تبلیغات
دنیای دیوانه ی دیوانه - مطالب سالتون سی

روایت جیلین بکر از روزهای آخر سیلویا پلات

1392/06/25 16:33نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 

در فوریه سال ۱۹۶۳، شاعر آمریکایی، سیلویا پلات، در آپارتمان خود در لندن خودکشی کرد. پلات در حال دست و پنجه نرم کردن با سختی‌های جدایی از همسرش، تِد هیوز، بود. پلات در آخرین ماه های عمرش با نویسنده سرشناس، جیلین بکر، آشنا شد. نوشته پیش رو، شرح روزهای آخر زندگی این شاعر، از زبان جیلین بکر است.

در بعد از ظهری سرد در فوریه سال ۱۹۶۳، سیلویا به همراه فرزندانش، فریدا و نیک، به خانه من در مانتفورت کرسنت، در نزدیکی میدان بارنزبری در آیلینگتون آمدند.

او قبل از آمدن با من تماس گرفته بود و من منتظرش بودم، به محض وارد شدن به من گفت که می‌خواهد کمی دراز بکشد.

این برای من چیز عجیبی نبود. او شدیداً احساس ناتوانی می‌کرد: حتی بیش از آنچه در پنج ماهی که از آشنایی‌مان می گذشت، از او دیده بودم.

با او در سپتامبر سال ۱۹۶۲ و اندکی پس از جدایی او از همسرش تد هیوز، آشنا شدم.

دلم برایش می سوخت. به استعداد او غبطه می‌خوردم. زمانی که با هم بودیم، به خوشی و شادی نمی گذشت، ولی همچنان از بودن در کنار او لذت می‌بردم.

او یک نسخه امضا شده از کتاب شعرش، کلوسوس، را به من داده بود و با هم درباره شعر و چیزهای دیگر صحبت کرده بودیم.

او را به اتاق دختر بزرگترم در طبقه بالا بردم. همسرم گِری، مبتلا به آنفلوانزا شده بود و در حال استراحت در اتاق خواب خودمان بود.

بچه‌های سیلویا را برای بازی کردن با دختر کوچکترم، مادلین، به اتاقی در طبقه پایین بردم تا سر و صدای آن‌ها مزاحمتی ایجاد نکند. نیک تقریباً هم سن مادلین، یک سال و اندی و فریدا سه سالش بود.

سیلویا یکی دو ساعت خوابید و سپس پیش ما آمد. او به من گفت که ترجیح می‌دهد به خانه خودش نرود.

برای من راحت بود که بگذارم که بمانند. دو دختر بزرگترم، کلر و لوسی، آخر هفته را در خانه نبودند و من یک اتاق خالی برای سیلویا داشتم و یکی دیگر برای بچه‌هایش.

او کلید آپارتمانش در خیابان فیتزروی را به من داد و از من خواست که به آنجا بروم و وسایلش – مسواک، لباس خواب، داروها، یک دست لباس و چند کتاب که تازه خواندشان را شروع کرده بود – را بیاورم. من هم همین کار را کردم.

هنگامی که بازگشتم، حمام کردم و غذای فریدا و نیک را دادم. بعد از اینکه بچه‌ها را آماده خواب کردم، برای خودم، سیلویا و گری، شام پختم.

برای گری که بیمار بود سوپ مرغ درست کردم و سیلویا هم از آن استقبال کرد. بعد از آن استیک به همراه پوره سیب زمینی و سالاد خوردیم. استیک را از یک قصابی فرانسوی درجه یک در سوهو خریده بودم. سیلویا غذایش را با اشتها خورد و خیلی از آن تعریف کرد.

یادم نمی‌آید که درباره چه چیزی گپ زدیم، ولی می‌دانم که، دست کم آن موقع، درباره وضعیت او صحبت نکردیم.

ولی کمی بعد از من خواست که در کنار او بنشینم. شیشه قرص هایش را نشانم داد و برایم گفت که کدامشان برای خوابیدن کمکش می‌کند و کدامشان صبح ها سر حالش می‌کند.

حدود ساعت ۱۰ قرص های خوابش را خورد، ولی تا حدود یک ساعت بعد از آن درباره افرادی که من نمی شناختم، طوری وراجی کرد که انگار دوستان مشترکمان بودند.

به نظر منگ می‌آمد. فکر کردم به خاطر این است که خوابش گرفته است.

ناگهان لحنش تغییر کرد و با احساس و حرارت زیادی شروع کرد به صحبت کردن درباره تِد و اسیا وویل: زنی که همسرش او را به خاطرش ترک کرده بود.

لحن گزنده ای داشت. حسادت میکرد. خشمگین بود.

تد، اسیا را به اسپانیا برده بود. او آرزو می‌کرد که بچه‌هایش را به اسپانیا ببرد، جایی آفتابی و به دور از هوای سرد اینجا. می‌گفت که حال بچه‌هایش خوب نیست و احتیاج دارند به جایی گرم در کنار دریا بروند.

به او گفتم که او و بچه‌هایش را در تعطیلات عید پاک به کنار دریا خواهم برد، ولی ایتالیا را به اسپانیا ترجیح می‌دهم. او گفت: "تا عید پاک خیلی مانده است."

تقریباً نیمه شب بود که خوابش برد و من هم بالاخره توانستم برای خواب آماده شوم.

ولی یک ساعت نگذشته بود که نیک بیدار شد. برایش کمی شیر گرم کردم و وقتی شنیدم که سیلویا ما را صدا می‌زند، نیک را به اتاق او بردم. فریدا هم به اتاق مادرش آمد.

بعد از اینکه بچه‌ها را به تختخواب خودشان بازگرداندم، سیلویا پرسید که به نظرم وقت خوردن قرص های صبحگاهی اش شده است یا نه. به او گفتم که هنوز خیلی زود است.

ولی او نمی‌توانست بخوابد. از من خواست که کمی بیشتر پیش او بمانم. در کنار تخت او نشستم. چراغ خواب خاموش بود و فقط کمی نور از راهرو به داخل اتاق می‌آمد.

چشم‌هایش بسته می‌شد، ولی ناگهان دوباره باز می‌شد. می‌خواست که از جایش بلند شود، ولی وقتی می‌دید که من هنوز آنجا هستم، دوباره می‌خوابید. انگار که حضور من به او احساس امنیت می‌داد.

وقتی مطمئن شدم که خوابش برده است به تختخواب خودم رفتم.

صبح روز بعد، پس از اینکه داروهایش را به همراه یک صبحانه مفصل خورد، به زن جوانی تلفن زد که به او قول داده بود که برای نگهداری از بچه‌هایش خواهد آمد، ولی نظرش عوض شده بود. سیلیوا زمان زیادی را صرف تلاش برای متقاعد کردن او کرد، ولی فایده‌ای نداشت.

تلفنی با پزشک او صحبت کردم. دکتر هوردر را از پیش از آشنایی با سیلویا می‌شناختم. او به من گفت که نباید همه کارهای بچه‌های سیلویا را بکنم. می‌گفت که خود سیلویا باید به آن‌ها رسیدگی کند و باید احساس کند که آن‌ها به او احتیاج دارند.

برای همین از او می‌خواستم که وقتی بچه‌ها را به حمام می‌برم، غذایشان را آماده می‌کنم و نیک به غذا دادن یا عوض کردن پوشک احتیاج دارد، با من همراهی کند. ولی او به صابون، حوله، قاشق یا سنجاق قفلی دست نمی‌زد.

از اتاق بیرون می‌رفتم، ولی او آنجا منتظر می‌ماند تا من بازگردم. یا باید خودم این کارها را می‌کردم، یا اینکه بچه‌ها را گرسنه و کثیف، به حال خودشان رها می‌کردم. بیشتر مواقع اولی را انتخاب می‌کردم.

عصر روز بعد، سیلویا لباس آبی و نقره ای که از خانه‌اش آورده بودم را پوشید.

وقت زیادی برای مرتب کردن موهایش صرف کرده بود. وقتی گفتم که زیبا شده است، تقریباً لبخندی هم زد. دست کم معلوم بود که خوشحال شده است.

گفت با کسی قرار ملاقات دارد، ولی نگفت که با چه کسی.

