تبلیغات
دنیای دیوانه ی دیوانه - مطالب اون چیزه جادویی!

فقط D!

1393/01/16 22:45نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 

شاهکار، خوب، تاثیرگذار، فاجعه، هولناک و کلیشه ای، فیلمای این هفته بودن. ولی در کل خوب بود. وقتی یک فیلم فراموش نشدنی هم در یک هفته ببینی یعنی هفته ی خوبی بوده.

البته این هفته سه گانه بورن رو دوباره دیدم(بورن چهارمی که بورن نبود، حساب نیست، چرت بود). کسی اگر بگه این فیلما تاثیر زیادی روی بقیه ی فیلمای این ژانر گذاشتن بیراه نگفته. برای بار دوم که این سه فیلم رو دیدم واقعا لذت بردم، مطمئنم که باز هم هر سه رو می بینم. مت دیمن عجب بازیگر خوبی بود(بود، بود، بله بود).

از بدها شروع میکنم و میرسم به خوب ها و آخر هم شاهکاری که این هفته دیدم.

Justice League The New Frontier 2008

طرفدار شخصیت های کتاب های کمیک هستم، ولی این واقعا چرت بود، چرت، بی معنی. خیلی سرسری بود. حیف صدای میگل فِرِر. البته وقتی در این انیمیشن حرف زده میشه حدس بزنی که کاره بدیه، چون معمولا پروژه های مسخره گیرش میاد.

Walking Tall Part II 1975

دنباله بدی نیست. کسی اگر از قسمت اول خوشش اومده باشه از اینم بدش نمیاد. فرقش با کارهای الان اینه که به احساسات قهرمان فیلم هم توجه میشه. صحنه های احساسی این فیلم واقعا خوب کار شده.

Walking Tall Part III 1977

چیز مهمی که فهمیدم اینه که قرار بود پاسر در قسمت دوم نقش خودش رو بازی کنه!

طرفدارای این سه گانه با دیدن این قسمت تا حدودی جا خوردن، از جمله خودم. ولی کلانتر مُرد یا به عبارتی به قتل رسید. این قسمت یک پیام خیلی تاثیرگذار هم داشت: هر چقدر کار بزرگی انجام بدی و به دیگران خدمت کنی خیلی راحت فراموشت میکنن(راست میگه خیلی دردناکه!)

Queen Of The Damned 2002

شکی نیست که یکی از بدترین فیلمایی هست که تا به حال دیدم. طرف این آشغال نرید. من موندم این آلیا کاری جز قر دادن کمرش کرد داخل این فیلم مسخره که پنج میلیون دلار حقوق گرفت. تازه قبل از اکران فیلم در حادثه سقوط هواپیما فوت کرد، چقدر بده که این آشغال رو بهش تقدیم کردن.

آلیا هم عین لیدی گاگا یک چشم بود...آخی...

بازم میگم این ..... رو نبینید، فیلم نیست، جوکه!

Bunraku 2010

دنبال یک فیلم بی سر و ته که چند تا صحنه خوب هم داشته باشه هستی؟ این بد نیست. میتونست خیلی خیلی بهتر باشه، ولی نشده. چند تا نکته خوب در فیلم هست، از جمله بازی ران پرلمن و دستیارش که کوین مک کید نقشش رو بازی کرد. وودی فراموش نشه!

The Purge 2013

ایده خوبی داشتن، ولی فیلم مسخره ای ساختن.

فروش خوبش هم به قسمت دوم ختم شده. به زودی هم میاد. کی می بینه؟ ما!

Lone Survivor 2013

کلیشه، کلیشه، کلیشه، کلیشه، کلیشه ای!

استریوتایپ، استریوتایپ، استریوتایپ!

پرچم امریکا دوباره میره بالا، دلاوران، غیورمردان و و و...

انگار داری سقوط کاخ سفید یا الیمپیس سقوط کرده رو می بینی، البته در افغانستان.

بازی والبرگ بد نیست، بن فاستر هم مثل همیشه عالیه، ولی در کل فیلم مسخره و تکراری هست. حالا که چی...

آخه پیتر برگ بیا برو همون چیزای خیلی بد رو بساز، این چیه. تازه یک زمانی داخل شاکِر بازی میکردی، الان میان یک جمله میگه داخل فیلم، یعنی اسکورسیزی هستی یا هیچکاک؟

Ronin 47 2013

وای دوباره کیانو ریوز افسرده شد. نمیدونم 150 میلیون دلار بودجه این کجا رفته، ولی از مرد تای چی بهتر بود. کلا زده به فیلم های چرت و پرت، ما هم که هر چی سامورایی پیدا میشه می بینیم، اینم روش. البته این فیلم رو به کسی توصیه نمیکنم، در کل فیلم متوسطی بود.

توصیه ام در مورد این فیلم؟ نزدیک نشید. هولناکه، هولناک.

وقتی فیلم تموم شد(از همون اولش حس بدی داشتم) دهنم تلخ شده بود بدجور.

سراغ این فیلم نرید(البته یک فیلم دیگه مثل این سراغ دارم، میخوام ببینمش).

Gravity 2013

همین بود؟!

فکر کردم قراره اودیسه 2001 این دوران رو ببینم، این قدر ازش تعریف کرده بودن، ولی متاسفانه مثل بقیه فیلم های این دوره زمونه...

البته از 12 سال بردگی بهتر بود، از نظر فنی هم که حرف نداشت، از جوک های جرج هم خوشم اومد ولی انتظارم خیلی بیشتر بود.

نمیدونم شاید من زیادی انتظار دارم، شاید.

در هر صورت، فیلم خوبی بود.

Wolfen 1981

من طرفدار آلبرت فینی هستم، یکی از بهترین بازیگران تاریخ سینما.

این فیلم خیلی عمیق و جالبیه. یک جورایی هم یاد انیمه ی wolf’s rain افتادم. لذت بردم از این فیلم و همین طور بازی آقای فینی.

Looker 1981

بازم آقای فینی. خیلی ایده جالبی داره این فیلم.

مثل خیلی های دیگه منم معتقدم که مایکل کریشتان ایده های بسیار جالبی داشت و از زمان خودش جلوتر بوده.

این یک فیلم خوب برای طرفدارای فیلم های علمی تخیلی دهه هشتاده.

Out of the Blue 1980

بدون تردید یکی از بهترین های دهه هشتاده. کارگردانی و بازی عالی دنیس هاپر و همین طور لیندا مانز. اکر کسی به پانک راک و زندگی طرفداراش علاقه داره اینو ببینه. نه اینکه همش در مورد این باشه ولی بخشی ازش چرا. با اینکه نامزد نخل طلا هم شد، ولی اون قدری که لیاقت داره بهش توجه نشده.

واقعا لذت بردم. فیلمی بسیار واقع گرا.

Vampire Hunter D: Bloodlust 2000

عاشق این هستم، به نظرم یک اثر هنریه. همه چیز هم داره، از موسیقی تا کارگردانی خوب. خیلی قشنگ داستان رو تعریف میکنه. از اون اثرایی هست که ده ها بار می بینم. امیدوارم هرگز هالیوود به این یکی حمله نکنه.

در توصیف D میتونم بگم، عشق در نگاه اول...

 


آخرین ویرایش: 1393/01/16 22:53

 

انزوای طولانی و خنده، تجارب دو بازیگر فیلم جاذبه

1393/01/14 18:17نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 

فیلم جاذبه به کارگردانی آلفونسو کوارون، با معلق کردن دو بازیگر سرشناس به مدت طولانی و نقدهای بسیار مثبت، با ۷ جایزه بهترین کارگردانی، بهترین فیلمبرداری،‌بهترین موسیقی متن، بهترین جلوه های ویژه،‌ بهترین تدوین و دو جایزه در صدا بیشترین جوایز را از اسکار امسال برد.

در این فیلم ساندرا بولاک و جورج کلونی نقش دوفضانوردی را ایفا می کنند که پس از وقوع سانحه ای در فضا معلق و سرگردان می مانند.

جورج کلونی ‌ می گوید:" این فیلم بهترین بهانه برای من و ساندرا بود تا بالاخره در کنار هم بازی کنیم. فکر نکنم ساندرا خوشش بیاید که من بگویم دقیقا چند سال است همدیگر را می شناسیم ولی بدون شک بیشتر از بیست سال است. ما دو تا عین خواهر و برادریم و قبل از این موعد خوبی برای همکاری پیدا نکرده بودیم. ولی این اثر آلفونسو کوارون واقعا یک شاهکار است. البته این را هم اضافه کنم که این در واقع فیلم ساندرا بولاک است و نه فیلم من. همانطور که می بینید در تمام لحظات چهره او روی پرده سینما است."

آلفونسو کوارون قبلا فیلم هایی نظیر فرزندان انسان در سال ۲۰۰۶ یا هری پاتر و زندانی آزکابان در سال ۲۰۰۱ را کارگردانی کرده و تهیه فیلم های بیشتری نظیر ترور ریچارد نیکسون را برعهده داشته است.

تهیه فیلم جاذبه بیش از چهار سال طول کشید و حدود ۸۰ میلیارد دلار هزینه داشت و به اعتراف خود کارگران دلیل ان محاسبات اشتباه بوده است. وی می افزاید:" تکنولوژی لازم برای خلق تمام این جلوه های ویژه وجود نداشت و ما مجبور بودیم خودمان آن را خلق کنیم. به همین خاطر تولید فیلم خیلی طول کشید."

ساندرا بولاک بازیگر آمریکایی و برنده جایزه اسکار، در این فیلم نقش دکتر رایان استون را ایفا می کند که چندی پیش تنها فرزند خود، دختر چهارساله اش را از دست داده است.

فیلم جاذبه در حقیقت ماجراهایی است که می تواند سرنوشت و به قولی زندگی و یا مرگ را برای دکتر رایان رقم بزند. اما ساندرا بولاک می گوید اینکه قهرمان اصلی این فیلم یک زن و یا یک مرد باشد اهمیت زیادی ندارد. وی می افزاید: "با توجه به تجربه شخصی من در این فیلم باید بگویم که ساختن آن فارغ از اینکه شخصیت اصلی مرد و یا زن باشد کار بسیار دشواری است و آنچه که شخصیت های فیلم با آن روبرو می شوند می تواند هر انسانی را از پای درآورد."

