تبلیغات
دنیای دیوانه ی دیوانه - مطالب گرامافون

درون لووین دیویس؛ گفت‌وگو با برادران کوئن

1392/12/6 20:49نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 

همزمان با اکران فیلم "درون لووین دیویس" اثر جدید برادران کوئن، فرصتی دست داد تا با آنها در مورد این فیلم، اجرای زنده موسیقی در سال‌های ابتدای دهه ۱۹۶۰ وعلاقه آنها به صفحه های گرامافون صحبت کنیم.

برادران کوئن، مشهورترین برادران عرصه سینمای امروز جهان، حدود ۳۰ سال است که مشغول فیلمسازی هستند. تازه ترین اثر آنها به نام "درون لووین دیویس" در حقیقت مرثیه ای است برای دوره ای از سبک موسیقی فولک که در اوایل دهه ۱۹۶۰ در شهر نیویورک پا گرفت و روی هنرمندانی که پس از آن مشهور شدند تاثیر فراوانی برجای گذاشت.

در این فیلم که تمام داستان آن در طول زمستان سال ۱۹۶۱ در شهر نیویورک اتفاق می افتد، اسکار ایساک نقش لوین دیویس خواننده و ترانه سرای یک گروه موسیقی فولک را بازی می کند که پس از مرگ عضو دیگر گروه، برای کسب درآمد و تامین زندگی خود با مشکلات فراوانی روبرو می شود.

این فیلم در جوایز اسکار امسال در دو بخش بهترین فیلمبرداری و بهترین ترکیب صدابرداری نامزد شده است. برادران کوئن که به موسیقی علاقه فراوانی دارند برای ساختن این فیلم از کتاب خاطرات یک موسیقی دان به نام دیو ون رونک الهام گرفته اند که در آن روی عوالم نوآوران موسیقی جدید آمریکا قبل از دوران شهرت باب دیلن تمرکز کرده است.

ایتان کوئن که معمولا تهیه کنندگی فیلم های این گروه دو نفره را بر عهده دارد، می گوید: "مردم به خوبی دوران شروع کار باب دیلن را می شناسند. ما به جای این دوران نسبتا آشنا، علاقه‌مند بودیم که دوره های قبلی و ناشناخته تر شکل گیری موسیقی جدید آمریکا را محور داستان قرار دهیم."

در فیلم "درون لووین دیویس" برادران کوئن باری دیگر با تی بون بورنت تهیه کننده مشهور موسیقی در آمریکا همکاری کرده اند. او نیز یک تهیه کننده سرشناس بریتانیایی در زمینه موسیقی فولک - راک به نام مارکوس موفارد را به همکاری در این فیلم دعوت کرده است.

در این فیلم علاوه بر اسکار ایساک که نقش شخصیت اصلی فیلم یعنی لووین دیویس را بازی می کند، کری مولیگان، جاستین تیمبرلیک و جان گودمن که در اکثر فیلمهای برادران کوئن بازی می کند، شرکت دارند.

فیلم با صحنه ای شروع می شود که لویون دیویس شخصیت اصلی فیلم، در یک کلوپ شبانه در محله گرینیچ ویلج (Greenwich Village) شهر نیویورک ترانه غمناک "مرا دار بزن، مرا دار بزن" را اجرا می کند. نکته جالب این است که در شروع فیلم وی تمام ترانه را به صورت زنده اجرا می کند.

همین هنرنمایی در آغاز فیلم سطح عالی بازیگری برای بقیه فیلم را مشخص و تثبیت می کند.

غایبان بزرگ اسکار

برادران کوئن با درون لووین دیویس آن طور که انتظار می رفت نتوانستند نامزد بخش بهترین فیلم و یا بهترین فیلمنامه اوریجینال بشوند. این فیلم فقط در دو بخش بهترین فیلمبرداری و ترکیب و بهترین ترکیب صدا نامزد شده است.