فریدا و نیک را بوسید و به آن‌ها شب به خیر گفت. فریدا تا دم در دنبالش رفت و سیلویا پیش از اینکه در را باز کند خم شد و به دخترش گفت «دوستت دارم».

بعدها فهمیدم که آن شب، با تِد قرار ملاقات داشت. تد او را با ماشینش به خانه بازگرداند. یادم نمی‌آید که چه زمانی بازگشت و اینکه چیزی گفت یا نه.

ولی یادم می‌آید که روز بعد، سر میز ناهار مفصل یک‌شنبه – سوپ، خوراک گوشت، پنیر، دسر و شراب – به ما ملحق شد.

یادم می‌آید که از آن لذت برد و به نیک هم غذایش را داد. اگر نه شاد، اقلاً کمتر افسرده به نظر می‌آمد. قهوه مان را آرام آرام نوشیدیم و با هم گپ زدیم.

بچه‌ها خوابیدند و ما هم که از شراب خواب آلود شده بودیم، به اتاق‌هایمان رفتیم که تا حدود ساعت چهار چرتی بزنیم.

کمی چای نوشیدیم. گری که دیگر حالش خوب شده بود، مشغول بازی کردن با بچه‌ها بود. هوا داشت تاریک و سرد می‌شد.

کلر و لوسی باید کم کم به خانه باز می گشتند. داشتم فکر می‌کردم که چطور باید همه را در خانه جا دهم.

دو اتاق اضافه و یک حمام در طبقه آخر داشتیم. داشتم فکر می‌کردم که آیا سیلویا و بچه‌ها را به آنجا بفرستم، یا اینکه بگذارم آن‌ها در طبقه خودمان بمانند و دخترانم را به طبقه بالا بفرستم. ناگهان سیلویا گفت: "باید برگردم. باید رخت چرک ها را بشورم. منتظر تماس تلفنی یک پرستار هم هستم؛ همان که وقتی نیک بیمار بود، برای کمک آمده بود."

به سرعت شروع به جمع کردن وسایل و بستن چمدانش کرد. برای مدتی به نظر سرحال می‌آمد؛ انگار به وجد آمده بود. هیچ‌وقت در این حالت ندیده بودمش.

گری از او پرسید که آیا مطمئن است که می‌خواهد برود؟ سیلویا گفت که مطمئن است.

گری او را سوار ماشینش – یک تاکسی سیاه لندنی قدیمی که تاکسیمترش را برداشته بود – کرد و با احتیاط راهی خیابان‌های پوشیده از برف شد.

ماشین گری قراضه و پر سر و صدا بود. اگر در صندلی جلو می نشستی، صدای سرنشینان صندلی عقب را نمی شنیدی.

وقتی پشت یک چراغ قرمز متوقف شدند بود که گری متوجه صدای گریه سیلویا شد. او ماشین را پارک کرد و به عقب ماشین رفت تا در کنار سیلویا بنشیند.

همینطور که سیلویا گریه می‌کرد، بچه‌ها هم شروع کردند به گریه کردن. گری آن‌ها را روی پاهایش نشاند.

گری از او خواهش کرد که بگذارد آن‌ها را به خانه‌مان بازگرداند. او قبول نکرد. او آرام شد و اصرار کرد که به سمت خیابان فیتزروی راه بیافتند.

گری منتظر ماند تا آن‌ها وارد آپارتمان شوند و به او قول داد که روز بعد به او سر خواهد زد.

گری به خانه بازگشت و به من گفت که بهتر بود سیلویا پیش ما می‌ماند. به نظرش شرایط او برای تنها ماندن مناسب نبود.

می‌دانستم که حق با او است ولی کاملاً هم پشیمان نبودم که اجازه داده‌ام که برود. دلیلی نداشت که در نقش پرستار او و بچه‌هایش باقی بمانم.

حالا دیگر دخترانم مجبور نبودند که اتاق‌هایشان را ترک کنند. شب‌های من هم دیگر مختل نمی‌شد.

ولی افسوس...

تا مدت‌ها به خاطر این افکارم احساس شرم و پشیمانی کردم.

صبح روز دوشنبه، حدود ساعت هشت، تلفن زنگ زد. گوشی را برداشتم. دکتر هوردر گفت که سیلویا سرش را داخل اجاق گاز کرده است و مرده است.


آخرین ویرایش: 1392/06/25 16:34

 

خداحافظ قدیمی!

1392/04/30 03:47نویسنده : Agostino Di Bartolomei

ارسال شده در: سالتون سی ، بتبال ، خنگ ها ،
 

انصافا عین صخره بود.

بازیکنی بود که از این دفاع هایی که الان 40 میلیون یورو براشون میزارن روی میز خیلی خیلی جلوتر بود.

یکی از اون بازیکن های بزرگی بود که واقعا بهش توجه نشد چون در ایتالیا بازی میکرد و در اون دوران دفاع های افسانه ای در ایتالیا بودن اما رم هم همیشه یک ستاره در خط دفاعی داشت اونم آلدایر بود. الان چند سال از اون دوران گذشته، ما دفاعی مثل آلدایر در رم داشتیم؟ جواب کاملا مشخصه.

رم از روز اولی که بوده چند تا دفاع مثل آلدایر داشته؟ فقط لوسی و نلا. یعنی رم کلا سه دفاع میانی داشته که واقعا میشه ازشون اسم برد. 86 سال فقط سه دفاع با این کلاس بالا. لوسی که از نظر همه خیلی قدیمیه، نلا هم مال اون دوران طلایی و این آلدایری که تک و تنها در خط دفاعی رم بود و هرگز هم نرفت. از کم جایی هم نیومد رم، از بنفیکا اومد، تیمی که تازه نایب قهرمان اروپا شده بود، وقتی که اومد تیتر زدن "آلدایر بالاخره اومد" چون رم با کلی بدبختی خریدش.

کم نیست همچین بازیکنی 13 سال در رم و سری آ خوب کار کنه، با  این رکورد بازی برای باشگاه، و احترامی که براش قائل بودن و هستن. یک پای ثابت تیم ملی برزیل هم بود.

رفقا میگن با این پروژه بایگانی که راه انداختی تا 200 سال دیگه باید به فکر پیراهن سه رقمی باشیم، ولی عزیزای من تا 200 سال که هیچ، تا 400 سال دیگه هم مثل آلدایر نمیاد، چون نمونش رو دیدیم، مارکوس کوچولو بود که یک فصل بازی کرد و رفت. یعنی هیچکس در این دوران اون قدر بزرگ نیست که قرار باشه 13 سال در رم بمونه. پس نباید نگران کم آوردن شماره پیراهن باشیم. به لطف این عصر جدید دیگه شماره کم نمیاریم. قرار باشه کسی به اندازه آلدایر بزرگ بشه لای چرخ های این صنعت جدید آمریکایی له میشه و میره. چه میشه کرد تکنولوژی و فیس بوکه، همه که مثل من – همون هواداره که بعضی ها بهش میگن بیکار و فسیل – بی اکانت توئیتر و فیس بوک نیستن. اسطوره هام هم خیلی اهل این کارا نیستن، این همون دورانیه که یک خواننده آب بینیش رو بالا بکشه همه فکر میکنن مده و باحال، آره قدیما همه کارهای الویس رو تقلید میکردن، زیرپوش هوس آلود مارلون معروف میشد، ولی همش پول نبود، حداقل یک تفکری اون پشت بود، یک چیزی برای پیشکش کردن، مونرویی که همه بهش بد نگاه میکردن هم یه فکرهایی داخل کله اش داشت، نه مثل این روزا...

نمیدونم فیلم های تاریخی دیدی، یا کتاب های تاریخی خوندی، ولی این جدال همیشه در طول تاریخ وجود داشته، یعنی همیشه یک زمانی رسیده که دو طرف بودن که بر سر بعضی چیزها جنگیدن ولی آخرش همه با هم گفتن، باشه قبول اون "چیز عتیقه ها" رو بزار یک جای امن یک سنگ رو بزار روش!