ساندرا بولاک در قسمت دیگری از گفتگوی خود می گوید:" بله ، به این لحاظ که شخصیت اصلی داستان یک زن است با اکثر فیلمهای اکشن دیگر متفاوت است، ولی این تفاوت فاحش نیست. من در مورد این موضوع با آلفونسو کوارون صحبت زیادی داشتم و به غیر از موضوع از دست دادن فرزندش و اندوه ناشی از آن، من می خواستم همه آنچه که ممکن است به قهرمان داستان یادآوری کند که او یک زن است از داستان حذف شود. ظاهر و رفتار بیرونی او کاملا بی مبالات است."

انرژی زنانه

آلفونسو کوارون اضافه می کند که وی در مقابل فشار مدیران استودیوها برای تغییر جنسیت قهرمان داستان و دادن این نقش به یک قهرمان مرد مقاومت کرد.

وی می افزاید:" من همیشه می خواستم که قهرمان این داستان یک زن باشد. موضوع اصلی داستان تلاش برای بقا و نجات بود ولی نمی خواستم که داستان به یک نوع قهرمان بازی مردسالارانه بدل شود. من می خواستم قدرت این زن به عنوان یک مادر را نشان دهم، زنی که در زندگی خود مشکلات و موانع زیادی داشته ولی در عین حال شانس آن را می یابد که دوباره متولد شود. در نهایت بگویم که من می خواستم در این فیلم انرژی زنانه برجسته شود."

ساندرا بولاک که در عالم واقعیت یک پسر سه ساله به نام لوئیس دارد، می گوید ایفای نقش دکتر استون در فیلم واقعا دشوار بود. اختصاص دادن این همه وقت به بازی در فیلم و دور ماندن از پسر کوچکش که به گفته وی برای او همه چیز است، تجربه بسیار دشواری بوده است.

وی می افزاید:" به نظرم هیچ فاجعه ای بزرگتر از دست دادن فرزند نیست. با این همه یک چنین فاجعه هایی ممکن است برای بسیاری اتفاق بیافتد و افراد به اشکال مختلف نیروی لازم را برای ادامه زندگی پیدا می کنند و شاید در مواردی هم نمی توانند. در هر صورت آنچه که در این فیلم بیش از هر چیز دیگری، و حتی بیشتر از صحنه های مهیج و خیره کننده آن برای من جالب بود همین احساس مرگ و تولد مجدد است. باعث شد که از خودم این سئوال را بپرسم: چه چیزی به ما انگیزه می دهد که هر روز بلند شویم و به زندگی ادامه دهیم؟ چون مطمئنم که هر کسی در زندگی اش به نوع خود با حوادث دردناک و سختی درست مثل قهرمان این فیلم روبرو شده است."

ساندرا بولاک می گوید:" آدم ممکن است از خودش بپرسد دلیل آن چیست؟ ولی گاهی هیچ چرایی ، هیچ دلیلی و هیچ پاسخی وجود ندارد. بنابراین هر کسی باید این سئوال را به شکلی از خودش بپرسد: چه چیزی به شما انگیزه می دهد که هر روز بلند شوید و به زندگی ادامه دهید؟ و اگر کسی مثل شخصیت من در این فیلم واقعا انگیزه ای نداشته باشد می تواند بلند شود و برای خودش دلیل و انگیزه ای پیدا کند."

هراس برانگیز

فیلم جاذبه حتی قبل از نامزد شدن در بخش بهترین فیلم جوایز اسکار امسال در مجموع نقدهای بسیار خوبی داشت و به گزارش وب سایت " راتن توماتوز" که تمام نقدهای مربوط به هر فیلم سینمایی را جمع آوری و طبقه بندی می کند، جاذبه اولین فیلم سینمایی است که ۹۷ درصد نقد مثبت داشته است.

مجله بریتانیایی تایم آوت آن را دستاوردی بزرگ در تاریخ جلوه های ویژه می داند ولی به گفته ساندرا بولاک "در بخش اعظم این فیلم هنرپیشه ها جلوی هیچی بازی می کردند."

ساندرا بولاک می افزاید:" چون بخش اعظم صحنه های فیلم توسط جلوه های ویژه خلق می شد بازی کردن در فیلم جاذبه در حقیقت یک انزوای طولانی بود. با هیچ آدم دیگری تماس نداشتم و فقط از طریق یک گوشی حرف های کارگردان به من منتقل می شد. ولی من سعی کردم این تنهایی و احساس کلافگی را به نیرویی بدل کنم که بازی من و استفاده از وسائلی را که در فیلم می بینیم طبیعی تر جلوه دهد. کار خیلی سختی بود و به مرور یاد گرفتم که چطور باید بدنم را بدون اینکه با چیزی تماس داشته باشد حرکت بدهم، گو اینکه واقعا به این وسایل وصل هستم."

جورج کلونی می افزاید:" از نظر فشار جسمی، صرف پوشیدن لباس فضانوردی بسیار خسته کننده و ناراحت است. همه این ماجراها کمک می کرد که در ساعت استراحت من و ساندرا خیلی بخندیم. ما مجبور بودیم از سیم ها و طناب های زیادی استفاده کنیم. ولی عجیب ترین قسمت بازی در فیلم این بود که در حالیکه ما تنها سرپا ایستاده بودیم یک دوربین غول پیکر که به اندازه یک کامیون بود دور ما می چرخید و در بعضی از لحظه ها درست مقابل صورت ما قرار می گرفت و ما حتی نباید یک پلک می زدیم، گو اینکه این شئی غول آسا اصلا آنجا نیست."

با وجود همه نقدهای خوب و برنده شدن هفت جایزه از جوایز اسکار امسال، ساندرا بولاک می گوید که برای آلفونسو کوارون و دو بازیگر اصلی فیلم تجربه ساخت جاذبه از هر چیز دیگری مهمتر است.

وی می افزاید: "واقعا ساخت این فیلم کار بسیار دشواری بود. ولی نتیجه کار نشان می دهد که به تمام این زحمت ها می ارزید. فکر نمی کنم ما این فیلم را برای دریافت جایزه ساخته ایم. راستش را بخواهید اصلا نمی دانم که چرا من این همه دردسر را قبول کردم. البته لحظات خوبی هم داشت، به خصوص لطیفه هایی که جورج کلونی در لابلای فیلمبرداری تعریف می کرد."

"مثلا یادم می آید که در آن لحظاتی که با چند طناب و سیم بین زمین و هوا آویزان بودم با خودم فکر می کردم و می گفتم چه شغل عجیبی برای خودت پیدا کردی."


آخرین ویرایش: - -

 

یخزده، پرفروش‌ترین انیمیشن تاریخ سینما شد

1393/01/12 06:02نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 

یخزده (Frozen) به پر فروش ترین فیلم انیمشین تاریخ سینما تبدیل شد.

این فیلم با رسیدن به فروش جهانی یک میلیارد و ۷۲ میلیون دلار توانست رکورد پرفروش ترین انیمیشن تاریخ سینما را بشکند.

رکورد پیشین در اختیار داستان اسباب بازی ۳ بود که در سال ۲۰۱۰ به فروش جهانی یک میلیارد و ۶۳ میلیون دلار رسید.

یخزده، محصول کمپانی دیزنی، برداشت آزادی از داستان ملکه برفی، نوشته هانس کریستین اندرسن، نویسنده دانمارکی است.

این فیلم که نمایش آن در آمریکای شمالی از ۲۷ نوامبر آغاز شد، تاکنون ۳۹۸.۴ میلیون دلار در کانادا و آمریکا فروش داشته و در کشورهای دیگر ۶۷۴ میلیون دلار فروخته است.

یخزده که در سه ماه گذشته در فهرست دهگانه پرفروش ترین فیلم‌های آمریکای شمالی قرار دارد، اکنون به یکی از ده فیلم پرفروش تاریخ سینما نیز تبدیل شده است.

این فیلم در هشتاد و ششمین دوره اهدای جوایز اسکار به دو جایزه بهترین انیمیشن بلند و بهترین ترانه اریژینال دست پیدا کرد. بر اساس گزارش بیلبورد از این ترانه (Let it Go) که در صدر پرفروشترین‌های آمریکا قرار دارد، هفته گذشته بیش از ۲۰۰ هزار نسخه به فروش رفت.

با این حال بر اساس گزارش هالیوود ریپورتر، در حال حاضر یخزده رقابت تنگاتنگی با فیلم لگو، محصول برادران وارنر دارد که از آغاز نمایشش در فوریه فروش جهانی‌ آن از مرز ۴۰۰ میلیون دلار گذشته است. فیلم لگو پرفروش‌‌ترین فیلمی است که نمایشش در سال ۲۰۱۴ آغاز شده است.

فیلم لگو این شانس را دارد که با توجه به اینکه هنوز نمایشش در بسیاری از کشورها مانند استرالیا و آلمان آغاز نشده است، فاصله خود را در هفته های آینده با یخزده کم کند.

 

پرفروش‌ترین انیمیشنهای تاریخ سینما

یخزده، دیزنی ۱۰۷۲ میلیون دلار

داستان اسباب بازی ۳، دیزنی ۱۰۶۳ میلیون دلار

شاه شیر، دیزنی، ۹۸۷ میلیون دلار

من چندش آور ۲، یونیورسال، ۹۷۰.۸ میلیون دلار

در جستجوی نیمو، پیکسار، ۹۳۶.۷ میلیون دلار

شرک ۲، دریم‌وورکز، ۹۱۹.۸ میلیون دلار

عصر یخی، طلیعه دایناسورها، فاکس ۸۸۶.۷ میلیون دلار

عصر یخی، جداشدن قاره‌ها، فاکس ۸۷۷.۲ میلیون دلار

شرک سوم، دریم‌وورکز، ۷۹۹ میلیون دلار

شرک برای همیشه، دریم‌ورکز، ۷۵۲.۶ میلیون دلار


آخرین ویرایش: - -

 

اگه میشد چی میشد...