جوئل کوئن می گوید: "این فکر را از مدت ها پیش داشتیم. می خواستیم با اجرای کامل ترانه به صورت زنده به بیننده این را القا کنیم که گو اینکه در محل اجرای زنده یک برنامه موسیقی هستند و آنچه روی صحنه اتفاق می افتد دقیقا همان چیزی است که مردم روی پرده سینما خواهند دید. به نظر ما اگر قرار است فیلم در مورد یک خواننده و یا نوازنده باشد فقط پخش قسمتی از آهنگ و یا چند لحظه از نوازندگی او کافی نیست."

جوئل کوئن می داند که تام هوپر کارگردان بریتانیایی نیز در فیلم اخیر خود که بازگویی دیگری از داستان مشهور بینوایان بود همین روش را به کار برده است.

او می افزاید: "مردم دوست دارند که روش‌های دیگری از پخش موسیقی و یا اجرای ترانه ها را در فیلم ببینند. شاید در فیلم بینوایان هم هدف آنها همین بوده و نمی خواستند که ترانه های متن فیلم را خواننده ها لب خوانی کنند."

در طول داستان درون لووین دیویس شخصیت اصلی از یک سو باید با یک گربه فراری و بی خانمان سرو کله زده و از آن نگهداری کند و از سوی دیگر متوجه می شود که رابطه عاشقانه کوتاه مدت وی با همسر دوستش به باردار شدن آن زن جوان منجر شده است. همزمان با همه این ماجراها یک سفر طولانی زمینی از نیویورک به شهر شیکاگو برای اجرای برنامه هم اتفاق می افتد که در پایان ناموفق می ماند.

برادران کوئن تاکید می کنند که صرفا به این دلیل که لووین دیویس، خواننده ای که شخصیت اصلی فیلم است، نمی تواند آثار خود را به شکلی نمایشی و جذاب اجرا کند نباید تصور کرد که هنرمند ضعیفی است.

جوئل کوئن می گوید: "همه می دانیم که تعداد زیادی از افراد بسیار با استعداد به دلایل مختلف نتوانسته اند موفقیت کسب کنند و این موضوع برای ما خیلی جالب بوده. برای ما معمولا شخصیت هایی جالب اند که در حق آنها ظلم زیادی شده است."

پرداختن به این مسئله و تمرکز روی یک چنین شخصیتهایی در فیلمهای برادران کوئن تا چه حد عمدی و آگاهانه است؟

ایتان کوئن می گوید: "این حالت به شکل خود به خودی اتفاق می افتد. وقتی که مشغول ساختن فیلم هستیم آگاهانه به این موضوع فکر نمی کنیم ولی معمولا سعی می کنیم نگاه تحلیلی و کاملی به گذشته شخصیت ها داشته باشیم."

جوئل کوئن می افزاید:"می شود گفت که شخصیت اصلی این فیلم به شخصیت فیلم "مرد جدی" (فیلم دیگری از برادران کوئن) بی شباهت نیست. چون درتمام طول داستان دردسر و مشکلات زیادی روی او آوار می شود."

یکی از چالش های بزرگ در ساخت این فیلم پیدا کردن فرد مناسب برای ایفای نقش لووین دیویس بود.

ایتان کوئن با خنده می گوید: "ما با تعداد زیادی از نوازنده ها و خواننده ها مصاحبه کردیم که تجربه خیلی جالبی بود. هرکدامشان یک ترانه می خواندند و بعد یک صحنه درام و یا قسمتی از دیالوگ های داستان را اجرا می کردند. خیلی ناامید کننده بود. کار آنها به عنوان هنرپیشه واقعا افتضاح بود. به همین خاطر تصمیم گرفتیم روی هنرپیشه ها تمرکز کنیم. اسکار ایساک تقریبا اواخر جستجوی ما پیدا شد و خوشبختانه برای هر دو منظوری که می خواستیم کارش عالی بود."