الان هم رم همین طوریه. یک سری چیزهای قدیمی - البته گرانبها و طلایی - دارن فراموش میشن، اینم یکیشه. مسئله همینه. فوتبال هم عین زندگیه. یک زمانی یک آدمی بود، یک کار بزرگی کرد و همه فکر میکنن بعد از 50 سال باید فراموش کرد چون در این زندگی همه چیز قابل تکراره، ولی این طور نیست. این روزا همه میگن: "هرگز نگو هرگز" ولی من نمیتونم به "قلب رم" که با مصدومیت برای رم گل زد و زمین رو ترک نکرد این اراجیف رو بگم.

شاید هر دو طرف حق دارن. حفظ تعادل سخته، ولی آخرش دو طرف مخالف هم باشن با همه چیز کنار میان، مگه کار دیگه ای هم هست که انجام بدن، مثل همه چیز این عصر جدید.

در این دو سال چیزهای زیادی عوض شده. خیلی چیزا. ولی اینا فقط نشون میده که شاید تا یک دهه دیگه رم دیگه اون باشگاهی نباشه که من اواخر دهه 90 باهاش آشنا شدم.

سخته ولی چه میشه کرد، شاید مشکل از امثال من باشه، ولی این تفکر دست از سر ما بر نمیداره. شاید ما هم باید بریم داخل همون بایگانی. شاید همین روزها هم کسی دستی بلند کنه و بگه: خداحافظ قدیمی!


آخرین ویرایش: 1394/12/4 04:05

 

عشق‌های مدرن، طلبكارند

1392/04/18 16:43نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 

فكر كنید در قرنی زندگی می كردید كه صدای تیشه بر كوه و سر سپردن به بیابان برای تصاحب دل معشوق امری عادی به حساب می آمد. یعنی هنوز پیدا می شدند كسانی كه نه تنها پای آهنین در ره معشوق می نهادند و سرسپردگی پیشه می كردند، بلكه در این راه جان هم می دادند. آن وقت هایی كه به این سادگی ها عشقی محو نمی شد و عاشقی پایش سست! حالا اما عشاق شكل شان عوض شده و به تعبیر زیگمونت باومن، «عشق های امروزی از آن عشق هایی هستند كه با یك دكمه امكان حذف شدگی شان هست». كافی است معشوق روزهای مدرن كمی ناز پرداز كند، به ندرت می توانید عاشقی را پیدا كنید كه پایش سست نشود و برای یك بار هم كه شده تلاش چندباره كند، تا دلی به دست آورد. حالاخیلی وقت است عشق و عاشقی با قلم و كاغذ و نامه و استعارات و كنایه ها و تمثیل رخ معشوق به زیبایی های این عالم خاكی بیگانه است، دیگر كمتر می توان مجنونی را دید كه روزها به درختی تكیه می كند، حالاعاشقان ترجیح می دهند ذهن شان را درگیر مسائل بی اهمیت نكنند و انرژی شان را برای ارضای حس اجتماعی شان صرف كنند و از روی حوصله، برای خودشان معشوق دیگری دست و پا كنند. عشاق امروزی دنیای شیشه یی فردیت شان را به راحتی با موی گندیده معشوق شان عوض می كنند و ناراحتی و سرخوردگی شان را در فضای اجتماعی مجازی می ریزند و ساعت ها منتظر میزان «پسندیدن» همدردی مجازی شان می مانند. حالا مثل همه چیز كه دورانش همچون برق و باد طی می شود، عشق ها هم تغییر شكل داده اند و عاشق ها آن عاشق ها نیستند. آنها حتی دیگر رنج هم نمی كشند، كنج عزلت نمی نشینند و در خلوت برای معشوق خیر و نیكی نمی خواهند. عشاق امروزی از معشوق طلبكارند، اگر واپس زده شوند، برایش ناله و نفرین سر می دهند و برای انتقام از او از همه چیز می گذرند... آنها حتی ریسک نمی كنند. موقعیت شان را به خطر نمی اندازند، سر به كوه و بیابان نمی گذارند و با كس و كار معشوق درنمی افتند و این شاید همان موقعیتی است كه «آلن بدیو» در كتاب «در ستایش عشق» به آن معترف است: اینكه «ما در دوره یی به سر می بریم كه می توانیم عاشقی كنیم، بدون آنكه عاشق شویم و تن به خطری بسپاریم: می توانیم عاشقی كنیم بدون آنكه مخاطره یی ما را تهدید كند». البته كه او معتقد است كه این عشق بدون ابتلا و عشق بدون مخاطره، چیزی به جز نمونه یی از تبلیغات رسمی نیست!... و درست به دلیل همین تفاوت ها در ابراز عشق است كه می توان گفت آدم های یك دوره تاریخی، به دلیل شرایط متفاوت نگاه، درك و سلیقه متفاوتی كه به واسطه همین شرایط به آنها تحمیل می شود موقعیت های عاشقانه متفاوتی را تجربه می كنند. اینكه عشق های مدرن تبدیل وضعیت شده اند و انسان مدرن حتی به توصیه روانكاوان مبنی بر اینكه انسان عقل مدار امروز، باید مقداری از جنون را در خود تعبیه كند تا بتواند هستی را تحمل كند، نیز توجهی نمی كند. حالااگر عاشقی عشقی پیشه كند برای خودش حساب و كتاب می كند و با یک حساب سرانگشتی برای زندگی عشقی اش برنامه ریزی می كند.

 

نویسنده: مهراوه فردوسی


آخرین ویرایش: - -

 

آیا باید برای رستگاری دعا کنم؟

1392/03/17 04:13نویسنده : Agostino Di Bartolomei

ارسال شده در: خنگ ها ، سالتون سی ،
 

آیا باید برای رستگاری دعا کنم؟

شاید باید در تاریکی، در کنار سایه بایستم

کمی صبر کنم شاید این سیاهی مرا در خود فرو ببرد

هر چه پیش آید قطعا آن را در آغوش می گیرم حتی سیاهی را

بر خلاف نظر دیگران به تاریکی و سیاهی عشق می ورزم

چون آنها هم به عشق نیاز دارند، بر خلاف آن چیز بی رنگ

همان سفیدی و پاکی را می گویم که همه از آن می گویند

همان چیز تکراری که حتی نمی دانند چیست و چه بویی دارد

شاید انتخابش سخت باشد اما من سیاهی را انتخاب می کنم


آخرین ویرایش: - -

 

don't box me in

1392/03/17 04:11نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 

نمیدونم چرا این روزا این قدر حالم گرفته. فقط یک کلمه برای توصیف این شرایط هست: افسردگی.

اون روز داشتم به Rumble Fish فکر میکردم. اینکه معنی این فیلم چیه. و با خودم گفتم معنیش رو ولش کن، مسئله این بود که موتورسایکل بوی حالش گرفته بود، اوه اونم در اوج جوانی. بعضی ها یه طوری هستن، بقیه بهشون میگن دیوونه، شاید چون درکشون نمیکنن. البته قرار هم نیست همه حرف هم رو بفهمن، نه؟ این طور نیست؟

من واقعا حالم گرفته. اگر میشد استعفای خودم رو می نوشتم، ولی از اون جایی که نمیدونم مسئولش کیه، به نظرم باید استعفانامه داخل کشوی میزم بمونه، شانس بیاره یکم خاک گیرش میاد.

نمیدونم آیا روزی مسئولش رو پیدا میکنم یا نه ولی از همین جا داد میزنم: don't box me in...

 

لینک»»»»

http://www.mediafire.com/download/7t7e7t8vx6pssme/stewart_copeland_stan_ridgeway-dont_box_me_in.mp3

 


آخرین ویرایش: - -

 

Angel Eyes

1392/03/10 05:47نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 

به این میگن افسردگی، بی انگیزگی، زهرمار، درد، بالا، سرطان و هر کوفت دیگه ای میشه اسمش رو گذاشت. حال نداری دیگه. صبح از خواب بیدار میشی انگیزه ای نیست. همه ی روزا مثل همه. یک برنامه مشخص رو اجرا میکنی. حتی در زمان مشخصی یه حس مشخصی داری. همه چیز انگاری از قبل تعیین شده. احساس میکنی یک نوع ماشین کهنه قراضه هستی که باید بندازنش داخل سطل آشغال و دفنش کنن و بره زیر خاک چون حتی نمیشه بازیافتش کرد...