1393/01/9 22:01نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 

دیدن کارهای بقیه همچنان ادامه داره. می بینم پس هستم!

عجب. بعضی فیلما رو می بینی خوشت میاد، جالبن، بعضی ها هم برای این جالبن که تاثیر معکوس دارن، ژانر وحشته ولی عین یک فیلم کمدی قهقهه میزنی، دست خودت هم نیست. اصلا یک دیالوگ که هیچ، یک کلمه که میگن از خنده منفجر میشی، این عادیه؟ نه، پس جالبه!

Batman The Dark Knight Returns Part 1 2012

طرفدارهاش ادعا میکردن که از قسمت سوم بتمن های نولان بهتره، حق هم داشتن. به نظرم این عالیه. موسیقی متنش هم حرف نداشت. مهمتر از همه چیز هم پیتر ولر بجای بتمن حرف زده: زنده یا مرده تو با من میای! یک چند تا سکانس هم داشت که یادآور پلیس آهنی بود. بسی لذت بردیم.

The Black Angel 1997

فکر کنم تارانتینو هم از اینا زیاد می بینه. در حد فیلم های تاکیشی کیتانو نبود(اصلا کی میتونه در حد اون باشه) ولی فیلم بدی هم نبود، برای خوره های ژانر جنایی خوبه، تازه باید طرفدار سینمای آسیا هم باشی.

من بدم نیومد، ولی فکر نکنم دوباره به این سر بزنم، فقط نمیدونم چرا قسمت دومش نیومده. البته دوباره سراغ ایشی میرم.

Bulletproof 1988

خیلی وقت بود یکی از این فیلم های بنجل گری بیوسی رو ندیده بودم.

یکی از بهترین بازیگرهاست، ولی این قدر فیلم آشغال و بنجل داره که نگو. همگی هم مثل همن. مثلا نمیشه بگی فرق بین Bulletproof و act of piracy یا eye of the tiger چیه!

تعداد افرادی هم که این فیلما رو به خاطر میارن در حد انگشت های دنیس هاپره داخل فیلم speed!

ولی خب، بنجله که بنجله، بیوسی داخلشه، تازه هنری سیلوا هم هست. هنری سیلوا بهترین خلافکار تاریخ سینماست؟ شاید...

Intruders 2011

این ترسناک بود یا کمدی؟ هر بار که این دختره میگفت هالوفِیس از خنده منفجر میشدم. ملت همه گرفتن خوابیدن ما داریم به هالوفیس گفتن این می خندیم. افتضاح بود. البته کلایو اوون خیلی زور زد و بگیر بخواب هالوفیس. به قول جرج...

The Big Hit 1998

جان وو تهیه کننده این بود، برای همین تیرها یک جوره دیگه داخلش شلیک میشن، آرتیست بازی هم در این بیداد میکنه. فیلم خوبی بود، باحال بود. طنز خوبی هم داشت. حیف که مارک والبرگ داخلش بود ولی حضور الیوت گولد جبران کرده بود. چی میگه این مارک والبرگ.

Revolutionary Road 2008

بازی بازیگرها این فیلم فوق العاده است، البته به من بگن کی اوله میگم مایکل شَنِن. فقط جوکرِ هیث اون سال جلوش رو گرفت که نتونست اسکار رو ببره، ولی مایکل در این فیلم شگفت انگیزه، hopeless emptiness!

فیلم خوبیه، نباید از دست داد.

Brokedown Palace 1998

آخر این فیلم یک سوال بزرگ باقی موند. تو میتونی؟

پل واکر هم داخل این هست، ولی یک صحنه، تازه اسمش هم نیست. وای بیل پولمن، پوللللممننن!

زیر پوست شهر 2000

خیلی فیلم خوبی بود، واقعیت بود، البته متاسفانه. همینه دیگه، مراقب همون هیچی که داری باش. این فیلم رو با چند نفر دیگه دیدم، اشک ملت دراومد.

Election I 2005

هاها! اینم برای خودش فیلمیه. اگر کسی حوصله داشته باشه و بتونه با زبون چینی کنار بیاد از دیدن این ضرر نمیکنه. به نظرم نباید این فیلم ها رو با دوبله انگلیسی دید. زیرنویس انگلیسی و با زبون اصلی فیلم بهتره. آخر فیلم ممکنه بگی اِ چرا این طوری کرد...بیل و گودال...کازینو؟

Chloe 2009

از بازیهای جولیان مور خوشم نمیاد ولی در این یکی خوب بود. لیام نیسن هم جالب بازی کرد. ولی عجب گندی زد خانم دکتر. بی اعتمادی بدچیزیه، اصلا بددردیه.

Chasers 1994

اینو دیدم چون دنیس هاپر کارگردانشه، البته چند صحنه هم در فیلم بود با دماغی بزرگ شده!

از تام برنگنر خوشم میاد، خیلی از فیلماش رو هم دیدم، این یکی متوسط بود. کریسپین گلاور هم هست، مثل همیشه.

کلا فیلم متوسطیه، ندیدش با دیدنش فرقی نداره.

K-19: The Widowmaker

این فیلم عالیه. نمیدونم چرا این قدر بد در گیشه شکست خورد. یادمه میگفتن کاترین بیگلو دست از سر سینما برداره.

رویارویی هریسون فورد و نیسن هم جالب بود(جنگ ستارگان J)

در کل کسی اگر به فیلم های جنگی(و زیردریایی) علاقه داشته باشه نباید اینو از دست بده.

Don't Look Now 1973

میگفتن فیلم خیلی عمیقیه، در موردش کتاب هم نوشتن. حق هم دارن.

کسی اگر حوصله داشته باشه از دیدن این فیلم پشیمون نمیشه. یک مقدار کند هست، ولی ارزشش رو داره. بیچاره دونالد...

Walking Tall 2004

افتضاح. اصلا مفتش گرون بود. نسخه دهه 70 کیلومترها جلوتر از اینه. خیلی فیلم آشفته ای بود، 1:15 دقیقه! پیام بازرگانیه!

راک همین فیلم ها رو بازی کرد داشتن خفش میکردن.

Colour Of The Truth 2003

یکی دیگه از اون فیلم های کلاس internal affairs. از آنتونی وونگ خوشم میاد، تازه داخل این انگلیسی هم حرف میزنه.

موسیقی متن جالبی هم داره.

A Bittersweet Life 2005

اینم فیلم هفته. کیم جی وون خیلی خوب ساخته. در چند سکانس هم به فیلم های مارتین اسکورسیزی اشاره کرد. ولی آخر فیلم فوق العاده بود، اگه میشد چی میشد...

بعضی ها میگن از روی دست دیگران کپی کرده، ولی نمیدونم چطور چنین حرفی میزنن. البته من هنوز موندم کسی که I Saw the Devil و A Bittersweet Life رو ساخته چطور میره هالیوود و The Last Stand رو میسازه!

به هر صورت A Bittersweet Life فوق العاده است، حتما ببینید. من که لذت بردم، از اول تا آخرش.

 


آخرین ویرایش: - -

 

مارتی و گرگش...

1393/01/2 23:30نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 

سینما...فیلم...کارگردان و زیردستاش...نه، تهیه کننده و زیردستاش...

خب هفت روز اخیر چه خبر بوده؟ مثل همیشه.

The Wolf of Wall Street 2013

خیلی ساده، اینم یک فیلم دیگه از مارتین اسکورسیزیه، البته مارتی که فیلم نمیسازه، شاهکار خلق میکنه. سه ساعت بود، منتظر نسخه طولانی ترش هستم. تجربه دیوانه کننده ای بود، سه ساعت بدون حرکت!

از دستش ندید، ولی این توصیه برای همه نیست، چون هر فیلمی به هر کسی نمیخوره.

Nightwatch 1997

به خودم میگم درسته که اینو ببینم، چون نسخه دانمارکیش حتما باید بهتره باشه. هالیووده دیگه، هی میدزده خراب میکنه. ولی امان از این نیک نولتی. تقصیر اون بود. فیلم بدی نیست، بدرد اونایی میخوره که به این ژانر علاقه دارن.

Farewell to the King 1989

زیاد طولانی نیست، اما مطمئنم که کمتر کسی پیدا میشه که پای این فیلم خوابش نبره. اصلا خیلی ها حوصله ندارن تا تهش رو ببینن، ولی در کل اینم بد نبود، حتی میشه گفت که نیک داخل این فیلم فوق العاده بازی کرد.

میتونست بهتر باشه، ولی شایدم با این داستان فقط میشد چیزی در این حد ساخت.

Batman & Mr. Freeze: SubZero 1998

برای طرفدارای بتمن بد نیست، آخر فیلم بود که به نظرم خوب شد.

متوسط بود، ندیدنش زیاد مهم نیست، اما هوادارای بتمن، از جمله خودم، می بینن دیگه.

Batman Beyond Return of the Joker 2000

جوکرش بد نبود، ولی از داستانش زیاد خوشم نیومد. احساس میکنم زیاد روش کار نکردن و از طنز هم درست استفاده نشده بود.

متوسط بود، نه بد. تازه دین استاکول هم هست.

اینم تقریبا مثل همه این سریه.

The Batman vs Dracula The Animated Movie 2005

کمی تا قسمتی احمقانه. اصلا به اسمش که نگاه کنی میگی چی؟!

اما بتمن رو میشه به جون هر کسی انداخت، حتی دراکولا. ببر و بدوز، کسی نمیگه چرا افتضاح بود، ساخته شده و رفته. یکی نیست بگه چرا جوکر و پنگوئن رو نابود میکنین!

Batman: Gotham Knight 2008

چرا اینو ساختن؟

افتضاح. بدترین فیلم هفته. حتی میشه بهش گفت آشغال. از هر نظر بد بود، حتی مثل بقیه موسیقی متن خوب هم نداشت.

یک راست به سمت سطل زباله. حرکت به سمت آشغالدونی با آگاهی کامل!

