تبلیغات
دنیای دیوانه ی دیوانه - مطالب سالتون سی

بچه که بودیم...

1391/06/23 09:35نویسنده : Agostino Di Bartolomei

ارسال شده در: زندگی ، سالتون سی ،
 

 

کوچک که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم

اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم

کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را

از نگاهش می توان خواند

اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد

و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم

سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست

دنیا را ببین...بچه بودیم از آسمان باران می آمد

بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید!

بچه بودیم دل درد ها را به هزار ناله می گفتیم همه می فهمیدند

بزرگ شده ایم درد دل را به صد زبان می گوییم...هیچ كس نمیفهمد


آخرین ویرایش: - -

 

قالی که در بافتنش سهیم هستی

1391/06/21 18:27نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 

زندگی یک قالی بزرگ است،

هر هزار سال یکبار فرشته‌ها قالی جهان را در هفت آسمان می‌تکانند،

تا گرد و خاک هزار ساله‌اش بریزد و هر بار با خود می‌گویند:

این قالی نیست که قرار بود انسان ببافد، این فرش فاجعه است

با زمینه سرخ خون و حاشیه‌های کبود، و نقش برجسته‌های ستم

فرشته‌ها گریه می‌کنند و قالی آدم را می‌تکانند و دوباره با اندوه بر زمین پهنش می‌کنند.

رنگ در رنگ، گره در گره، نقش در نقش

قالی بزرگی است زندگی.

که تو می‌بافی و من می‌بافم، همه بافنده‌ایم

می‌بافیم و رج به رج بالا می‌بریم

می‌بافیم و می‌گسترانیم

دار این جهان را خدا بر پا کرد و خدا بود که فرمود:

"ببافید"، و آدم نخستین گره را بر پود قالی زندگی زد

و هر که آمد، گره‌ای تازه زد و رنگی ریخت و طرحی بافت

و چنین شد که قالی آدمی رنگارنگ شد.

آمیزه‌ای از زیبایی و نا‌زیبایی، سایه روشنی از خوبی ها و بدی ها ...

اما تو ای دوست من؛

گره تو هم تا ابد بر این قالی خواهد ماند،

طرح و نقشت نیز،

و هزاران سال بعد،

آدمیان بر فرشی خواهند زیست که گوشه‌ای از آن را تو بافته‌ای.

تو با دستانی هنرمند و اندیشه هایی بس شگرف ...

كاش گوشه‌ای را كه سهم توست زیباتر از آنچه باید ببافی!


آخرین ویرایش: - -

 

ترس یا شهامت؟

1391/06/19 13:08نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 

«به آینه زل می زنی، و خود را می پذیری. یا نمی پذیری و خودت را می کشی. راه سوم هم این است که دیگر سراغ آینه نروی.»  تنسی ویلیامز             

 

دهم سپتامبر، روز جهانی پیشگیری از خودکشی است. کوشش دانش روانپزشکی، آن است که آدمیان را از اندیشۀ انتحار و اقدام به آن دور کند.

ارل گرولمن در کتاب خود با نام خودکشی- که درسال 1988 منتشر شده- می نویسد که تقریباً تمامی انسانها، زمانی در زندگیشان، به گرفتن جان خود اندیشیده اند.

روانشناس برجسته ای به نام دکتر پال کیونت نیز در کتابی که در سال 1987 منتشر شده، به پژوهشهایی اشاره می کند که حاکی از همین امرند و نشان می دهند که اغلب مردم، دست کم یک بار در زندگی شان، به طور جدی به خودکشی فکر کرده اند.

خودکشی را برخی فعالان اجتماعی یک حق مدنی خوانده اند؛ خواه از روی یأس و استیصال باشد، یا برای پایان دادن به دردی بی درمان. لودویگ مینلی، وکیل سوئیسی حقوق بشر ، بنیانگزار بنیادی است به نام  دیگنیتاس. آقای مینلی در بنیاد خود به نهصد داوطلب مرگ کمک کرده تا بمیرند. اغلب آنها بیمارانی بوده اند که گرفتار دردهای درمان ناپذیرند، اما از آنجا که تعدادی از این عده، بیماران روانی مبتلا به اسکیزوفرنی یا اختلال خلقی بوده اند، از مینلی انتقاد می شود.