همیشه دیدی میگم بگذریم، این دفعه نگذشتی هم مهم نیست. این چند روزه این ترانه Angel Eyes از استینگ رو هی گوش میدم. همین که مال فیلم ترک لاس وگاس هست. نیک کیج، الیزابت شاو، فیلم مارک فیگس رو میگم، بعیده کسی ندیده باشه. جوری ساختش که همه ببینن. نمیدونم اولش افسرده بودم اینو گوش میدادم یا اینو گوش دادم افسردگیم یادم اومد. یادته تری میگفت شاید نباید این قدر بنوشی و بن گفت شاید من نباید این قدر نفس بکشم!

گور پدر زندگی ولش کن اینو دانلود کن:

 

http://www.mediafire.com/download/ebyv6wjd62l0541/Sting-Angel_Eyes.mp3

 


آخرین ویرایش: - -

 

خوشبختی از دست‌ رفته آلبر کامو؛ دیدار از خانه آخرش در فرانسه

1392/01/30 15:01نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 

هیچ‌‌ چیز غم‌انگیزتر از این نیست که کسی خوشبختی بازیافته‌اش را دوباره و خیلی زود از دست بدهد: چشم‌نوازی مناظر روز، لطافت و معصومیت شب، طعم خلاق تنهایی و از همه مهم‌تر، عطر گم‌شده دوران کودکی را.

پرده پایانی زندگی نسبتا کوتاه آلبر کامو، برای علاقه‌مندانش، سرشار از این حس غم‌انگیز است و شاید علاوه بر عمق زیبایی ادبی آثار این نویسنده، همین پایان‌بندی اندوهناک هم موجب شده محبوبیت او پس از مرگ افزایش یابد.

آلبر کامو که در خانواده‌ای فقیر به دنیا آمده بود و تا قبل از این که به شهرت برسد از نظر مالی وضع چندان مناسبی نداشت، با فروش رمان «طاعون» توانست به جایی فکر کند که مدت‌ها در جست‌وجویش بود؛ جایی برای فرار از ازدحام و شلوغی، جایی برای آرامش و تنهایی، و در نهایت جایی برای تفکر و نوشتن.

در ۳۰ ژوئن ۱۹۴۷، کامو در نامه‌ای خطاب به رنه شار، شاعر فرانسوی، می‌نویسد: «آیا اکنون می‌توانم از تو، به عنوان دوستی قدیمی، کمکی بخواهم؟ از پاریس و از طایفه دزدانی که در اینجا می‌بینم خسته شده‌ام، عمیقا دوست دارم دوباره سرزمین فراموش‌ناشدنی‌ام الجزایر را بازیابم، اما به دلایلی که ربطی به الجزایر ندارد نمی‌توانم در آنجا زندگی کنم.»

کامو که رنه شار را پس از آرتور رمبو، بزرگترین شاعر فرانسوی قرن بیستم می‌دانست، از او می‌خواهد که در خریدن خانه‌ای در جنوب فرانسه کمکش کند، زیرا زیستن در «پرتو گرم و درخشان مدیترانه» برای کامو گویای سعادتی ابدی بود.

پیشتر، دوستی با شار، که او هم به روستایی در جنوب فرانسه پناه برده بود، موجب شده بود کامو تمام مناطق زیبای آن منطقه، به ویژه روستای لورماران را کشف و چشم‌اندازهای سرزمین مادری‌اش را در آنجا بیابد.

کامو سال ۱۹۴۶ وقتی برای اولین بار به لورماران رفت، در یادداشت‌های روزانه‌اش نوشت که ستارگان، سکوت و زیبایی «منقلب‌کننده» آنجا، پس از سال‌ها، خستگی را از تنش بیرون کرد.

اما رسیدن به آرزوی زندگی در یکی از روستاهای جنوب فرانسه برای کامو چندان هم ساده نبود و اگر یک دهه بعد، جایزه نوبل را به دست نمی‌آورد، شاید هیچ وقت نمی‌توانست این آرزوی دیرین را محقق کند.

سپتامبر سال ۱۹۵۸، کامو به همراه فرانسین همسرش، پس از دیدن چندین خانه در روستای چند صد نفری لورماران، بالاخره یکی از آنها را که متعلق به یک پزشک جراح بود و در کوچه‌ای منتهی به کلیسا قرار داشت، به قیمت ۹ میلیون و ۳۰۰ هزار فرانک خرید.

او از میان دوستانش، اولین کسی را که خبر کرد، رنه شار بود که در بیست و پنجم همان ماه برایش نوشت: «خانه‌ای زیبا در لورماران خریدم که متعلق به شماست.»

کامو راست می‌گفت؛ او نه تنها باصفاترین روستای جنوب فرانسه را انتخاب کرده بود، بلکه خانه‌اش هم که اکنون محل زندگی دخترش کاترین است، هنوز زیباترین چشم‌انداز را در میان دیگر خانه‌های این روستا دارد.

حتما کامو آن لحظه که پا به تراس خانه گذاشت و دشتی سبز، با کوه‌هایی سبزتر را دید که قصری پانصدساله و مربوط به دوران رنسانس را همچون نگینی در خود جای داده، تصمیمش برای خرید این خانه قطعی شد.

همان زمان، روزنامه‌های فرانسه خانه جدید کامو را «قصر» دیگری توصیف کردند که جلال و شکوهش کمتر از قصر لورماران نیست. اما حقیقت آن است که به رغم زیبایی و وسعت منظره، درون خانه، ساده و مختصر بود.

نوشتن در لورماران

دو ماه پس از خرید خانه لورماران، کامو که رفت‌وآمدهای پس از جایزه نوبل، نمی‌گذاشت آن طور که می‌خواهد در پاریس بنویسد، وسایل نوشتنش را در یکی از دو اتاق طبقه اول این خانه مستقر کرد و نوشتن را از سر گرفت.

همان روزهای اول، از مغازه‌های لورماران، ظروف غذا و اسباب زندگی خرید و چند تابلویی را هم به دیوارهای خانه نصب کرد. پیانویی را هم که از پاریس آورده بود در اتاق کناری‌اش، که حالا دیگر اتاق فرانسین شده بود، گذاشت.

کامو آن روزها بیش از هر زمانی دلمشغول تئاتر بود؛ در همین خانه نمایشنامه «جن‌زدگان» نوشته داستایوفسکی را برای اجرا بازنویسی ‌کرد و به فکر خریدن سالنی برای اجرای تئاترهایش افتاد.

اما مهم‌ترین محصول دوران نوشتن‌ در این خانه، که بعضی روزها ساعت‌ها بدون وقفه طول می‌کشید، نگارش رمان «آدم اول» بود؛ رمانی که البته با مرگ کامو ناتمام ماند.

«آدم اول» داستان زندگی خود نویسنده است که سال‌ها قصد داشت آن را روی کاغذ بیاورد؛ داستان یتیم شدن در کودکی و تلاش برای شناخت پدر مرده. انگار کامو به لورماران آمده بود تا از فضای نوستالژیک آنجا برای نوشتن از گذشته‌ بهره ببرد.

همچنین در لورماران، کامو بیش از همیشه به فکر مادرش افتاده بود، مادری که نه خواندن می‌دانست و نه نوشتن، و بر اساس آن چه در ابتدای دست‌نوشته «آدم اول» آمده، قرار بود این کتاب به او هدیه شود: «به تو که هرگز نخواهی توانست این کتاب را بخوانی».

پیش از دومین و آخرین نوئلی هم که کامو در لورماران بود، چکی را همراه با یک نامه در پاکتی می‌گذارد و برای مادرش می‌فرستد. وقتی مادر کامو نامه را دریافت می‌کند، از یکی از همسایه‌ها می‌خواهد آن چه را پسرش برای او نوشته، بخواند: «امیدوارم همیشه همین قدر جوان و زیبا بمانی، و همچنان بهترین قلب روی زمین از آن تو باشد...»

لورماران، با روزهای آفتابی‌ و عطر گل‌هایش، کامو را که دیگر مشغله‌ای جز تئاتر و ادبیات نداشت، بیش از همیشه، در نوشتن غرق می‌کرد.