Batman Under The Red Hood 2010

هاها، این از همشون بهتر بود. جوکرش هم خیلی خشنه و سیاه، فقط خوب میشد اگر دقایق هنرنماییش بیشتر میشد. بروس گرینوود و جیسن ایزاکز خوب دیالوگاشون رو گفتن.

در کل خوشم اومد، بیشتر هم به خاطر جوکر بود.

Batman: Year One 2011

اینم یک چیز در حد همون شوالیه گاثمه، فقط برایان کرنستون داره، همین. بی خاصیت، بدون هیچ تاثیری.

The Lookout 2007

گوردن لویت خوب نقششو بازی کرد. با اینکه فیلم خیلی پیچیده نیست، اما تاثیرگذاره. شخصیت لوئیس با بازی جف دنیلز هم خیلی خوب بود، لللرررررییی فیلینت!

فیلم خوبیه، اینو باید دید. همه چیزش معقوله.

Confessions of a Dangerous Mind 2002

این بهترین نقشی بود که سام راکول تا به حال داشته.

فیلم خوبیه، برای آشنایی با دوران جنگ سرد، زمانی که جاسوس بازی خیلی مد بوده.

جرج کلونی هم به عنوان کارگردان و بازیگر خوب بود، ولی وقتی کمی از فیلم گذشت دیدم خیلی شبیه فیلم های سودربرگه، نگو تهیه کنندش خودشه. این وسط برد پیت و مت دیمن هم رد شدن، اونم با چه قیافه هایی.

این فیلم خوبیه، مخصوصا با اون عاقبتی که جولیا رابرتز پیدا کرد.

یادم نره از راجر هاوئر هم یاد کنم، خیلی بازیگر خوبیه، همیشه خوبه.

عجب پوستری داره این فیلم.

Very Bad Things 1998

یک کمدی سیاه فوق العاده. باورنکردنی نیست ولی کارگردان پیتر برگه!

بِرگ میتونه چنین فیلمی بسازه بعد میره...

کریستین اسلِیتر هم بهترین بازیش رو انجام داد، خیلی خوب بود. میشد بهش یک جایزه ای بدن، ولی خب ندادن و مهم نیست. کامرون دیاز هم به حقش رسید...

این فیلمو نباید از دست داد، فیلمی بسیار خوب.

Gangster No. 1 2002

حیف شد دیدمش، خیلی فیلم خوبیه. چند تا سکانس داخل این فیلم هست که کمتر فیلمی در این ژانر میتونه باهاشون برابر کنه. صحنه وارد شدن به آسانسورش...وای. تازه مالکوم مک داول و دیوید تولیس هم ترکوندن.

میتونست فیلم هفته باشه ولی با وجود مارتی چیزی نمیتونم بگم. به هر صورت، این فیلمو خیلی دوست دارم، میدونستم که ازش خوشم میاد. اصلا به قیافش میخورد این کاره باشه.

اگر دوباره وقت کنم حتما نگاهی به این گنگستر پوچ نگاهی میندازم. پوچه پوچ...

 

 


آخرین ویرایش: - -

 

از ایفای نقش نازی خبیث تا کچل بی ابرو

1393/01/2 23:20نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 

پنج سال گذشته برای کریستوف والتس هنرپیشه شیک اتریشی، دوره پرکار و پر فراز و نشیبی بوده است. او به خاطر بازی در دو فیلم از کوئنتین تارانتینو دو جایزه اسکار بازیگر مرد نقش مکمل را دریافت کرد و با کارگردانان سرشناس، متفاوت و صاحب سبک دیگری مثل تیم برتون و رومن پولانسکی نیز همکاری کرده است.

این بازیگر ۵۷ ساله در مصاحبه ای از نقش خود در تازه ترین فیلمش به نام فرضیه صفر به کارگردانی تری گیلیام و همین طور درخشش کوتاهی در یک فیلم عروسکی جدید به نام عروسک های تحت تعقیب می گوید. این دو فیلم به فاصله دو هفته در بریتانیا اکران می شود ولی به ندرت می توان دو فیلم به این شدت متفاوت از یک بازیگر را در کنار هم و در یک فصل دید.

این نکته درعین حال تایید کننده پرکاری و تنوع در ایفای نقش بازیگری است که تا سال ۲۰۰۹ خارج از سینما و محصولات تلویزیونی آلمانی زبان کاملا ناشناخته بود. با این همه او شهرت یک شبه را مطلقا رد می کند.

کریستوف والتس می گوید: "من سالهای سال بازیگری کرده ام. بنابراین آنچه امروزه در مورد من در ذهن مردم می گذرد لزوما همان چیزی نیست که خود من هم به آن فکر می کنم."

او به خاطر ایفای نقش یک سرهنگ ارتش آلمان نازی در فیلم حرامزاده های بی شرف محصول ۲۰۰۹ علاوه بر اولین اسکار خود در بخش بازیگر مرد نقش مکمل، در همان سال جایزه گلدن گلوب، بفتا و تعداد دیگری جایزه سینمایی مهم را ربود.

از نظر بسیاری ایفای نقش این سرهنگ نازی، که شخصیتی بود در ظاهر بسیار خوش برخورد، فهمیده و تحصیلکرده ولی در عین حال بسیار بی رحم و خبیث، در حقیقت برجسته ترین نقطه قوت این فیلم به کارگردانی کوئنتین تارانتینو بود که ماجراهای آن بازنگری برخی حوادث جنگ جهانی دوم است.

اما کریستوف والتس می گوید که در این فیلم کار خاصی نکرده و به همان سبک همیشگی خود بازی کرده است.

او می افزاید: "طی ۳۷ سال کار بازیگری، من این امکان را داشته ام که در نقش شخصیت های مختلفی بازی کنم. بنابراین ایفای این نقش پیچیده کار خارق العاده ای نبود."

کریستوفر والتس اسکار دوم خود را به خاطر فیلم جانگو رها شده دریافت کرد، در کنار جیمی فاکس که نقش جانگو را بازی می کند

او می پذیرد که موفقیت آن فیلم روی آینده بازیگری وی تاثیر مثبتی داشته ولی می افزاید: "کاری که من به عنوان حرفه ام انجام می دهم به نسبت گذشته تغییر چندانی نکرده است. هنوز هم همان کاری را می کنم که به آن معتقدم و علاقه دارم. هنوز هم تلاش می کنم که آنچه را در چنته دارم ارائه دهم و تقریبا همان مسیر قبلی را در کارم ادامه می دهم. تنها تفاوت در این است که شرایط جدید شاید زرق و برق دارد و نور بیشتری به آن تابیده است."

پس از فیلم حرامزاده های بی شرف، کریستوف والتس در فیلم آب برای فیل ها به کارگردانی رابرت پتینسون، محصول ۲۰۱۱، نقش یک رام کننده حیوانات را بازی کرد که شخصیتی متجاوز و آزار دهنده است و در همان سال یکی از چهار هنرپیشه سرشناسی بود که در فیلم کشتار، یک کمدی به کارگردانی رومن پولانسکی، ظاهر شد.

او در سال ۲۰۱۲ در فیلم دیگری از کوئنتین تارانتینو به نام جانگو آزاد شده، یک وسترن اسپاگتی مهیج و خون آلود، در نقش دندانپزشکی به نام دکتر شولتس بازی کرد و به خاطر این نقش یک بار دیگر جایزه بهترین بازیگر مرد نقش مکمل را درجوایز اسکار، بفتا و گلدن گلوب از آن خود کرد.

در فیلم جدید فرضیه صفر به کارگردانی تری گیلیام، در یک نقش کاملا متفاوت دیگر ظاهر می شود. او یک نابغه منزوی علوم کامپیوتری است که در فضایی ناکجا آبادی از شهر لندن زندگی می کند که دیگر هیچ امید و معنایی برای زندگی اش و هیچ تاری از مو روی سرش باقی نمانده است.

کریستوف والتس برای تراشیدن تمام موهایش و بازی در نقش کوهن لت شخصیت اصلی فیلم، هیچ مشکلی نداشت هر چند اذعان دارد که وقتی که کار به تراشیدن ابروهایش رسید کمی ملاحظه کرد. او می افزاید: "تراشیدن موها اصلا مهم نبود ولی باید اعتراف کنم که تراشیدن ابروها برایم کمی عجیب بود. ولی در فیلمنامه آمده که این موجود باید کاملا بدون مو باشد و فیلمنامه باید به هر شکلی که شده اجرا شود. بعضی ها این گرایش را دارند که به کار بازیگری هاله ای از جادو و اسرارآمیزی بدهند، گو اینکه چیز بسیار دشوار و عجیبی است. من رفتم سراغ ریش تراش و ظرف چند دقیقه تبدیل شدم به آن موجود بدون مو."

این فداکاری کریستوف والتس در مشخصات ظاهری خود نشان می دهد که به ایده تری گیلیام برای ساخت این فیلم کاملا ایمان داشته است. تری گیلیام کارگردان فیلم هایی نظیر ۱۲ میمون یا برزیل، توانسته است این فیلم را با بودجه ای بسیار کمتر از آنچه که معمولا برای ساخت فیلم هایی نظیر این در ژانر فانتزی های آینده گرا هزینه می شود، به اتمام برساند.

کریستوف والتس در این مورد می گوید: "قاعدتا بودجه مناسب برای ساخت یک چنین فیلمی باید ده برابر بودجه ای می بود که ما داشتیم ولی تری گیلیام همیشه راه حل پیدا می کرد. ما فقط دو راه داشتیم: یا فیلم را با همان بودجه و امکاناتی که داشتیم بسازیم یا آن را کاملا فراموش کنیم. وقتی کسی تصمیم نهایی را می گیرد باید راهی برای همه مشکلات پیدا کند. و کمبود بودجه و امکانات را باید با خلاقیت جبران کرد و تری گیلیام موفق شد این کار را بکند."

کریستوف والتس با سخاوت و حرارت تمام از خلاقیت های تری گیلیام ستایش می کند و معتقد است که این کارگردان بریتانیایی "یک هنرمند حقیقی" است و تقریبا هیچ چیزی نمی تواند کار او را متوقف کند.