موسیقی متن فیلم "درون لووین دیویس" چندین ترانه را شامل می شود از جمله ترانه ای به اسم " آقای کندی، ازت خواهش می‌کنم" که ملودی و ترانه آن به خاطر این فیلم بازنوشته شده و در صحنه ای از فیلم اسکار ایساک، جاستین تیمبرلیک و آدام درایور آن را به صورت زنده اجرا می کنند.

برادران کوئن حقوق معنوی اجرای جدید این ترانه را علاوه بر جاستین تیمبرلیک و تی بون بورنت، با اد راش و جورج کرومارتی تقسیم کرده اند که در سال ۱۹۶۱ ترانه ای را با همین اسم ساخته و عرضه کرد. به خاطر همین موضوع ترانه " آقای کندی، ازت خواهش می کنم" در بخش موسیقی متن جوایز اسکار امسال در نظر گرفته نشد.

اما خود برادران کوئن تا چه حد به موسیقی فولک علاقمند هستند و با چه وسیله ای به این موسیقی گوش می دهند؟

جوئل کوئن می گوید که در سالهای اخیر بیش از گذشته به گرامافون و صفحه های گرامافون علاقمند شده است.

او می گوید:"من به نوع صدای صفحه های گرامافون و پشت و رو کردن صفحه ها بعد از اینکه هر طرف آن تمام می شود، خیلی علاقمند شده ام. الان در خانه ام فقط یک گرامافون دارم و جالب اینکه قیمت این صفحه ها خیلی خیلی ارزان است."


آخرین ویرایش: - -

 

مصنّف اصلی آثار «بتهوون ژاپن» از سایه بیرون آمد

1392/11/18 21:34نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 

این استاد ژاپنی ۲۰ سال آثار «بتهوون ژاپن» را تصنیف می کرد، اما به کتمان واقعیت پایان داد و لب به سخن گشود.

مامورو ساموراگوچی آهنگساز معروف سبک کلاسیک ژاپن که «بتهوون ژاپن» لقب گرفته است.مامورو ساموراگوچی آهنگساز معروف سبک کلاسیک ژاپن که «بتهوون ژاپن» لقب گرفته است.

یک استاد نیمه وقت دانشگاه اقرار کرده که برای دو دهه «سایه نویس» مامورو ساموراگوچی، آهنگساز معروف سبک کلاسیک ژاپن، و دارنده لقب «بتهوون ژاپن» بوده است. این آهنگساز ادعا می کند ناشنواست است.

روز چهارشنبه پنجم فوریه مامورو ساموراگوچی در بیانیه ای که در رسانه های ژاپنی منتشر شد، اقرار کرد که به یک مصنف ناشناس پول می داده تا به نام او آهنگ بسازد؛ و از این بابت از هوادارانش عذرخواهی کرد.

سایه نویس این آهنگساز، تاکاشی نیئیگاکی ۴۳ ساله و استاد پاره وقت دانشگاه، روز پنجشنبه برای نخستین بار در برابر خبرنگاران حاضر شد و گفت:

«می دانستم که ساموراگوچی با انتشار آثار موسیقی به نام خود دنیا را فریب می دهد. من به خاطر تصنیف موسیقی برای آقای ساموراگوچی و برخورداری از حمایتش، در این کار همدست او هستم.»

آقای نیئیگاکی می گوید زمانی لب به سخن گشود که دریافت ادامه دادن به این فریب ممکن است بر سرنوشت قهرمانان ورزشی ژاپن که در المپیک زمستانی سوچی شرکت کرده اند، اثر بگذارد:

«می دانستم دائیسوکه تاکاهاشی اسکیت باز می خواهد از «سوناتینو برای ویولون» که من تصنیف کرده ام برای اسکیت نمایشی اش در سوچی استفاده کند. به خودم گفتم اگر این اتفاق بیافتد، آقای تاکاهاشی که نماینده ژاپن در المپیک است، هم شریک دروغ من خواهد بود.»