او در همان سال‌های پایانی عمرش، به نویسندگان جوان‌ می‌گفت که «نویسنده واقعی هیچ وقت در محافل همکاران خود شرکت نمی‌کند». اما آن طور که آلبر ممی، نویسنده فرانسوی تونسی‌تبار و از نزدیکان کامو، می‌گوید این توصیه کامو «آرزوی باطنی تحقق نیافته» او بود، زیرا در هر حال، کامو «اهل معاشرت» بود و خودش نیز به این امر اذعان داشت.

برای نمونه، در نوامبر سال ۱۹۵۸، یعنی همان اوایل زندگی در روستای لورماران، در نامه‌ای خطاب به ژان گرونیه، فیلسوف و نویسنده فرانسوی، که از دهه‌ها قبل این روستا را می‌شناخت، می‌نویسد:‌ «به لورماران آمده‌ام برای نوشتن. شرایط نوشتن برای من همیشه مثل شرایط زندگی یک راهب بوده: تنهایی و کم‌خوری. صرف نظر از کم‌خوری، تنهایی با طبیعت من سازگاری ندارد، به همین علت حس می‌کنم نوشتن، خشونتی است که علیه خود به کار می‌برم. با این حال باید بنویسم. اوایل ژانویه به پاریس برمی‌گردم و فکر می‌کنم این رفت‌وآمد، شیوه مؤثری برای برقراری آشتی میان زندگی زاهدانه و عادات زشت من است.»

یا در نامه‌ای به دوست دیگرش نوشته است: «تقریبا تمام روز را به نوشتن گذرانده‌ام، ولی واقعیت این است که تنهایی سخت و جانفرساست، چون زندگی، خوشی‌ها و خنده‌هایش را دوست دارم... دیروز، وقتی برای نیم ساعت از نوشتن دست کشیدم، با صدای بلند به خودم دشنام دادم، اما دوباره نوشتن را از سر گرفتم.»

اما این گلایه‌ها به این معنا نیست که آلبر کامو از راهی که پیش گرفته بود، خشنود نبود، بلکه فقط رابطه او با نوشتن تغییر یافته بود: «پس از بیست سال نوشتن، برای اولین بار حس می‌کنم که رسیده‌ام به حقیقت هنر؛ بارقه‌ای دلربا که قلبم را می‌فشرد. اما این بارقه فرّار و ناپایدار است و پس از لحظه‌ای، دوباره کورکورانه و با شکی همیشگی، باید به نوشتن ادامه دهم.»

زندگی و مرگ در لورماران

با این وجود، زندگی آلبر کامو در لورماران، به نوشتن خلاصه نمی‌شد. او معمولا هر روز صبح، بعد از یک پیاده‌روی طولانی، به کافه «هتل اُلیه» در مرکز روستا می‌رفت و صبحانه‌اش را در آن جا می‌خورد و روزنامه می‌خواند. اگر هم کسی می‌خواست با او ملاقات کند در همان کافه قرار می‌گذاشت.

کامو که از کودکی به فوتبال علاقه داشت و در کنار تحصیل به طور جدی فوتبال بازی می‌کرد و تا دروازه‌بانی رده جوانان تیم راسینگ دانشگاه الجزیره پیش رفت، در لورماران عضو افتخاری تیم فوتبال این روستا شد و بعضی وقت‌ها در بازی‌های جوانان لورمارانی شرکت می‌کرد و پیراهن آبی و سفید آنها را می‌پوشید.

روژه گرونیه، نویسنده و دوست کامو، در کتابی به نقل از او می‌نویسد: «خیلی زود فهمیدم توپ هیچ‌گاه از طرفی که فکر می‌کنید نمی‌آید و این در زندگی خیلی به دردم خورد...»

بعضی وقت‌ها هم که کامو در خانه بود، مادام ژینو، خدمتکاری که با رفتن صاحبخانه قبلی کارش را از دست نداده بود، برایش غذا درست می‌کرد:‌ دلمه گوجه فرنگی، فطیر گوشت و غذاهای محلی مخصوص جنوب فرانسه. «او یک زن خدمتکار نیست، بلکه خواهر من است.»

کامو اواخر سال ۱۹۵۹ به مادام ژینو گفت که همسر و دوقلوهایش، ژان و کاترین، تعطیلات نوئل به آنها خواهند پیوست. اما معمولا وقتی همسر و فرزندانش به خانه لورماران می‌آمدند، او مثل همیشه نمی‌توانست تمام وقتش را صرف نوشتن کند. در یادداشت‌ها و نامه‌هایی که آن روزها نوشته، از سرگیری کارهایش را به پاریس موکول کرده است.

چند روز پیش از آن که کامو و خانواده‌اش به پاریس بازگردند، میشل گالیمار، برادرزاده گاستون گالیمار ناشر معروف فرانسوی، همراه ژانین زن، و آنوشکا دخترش، به دیدن او آمد. آنوشکا تازه هجده ساله شده بود و کامو به این مناسبت به او «دانشنامه تئاتر معاصر» هدیه کرد.

دوم ژانویه ۱۹۶۰، آلبرکامو همسر و دو فرزندش را که می‌خواستند با قطار به پاریس باز‌گردند، به ایستگاه آوینیون می‌رساند. اما فردای آن روز میشل گالیمار، به اصرار، کامو را که بلیط قطار در جیبش بود، سوار اتوموبیل خود می‌کند؛ کامو در صندلی جلو کنار دوستش میشل می‌نشیند و ژانین و آنوشکا و سگ آنها روی صندلی‌های عقب.

آنها شب به شهر ماکُن، در مرکز فرانسه می‌رسند و همان جا می‌خوابند. ظهر فردای آن روز، در هشتاد کیلومتری پاریس، اتوموبیل از مسیر جاده منحرف می‌شود و به یک درخت چنار برخورد می‌کند. کامو درجا، و میشل گالیمار هم پس از چند روز بستری شدن در بیمارستان می‌میرند، اما ژانین و آنوشکا از این تصادف مرگبار نجات پیدا می‌کنند.

آلبر کامو همواره به دوستانش می‌گفت که «هیچ چیز وحشتناک‌تر از مرگ یک کودک، و هیچ چیز پوچ‌تر از مردن در یک تصادف اتومبیل نیست.»

پیکر او را به جای دفن در قبرستان‌های معروف پاریس، به لورماران باز گرداندند و در گورستانش به خاک سپردند. او قبلا به اهالی این روستا گفته بود: «بالاخره قبرستانی را که باید در آن دفن شوم، پیدا کردم.»

روز تشییع جنازه کامو در لورماران، که یک روز سرد زمستانی بود، رنه شار از همه غمگین‌تر به نظر می‌رسید. این شاعر، پنج سال‌ بعد در مقدمه کتابی از کامو از «قوت و عمق» دوستی‌شان نوشت.

آندره مالرو، نویسنده فرانسوی، هم که آن زمان وزیر فرهنگ فرانسه بود در پیامی کامو را یکی از کسانی دانست که به لطف آنان «فرانسه همیشه در قلب انسان‌ها حضور خواهد داشت».

با وجود تمام خوشی‌هایی که لورماران برای آلبر کامو داشت، سخت است که بگوییم او در این دو سال، به زندگی دلخواهش رسیده بود؛ این نویسنده سال‌ها پیش از مرگش، از زبان یکی از شخصیت‌های نمایشنامه کالیگولا نوشته بود: «انسان‌ها می‌میرند بدون آن که به سعادتی دست یابند.»

 

 

 

 

--------------

سال ۲۰۱۳، سال آلبر کامو

به مناسبت صدمین سال تولد آلبر کامو، نمایشگاه‌ها و برنامه‌های فرهنگی متعددی در شهرهای مختلف فرانسه و همچنین گوشه و کنار جهان برای بزرگداشت این نویسنده برگزار می‌شود.

کتاب‌هایی نیز امسال درباره کامو منتشر می‌شود که از جمله آنها می‌توان به کتاب «چرا کامو» اشاره کرد. در این کتاب، حدود بیست نویسنده و روزنامه‌نگار نظرات خود را درباره این نویسنده گردآوری کرده‌اند.