او می افزاید: "روش کار او مثل یک زورآزمایی بسیار شدید با جهان آشفته خلاقیت های اوست و اینکه چطور او می کوشد آن جانور وحشی را رام کرده و به آن شکلی بدهد که برای همه ما قابل درک باشد. این جدال هنری غضب آلود که در وجود تری گیلیام در تمام لحظات در جریان است منبع بی نظیری از انرژی و خلاقیت است و همکاری با او یک تجربه منحصر به فرد است."

اما نقشی که کریستوف والتس در یک فیلم جدید دیگر بازی کرده است با تجربه همکاری با تری گیلیام کاملا متفاوت است. او در فیلم عروسک های تحت تعقیب که تازه ترین محصول سینمایی از یک مجموعه تلویزیونی و سینمایی عروسکی قدیمی است، در کنار عروسک های کرکی و پشمالو در یک نقش مهم و کوتاه ظاهر می شود.

او در توضیح این تجربه متفاوت می گوید: "بازی من در این فیلم فقط یک روز طول کشید. ولی به خاطر علاقه ای که به این عروسک ها و شخصیت های عروسکی دارم قبول کردم که در این فیلم ظاهر شوم. آنها غیرعادی ترین و در عین حال دلرباترین همکاران بازیگری من بوده اند. آنها همه چیزهایی را که یک بازیگر باید داشته باشد دارند به غیر از خودخواهی، و بنابراین رد و بدل کردن جملات و دیالوگ ها با آنها بدون هیچ مانعی و خیلی روان جاری می شود. بازی در کنار این عروسک ها واقعا جادویی است، درست عین بازی با هر مخلوق دیگری."

در ماههای آینده فیلم دیگری با بازیگری کریستوف والتس به نام چشمان درشت به کارگردانی تیم برتون روی پرده خواهد رفت که موضوع آن زندگی و آثار یک هنرمند آمریکایی به نام مارگارت کین است و تلاش همسر او برای اینکه خودش را خالق این آثار نشان دهد.

کریستوف والتس در توصیف تیم بورتون می گوید او "یکی از عجیبترین مخلوقات روی زمین" است که همه چیز را از زاویه ای نگاه می کند که هیچ کس قبلا به آن فکر نکرده است.

او می افزاید:"من کار کردن با فیلمسازهای متفاوتی مثل تری گیلیام، تیم برتون و یا کوئینتون تارانتینو را خیلی دوست دارم. آنها کارگردان هایی هستند که به دنیا نگاه کاملا متفاوت و بسیار شخصی ای دارند."


آخرین ویرایش: - -

 

عجب، عجب، بیلی فردکین!

1392/12/24 22:43نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 

این هفته جالبی از نظر فیلم بود. به طور اتفاقی و البته غیراتفاقی برخورد زیادی با ویلیام فردکین انجام شد. بیلی عجب کارگردانیه. چند وقتی بود که این زیرخاکی ها رو انبار کرده بودم، خیلی لذت بخش بودن.

 

Thor The Dark World 2013

دیدنش کمی غیرقابل تحمل بود. نمیدونم چطوری این قدر فروش میکنه. البته قسمت اولش هم چیزی نبود، ولی این دیگه اصلا خوب نبود.

شخصیت های فیلم خیلی یه جوری هستن، یه جورین، چرا اینا این جورین. خوشم نیومد. اصلا پاکش کردم.

Reasonable Doubt 2014

خیلی داستانش خطی بود و روراست. فیلم بدی نبود، ولی جالب اینه که در کل افرادی که دیدنش راضی بودن و نقدهای نسبتا مثبتی هم در موردش نوشته شده. ال جکسون هم کم کم داره میشه همون چیزی که اوایل دوران کاریش بود.

البته دیدن یا ندیدنش خیلی مهم نیست.

Nebraska 2013

اینم فیلم بدی نیست، ولی مطمئنم تقریبا هر کسی ببینش خوابش میبره، مگر کسی خیلی حوصله داشته باشه. من که تکون نخوردم، پلک هم نزدم تا تموم شد و رفت. بعضی ها میگن حقش نیست این قدر بهش توجه بشه، ولی در کل فیلم بود برای خودش. مگر زندگی این آدما هیجان داشت که این فیلم بخواد هیجان داشته باشه. بازی بازیگرها هم ویژه نبود، کلا نبراسکا خنثی محسوب میشه، نه میشه بگی بده، نه میشه بگی خوبه، متوسطه، افتضاحه، عالیه. فیلم آروم و بی سر و صدا.

Dallas Buyers Club 2013

من که خیلی خوشم اومد، خیلی ها هم هستن که خوششون اومد، مخالف هم زیاد داره، میگن حقش نبود که این قدر جایزه بگیره، ولی با در نظر گرفتن برخی مسائل فیلم شگفت انگیزی ساختن.

آخریش از لتو هم یک فیلم دیدم که بگم داخل این فیلم خوب بود، اسکار هم که بهش دادن.

در کل از دالاس راضی ام، فیلم خوبی هم بود. شاید حتی چند سال دیگه دوباره یک نگاهی بهش بندازم. مک کاناهی استخونی!

The Sentinel 1977

فیلمِ ترسناکی نیست، زیاد هم خوب ساخته نشده، ولی عجب بازیگرهایی داخل این فیلم هستن. تا جایی که میدونم سه برنده اسکار داخل این فیلمه و شش بازیگری که نامزد شدن. بازیگرایی مثل گاردنر، والاش، واکِن و خیلی های دیگه. تازه برگنر هم صحنه آخر فیلم بود. سیبیل هم اصلا به کریس ساراندون نمیاد، ولی در کل بازیگر باحالیه، با اون فیلم های باحال هشتادیش.

از خیلی فیلم های دیگه ای حالا در این ژانر ساخته میشه بهتر بود. یک چیز جالب هم این بود که در سکانس های پایانی خبری از گریم نبود، اون آدم ها واقعا قیافه هاشون این طوریه!

اول فیلم هم من شوکه شدم چون بجای جف گولدبلوم کسی حرف زده بود. عین این فیلم های قدیمی ایرانی!

خون بازی(فکر کنم 2006 باشه)

حرف حساب این فیلم چیه. این قدر هم جایزه گرفته. بعد از اینکه فیلم تموم شد گفتم پاکش کن بره.

فقط میشه گفت بازی بازیگرها بد نبود، ولی در کل فیلم خوابی بود. به نظرم خودش هم حالیش نیست چی میگه.

There Are Things You Don't Know 2010

ها، این خوب بود. شخصیت پردازیش خوب بود، فضاسازیش هم عالی. خسته نباشن. حتی میشه دوباره دیدش. در کل فیلم جالب و خوبی بود. من که راضیم. راننده تاکسی بود برای خودش.

دوباره علی مصفا و لیلا حاتمی ...

Guardian 1990

فردکین، فردکین، فردکین. وقتی اینو می دیدم فکر نمیکردم این قدر جالب باشه. خوب بود اگر از این جور فیلم ها می ساخت هم بد نبود، ولی کلا کلاسش به این حرفا نمیخوره.

ولی موضوع فیلم جالبه، قربانی کردن بچه های انسان، اونم در این دوران.

Blue Chips 1994

یک فیلم ورزشیه توپ و عالی از فردکین. بازی نیک نولتی هم که دیگه نیازی به تعریف نداره. شکیل اونیل هم جالب بود در این فیلم، چقدر قوی هیکله!

جاییش که بحث تبانی شد خیلی ناراحت کننده بود. عجب چیز بدیه این تبانی و شرط بندیه. هر چند بسکتبال بود، ولی ورزش ورزشه.

تقریبا در حد Hoosiers ازش خوشم اومد، در اون فیلم هاپر بی نظیر بود.

Jade 1995

دوباره فردکین. فکر کنم همین جوری پیش بره تا آخر هفته همون پنج شش فیلم سینماییش که ندیدم رو هم ببینم، ولی باید نگهشون دارم، شاید مثل این دیوانه کننده باشن. خیلی خوب بود، خیلی. البته میدونم که این فیلم برای هر کسی نیست، طبیعی هم هست، ولی یک هیجان خاصی در این فیلم نهفته است.

چقدر هم از رنگ یشمی استفاده کرده بود، با اینکه اون jade به چیز دیگه ای برمیگشت.

قطعا این فیلمو دوباره می بینم. فراتر از حد انتظار بود. آخرین فیلمش هم در همین حد بود، امیدوارم فیلم بعدیش رو هم به شکل جوی قاتل و جید بسازه.

برخلاف تقریبا همه، من از کاروسو خوشم میاد، چز پالیمنتری و مایکل بیِن هم خوب بودن. مرحوم ریچارد کِرنا به نقش فرماندار!!

من دوباره این فیلمو می بینم!


آخرین ویرایش: 1392/12/25 14:52

 

دشمن سینمایی؛ بازگشت شخصیت‌های منفی روس

1392/12/23 00:15نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 

در سینمای هالیوود شخصیت های منفی روس همیشه پرطرفدار و پرکار بوده اند. از آدمکش حرفه ای گرفته تا الیگارش، شخصیت های منفی روس یکی از مخوف ترین چهره های سینمای هالیوودی بوده و هنوز هم هستند.

سینمای هالیوود طی دهه های متمادی به روس ها به عنوان یک منبع مطمئن برای تولید و خلق شخصیت های منفی تکیه کرده است. هارلو رابینسون نویسنده کتابی در همین زمینه با عنوان "روس‌های هالیوودی" می گوید: "معمولا شخصیت روس پرورده هالیوود سیگار زیادی می کشد و بیش از حد عرق می کند. در عین حال بسیار مردم آزار است."

پروراندن شخصیت های منفی روس توسط سینمای هالیوود به اواسط قرن بیستم بازمی گردد. در آن دوران کمونیسم به یک نیروی سیاسی جدی و رقیب بزرگی برای آمریکا بدل شده بود و فیلمسازان آمریکایی با خلق این شخصیت های منفی در واقع هراس و نگرانی متداول در آن کشور از قدرت اتحاد شوروی را منعکس می کردند.