او گفت از این بابت هم نگران بوده که اگر بعد از المپیک واقعیت افشا شود، یکی از عواقب آن این خواهد بود که دیگران فرصت خواهند یافت تا از ژاپن انتقاد کنند:

«بعد از فکرکردن به این قضیه، خواستم که آقای تاکاهاشی واقعیت را بداند و در المپیک با عزت و احترام ظاهر شود. این کنفرانس را خبری هم برای همین برگزار کردم.»

به گفته رسانه های ژاپن، دائیسو تاکاشی گفته است موزیکی را که برای اجرای برنامه اسکیت نمایشی در سوچی درنظر گرفته بود، عوض نمی کند.

مامورو ساموراگوچی با اجرای «سمفونی هیروشیما» – که برای بزرگداشت قربانیان بمباران اتمی سال ۱۹۴۵ هیروشیما تصنیف کرده بود – به شهرت جهانی دست یافت.

آقای نیئیگاکی گفته است برای ۲۰ آهنگی که در طی ۱۸ سال برای مامورو ساموراگوچی ساخته، از وی ۷ میلیون ین (برابر با ۶۹،۰۰۰ دلار آمریکا) دریافت کرده است – یعنی به طور متوسط کمتر از ۳،۵۰۰ دلار برای هر قطعه موسیقی.

 

وی همچنین می گوید به باور وی آقای ساموراگوچی در مورد میزان ناشنوایی اش واقعیت را به طور کامل نگفته است.


آخرین ویرایش: 1392/11/18 21:35

 

بتهوون ژاپنی به جعل آثارش اعتراف کرد

1392/11/16 21:45نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 

یک موسیقیدان ناشنوای ژاپنی اعتراف کرده که ساخته‌های او را شخص دیگری می‌ساخته است.

مامورو ساموراگوچی، سازنده آثار موسیقی کلاسیک و قطعاتی برای بازی‌های ویدیوئی، گفته است که ساخته‌هایش طی ده سال گذشته، از جمله مشهورترین کار او به نام سمفونی هیروشیما را فرد دیگری می‌ساخته است. سازنده واقعی این آثار مایل نیست شناخته شود.

آقای ساموراگوچی، پنجاه ساله، دچار ناشنوایی است و به همین خاطر او را با بتهوون، موسیقیدان شهیر آلمانی مقایسه کرده‌اند.

وکیل مامورو ساموراگوچی گفته است که قطعه مشهور "سوناتینا برای ویولین" هم ساخته همان شخص است. قرار است این قطعه هنگام اجرای برنامه دایسوکه تاکاهاشی، قهرمان ژاپنی اسکیت روی یخ در مسابقات المپیک زمستانی سوچی در روسیه، پخش شود.

مامورو ساموراگوچی از طریق وکیل خود به خاطر کلاهبرداری هنری عذرخواهی کرده و گفته است که در شرایط مناسب روحی قرار ندارد که بتواند افکار خود را به درستی سامان دهد.

براساس زندگینامه‌ای که از این آهنگساز منتشر شده، او در هیروشیما متولد شد و پدرش از بازماندگان بمباران هوایی این شهر در جریان جنگ جهانی دوم بود.

مامورو از سن چهار سالگی نواختن پیانو را از مادرش آموخت و هنگامی که ده سال بیشتر نداشت، می‌توانست آثار مهم بتهوون و باخ را بنوازد. او بعدا توانست به خود مهارت آهنگسازی را بیاموزد.

این موسیقیدان از هفده سالگی دچار بیماری شد و در سن سی و پنج سالگی شنوایی خود را به طور کامل از دست داد اما به ساختن آثار موسیقی ادامه می‌داد.

او شهرت خود را بیشتر مدیون ساختن آثاری برای بازی‌های کامپیوتری و همچنین سمفونی هیروشیماست که گفته می‌شد احساسات و اندیشه او درباره بازماندگان بمباران اتمی این شهر را منعکس می‌کند.