همچنین برای اولین بار کتاب مصوری بر اساس رمان «بیگانه»، مشهورترین اثر آلبر کامو، از سوی انتشارات گالیمار روانه بازار کتاب خواهد شد.

 

 

 

زندگی و آثار آلبر کامو

۱۹۱۳: تولد در یکی از روستاهای الجزایر، از پدری فرانسوی و مادری اسپانیایی

۱۹۱۴: مرگ پدر در جنگ جهانی اول

۱۹۳۰: اخذ دیپلم و ورود به دانشگاه. بروز

نخستین نشانه‌های ابتلا به بیماری سل

۱۹۳۴: ازدواج با سیمون هیه که پس از دو سال از او جدا می‌شود

۱۹۳۵: اخذ لیسانس فلسفه و ورود به حزب کمونیست

۱۹۳۷: اخراج از حزب کمونیست و انتشار اولین کتابش با نام «پشت و رو»

۱۹۳۹: انتشار «زفاف» شامل چهار مقاله

۱۹۴۰: اقامت در پاریس و ازدواج دوم با فرانسین فور

۱۹۴۲: انتشار «بیگانه» و «افسانه سیزیف»

۱۹۴۳: آغاز فعالیت روزنامه‌نگاری در «نبرد»

۱۹۴۴: انتشار «سوء تفاهم» و دل باختن به ماریا کاسارس، هنرپیشه اسپانیایی

۱۹۴۵: انتشار «کالیگولا»

۱۹۴۷: انتشار «طاعون»

۱۹۴۸: انتشار «حکومت نظامی»

۱۹۴۹: انتشار «عادل‌ها»

۱۹۵۲: انتشار «انسان طاغی»

۱۹۵۳: استعفا از کارش در یونسکو در اعتراض به پذیرش عضویت اسپانیا تحت رهبری فرانکو

۱۹۵۴: انتشار «تابستان»

۱۹۵۵: همکاری با هفته‌نامه «اکسپرس»

۱۹۵۶: انتشار «سقوط»

۱۹۵۷: انتشار «تبعید و قلمرو» و دریافت جایزه نوبل

۱۹۵۸: خرید خانه در روستای لورماران

۱۹۵۹: نگارش رمان «آدم اول»

۱۹۶۰: مرگ بر اثر تصادف در راه لورماران به پاریس

برخی از ترجمه‌های معروف آثار کامو به فارسی

آدم اول، ترجمه منوچهر بدیعی

انسان طاغی، ترجمه مهبد ایرانی‌طلب

بیگانه، ترجمه‌های جلال آل‌احمد، امیرجلال‌الدین اعلم، لیلی گلستان و خشایار دیهیمی

تعهد اهل قلم، ترجمه مصطفی رحیمی

سقوط، ترجمه شورانگیز فرخ

سوء تفاهم، ترجمه جلال آل‌احمد

طاعون، ترجمه رضا سیدحسینی

عادل‌ها، ترجمه محمدعلی سپانلو و صالحان با ترجمه خشایار دیهیمی

کالیگولا، ترجمه‌های ابوالحسن نجفی و شورانگیز فرخ

یادداشت‌ها، ترجمه خشایار دیهیمی


آخرین ویرایش: - -

 

ذرّه ذرّه

1391/08/23 13:49نویسنده : Agostino Di Bartolomei

ارسال شده در: زندگی ، سالتون سی ،
 

 

آدم‌ها ذرّه ذرّه محو می‌‌شوند. آرام ... بی‌ صدا ... و تدریجی‌

همان آدم‌هایی‌ که هر از گاهی پیغام کوچکی برایت میفرستند ، بی‌ هیچ انتظار جوابی‌ ، فقط برایِ آنکه بگویند هنوز هستند. برای آنکه بگویند هنوز هستی‌ و هنوز برای آنها مهم ترینی ...

همان آدم‌هایی‌ که روزِ تولد تو یادشان نمی‌رود. همان‌هایی‌ که فراموش می‌‌کنند که تو هر روز خدا آنها را فراموش کرده ای. همان‌هایی‌ که برایت بهترین آرزو‌ها را دارند و می‌دانند در آرزو‌های بزرگِ تو کوچکترین جایی‌ ندارند ...

همان آدم‌هایی‌ که همین گوشه کنار‌ها هستند برای وقتی‌ که دل‌تو پر درد می‌‌شود و چشمان تو پر اشک. که ناگهان از هیچ کجا پیدایشان می‌‌شود ، در آغوشت می‌‌گیرند و می‌‌گذراند غمِ دنیا را رویِ شانه‌هایشان خالی‌ کنی‌. همان‌هایی‌ که لحظه‌ای پس از آرامشت ، در هیچ کجای دنیای تو گم می‌‌شوند و تو هرگز نمی‌‌بینی‌ ، سینه ی سنگین از غمِ دنیا را با خود به کجا می‌‌برند ...

همان آدم‌هایی‌ که آنقدر در ندیدنشان غرق شده‌ای که نابود شدن لحظه‌هایشان را و لحظه لحظه نابود شدنشان را در کنار خودت نمی‌‌بینی‌. همان‌هایی‌ که در خاموشیِ غم انگیز خود ، از صمیمِ قلب به جایِ چشمان تو می‌‌گریند ، روزی که بفهمی چقدر برای همه چیز دیر شده است.

نیکی‌ فیروزکوهی


آخرین ویرایش: - -

 

تنهایی آخرین قهرمان اكشن

1391/08/23 11:16نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 

كارگردان فیلم های اكشن ماشین سواری خود را با پرت كردن از روی پل به كشتن داد. در پی چنین مرگ خشونت باری، در اینجا با یادآوری دستاوردهای او در زندگی به او ادای دین و احترام می كنیم.

پل وینسنت توماس كه بندر لس آنجلس را به سن پدرو و ترمینال آیلند وصل می كند، می توانست لوكیشن فوق العاده یی برای فیلم های اكشن تونی اسكات باشد. این پل پرزرق و برق با طول یك مایل و پوشیده از نوارهای آبی رنگ تا به حال در فیلم های اكشن بسیاری حضور داشته است، ازجمله اسلحه مرگبار 4، ناپدید در 60 ثانیه ساخته جری بروكهایمر، امنیت ملی و مخمصه كه در آن رابرت دنیرو به اشتباه این جاده را با نام «پل سنت وینسنت توماس» خواند و آن را مقدس شمرد. در فیلمی به سال 1985 یك بازیگر از روی این پل به سمت بندر پایین پرید: اسم فیلم بود: زندگی كردن و مردن در لس آنجلس.

اسكات زمانی كه در لس آنجلس زندگی می كرد، ممكن بود نخواهد هیچ صحنه یی از هیچ فیلمی را روی این پل فیلمبرداری كند، انگار آنجا را برای مرگش انتخاب كرده بود. حوالی ساعت 12:30 بعدازظهر روز یكشنبه كارگردان بریتانیایی فیلم هایی چون تاپ گان (هواپیماها)، توقف ناپذیر (ترن ها) و روزهای تندر (اتومبیل ها)، پریوس خود را كنار پل پارك كرد، از نرده حفاظ پل بالارفت و خود را به پایین پرت كرد، بدون اینكه طناب نجات بانجی جامپینگی او را در هوا معلق نگه دارد. در دفتر تولید اسكات فری، شركت فیلمسازی و تلویزیونی كه با برادر بزرگ ترش ریدلی آن را اداره می كرد، پلیس یادداشتی پیدا كرد كه اعلام كردند یادداشت خودكشی اوست. او در 68 سالگی آخرین صحنه اكشن زندگی اش را كارگردانی و بازی كرد.