در این هفته ها شاهد هستیم که نیروهای نظامی روسیه در شبه جزیره کریمه مستقر شده اند. این یک رویارویی دیگر بین اردوی شرق و غرب، شاید بزرگترین رویارویی از زمان پایان جنگ سرد باشد.

اما دهه ها قبل از وقوع این بحران، در آمریکا چه روی پرده سینما و چه روی صفحه تلویزیون، همیشه از روسها تصویری منفی ارائه شده است. هر چند همیشه آنها شخصیت های منفی و پلید داستان نبوده اند.

ستاره شمالی، ۱۹۴۳

لوئیس مایلستون که در این عکس در کنار اتل مرمن و رابرت ریسکین در سال ۱۹۳۸ دیده می شود، سعی کرد در فیلمهای خود تصویر با شکوهی از شوروی بسازد.

در سالهای دهه ۱۹۴۰ لوئیس مایلستون کارگردان آمریکایی اوکراینی تبار فیلم ستاره شمال را ساخت. در فیلم او به روس ها چهره های قهرمان و با شهامت داده شده بود. این فیلم در حقیقت دورانی را منعکس می کرد که آمریکا و اتحاد جماهیر شوروی در جنگ علیه آلمان نازی متحد یکدیگر بودند.

هارلو رابینسون می گوید: "در سالهای بعد لویس مایلستون فیلم های پیچیده تری مثل "شورش در کشتی باونتی" محصول سال ۱۹۶۲ را ساخت. او سالهای سال سعی کرد برای ساخت و تولید فیلم هایی که به روسیه نگاه مثبتی داشتند حمایت مالی را از هالیوود کسب کند ولی هیچگاه موفق نشد چون زمانه تغییر کرده بود و دیگر آمریکایی ها به شوروی به چشم یک متحد نگاه نمی کردند."

نمایش راکی و بولوینکل، ۱۹۶۱

در سالهای دهه ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ روسها بازار شخصیت های منفی سینمای هالیوود را کاملا در دست گرفته بودند. هارلو رابینسون می گوید: "روسها هنوز هم که هنوز است به خاطر پیش فرض هایی که در آن دوران ساخته و پرداخته شده اند شخصیت منفی تلقی می شوند. این یک موضوع ایدئولوژیک است. کسانی که در دوران جنگ سرد بزرگ شده اند هنوز هم این تصورهای منفی را کنار نگذاشته اند."

نمایش راکی و بولوینکل که یک مجموعه کارتون پرطرفدار در مورد ماجراهای یک موش و سنجاب بود، یک شخصیت روس هم داشت به نام بوریس بادنف. او یک شخصیت اهریمنی و بسیار تند مزاج بود و به گفته هارلو رابینسون "در رشته بدی و خباثت می توان او را قهرمان جهان" دانست.

کاندیدای منچوری ۱۹۶۲

در برخی از پرداخت های هالیوودی از شخصیت های منفی روس آنها نوابغی بی همتا هستند.

در فیلم سینمایی کاندیدای منچوری محصول سال ۱۹۶۲ و به کارگردانی جان فرانکنهایمر، شخصیت اصلی داستان به نام ژیکوف تجسم یکی از بدترین کابوس های آمریکا در دوران جنگ سرد بود، یک دانشمند نابغه ولی مجنون اتحاد شوروی.

او یک گروهبان ارتش آمریکا را شستشوی مغزی می دهد و او را به یک برده ای برای پیشبرد توطئه های دستگاه جاسوسی شوروی بدل می کند. در بخشی از این فیلم ژیکوف می گوید: "مغز او نه تنها شستشو داده شده بلکه کاملا پاکسازی شده است."

دکتر استرنجلاو ۱۹۶۴

فیلمی است که در اوج سالهای جنگ سرد به کارگردانی استنلی کوبریک سینماگر خلاق بریتانیایی ساخته شد. یک کمدی سیاه و انتقادی از دوران تنش بین شرق و غرب و ماجراهای مربوط به سلاح های هسته ای است. دراین فیلم سعی شده هراس مردم از سلاح های هسته ای به نمایش گذاشته شود و شخصیت مقامات و دیپلمات های اتحاد شوروی همگی بسیار تندخو و انفجاری تصویر شده اند.

شکار اکتبر سرخ ۱۹۹۰

همزمان با فروپاشی اتحاد شوروی در این سالها دوران جدیدی از نگاه هالیوود به شخصیت های منفی آغاز شد. اتحاد جماهیر شوروی دیگر مثل گذشته ها یک دشمن و یا تهدید خطرناک محسوب نمی شد، حداقل از نظر ایدئولوژیک دیگر اینطور نبود. از آن زمان به بعد دو نوع شخصیت های روس در فیلم های هالیوودی پدیدار شدند، شخصیت های مثبت و شخصیت های منفی.

در فیلم شکار اکتبر سرخ، مارکو رامیوس که نقش وی را شون کانری بازی می کند، یک شخصیت خوب است. او فرمانده یک زیردریایی اتحاد شوروی و اهل لیتوانی است که قصد دارد به غرب بگریزد.

هواپیمای رئیس جمهور ۱۹۹۷

فیلمی به کارگردانی ولفگانگ پترسون که در آن هریسون فورد نقش یک رئیس جمهور آمریکا را بازی می کند و هواپیمای مخصوص ریاست جمهوری که ایر فورس وان (هواپیمای شماره یک نیروی هوایی آمریکا) نامیده می شود، مورد حمله تروریستی قرار می گیرد.

همزمان با فروریزی اتحاد شوروی و استقلال بخش های مختلف این کشور، هالیوود برای خلق شخصیت های منفی به جمهوری های سابق شوروی متوسل می شود. در این فیلم فرمانده گروه تروریست ها که گری اولدمن نقش وی را بازی می کند، فردی است اهل قزاقستان به نام ایوان کورشونف.

ولی او نیز به همان اندازه شخصیت های منفی روس خطرناک و بی رحم است. او هواپیمای اختصاصی رئیس جمهور آمریکا را ربوده و مدعی می شود که هنوز هم به سرزمین پدری اش روسیه عشق می ورزد.

راوندرز ۱۹۹۸

رقابت یا اختلاف های روسیه و آمریکا دیگر انگیزه های سیاسی یا ایدئولوژیک نداشتند. از این به بعد اختلاف بر سر پول و درست به اندازه دوران جنگ سرد بسیار شدید بود.

در سالهای دهه ۱۹۹۰ کانگسترها و خلافکاران روسی که به آمریکا مهاجرت کرده اند به الگویی دائمی برای خلق شخصیت های منفی بدل می شوند.

در فیلم راوندرز، جان مالکوویچ با یک لهجه بد روسی نقش یک قمارباز تیغ زن در شهر نیویورک را بازی می کند که لقبش تدی کا گ ب است. در این فیلم و فیلمهای مشابه آن شخصیت های منفی روس بسیار با هوش نشان داده می شوند که به خوبی با محیط جدید انطباق یافته اند.

مرد آهنین، قسمت دوم ۲۰۱۰

در این فیلم شخصیت ایوان وانکو که میکی روک نقش وی را بازی می کند در واقع تجسم و پرداخت جدید شخصیت های منفی روس است. وی که سراسر بدنش به خالکوبی های دوران زندان منقش است، فردی است که ماجراهای زیادی را تجربه کرده است. اما درعین حال شکست ناپذیر به نظر می رسد، درست مثل یک شخصیت منفی کلاسیک.

آمریکایی ها ۲۰۱۳

آمریکایی ها یک سریال تلویزیونی مربوط به حوادث سالهای دهه ۱۹۸۰ است که براساس تحلیل و درک امروز از آن دوران ساخته شده است. خالق و تهیه کننده آن یک مامور سابق سیا به نام جو وایزبرگ است.

در این سریال روسهای ساکن آمریکا درست مثل آمریکایی های معمولی به نظر می آیند ولی در حقیقت آنها آدمکش و جاسوس اند. در این الگو از نقش های منفی روس می بینیم که آنها در قالب شخصیت های کاملی تصویر می شوند.

جک رایان ۲۰۱۴

این پنجمین بار است که از روی کتابی به همین نام به قلم تام کلنسی فیلمی با همین عنوان ساخته می شود. کنت برانا بازیگر و کارگردان بریتانیایی این فیلم را ساخته و خود نیز در آن نقش شخصیت منفی روس را ایفا می کند.

با بازگشت ولادیمیر پوتین به ریاست جمهوری روسیه باری دیگر چهره ای که هالیوود از روسیه به تصویر می کشد تغییر کرده است. شخصیت های روس در فیلمهای هالیوودی دیگر در مورد سیاست حرف نمی زنند ولی به شدت میهن پرست هستند.

شخصیت های روس فیلم جک رایان تا آن حد میهن خود را دوست دارند که حاضرند در راه آن جان خود را فدا کنند و در عین حال می کوشند به منافع اقتصادی آمریکا ضربه بزنند.

تصویری که هالیوود از روسها خلق می کند ممکن است سرگرم کننده و جالب باشد ولی جنبه های منفی هم دارد. دیمیتری مدودف نخست وزیر روسیه می گوید که فیلمسازان هالیوودی در خلق شخصیت های روس خیلی ساده لوحانه و کلیشه ای عمل می کنند.

او در مصاحبه ای در سال ۲۰۱۰ گفت: "تمام شخصیت های روس که هالیوود خلق می کند منفی و خشن هستند. تمام مدت و تنها کاری که می کنند خوردن ودکا است. همه متعرض اند و همیشه دنبال جنگ و درگیری اند، گو اینکه در هر لحظه ای می خواهند به آدم حمله کنند. این نوع استریوتایپ (خلق شخصیت های کلیشه ای برای معرفی یک ملت و یا گروه) مانع از آن می شود که ما یکدیگر را بشناسیم و درک کنیم."

این نکته در دهه های گذشته یک واقعیت بود و امروزه نیز هنوز یک حقیقت است.