بیل مار- برنامه ساز و سیاسی نویس شوخ طبع آمریکایی- می گوید:«خودکشی، استعفا از زندگی است پیش از آنکه خدا اخراجت کند.»

اما ملحدان خدایی را باور ندارند که مهارزندگی شان را درکف داشته باشد و شماری از آنان، برخورداری از حق خودکشی را حسی رهایی بخش می خوانند.

گفت و گو با دو پژوهشگر ارشد آمریکایی

دکتر جین پیرسون- روانپزشک و پژوهشگر ارشد انستیتوی ملی سلامت روان آمریکا- در پاسخ به پرسش در خصوص لزوم اعطای حق مدنی شهروندان به آنها، برای گرفتن جان خود، گفت:«در اغلب موارد، کسانی که به شدت افسرده هستند، اقدام به خودکشی می کنند. باور ما آن است که این عده، در شرایط عادی روحی، خواهان پایان دادن به زندگی شان نیستند، کما اینکه وقتی تحت درمان قرار می گیرند، شوق زیستن هم می یابند. با این همه، نمی توان حق مدنی انسانها را برای انتخاب زندگی یا مرگ، انکار کرد.»

در گفت و گویم با دکتر کارلوس زاراته- پژوهشگر ارشد گروه اختلالات خلقی انستیتوی ملی سلامت روان آمریکا- دکتر زاراته به تغییرات شگرف خلقی در بیماران تحت درمان و تحقیق گروهش اشاره کرد و گفت:«بسیاری از این دست بیماران، در پی تغییر جایگاهشان در طیف سلامت روان، درخصوص ساده ترین تصمیمات زندگی شان، تغییر عقیده می دهند. انتخاب زندگی یا مرگ، تصمیم عمده ای است که به دنبال تغییر شرایط خلقی، احتمال تغییر آن بسیار است.»

کی جیمیسون: روانپزشکِ اسیر روان پریشی

دکتر کی جیمیسن، روانپزشک، استاد دانشگاه جانز هاپکینز، نویسندۀ چندین کتاب شاخص، در زندگی شخصی اش، بانویی شکننده است که طی تمامی عمر، از اختلال شدید خلقی رنج برده و اقدام به خودکشی کرده است.

در گفت و گویم با او، دکتر جیمیسن می گوید که درمان با شوک الکتریکی و مصرف دائم لیتیم، جان او را نجات داده. از آنجا که طی یکی از موارد بستری شدنش در بیمارستان روانی، او به پزشکان معالجش اجازه نداده که به او شوک بدهند، نامه ای نوشته که آن را ازنظر حقوقی هم معتبر کرده. این نامه، به همسر و نزدیکان دیگر خانم جیمیسن اجازه می دهد که در موارد لازم، او را تحت شوک درمانی قرار دهند.

دکتر کی جیمیسن می گوید در پی مرگ همسر اولش، دچار بحرانی شد که او را مدتی اسیر بیمارستان کرد. روان درمانی، دارو، شوک درمانی، حمایت عاطفی همسر دومش (که او نیز روانپزشک و استاد دانشگاه است) اما، وی را از این بحران رهاند و به شاگردان و خوانندگان آثارش، مجال داد تا همچنان از فعالیتها و تواناییهایش بهره برند.

کامو و همینگوی

آلبر کامو می نویسد:«دو راه پیشِ رو دارم: خودکشی، یا نوشیدن فنجانی قهوه. از میان این دو، قهوه را انتخاب می کنم...آخرالامر، به نظرم، انتخاب زندگی، شهامت بیشتری می طلبد.»

کامو، زندگی را برگزید و فنجان قهوه اش را. سانحه ای اما، به ناگاه و ناروا، زندگی اش را در چهل و شش سالگی، کوتاه کرد. کامو، شجاعت را در برگزیدن زندگی می دید.