در سال ٢٠٠٨، سمفونی هیروشیما در اجلاس روسای پارلمان‌های هشت قدرت بزرگ جهانی در هیروشیما به اجرا درآمد و سی‌دی این اثر در سال ٢٠١١ منتشر شد.

استقبالی که از این قطعه به عمل آمد باعث شد تا رسانه‌های همگانی ژاپن از مامورو ساموراگوچی با عنوان "بتهوون ژاپن" نام ببرند.

معلوم نیست به چه دلیل این آهنگساز ژاپنی تصمیم گرفته است در این زمان به خصوص به تقلب ده‌ساله خود اعتراف کند.


آخرین ویرایش: 1392/11/18 21:35

 

پیت سیگر، صدای جنبش‌های اعتراضی آمریکا

1392/11/10 16:03نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 

پیت سیگر خواننده و ترانه سرای آمریکایی که بیش از شش دهه در عرصه موسیقی فولک و در جنبش های سیاسی و مدنی آمریکا نقش بسیار فعالی داشت در سن نود و چهار سالگی درگذشت.

به گفته نوه پیت سیگر او پس از یک بیماری کوتاه در بیمارستانی در شهر نیویورک درگذشت.

علاقمندان به موسیقی فولک، از سبک های موسیقی مردمی آمریکا که در نیمه دوم قرن بیستم قوام پیدا کرد و کسانی که حوادث سیاسی و جنبش های مدنی نیمه دوم قرن بیستم را دنبال کرده اند ترانه های معروف پیت سیگر مثل "بگرد، بگرد، بگرد" و "اگر پتکی داشتم" را به خوبی به یاد می آوردند.

او متولد شهر نیویورک بود. پدرش موسیقی شناس و مادرش نوازنده ویولون بود و به همین خاطر پیت سیگر با موسیقی متولد و بزرگ شد اما به گفته خودش در آغاز کار برای پرورش موسیقی خود راه خلاقی را نمی شناخت.

او در سالهای کودکی و نوجوانی نواختن گیتار، بانجو و اوکولئه که هر دو از سازهای زهی و مورد استفاده در انواع موسیقی های مردمی آمریکا هستند را آموخت. برای تحصیلات دانشگاهی وارد دانشگاه هاروارد شد ولی خیلی زود متوجه شد که استعداد و علاقه اصلی او در زمینه موسیقی است و دانشگاه را رها کرد.

او پس از چند سال تجربه کردن انواع موسیقی های متداول در پایان دهه ۱۹۳۰ میلادی به موسیقی فولک علاقمند شد که از نظر او با ملودی‌های ساده، کلام صادقانه و لحن صریح ترانه های آن در بیان مشکلات و آرزوهای مردم عادی بهترین قالب برای بیان موسیقی و هنر ترانه سرائی او بود.

بسیاری از کارشناسان تاریخ موسیقی آمریکا شروع همکاری پیت سیگر با هنرمند دیگری به نام وودی گوتریه در سال ۱۹۴۰ را نقطه تحول و تکوین موسیقی فولک می دانند.

پیت سیگر در اواخر دهه ۱۹۴۰ میلادی با شکل دادن به یک گروه موسیقی به نام "ویورز" به شهرت رسید و فعالیت و حضور وی در عرصه موسیقی مردمی و اعتراضی آمریکا بیش از شش دهه ادامه یافت.

فهرست سیاه

در دهه ۱۹۵۰ میلادی که دولت آمریکا تحت عنوان مبارزه با کمونیسم فشار بر دگراندیشان و هنرمندان منتقد را به شدت افزایش داد، پیت سیگر به خاطر گرایش‌های چپ گرایانه در فهرست سیاه قرار گرفت.