آخرین ویرایش: - -

 

مراکش، جهان شرق برای سینمای جهان

1392/12/21 22:46نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 

تام هنکس، هنرپیشه نامدار بار دیگر در فیلمی از توم تیکور بازی می‌کند، و این بار نیز به همراه سینماگر آلمانی هالیوود به مراکش می‌رود.

خبرگزاری آلمان اطلاع داده است که اکیپ سازنده فیلم به مراکش رفته و فیلمبرداری تا نیمه ماه آوریل در آنجا ادامه خواهد داشت.

کار تازه توم تیکور "هولوگرامی برای شاه" یا "تصویری سه‌بعدی برای پادشاه" نام دارد، که فیلمنامه آن را خود کارگردان بر پایه رمان پرفروشی از دیو اگرز، نویسنده آمریکایی، نوشته است. فیلم محصول مشترک هالیوود و سینمای آلمان محسوب می‌شود.

این دومین فیلمی است که هنرپیشه ۵۷ ساله برای کارگردان ۴۸ ساله بازی می‌کند. پیش از این آنها در فیلم "اطلس ابر"، محصول سال ۲۰۱۱، همکاری داشتند، فیلمی پرسروصدا که توفیق زیادی به دنبال نداشت.

فیلم روایت سرگذشت بازرگانی به نام الن کلی است که پس از در جستجوی پول و ثروت عازم عربستان سعودی می‌شود. او امیدوار است به ثروتی کلان برسد تا هم خود را از ورشکستگی و بحران مالی برهاند و هم هزینه تحصیلات دخترش را بپردازد.

گفته می‌شود که صحنه‌های داخلی فیلم در آلمان، در استودیوهای برلین و براندنبورگ، جلوی دوربین می‌رود، اما بیشتر صحنه‌های خارجی فیلم در مراکش فیلمبرداری می‌شود.

فیلم "اطلس ابر"، کار قبلی تیکور و هنکس نیز در مراکش فیلمبرداری شده بود، کشوری که امروزه برای هالیوود شناسنامه شرق شده است.

دکور شرق آماده برای سینما

کشور مراکش برای عالم سینما پیشینه‌ای دراز دارد. تا کنون صدها فیلم، با پس‌زمینه داستانی شرقی، در این کشور ساخته شده که برخی از آنها شهرت فراوان دارند.

دو نمونه برجسته و قابل ذکر عبارتند از: فیلم "مراکش" (۱۹۳۰) به کارگردانی یوزف فون اشترنبرگ، که در آن مارلن دیتریش در یکی از اولین فیلم‌های آمریکایی خود در کنار گاری کوپر ظاهر شد.

فیلم دیگر "کازابلانکا" (۱۹۴۲) به کارگردانی مایکل کورتیز است، با بازی همفری بوگارت و اینگرید برگمن، که بسیاری ازمنتقدان آن را محبوب‌ترین فیلم تاریخ سینما دانسته‌اند.

علاقه هالیوود به مراکش در طول دهها سال همچنان ادامه داشته و در سال‌های گذشته بیشتر هم شده است.

چشم‌اندازهای بیابانی و گسترده مراکش، به ویژه در شنزارهای پهناور پیرامون شهر ورزازات، هوای ملایم و آفتاب درخشان، تنوع طبیعی با ترکیبی از کویر و کوهستان، شهرهایی با ساختار و باروهای قدیمی که نمودی قرون وسطایی دارند و برای تماشاگر غربی "فضای هزار و یک شب" را مجسم می‌کنند.

به علاوه هزینه‌ها در این کشور برای تهیه‌کنندگان خارجی مناسب است: نیروی کار ارزان و دستمزد سیاهی لشکرها پایین است و دولت مراکش نیز حداکثر همکاری را با گروه‌های فیلم سازی نشان می‌دهد.

'هالیوود افریقا'

در سال‌های گذشته بسیاری از سینماگران در مراکش کار کرده‌اند، از لوییس تیگ که فیلم "جواهر نیل" (۱۹۸۵) را در مراکش ساخت و استیون سامرز، سازنده "مومیایی" محصول ۱۹۹۹، تا ریدلی اسکات با فیلم‌های "گلادیاتور" (۲۰۰۰)، "سقوط شاهین سیاه" (۲۰۰۱) و "قلمرو بهشت" (۲۰۰۵) و الخاندرو ایناریتو که در سال ۲۰۰۶ فیلم سینمایی " بابل" را با بازی برد پیت و کیت بلانشت در مراکش فیلمبرداری کرد.

سینماگران نامداری مانند مارتین اسکورسیزی، الیور استون ولفگانگ پیترسن نیز بارها به مراکش سفر کرده و از شرایط مناسب کار در این کشور تعریف کرده‌اند.

فیلم سینمایی "شاهزاده ایران" محصول سال ۲۰۰۸ در فضای افسانه‌ای ایران باستان می‌گذرد، اما مایک نیوول فیلمبرداری آن را در مراکش انجام داد.

یکی از آخرین فیلم‌هایی که در مراکش تهیه شد، فیلم سینمایی "طبیب" یا "پزشک" است به کارگردانی فیلیپ اشتولتسل که در آن بن کینگزلی، بازیگر بریتانیایی، نقش ابن سینا، فیلسوف و دانشمند ایرانی را ایفا کرده است. فیلم بر پایه رمانی است از نوا گوردون، داستان‌نویس امریکایی، که در ایران به نام "حکیم" ترجمه و منتشر شده است.

به گزارش خبرگزاری "الجزیره" سالانه بیش از ۳۰ اثر خارجی در مراکش فیلمبرداری می‌شود، که روی هم سالانه ۶۰ میلیون دلار برای مراکش سود دارد. به گفته نورالدین صایل، مدیر "مرکز سینمایی مغرب" این پول در راه گسترش صنعت سینمای ملی مراکش خرج می‌شود.

فایده دیگر تولید فیلم‌های سینمایی در مراکش کمک به سیاحتگری است، زیرا فیلم‌ها با نمایش مناظر و زیبایی‌های کشور به صورت مجانی برای سفر به مراکش تبلیغ می‌کنند. وزارت سیاحت و جهانگردی مراکش، این مسئله را در رشد سیاحتگری کشور بسیار مؤثر می‌داند.


آخرین ویرایش: - -

 

کلاهبرداری آمریکایی، ناکام بزرگ اسکار ۲۰۱۴

1392/12/21 22:45نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 

"کلاهبرداری آمریکایی" که امسال در ده بخش از جمله در بخش های بهترین فیلم و بهترین کارگردانی، نامزد دریافت اسکار بود، نهایتا دست خالی هشتاد و ششمین دوره مراسم اسکار را ترک کرد.

دیوید او راسل که به خاطر خلق شخصیت های قوی، فیلمنامه محکم و بازی های خوب بازیگرانش، ستایش شده است، در سال های گذشته نیز به خاطر فیلم های "مبارز" و "دفترچه امیدبخش"، نامزد دریافت جوایز بهترین کارگردانی و بهترین فیلمنامه در بفتا، گلدن گلوب و اسکار بوده است.

هشتمین فیلم بلند او راسل با عنوان "کلاهبرداری آمریکایی"، در ژانر فیلم های گانگستری-کمدی، اثر قابل توجهی است، ژانری که اسکورسیزی، تارانتینو، گای ریچی و مارتین مک دونا در آن صاحب سبک اند. فیلم را باید به خاطر فیلمنامه هوشمندانه آن ستود، فیلمنامه ای که پر از ظرایف داستانی و دراماتیک است اگرچه از نظر شیوه روایت و استفاده از فلاش بک های متعدد و صدای وویس اور شخصیت ها، همان الگوی روایتی فیلم هایی مثل "رفقای خوب" اسکورسیزی را دنبال می کند.

کلاهبرداری دولتی

"کلاهبرداری آمریکایی" بر اساس ماجرای واقعی عملیات "عَبسکم"(ABSCAM) اف بی آی در اواخر دهه هفتاد و اوایل دهه هشتاد ساخته شده است.

ایروینگ روزنفلد (کریستین بیل) و سیدنی پراسر (ایمی آدامز)، زوج کلاهبرداری اند که برای فریب دیگران، تغییر قیافه و لهجه داده و دروغ هایی را سرهم می کنند اما در جریان یکی از کلاهبرداری‌ها، سیدنی دستگیر شده و گرفتار یک مأمور "اف‌بی‌آی" به نام ریچی ماسو(بردلی کوپر) می شود.

ریچی به کمک ایروینگ و سیدنی، نقشه ای را برای دستگیری سیاستمداران فاسد شهر کَمدن نیوجرسی از جمله شهردار این شهر و چند نماینده کنگره آمریکا طرح ریزی کرده و این دو را وارد دنیای تبهکاران می کند اما نقشه آنها طبق برنامه پیش نمی رود و برملا می شود. از طرف دیگر بین ایروینگ، ریچی و سیدنی، رابطه عشقی سه گانه ای هم پیش می آید که نقشه های آنها را تحت تاثیر قرار می دهد. دیوید او راسل بر بستر رویدادهایی واقعی، این شخصیت های عجیب و غریب را کنار هم چیده و نتیجه آن به کمدی نسبتا جذاب و موفقی تبدیل شده است.

فضاسازی دهه های هفتاد و هشتاد

برخلاف فیلم های قبلی او. راسل که اغلب داستان هایش مربوط به دوران کنونی است، "کلاهبرداری آمریکایی"، عمدتا در اواخر دهه هفتاد و اوایل دهه هشتاد می گذرد که هنوز اف بی آی، تکنولوژی لازم را برای کنترل و هدایت ماهرانه این نوع کلاهبرداری های پشتیبانی شده نداشت، دورانی که هنوز اینترنت و موبایل فراگیر نشده بود. راسل می گوید که او نوستالژی جهان آنالوگ را داشته و خواسته آن را بازسازی کند.

فیلم در لوکشین های واقعی در بوستون و نیویورک فیلمبرداری شده است. فضا، حال و هوا و رنگ خاص فیلم های دهه های هفتاد و هشتاد مثل "نیش" یا "شب های عیاشی" را می توان در این فیلم حس کرد. نوع لباس پوشیدن، موها و آرایش آدم ها تا اتومبیل ها و آهنگ هایی که در فیلم استفاده شده، همه فضای آن دوران را القا می کند.