نزدیك به چهار دهه، آنتونی دیوید اسكات و ریدلی 74 ساله یك دوئت فیلمسازی برجسته را اجرا كردند. تهیه كنندگی بیشتر فیلم های خودشان و البته فیلم های اكشن دیگر (گروه ای، خاكستری)، فیلم های مستقل (ترور جسی جیمز) و سریال های محبوب امریكایی (شماره های سه و همسر خوب) را بر عهده داشتند. (سریال كوتاه چهار ساعته كوما بر اساس رمان رابین كوك هم در انتظار پخش از شبكه ای ام سی است.) پیمان فیلمسازی اسكات بیش از نیم قرن پیش در سال 1960 میان آن دو بسته شد: زمانی كه تونی 16 ساله در فیلم كوتاه ریدلی، پسر و دوچرخه، در نقش نوجوانی بازی كرد كه از مدرسه درمی رود و در نیوكاسل ول می چرخد و در دنیای افكارش درباره پدر و مادرش، معلمانش و مرگ غوطه می خورد. از همان زمان دغدغه سرعت و آگاهی از مرگ در آن وجود دارد.

وقتی ریدلی آگهی های تبلیغاتی بریتانیایی را كارگردانی می كرد، تونی حرفه نقاشی را انتخاب كرد و از كالج سلطنتی هنر لندن فارغ التحصیل شد اما ریدلی نقطه ضعف این برادر كوچك را پیدا كرد: «می دانستم كه به ماشین علاقه دارد، به او گفتم اگر بیایی و با من كار كنی، بعد از یك سال می توانی یك فراری بخری. و او آمد.» تونی هزاران تبلیغ تلویزیونی را كارگردانی كرد اما در اوایل دهه 80 به فیلمسازی روی آورد، همانطور كه ریدلی با ساختن بیگانه و بلید رانر.

در نهایت تفاوت های شخصیتی دو برادر آشكار شد. ریدلی سلیقه یی جهانی تر داشت، با بازیگران بریتانیایی و داستان هایی همچون فهرست دوئل، افسانه، گلادیاتور و پادشاهی بهشت، بسیار پرقدرت ظاهر شد. تونی می گفت: «هیچ كس مثل برادرم نمی تواند فیلم های توگا (در فضاهای روم باستان) بسازد.» اما خود او در بند هالیوود بود. این پسرك با دوچرخه با عشقی دیوانه وار به ماشین استعداد خارق العاده یی داشت در خواستنی كردن هواپیما، اسلحه و پرخاشگری های بی دلیل ستاره ها و هر چیزی كه سریع حركت می كرد و هر چیزی كه می توانست حركت فیلم را سریع تر كند. او به چندبرداشتی كردن سكانس ها معروف بود (148 ساعت نگاتیو را برای موج خونین مصرف كرد). اسكات دوربین هایش را دایره وار به دور بازیگر می چید انگار كه چندین و چند غریبه خوش قیافه ستاره كوچكی را دوره كرده اند تا او را تماشا كنند. او صحنه را پر از آب و جرقه های برق و بازیگرانش را خیس از عرقی فتوژنیك می كرد. او هلموت نیوتن دنیای سینما بود.

اولین فیلم او، گرسنگی، در سال 1983 تمرینی در دنیای فمینیسم بود: یك داستان خون آشامی پر زرق و برق كه با حضور سوزان ساراندن و كاترین دنو در خاطر مانده است. فیلمی كه در گیشه شكست خورد اما در نهایت برگ برنده اسكات شد. پس از گذشت چند سال پر از ماجراجویی در اوایل دهه 70 كه هالیوود دیگر از تولید درام های عشقی و وسوسه گر دست برداشته بود، زوج فیلمسازی بروكهایمر و دان سیمپسون به فكر افتادند كه اگر اسكات بتواند همان شور و حرارتی را كه در رابطه دو زن ایجاد كرده بود، میان دو مرد هم ایجاد كند، می تواند كارگردان فیلم بعدی آنها، تاپ گان، باشد. برای نقش پسر مشهور نیروی هوایی، بازیگر جوانی به تونی پیشنهاد شد كه به تازگی در فیلم افسانه ریدلی بازی كرده بود: یك پسر بیست و دو ساله به نام تام كروز. پیت میشل اوقات فراغت خود را با والیبال، میهمانی رفتن و روابط شخصی اش پر می كرد اما ماوریك غرق در هواپیمای اف- 14 اش بود كه در آن ورزش و روابط شخصی با كار و میهن پرستی گره می خورد. جایی كه یك قهرمان مزد خود را در جنگ با مرگ می گیرد. یكی از مربیانش به او هشدار می دهد: «مغزت چك هایی می كشد كه بدنت نمی تواند آنها را نقد كند.» در اینجا اما تصادف های مرگبار سرانجام قهرمانان است و تنها یك ترسو به این نصحیت های محتاطانه اعتنا می كند.

به پشتوانه لبخند ها و حالت پیروزمندانه كروز، تاپ گان توانست چك هایش را با بدن بازیگرش نقد كند. و البته نیروی هوایی هم با گذاشتن اتاقك های سربازگیری در بیرون سالن های سینما به نان و نوایی رسید. اما حال و هوای جنگی فیلم در آب های اقیانوس هند به نوعی پوستری تبلیغاتی با مضمون عمو تام به دنبال شماست برای جنگ جهانی سوم را تداعی می كرد. اما كسی در هالیوود به این فكر نمی كرد: تاپ گان بازیگر جوانش را به یك ستاره جهانی بدل كرد و 350 میلیون دلار در دنیا فروش كرد. این فیلم بزرگ ترین اثر در كارنامه تونی اسكات است.

دومین اثر بزرگ او، پلیس بورلی هیلز 2، فیلم بعدی او پس از تاپ گان بود. یك تریلر پلیسی با تاكیدی بر خنده و طنز با بازی ادی مورفی كه جذاب ترین ستاره كمدی آن دهه بود. این فیلم دومین فیلم از شش فیلمی به كارگردانی اسكات بود كه بروكهایمر تهیه كنندگی آن را بر عهده گرفت. باقی آن شش فیلم این ها بودند: روزهای تندر باز هم با بازی كروز، موج خونین سال 1995، دشمن كشور 1998 و دژاوو به سال 2006، همگی با بازی دنزل واشنگتن.

در طی چندین دهه اسكات توانست نام های بزرگی را در فیلم هایی كه به نوعی بازسازی درخشان تریلرهای قدیمی بود در كنار هم جمع كند: هكمن و واشنگتن در موج خونین، دنیرو و وزلی اسنیپس در هوادار 1996، هكمن و ویل اسمیت در دشمن كشور 1998 رابرت ردفورد و برد پیت در جاسوس بازی 2001 و واشنگتن و جان تراولتا در گرفتن پلهام 123 به سال 2009. وقتی دو فوق ستاره نقش آدم هایی را بازی می كردند كه باید حساب چند نفر را برسند و كمی مایه های روشنفكری و زندگی خصوصی عاطفی هم چاشنی آن باشد، به سراغ تونی اسكات می رفتند.

بعضی از این فیلم ها كه چندان هم پر فروش نبودند، به خاطر فضای خوش ساخت و تزلزل ناپذیری كه اسكات به آنها داد، فیلم هایی به یاد ماندنی شدند. هر چند وقت یك بار اسكات تحت تاثیر یك فیلمنامه وحشی و شلوغ، به طرز وحشتناكی دیوانه می شد. رومنس واقعی فیلمی در سال 1993 كه آن را از روی فیلمنامه یی كارگردانی كرد كه كوئنتین تارانتینو آن را برای سرمایه گذاری روی سگدانی فروخت، در ابتدا درجه مخاطب بالای 17 سال گرفت حتی با درجه آر هم به اندازه یی كه تماشاگر را چندین بار به شدت از جا بپراند، صحنه هایی مملو از خشونت و خون و خونریزی وجود داشت. یك پخش كننده مواد مخدر سفیدپوست چند آدمكش سیاهپوست گردن كلفت را در آن سوراخ سوراخ می كند. دست تكه تكه می شود، پا خرد می شود، چشم و اعضای دیگر بدن می تركند. در 1995 سناتور باب دال در مسیر كاندیداتوری برای ریاست جمهوری به فیلم عشق واقعی طعنه یی زد مبنی بر اینكه این فیلم نمونه یی است از «سرخوشی و عیاشی در خشونت بدون فكر و رابطه و بدون عشق.»