عده ای برآنند که ادامۀ زندگی و رویارویی با چالشهایش، نشان شهامت است. گروه اندکی هم باوردارند که انتخاب آگاهانۀ مرگ، یعنی شجاعت بیشتر.

ارنست همینگوی می نویسد:«تنها دلیل اجتناب از خودکشی، آن است که وقتی جهنم زندگی می گذرد، بهشت آن را درمی یابی.»

همینگوی خالق آثار فاخر و بی بدیلی بود که جاودان شدند و نوبل ادبیات را هم از آن او کردند. جهنم درونش اما، لابد چنان سیاه بود که بهشتِ پس از آن را از یاد برد و در اوان دهۀ شصت عمر، مصمم  شد خرقه تهی کند، و دوستداران قلمش را در سوگ خود بنشاند و محروم از آثار درخشانش.


آخرین ویرایش: 1391/06/19 10:32

 

آخر خط و...

1391/06/17 08:43نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 

بعضیها را فشار زندگی به مرز جنون و مرگ می کشاند. فقر، تنگدستی و درماندگی. بعضی دیگر، دچار بیماری روانی اند، چنان اسیر اوهامند که اول جان عده ای را می گیرند و بعد جان خودشان را.

ولی در طول تاریخ، خودکشی انگیزه های مختلفی داشته است. سقراط، شاید اولین چهره تاریخی باشد که این راه را رفت، هر چند که خود میل به رفتن نداشت و به خاطر عقایدش، ناچارش کردند جام شوکران را سر بکشد.

مفهوم مرگ در فرهنگهای مختلف، تفاوت می کند. در ژاپن، هاراکیری، یا دریدن شکم، برای حفظ شرف، برای نیفتادن به دست دشمن، و برای تحمل نکردن خفت و خاری، از دیرباز رسم بوده، رسمی که نوادگان سامورایی ها هم در جنگ دوم جهانی به شکل دیگری زنده کردند. نابود کردن خود در حمله به نیروی دشمن. هیتلر هم برای اینکه به دست متفقین نیفتد، در پناهگاه بتن آرمه اش، همراه معشوقه اش اوا براون، قرص سیانور خورد.

بعضیها هم مثل راهبهای تبتی، برای نشان دادن ستمی که مردمشان رفته است، به آغوش مرگ می روند. می گویند چنان غرق عوالم روحانی اند که هیچ دردی هم نمیکشند. می خواهند با گذشتن از وجود خود، توجه دنیا را به آنچه چینیها در طی نیم قرن اشغال بر سر فرهنگ و سرزمینشان آورده اند جلب کنند.

اما اهل فکر و هنر برای گذاشتن نقطه پایان بر عمرشان، دلیل دیگری دارند: پوچی و بی معنایی زندگی. به قول صائب می گویند «ما از این هستی ده روزه به تنگ آمده ایم». نمونه اش وینسنت ونگوگ، نقاش امپرسیونیست هلندی که اوایل قرن بیستم، در عین گمنامی و تهیدستی، جان خودش را گرفت. آثارش امروز چند صد میلیون دلار خرید و فروش می شود. برخلاف ونگوگ، ارنست همینگوی، نویسنده اسطوره ای آمریکا، به شهرت و ثروت فراوان رسید، ولی با گلوله به زندگی اش پایان داد.

«در زندگی زخمهایی هست که مثل خورده روح آدم را در انزوا می خورد و می تراشد.» همین زخمها بود که صادق هدایت را واداشت شیر گاز را در آپارتمانش در پاریس باز کند. کورت کوبین، آهنگساز و ترانه سرا و خواننده گروه نیروانا هم تحمل بار هستی را بیرون از توان خود یافت. بعد از مصرف مقدار زیادی هروئین، گلوله ای در دهان خودش خالی کرد.

اما گاهی درک علت خروج داوطلبانه از دنیا، بینهایت دشوار است. در سال 1997، سی و نه نفر از پیروان فرقه ی "دروازه بهشت" در کالیفرنیا، دستجمعی خودشان را کشتند، چون باور داشتند که روحشان سوار یک سفینه فضایی می شود و به دنبال یک ستاره دنباله دار راه می افتد.