پخش ترانه‌ها و یا اجرای کنسرت‌های بزرگ او ممنوع شد. ولی او ساکت ننشست و با اجرای کنسرت‌های کوچک در دانشگاه‌های آمریکا ترانه های اعتراضی و پیام‌های سیاسی و مدنی خود را در میان جوانان ترویج می کرد. خود وی از این سال‌ها به عنوان مهمترین دستاورد دوران فعالیت های فرهنگی و هنری اش یاد کرده است.

در دوران فشار به دگر اندیشان در دهه ۱۹۵۰ میلادی که در تاریخ با عنوان " کمیته تحقیق کنگره در مورد فعالیت های ضد آمریکایی" ثبت شده ، پیت سیگر را برای بازجویی به این نهاد فرا خوانده و او را به اجرای موسیقی برای محافل و گروه‌های کمونیست متهم کردند.

او با این اتهام به شدت مخالفت کرده و گفت ترانه ها و موسیقی وی به هیچ وجه از آمریکایی بودنش نمی کاهد. پس از اعتراضش به حکم این کمیته وی از اتهامات تبرئه شد.

از اواسط دهه ۱۹۶۰ او باری دیگر در صحنه موسیقی روز آمریکا مطرح شد و این بار با ترانه های اعتراضی به جنگ ویتنام به میدان آمد. پیت سیگر از آن زمان تا آخرین سالهای زندگی با موی بلند و ریش و نواختن بانجو (ساز زهی متداول در موسیقی فولک آمریکایی) به چهره ای ثابت در تمام جنبش های اعتراضی جامعه آمریکا بدل شد.

'صدای معترضان'

ترانه ها و کنسرت های او را می توان کتاب خاطرات همه این اعتراضات قلمداد کرد که در دهه ۱۹۵۰ از اعتراض به بی حقوقی اقشار کم درآمد شروع شد. در دهه ۱۹۶۰ صدای اعتراض به جنگ ویتنام و دفاع از حقوق مدنی و برابری نژادی و در دهه‌های بعد پای ثابت جنبش خلع سلاح هسته ای و صلح جهانی بود.

او فعالیت های خود را تا آخرین سال‌های عمرش ادامه داد و در سال ۲۰۱۱ نیز به جنبش اشغال مرکز بورس آمریکا در وال استریت پیوست.

بیش از شش دهه پیشگامی پیت سیگر در عرصه هنر و فرهنگ معترض از او نمادی ساخت که کمتر کسی می توانست به آن بی توجه باشد. بسیاری از خوانندگان و ترانه سراهای منتقد آمریکایی با او کنسرت و ترانه های مشترک اجرا کرده اند.

در سال ۲۰۰۹ در جنبشی که در شهر واشنگتن به مناسبت آغاز ریاست جمهوری باراک اوباما برگزار شد، او یکی از سرشناس ترین هنرمندانی بود که موج تغییر در این کشور را با زبان موسیقی خاص خود به مردم بشارت می داد.

بیل کلینتون، رئیس جمهور پیشین آمریکا در مورد پیت سیگر گفته است که او یک هنرمند معترض و نامتعارف است که شهامت آن را دارد تا آنچه را که می بیند و احساس می کند در ترانه های خود بیان کند.

او روی نسل های متعددی از خوانندگان و ترانه سرایان تاثیر گذار بوده، از چهره های مشهور نسل های گذشته مثل جون بائز و باب دیلن گرفته تا نسلهای بعدی مثل بروس اسپرینگستین.

در سال ۱۹۹۶ نام او به فهرست چهره های جاودانه موسیقی راک اند رول افزوده شد. در سالهای ۱۹۹۷ و ۲۰۰۸ جایزه گرمی را برای بهترین آلبوم موسیقی فولک و در سال ۲۰۱۰ در سن ۸۹ سالگی جایزه ویژه گرمی برای بهترین آلبوم موسیقی کودکان را دریافت کرد.