کریستین بیل برای ایفای نقش ایروینگ روزنقلد، مجبور شد که حدود ۲۵ کیلوگرم وزن اضافه کند. او در مصاحبه ای گفته است که بخش مهمی از شخصیت او از خلال بداهه پردازی و در طی برداشت های متعدد شکل گرفته است. رابرت دونیرو نیز در این فیلم در صحنه کوتاهی، در نقش ویکتور تله گیو، گانگستر و کازینودار آمریکایی (در واقعیت نام این فرد، وینست الو بود) ظاهر شده است که به عربی هم صحبت می کند اما نام دنیرو در تیتراژ فیلم نیامده است.

دراماتیزه کردن عملیات اف بی آی

فیلمنامه "کلاهبرداری آمریکایی" نوشته اریک وارن سینگر، در آغاز "مزخرفات آمریکایی" نام داشت. این فیلمنامه در سال ۲۰۱۰ نوشته شد اما تولید آن تا سال ۲۰۱۳ به تعویق افتاد. ابتدا قرار بود بن افلک آن را کارگردانی کند اما بعد دیوید او. راسل به جای او انتخاب شد.

با این که این فیلم بر اساس رویدادها و شخصیت های واقعی ساخته شده و با این نوشته شروع می شود که "برخی از ماجراهای این فیلم واقعا اتفاق افتاده است" اما بازسازی دقیق و مستند عملیات اف بی آی و پرونده "عَبسکم" نیست بلکه دراماتیزه کردن آنهاست.

دیوید او راسل، فیلمنامه سینگر را که بر اساس ماجراها و شخصیت های واقعی بود تا حد زیادی تغییر داد و جنبه ای کمدی به آن بخشید. راسل در مورد تغییراتی که در سناریوی سینگر داده می گوید: "من رابطه عاشقانه مثلثی بین بیل، آدامز و کوپر را خلق کردم. شهردار(با بازی جرمی رانر) هم آدم تنومندی نبود. فیلم من درباره مردم و جامعه است و کارهای خوبی که بعضی ها برای شهرشان انجام می دهند. هدف های خوب آدم ها برایم مهم است نه فقط حرص و آز آنها یا درون تاریک شان. من می خواهم بخش خوش قلبی شان را نیز نشان دهم. فیلم من در دوران اقتصادی بدی می گذرد که مالیات ها بالا بوده و بهره وام های بانکی بین ۱۵ تا ۲۰ درصد بود و آدم ها را به تله می انداخت."

اشاره او راسل به شخصیت کارمینه پولیتو، شهردار کمدن است که به خاطر ایجاد رفاه بیشتر و کار برای آدم های شهرش، درگیر کارهای تبهکارانه مثل جعل اسکناس و قاچاق مواد مخدر می شود. در واقعیت نیز آنجلو اریکتی، شهردار واقعی کمدن، همین کار را می کرد.

به گفته او. راسل، این شخصیت ها، این جهان و این مخمصه ای که آنها در آن قرار دارند، همه طیف وسیعی از انسانیت، عشق، شهوت، شکستن دل ها، بقا و بالاتر از همه عشق به زندگی را به نمایش می گذارند: "عشق به موسیقی، رقص، غذا و یکدیگر، عشق به امید در بدترین لحظات، این همان چیزی است که من برای آن زنده ام: ساختن فیلم درباره این دنیاها، شهوت ها و انسانیت ها."

اریک وارن سینگر، فیلمنامه نویس فیلم می گوید که این حرف ویلیام باروز، نویسنده آمریکایی، مثل ستاره شمال، راهنمای او برای خلق شخصیت های فیلم بوده است: "کلاهبردارهای جهان! تنها یک نشان است که شما نمی توانید هدف بگیرید و آن نشان درون است."

به گفته سینگر، "ما همه به نوعی سر خودمان یا دیگران کلاه می گذاریم، هرچند این کلاهبرداری ها ممکن است خیلی کوچک باشد. این واقعیت زندگی است. لحظه اجتناب ناپذیر روشن شدن این موضوع برای بعضی ها باعث تغییر مثبت در زندگی آنها می شود اما برخی ها را فلج می کند."

موفقیت های فیلم

"کلاهبرداری آمریکایی" با بودجه ای نزدیک به ۴۰ میلیون دلار ساخته شد و فروش آن تا فوریه ۲۰۱۴ نزدیک به ۱۸۷ میلیون دلار بوده است. "کلاهبرداری آمریکایی" در تاریخ جوایز اسکار از سال ۱۹۸۱ تا امروز، دومین فیلمی است که در هر چهار بخش بازیگری، نامزد اسکار شده است.

 

سال گذشته نیز بازیگران فیلم "دفترچه امیدبخش" همین کارگردان در همه بخش های بازیگری نامزد جایزه اسکار بودند و جنیفر لارنس نیز توانست اسکار بهترین بازیگر زن را از آن خود کند. راسل خود نیز سومین بار است که برای دریافت جایزه کارگردانی در اسکار نامزد شده است.

"کلاهبرداری آمریکایی"، نامزد ۷ جایزه گلدن گلوب بوده که در آن به عنوان بهترین فیلم کمدی یا موزیکال شناخته شد و ایمی آدامز و جنیفر لارنس نیز به عنوان بهترین بازیگران زن نقش اول و نقش مکمل بخش موزیکال و کمدی انتخاب شدند. این فیلم همینطور نامزد ۱۰جایزه بفتا نیز بود اما از میان نامزدها، تنها جنیفر لارنس موفق شد جایزه بهترین بازیگر زن نقش مکمل را به دست آورد و اریک وارن سینگر و دیوید او راسل هم جایزه بهترین فیلمنامه ارژینال را دریافت کردند.

برخورد منتقدان سینمایی نیز با آن عمدتا مثبت بود و در ارزیابی وب سایت راتن تومیتو بر اساس ۲۴۰ نقد و ریویویی که بر آن نوشته شد، ۹۳ درصد امتیاز مثبت آورده است. در ارزیابی سایت متاکریتیک هم امتیاز آن ۹۰ از ۱۰۰ بوده است.

ریچارد کوپر، منتقد شیکاگو سان تایمز آن را بهترین فیلم سال نامید و ریچارد کورلیس منتقد مجله تایم نیز آن را هیجان انگیزترین و هوشمندانه ترین کمدی سال های اخیر معرفی کرده است. اما پیتر دبروگ، منتقد ورایتی آن را فیلمی مغشوش و درهم برهم خواند و از بداهه پردازی بازیگرهای آن انتقاد کرده است.

 

عملیات عبسکَم (ABSCAM)

در اواخر دهه ۱۹۷۰، اف بی آی، تیم عملیاتی ویژه ای را با اسم رمز "عَبسکم" یا "کلاهبرداری عبدول" به منظور شناسایی و دستگیری تعدادی از تبهکاران شهر کمدن نیوجرسی آمریکا ایجاد کرد.

این تیم در اصل برای تحقیق در مورد سرقت و جعل آثار هنری به وجود آمد. به دنبال آن، اف بی آی، شرکت قلابی "عبدول" را تاسیس کرد تا از طریق آن بتواند کلاهبردار سابقه دار، ملوین وینبرگ را استخدام کرده تا عملیات "عبسکم" را علیه تبهکاران و سیاستمداران فاسد آمریکایی اجرا کند.

در جریان این عملیات، اف بی آی به کمک ملوین وینبرگ و از طریق به کارگیری دوربین های ویدئویی، موفق شد صحنه های دریافت رشوه به وسیله چند سیاستمدار آمریکایی از سوی شیخ عرب، کمبیر عبدالرحمان (که شیخی قلابی و مامور اف بی آی بود) را در قبال برخی خدمات سیاسی، ضبط کند. سیاستمدارهای آمریکایی، قول داده بودند که در مقابل دریافت رشوه، خدماتی مثل اعطای پناهندگی سیاسی، کمک به مهاجران غیرقانونی، صدور گواهی تاسیس کازینو، انتقال پول و سرمایه گذاری در برخی پروژ ها را انجام دهند.

این عملیات که منجر به دستگیری و محکومیت یک سناتور آمریکایی، شش نماینده کنگره آمریکا، اعضای شورای شهر فیلادلفیا، آنجلو اریکتی، شهردار کمدن و بازرس اداره مهاجرت آمریکا به جرم فساد مالی شد، یکی از جنجالی‌ترین پرونده‌های قضایی این دوران بود.

برخی تفاوت‌های فیلم با واقعیت تاریخی

در فیلم "کلاهبرداری آمریکایی"، ایروینگ وقتی از کودکی اش حرف می زند می گوید که برای این که مشتری برای پدرش که صاحب مغازه شیشه بری بود پیدا کند، عمدا شیشه های مغازه ها را با سنگ می شکسته است اما در واقعیت، ملوین وینبرگ (یعنی همان ایروینگِ فیلم) در بزرگسالی نزد پدرش مشغول به کار شد و اگرچه او نیز شیشه های مغازه ها را می شکست اما آن را به خاطر تنبیه کسانی می کرد که از شیشه های محصول اتحادیه شیشه بری استفاده نمی کردند.

اولین نایت، معشوقه ملوین وینبرگ که در فیلم نقشش را ایمی آدامز بازی می کند و نامش به سیدنی پراسر تغییریافته، در واقعیت کمتر از آنچه در فیلم نشان داده شد، درگیر اقدام های تبهکارانه بود، از جمله این که او در پرونده عَبسکم اصلا شرکت نداشت. ضمنا او در اصل انگلیسی بود در حالی که در فیلم یک زن آمریکایی است که با لهجه انگلیسی حرف می زند و به دروغ خود را انگلیسی معرفی می کند.

 

پرویز جاهد

منتقد فیلم


آخرین ویرایش: - -

 

تعداد کل صفحات ( 107 ) ... 5 6 7 8 9 10 11 ...