 


آخرین ویرایش: - -

 

دیگر هیچ‌وقت سوت نمی‌زنم

1391/06/16 01:02نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 

داور ایرانی مقیم آلمان ماه‌ها پس از جان سالم به در بردن از خودکشی اکنون در وضعیت روحی رضایت‌بخشی قرار دارد.

روزنامه بیلد در شماره روز چهارشنبه به وضعیت بابک رفعتی، داوری که حدود 10 ماه قبل رگ دستش را زد اما با کمک دستیارانش سریع به بیمارستان انتقال یافت و از مرگ نجات یافت، پرداخت.

این روزنامه نوشت: در تاریخ 19 نوامبر سال 2011 ساعاتی قبل از بازی اف.ث.کلن برابر ماینس، رفعتی که داور بازی بود، در اتاق خود در هتل محل اقامتش اقدام به زدن رگ دستش کرد اما دو کمک داورش که از ماجرا خبردار شدند، با انتقال به بیمارستان او را نجات دادند.

بیلد ادامه داد: عصر روز دوشنبه در مراسمی که از سوی دفتر شعبه هانوفر روزنامه در هتل کورت‌یارد ترتیب یافت، رفعتی که میهمان میزگردی بود، گفت: اکنون گام دیگری در زندگی‌ام برداشته شده است و حالم خوب است. خودم را در زندگی بسیار سعادتمند می‌بینم.

براساس آنچه لارس بیکه، گزارشگر این نشریه عنوان کرده هفته‌ها تلاش شد تا مشکل افسردگی رفعتی گام به گام برطرف شود. او اکنون همراه با همسرش، آینده‌ای را برای خویش ترسیم کرده است.

این گزارشگر کمک‌های همسر این چهره را در بهبود وضعیت روحی‌اش کاملا موثر دانسته و از  قول رفعتی چنین نوشته است: در نهایت ادب پیمان زندگی مشترک بسته‌ایم. جشن ازدواج‌مان در پایان همین هفته برگزار می‌شود. در مورد آن اتفاق گذشته هم  نمی توانم حرف بزنم. هنوز هم وقت لازم دارم. اوایل به خودم اعتماد نمی کردم حتی در جنگل قدم بزنم. در نظر بگیرید وقتی مردم با شما برخورد و در گوش هم پچ‌پچ می کنند چه حالی به شما دست می‌دهد.

رفعتی گفت: فوتبال همه شور و اشتیاقم بود اما اکنون بدون آن هم می توانم زندگی کنم. دیگر هیچوقت سوت نخواهم زد.


آخرین ویرایش: - -

 

وحشت

1391/06/6 08:40نویسنده : Agostino Di Bartolomei

ارسال شده در: سالتون سی ،
 

و من مهیب ترین زوزه ها را كشیدم، با جنونی از وحشت/ فریادی كه از هیچ سینه زنده یی بیرون نیامده هرگز/ و افتادم به پشت، خشك و بی حركت....

وحشت

آن شب، مدت درازی از یك نویسنده كتاب خوانده بودم

نیمه شب شده بود كه به وحشت افتادم ناگهان

وحشت از چه؟ نمی دانم اما وحشتی مهیب.

با نفس های بریده و لرزشی از ترس

دانستم كه اتفاقی شوم در راه است...

احساس كردم كسی ست پشت سرم بعد

كسی كه تصویرش می خندید، قهقه یی وحشی، ساكن و عصبی:

و من اما هیچ نمی شنیدم، آه كه چه عذابی!

احساس خم شدنش برای لمس موهایم

و اینكه داشت دستش را روی شانه ام می گذاشت

و اینكه داشتم در صدای كلامش می مردم...

هی بیشتر خم می شد به سویم و هی نزدیك تر

و در من نه جنبشی بود و نه چرخش سری، به امید رستگاری جاوید

مثل پرندگان كوفته از توفان

افكار دیوانه از وحشتم چرخ می زدند

عرق مرگ بود در انجماد اعضای تنم

و صدای دیگری نمی شنیدم در اتاقم

جز ترق ترق دندان هایم از ترس.