بیلی براگ، ترانه سرا و خواننده معترض بریتانیایی که گرایش‌های چپ دارد، در پیام خود به مناسبت مرگ پیت سیگر نوشت: "او در دهه ۱۹۴۰ موسیقی فولک را به میدان اعتراض آورد، در دهه ۱۹۵۰ در برابر سرکوب منتقدان در دوره مک آرتیسم مقاومت کرد، در دهه ۱۹۶۰ همراه با مارتین لوترکینگ دست به اعتراض زد و تا آخر عمر صدای منتقدان و معترضان بود."

پیت سیگر هیچگاه نتوانست با نغمه موسیقی و نوای بانجو خود حکومتی را واژگون کند. ولی همین که ترانه های او می توانست نگاه مردم به مشکلات بزرگ جامعه را تغییر دهد برای او کافی بود.


آخرین ویرایش: 1392/11/10 16:04

 

لو هم رفت

1392/08/6 17:09نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 

لو رید، یکی از خوانندگان و آهنگسازان موسیقی راک که کارهایش سرلوحه بسیاری از هنرمندان موسیقی بود، در ۷۱ سالگی درگذشت.

او کارش را با گروه موسیقی "ولوت آندرگراند" آغاز کرد.

لو رید، خواننده دو آهنگ معروف Perfect Day (روز عالی) و Walk on the wild side (به دیوانگی بزن) است.

از او به عنوان هنرمندی یاد می کنند که تاثیر بسیاری بر خوانندگان و آهنگسازان موسیقی راک داشته است.

گروه ولوت آندرگراند، به خاطر ترکیب هنرهای تجسمی و موسیقی و همین طور همکاری با هنرمند نامی آمریکا، اندی وارهل، شناخته شده است.

اسوشیتد پرس از قول نماینده لو رید نوشته که او به خاطر مشکل کبد، درگذشته است.

اندرو وایل، گفت که این موسیقی‌دان در ماه‌های اخیر بیمار بود و در صبح روز یکشنبه در خانه اش در منطقه "لانگ آیلند" شهر نیویورک درگذشت.

بعد از سالها زیاده روی در مصرف نوشیدنی های الکلی و استفاده از مواد مخدر، کبد او مشکل داشت و هفت ماه پیش کبدش را پیوند زده بود.

جان کیل، یکی از اعضای گروه "ولوت آندرگراند" در وب سایت شخصی خود نوشته است که "دنیا یکی از بهترین ترانه سرایان و شاعران را از دست داده و من دوست حیاط مدرسه ام را."

گروه آنها در سالهای شصت میلادی به موفقیت تجاری چندانی دست نیافت اما در سال های بعد درباره تاثیر آنها در موسیقی بسیار صحبت شد.

موفقیت سبک های موسیقی پانک راک، گلم راک و آلترناتیو راک در دهه های ۷۰، هشتاد و نود میلادی را مرهون موسیقی و شعرهای لو رید می دانند.

یک آهنگساز موسیقی می گوید که اولین آلبوم گروه "ولوت آندرگراند" را تنها ده هزار نفر خریدند اما هر کس که آن را شنید یک گروه موسیقی تشکیل داد.

از این گروه در سال ۱۹۹۶ در سالن افتخارات موسیقی راک اند رول تقدیر شد.

بعد از جدا شدن از گروهشان در سال ۱۹۷۰، لو رید در سال ۱۹۷۲ اولین آلبوم مستقل خود را منتشر کرد.

در همان سال او دو تک آهنگ منتشر کرد که هر دو از آهنگ های معروف روزگار خود شدند. آهنگ های: (روز عالی) و Walk on the wild side (به دیوانگی بزن).

لو رید به تنهایی بیست آلبوم منتشر کرد که آخرینش در سال ۲۰۰۷ میلادی بود.