یك توصیف واقعی تر از فیلم می تواند این باشد: خشونت عاشقانه روی زمین مین گذاری شده. اما سرخوشی و عیاشی قطعا هست. او به خاطر سابقه كارگردانی و ساخت آگهی های تبلیغاتی، می دانست چطور هر صحنه فیلم را جذاب و گیرا و باورپذیر كند، حالاصحنه مملو از خشونت باشد و چه تركیبی از حضور دو جامعه ستیز دیوانه.

فیلمی كه راضی كننده ترین شكل سرگرمی قدیمی و از مد افتاده را در آن می توان دید، همان فیلم آخر اوست: توقف ناپذیر. واشنگتن و كریس پاین استار ترك در یك قطار در حال فرار و روزاریو داوسن پای گوشی تلفن در حال «هدایت كردن» سواری آنها. فیلم نسبت به پلهام یك پیشرفت محسوب می شود و هم اصلاحیه یی است بر آن.

حكایت مردی در حال كار، درگیر با ماشینی كه نمی داند چطور آن را كنترل كند، می تواند اتوبیوگرافی استعاری اسكات باشد. نیمی از نویسنده های ازخودمتشكر هالیوود فكر می كنند خالقان برجسته یی هستند، اسكات اما برای اظهار استعداد هنری اش قائل به یك میزان مشخص بود، می دانست كه یك تكنیسین است. در ماشین هنری فیلمسازی این یك تصمیم بزرگوارانه و قابل احترام است. یك كار را به خوبی به انجام رساندن می تواند شكلی از هنر باشد و اسكات به این سطح برتری جستن، به استادی در كار خود رسیده بود. او شایستگی آن را دارد كه برای آنچه در زندگی انجام داد بیشتر به یاد سپرده شود تا آن گونه كه آن را پایان داد.

 

 

نویسنده: ریچارد كورلیس

مترجم: لیدا صدرالعلمایی

 

*اتفاقی به این مطلب برخوردم و دلم نیومد پیشنهاد ندم.

 


آخرین ویرایش: - -

 

به یاد جی‌جی مرونی

1391/07/24 22:29نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 

15 اکتبر 1967، یکی از تاریک ترین روزهای تاریخ فوتبال ایتالیا. جی جی مرونی، نماد تورینویی که برای کسب اولین اسکودتو اش پس از فاجعه سوپرگا در سال 1949 تلاش می کرد، به طرزی تراژدیک در سن 24 سالگی در تصادف رانندگی کشته شد. مرگ زودهنگام او یکی از بهترین استعدادهای جوان را از ایتالیا گرفت و دوران بازی او که می توانست باشکوه باشد بسیار کوتاه شد.

او متولد 1943 بود، درست مثل جیانی ریورا، و در سواحل دریاچه کومو در لومباردی، مرونی دوران بازی اش را در باشگاه زادگاهش آغاز کرد-همان کاری که اسطوره میلانی انجام داد. پس از دو فصل او جذب غول سقوط کرده جنوا شد، و همان جا بود که نرئو روکو مربی تورینو او را دید. مربی پس از رساندن میلان به قهرمانی اروپا کارش را در تورین آغاز کرده بود و مشغول بازسازی تیمی بود که بالاخره از فاجعه سوپرگا رها شده بود. روکو استعداد مرونی را دید و در شروع فصل 65-66 این 21 ساله را خرید.

او خریدی عالی برای گراناتا بود. یک وینگر راست با تکنیک، با قدرت دریبل زنی عالی و سرعتی آتشین، مرونی در آن زمان غیرقابل مهار بود و اغلب مدافعینی را که از او غافل می شدند را به سختی تنبیه می کرد. به دلیل بازی چشم نوازش به او "پروانه ی گراناتا" را دادند. او همیشه جوراب های کوتاهی به پا داشت که دور مچ پاهایش جمع شده بودند و متخصص لایی دادن به حریف بود.

با اینکه مرونی گلزن بزرگی نبود، اما قطعا گلهایی عالی می زد. شادی آورترین گل او در پیروزی 2-1 برابر اینتر در سن سیرو و مارس 1967 به ثمر رسید. نراتزوری صدرنشین سری آ بود و سه سالی بود که در خانه شکست نخورده بود. این وینگر با استعداد همه را غافلگیر کرد، به ویژه یارگیرش جاچینتو فاکتی را که بعد از وارد شدن توپ به دروازه از نبوغ مرونی مبهوت شده بود.

مرونی اولین بازی ملی اش را هم در سال 1966 در پاریس برابر فرانسه انجام داد. او عضو تیم ایتالیایی بود که مفتضحانه با شکست برابر کره شمالی از جام جهانی کنار رفت. مرونی با اینکه فقط یک بازی انجام داد یکی از مقصرین آن افتضاح قلمداد شد و او حتی برابر کره هم به میدان نرفته بود. در کل او فقط شش بازی برای کشورش انجام داد.

مهارت و قابلیت های مرونی باعث شده که او را با جرج بست مقایسه کنند. همانند افسانه منچستریونایتد او کمی شورشی بود، و موی بلندی داشت که گاهی با یک ریش همراه می شد، عجیب و غریب لباس می پوشید، ترانه های بیتل ها را گوش می داد و ماشین های گرانقیمت سوار می شد. او با مربیان هم رابطه عجیبی داشت. وقتی سرمربی تیم ملی ایتالیا ادموندو فابری از او خواست که قبل از بازی برابر لهستان در مقدماتی جام جهانی سال 1965 موهایش را کوتاه کند، مرونی امتناع کرد."فکر کنم با موی بلند بهتر هم بازی میکنم."

با شباهت هایی که به بست داشت، او یکبار اوج رفتارهای عجیب و غریبش را به نمایش گذاشت. پس از اینکه رسانه های کومو از او انتقاد زیادی کردند مرونی تصمیم گرفت به سبکی که فقط خودش می فهمید پاسخ آنها را بدهد. او با دوست و هم تیمی اش فابریتزیو پولتی به میدان اصلی شهر رفت، و به همراه مرغی که به آن قلاده بسته بود شروع به قدم زدن کرد. جیانی بررای روزنامه نگار در مورد او می گوید:"او نماد برونگرایی عجیب و آزادی اجتماعی در مملکتی بود که تقریبا کل آن به دست سنتی ها ساخته شده بود."

طرفداران تورینو مرونی را مثل یک خدا می پرسیدند. و بنابراین عجیب نبود که پس از اینکه پیشنهاد یوونتوسی ها در سال 1967 برای او مورد قبول واقع شد هواداران تورو خیابان های اطراف خانه رئیس باشگاه ارفئو پیانلی را اشغال کردند. برخی حتی ادعا کردند که احتمال اعتصاب در کمپانی فیات که متعلق به رئیس یووه جیانی آنیلی بود می رفت، زیرا بسیاری از کارکنان شرکت هواداران تورینو بودند.

مرونی ماند، اما قبل از مرگ دردناکش تنها چهار بازی دیگر انجام داد. او برای جشن گرفتن پیروزی خانگی 4-2 برابر سمپدوریا با دوست خوبش پولتی بیرون رفته بود و وقتی که داشت از خیابان رد می شد یک فیات 124 کوپه او را زیر گرفت. او بعد در بیمارستان درگذشت. و تقدیر این بود که راننده 19 ساله یک هوادار متعصب تورینو به نام آتیلیو رومرو باشد. مرونی اسطوره او بود- عکسش را روی دیوار اتاقش نصب کرده بود و مدل موهایش مثل او بود. و نکته عجیب اینکه در سال 2000 رومرو رئیس تورینو شد.

20 هزار نفر در مراسم خاکسپاری مرونی حاضر شدند. کشیش خطاب به آنهایی که برای وداع با جی جی آمده بودند گفت:"او فقط یک جسم با عضله و عصب نبود، یک نابغه بود، یک انسان شجاع و بخشنده". یک هفته بعد از مرگش، دربی تورین بود. تورینو 4-0 برنده شد، و این بزرگترین پیروزی تاریخ آنها برابر یوونتوس باقی ماند، و آخرین گل را آلبرتو کارلی به ثمر رساند، کسی که پیراهن شماره 7 مرونی را به تن کرده بود.


آخرین ویرایش: 1395/06/10 01:41

 

تعداد کل صفحات ( 4 ) 1 2 3 4