تق ناگهان

و من مهیب ترین زوزه ها را كشیدم، با جنونی از وحشت

فریادی كه از هیچ سینه زنده یی بیرون نیامده هرگز

و افتادم به پشت، خشك و بی حركت.

 

گی دو موپاسان

 


آخرین ویرایش: - -

 

Candyman

1391/06/2 04:02نویسنده : Agostino Di Bartolomei

ارسال شده در: سالتون سی ، خنگ ها ،
 

هی تو، کسی تو رو نمیشناسه جز من.

با تو هستم، همونی که در آینه ای.

احساس می کنم تو رو میشناسم.

احساس می کنم تو رو جایی دیدم.

شاید در خیابون، شاید در پارک، سینما و شاید هم یک جای دیگه.

یک لحظه صبر کن، چند ساله سینما یا پارک نرفتم؟ کی میدونه؟ تو؟!

اما مطمئنم، چون احساس دروغ نیست، هست؟

چرا دارم ازت سوال می پرسم؟

این سوال در سوال شد.

ای رفیقی که در آینه هستی میشه دستت رو برام تکون بدی؟

صورتت خیلی برام آشناست، از نظر قدی هم این قدر به هم می خوریم که فکر کنم هم قد باشیم.

تا حالا صورت خودت رو در آینه دیدی که ببینی چقدر شبیه من هستی؟

فکر کنم حتما قیافه خودت رو می پسندی.

اما اگر از قیافه خودت خوشت بیاد بازم فایده ای نداره چون میخوای منتظر نظر دیگران بمونی.

البته تو خوش شانسی چون حداقل من میگم قیافه خوبی داری.

اما من چی...

 


آخرین ویرایش: 1391/06/2 03:52

 

تونی اسکات خودکشی کرد

1391/05/30 14:21نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 

آقای اسکات از بالای یک پل پریده و خودکشی کرده است

براساس گزارش‌ها، تونی اسکات، کارگردان شناخته‌شده هالیوود، خود را از بالای یک پل در لس‌آنجلس پرت کرده و خودکشی کرده است.

مسئولان پزشکی قانونی شهر لس‌آنجلس گفته‌اند که مرگ آقای اسکات ۶۸ ساله به عنوان یک خودکشی در دست بررسی است.

او که برادر ریدلی اسکات، از کارگردانان معروف هالیوود است، در بریتانیا به دنیا آمده بود.

تونی اسکات در دهه ۱۹۸۰ میلادی و با کارگردانی مجموعه فیلم‌هایی اکشن از جمله فیلم "تاپ گان" معروف شد.

پزشکی قانونی لس‌آنجلس اعلام کرده است که آقای اسکات از پل وینسنت توماس در حد فاصل سن‌پدرو و جزیره ترمینال پریده است.

به گفته یک مقام پزشکی قانونی، این کارگردان معروف سینما حدود ساعت ۱۲ و ۳۰ دقیقه به وقت محلی دیده شده است که خودروی خود را متوقف کرده و به داخل آب پریده است.

جسد او کمتر از سه ساعت بعد از آب گرفته شد.

به تازگی گفته می‌شد که او با تام کروز، بازیگر فیلم "تاپ گان"، در ارتباط بوده است تا دنباله این فیلم را بسازد.

فیلم‌های پلیس بورلی هیلز ۲، انتقام، روزهای تندر، دشمن ملت و توقف‌ناپذیر از دیگر آثار تونی اسکات هستند.

 

*دیگه کی میخواد اون فیلم های تونی رو بسازه...

 


آخرین ویرایش: - -

 

ریچارد و الیزابت

1391/05/28 10:33نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 

او پسری از دره های ولز بود که ظاهر خشن و صدای طلایی اش او را ستاره صحنه تئاتر و سینما کرده بود.

قبل از اینکه او روی صحنه تئاتر و بر پرده سینما بدرخشد، الیزابت تیلور ستاره هالیوود بود و وقتی که الیزابت تیلور و ریچارد برتون یکدیگر را ملاقات کردند، عشق شان، هم در برابر دوربین و هم پشت دوربین، آنها را به شهرتی جهانی رساند.

