوندی ساخته شد و او آن را در منزل خودش در شهر لندن تدوین کرده بود، در سال ۲۰۱۰ توجه منتقدان را به خود جلب کرد. همین موفقیت فیلم اولش باعث شد که او را برای کارگردانی فیلم جدید گودزیلا انتخاب کنند.

گرت ادواردز در مراسم جوایز سینمای مستقل بریتانیا در سال ۲۰۱۱ به خاطر فیلم هیولاها جایزه بهترین کارگردان را گرفت. او هم کارگردان و هم نویسنده فیلمنامه و هم مدیریت جلوه های ویژه این فیلم را خود شخصا برعهده داشت.

سه سال پس از آن تاریخ و با در اختیار داشتن بودجه ای ۱۶۰ میلیون میلیون دلاری، گرت ادواردز می گوید هدفش این بود که فقط یک صحنه از خود هیولا را با جلوه های ویژه فیلمبرداری کند و در نهایت "حتی چند دقیقه فیلمبرداری اضافی از خود گودزیلا نداشتیم"

او می افزاید: "اما مهمترین موضوع این بود که در تولید این فیلم من با بهترین بهترین ها همکاری می کردم. مدیر جلوه های ویژه فیلم جیم ریجیل است که جلوه های ویژه فیلم ارباب حلقه ها را انجام داده و همینطور جان دیکسترا که جلوه های ویژه اولین فیلم جنگ ستارگان را انجام داده است."

گرت ادواردز ضمن اذعان به این نکته که ساختن فیلم گودزیلا دشوارترین کاری بوده که او تاکنون انجام داده می گوید: "کار کردن با کسانی که برای من مثل قهرمان و الگو هستند و سپردن این نوزاد به دست کسانی که به خوبی می توانند از آن نگهداری کنند البته خیلی دشوار نبود."

گرت ادواردز برای خلق حرکات گودزیلا روی پرده سینما از بازیگری اندی سریکس استفاده کرده که در کارهای قبلی خود نقش موجودات دیجیتالی مثل گولوم در ارباب حلقه ها و یا نقش کینگ کنگ را ایفا کرده است.

این کارگردان بریتانیایی می گوید که اندی سریکس در شکل دادن به عناصر عاطفی این شخصیت و خلق حالات چهره گودزیلا نقش بسیار مهمی داشت. او و گروه همکارانش برای شکل دادن به حالت نهایی چهره و سر گودزیلا مشخصات صورت سگ ها و خرسها را بررسی کردند و در ترکیب نهایی چهره گودزیلا به گفته خودش "اصالت صورت عقاب" را نیز گنجانده اند.

کیت واتانیب و سلی هاوکینز نقش دانشمندانی را بازی می کنند که می خواهند از نابود کردن گودزیلا توسط ارتش جلوگیری کنند

از جمله شخصت های انسانی در این فیلم برایان کرانستون نقش یک دانشمند هسته ای و افشاگر را بازی می کند. برایان کرانستون که به خاطر بازی در نقش والتر وایت در مجموعه تلویزیونی بد شدن (Breaking Bad) جوایز امی و گلدن گلوب در بخش مجموعه های تلویزیونی را برده است، گفت با توجه به اینکه بازی های بعدی او را با بازی در این مجموعه تلویزیونی موفق مقایسه خواهند کرد به دنبال ایفای نقشی است که از نظر فیلمنامه و متن کیفیت بسیار بالایی داشته باشد.

گودزیلا با موفقیت در گیشه برای بازیگری برایان کرانستون نیز می تواند یک موفقیت بزرگ باشد. او گفت که مضمون عاطفی فیلم و تمرکز آن روی خانواده و روابط انسانها برای او جالب بوده است.

برایان کرانستون افزود: "وقتی که پیشنهاد بازی در گودزیلا اولین بار مطرح شد من با خودم گفتم احتمالا نباید در یک چنین فیلمی بازی کنم ولی مدیر برنامه هایم اصرار کرد که فیلمنامه را بخوانم چون به نظر او کاملا متفاوت بود. وقتی داستان را خواندم دیدم خیلی جالب است. و البته این نکته هم مهم بود که یک فیلم هیولایی است. من اینطور فیلمها را دوست دارم و گودزیلا همیشه هیولای مورد علاقه من بوده. و بالاخره هر از چند گاه یکبار با بازی در یک نقش متفاوت باید مردم را متعجب کرد."

آرون تیلر- جانسون نقش پسر او را بازی می کند که یک ستوان ارتش است و در این فیلم می کوشد بر مشکلات فایق آمده و به سوی خانواده خود بازگردد.

او نیز به جنبه های عاطفی گودزیلا و تمرکز آن روی روابط افراد اشاره کرده و می گوید: "این موضوع را که شخصیت من یک پدر و یک همسر بود خیلی دوست داشتم. چون سرنوشت شخصیتی که من نقش او را بازی می کنم یک مبارزه جدی برای بقا خودش و بازگشت نزد خانواده است."

تماشاچیان حرف آخر را می زنند

الیزابت اولسن نیز که نقش همسر تیلر جانسون را بازی می کند می گوید که در گودزیلا از ایفای نقش یک مادر که در زمان وقوع اتفاقات ترسناک باید مقاوم باشد و از فرزند خود مواظبت کند، لذت برده است.

برایان کرانستون می گوید: "در نهایت این تماشاچیان و مردم هستند که یک فیلم سینمایی و یا یک مجموعه تلویزیونی را به یک اثر ماندار بدل می کنند. اینکه فیلم جدید گودزیلا در گذر زمان می تواند به یک اثر ماندگار بدل شود و یا نه، کاملا به نظر مردم و تماشاچیان بستگی دارد."


آخرین ویرایش: - -

 

تعداد کل صفحات ( 107 ) ... 2 3 4 5 6 7 8 ...