شور و تنش ها بین برتون و تیلور در دفترچه خاطرات روزانه ریچارد برتون که پاییز امسال منتشر خواهد شد به صورتی بی پرده روایت شده است.

او تا پیش از مرگش در ۵۸ سالگی در سال ۱۹۸۴، در دفترچه های جیبی، تقویم رومیزی و برگه های کاغذی اش بیش از ۴۰۰ هزار کلمه خاطره نوشت.

جای تعجب نیست که بخش زیادی از این نوشته ها به رابطه پرفراز و نشیب او با تیلور از جمله دوبار ازدواجش با او اختصاص دارد. برتون همچنین به صراحت درباره مشروب خواری و احساسات متغیرش نسبت به استعداد و حرفه بازیگری خود که او را به چنان سطحی از موفقیت رسانده بود، خاطره نوشته است.

رابطه برتون- تیلور در سال ۱۹۶۳ آغاز شد، زمانی که یکدیگر را در جریان ساخت فیلم کلئوپاترا، که در آن زمان پرخرج ترین فیلم تاریخ سینما بود، ملاقات کردند.

درست مثل نقش هایی که در این فیلم بازی کردند، یعنی مارک آنتونی و کلئوپاترا، خود آنها نیز مشهور ترین زوج در دنیا شدند.

از آنجا که هر دوی آنها همسر داشتند، رابطه عاشقانه آنها با انتقادهای فراوان روبرو شد، و واتیکان نیز آنها را نکوهش کرد.

الیزابت تیلور و ریچارد برتون پس از جدایی از همسران خود، در سال ۱۹۶۴ با هم ازدواج کردند.

در ژوئن سال ۲۰۱۰ نامه های عاشقانه این دو به یکدیگر را انتشارات هارپرکالینز کلیک منتشر کرد.

ریچارد برتون و الیزابت تیلور در دهه ۶۰ با خبرها و حاشیه هایی که خلق می کردند، به شهرتی افسانه ای دست یافته بودند- برتون برای الیزابت تیلور یک جت خصوصی هم خریده بود- و با این حال خلق و خو و استعدادهای هنری آنها همواره با شور و اشتیاقی که در وجود یکدیگر بر می انگیختند، دچار تضاد و تناقض می شد.

ریچارد برتون فرزند یک معدنچی اهل ولز بود و فرارش به آکسفورد، به او کمک کرده بود که مردی دانشور و خوش فکر شود. اما او علاوه بر آن، پرسروصدا و حاشیه ساز هم بود.

او در الیزابت تیلور، همزبان خود را پیدا کرده بود. الیزابت کسی بود که می توانست او را به زانو در آورد.

ریچارد برتون در نوامبر سال ۱۹۶۸ نوشت: "در تمام زندگیم همیشه به شکلی غیرمعمول، خوش شانس بوده ام ولی بزرگ ترین شانس من الیزابت بوده است. او مرا به یک مدل مردانه تبدیل کرده، بی آنکه آدمی منفور و اهل خودنمایی جلوه کنم. او هم معشوقه ای به شدت هیجان انگیز است و هم عاشق. خجالتی و بذله گوست. کسی نمی تواند کلاه سرش بگذارد."

"هنرپیشه ی فوق العاده ای است، زیبایی اش فراتر از رویاهای پورنوگرافی است، می تواند مغرور و خودسر باشد. مهربان و بامحبت است. می تواند کارهای غیرقابل تحمل من و مستی هایم را تحمل کند، وقتی که از او دورم، دلم به درد می آید. مرا دوست دارد."

یک سال بعد نوشت: "امروز صبح حدود ساعت ۷ صبح بیدار شدم. مدت زیادی به الیزابت خیره شدم. دست او را گرفتم و خیلی نرم، او را بوسیدم. شاید هیچ زنی به اندازه همسر تحسین برانگیز و پردردسر و زودرنج و بی طاقت من، با چنان زیبایی کودکانه ای نمی خوابد."

دست و دلبازی برتون به خریدن هدایای گرانقیمت برای همسرش محدود نمی شد. به گفته ملوین براگ، یکی از زندگینامه نویسان برتون، او حتی به الیزابت کمک کرد که به اسکار برسد- جایزه ای که خود برتون هیچ وقت به آن دست نیافت.

ملوین براگ در برنامه یک ساعته بی بی سی درباره کتاب "صداهای درونی، خاطرات روزانه برتون"، بر این نکته تاکید کرد که اگر به دقت نگاه کنید، خواهید دید که وقتی این دو در برابر هم در فیلم "چه کسی از ویرجینیا وولف می ترسد؟" ساخته ۱۹۶۶ بازی کردند، برتون با بازی خود، کاری می کند که الیزابت تیلور اسکار بگیرد.

برتون و تیلور اولین بار در سال ۱۹۶۴ با هم ازدواج کردند و زندگی مشترکشان تا ۱۹۷۴ ادامه داشت. سپس بار دیگر در سال ۱۹۷۵ ازدواج کردند و پس از چند ماه دوباره از هم جدا شدند. ریچارد برتون مجموعا ۵ بار ازدواج کرد.

خاطرات روزانه او به "سالی هی" رسید، زنی که برتون در سال ۱۹۸۳ با او ازدواج کرد، یک سال پیش از آنکه در سال ۱۹۸۴ در سوئیس از دنیا برود. سالی هی در سال ۲۰۰۵ این خاطرات را به دانشگاه سوانسی بخشید.

خجالت پنهانی

این خاطرات به ادعایی که در تمام طول زندگی اش، او را آزار می داد نیز اشاره هایی دارد - اینکه او استعدادش را با بازیگری در هالیوود به دلیل دستمزدهای کلان تباه کرد در حالی که بسیاری ترجیح می دادند که او به بازی روی صحنه تئاترهای لندن - و نه حتی در برادوی نیویورک - بازگردد.

ریچارد برتون، در اوت سال ۱۹۷۱ نوشت: "بی علاقگی ام به حرفه ام، در گذشته، حال یا آینده تقریبا یکسان است. فکر می کنم که در تمام عمرم، از بازیگر بودنم، در دل، خجالت زده ام و هر قدر پیرتر می شوم خجالت زده تر می شوم. فکر می کنم که به تدریج دارم به این باور قرص و محکم می رسم که کسی که دارد بازی می کند، کس دیگری است، نه من."

ریچارد برتون هم مثل پدرش بر اثر خونریزی مغزی درگذشت؛ در سال ۱۹۸۴ در خانه اش.

انتشارات دانشگاه ییل، خاطرات روزانه ریچارد برتون را با ویرایش پرفسور کریس ویلیامز از دانشگاه سوانسی در اکتبر امسال منتشر خواهد کرد.

 


آخرین ویرایش: - -

 

رفقای همیشگی

1391/05/27 17:19نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 

هاردی هنگام مرگ تنها ١٣٨ پاوند (حدود ٦٣ كیلوگرم) وزن داشت. لورل كه به شدت از مرگ همراه همیشگی خود افسرده شده بود، در مراسم تشییع جنازه هاردی حضور نیافت و در پاسخ به سوال دیگران در این باره می گفت: «اولی من را درك می كند.» این در حالی بود كه «لورل» در آن زمان، خود از ناراحتی قلبی رنج می برد. پس از مرگ «هاردی»، استن لورل دیگر حاضر نشد مقابل دوربین قرار گیرد و از سینما و تلویزیون كناره گیری كرد. ٨ سال پس از مرگ هاردی، لورل نیز در سانتامونیكا درگذشت.

٣ سال پس از مرگ «هاردی» آكادمی علوم و هنرهای تصویری آمریكا، در اقدامی كه به نوعی تقدیر از این زوج هنرمند بود، لورل را به مراسم اسكار دعوت كرد تا از وی به پاس یك عمر خدمات و تلاش های او برای ارتقای سینمای كمدی سپاسگزاری كند. اما لورل كه پس از مرگ همراه همیشگی اش در مجامع عمومی حاضر نمی شد، در مراسم اسكار نیز حضور نیافت.

 


آخرین ویرایش: 1391/05/27 15:52

 

تعداد کل صفحات ( 4 ) 1 2 3 4