آخرین ویرایش: - -

 

موزیک-ویدئوهای اخیر پ ورن وگ رافی هستند

1392/07/16 19:18نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 

آنی لنوکس، ستاره موسیقی پاپ برخی از موزیک-ویدئوهای سالهای اخیر را "تیره" و "پ ورنوگ راف ی" خواند.

او گفت: "من کاملا خواهان آزادی بیان هستم. اما این (ویدئوها) چیزی ورای آزادی بیان است و به وضوح نمونه ای از پ ور ن و به حساب می آید."

او گفت: "چگونه می توانید کودکان تان را از دیدن این ویدئوها بازدارید؟ شما نمی خواهید دختر هفت ساله‌تان برقصد و باسنش را بلرزاند."

این خواننده سرشناس خواهان آن شده که موزیک-ویدئوها نیز مانند فیلم ها رده‌بندی سنی شوند.

او پیشتر در صفحه فیس‍بوکش نوشته بود که اگر ستاره ای ویدئویی تولید می کند که حاوی "پ ورن وی ملایم و یا اجرای زنده بشدت س ک س ی" است، باید فقط برای بزرگسالان قابل دسترس باشد.

در پی رقص تحریک آمیز مایلی سایرس با رابین تیک در مراسم اهدای جوایز MTV که ماه گذشته برگزار شد، عده ای از خوانندگان از جمله شیند اوکانر واکنش منفی نشان دادند.

مایلی سایرس در میانه این اجرا، لباس اصلی خود را در آورد و با یک بی کی ن ی به رنگ پوست، روی صحنه به رقصیدن و آواز خواندن ادامه داد و بعد با رقص باس ن در مقابل رابین تیک که اشاره‌های آشکار جنسی داشت، به برنامه ادامه داد. منتقدان پوشش و حرکات او را "زننده" خواندند.

بریتنی اسپیرز، ریانا و لیدی گاگا از دیگر ستارگان موسیقی پاپ هستند که برخی از ویدئوها و اجراهای زنده آنها با واکنش منفی رو به رو شده است.

با این حال آنی لنوکس از خواننده ای نام نبرده و گفته است: "من هیچ مخالفتی با این هنرمندان ندارم. حرکات جنسی و شهوانی هیچ اشکالی ندارد و به نظرم این هنرمندان زیبا هستند. کارشان عالی است. اما اجراهای آنها برای سنی خاصی مناسب است."

او گفت: "فکر نکنم پدر و مادری در این کشور باشند که صادقانه مخالفتی نداشته باشند که پسر یا دخترشان این ویدئوها را ببینند."


آخرین ویرایش: 1392/07/16 19:19

 

دادگاه مایکل جکسون: در استخدام پزشک جکسون اهمال نشده

1392/07/11 20:54نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 

خانواده مایکل جکسون در دادگاهی که از برنامه گذاران تور کنسرت های این خواننده شکایت کرده بودند، بازنده شدند.

خانواده مایکل جکسون از شرکت ای‌ئی‌‌جی لایو، (AEG Live) برنامه گذار کنسرت‌های او به دلیل اهمال در استخدام پزشک مراقب وضعیت جسمانی جکسون شکایت کرده بودند.

اما هیئت منصفه نظر داد که بر خلاف ادعای خانواده مایکل جکسون، این پزشک برای انجام این شغل نامناسب نبوده است و شرکت ای‌ئی‌‌جی، در در گزینش پزشک مراقب این خواننده اهمال نکرده است.

مایکل جکسون، ستاره موسیقی پاپ در سال ۲۰۰۹ در سن ۵۰ سالگی بر اثر استفاده بیش از حد از داروی بیهوشی پروپوفول درگذشت.

دو سال پیش دادگاه، کانرد ماری، پزشک شخصی مایکل جکسون را در این رابطه در "قتل غیرعمد" مجرم شناخت و به چهار سال زندان محکوم کرد.

هیئت منصفه متشکل از شش زن و شش مرد به پنج سئوال در رابطه با این که آیا آن شرکت در استخدام دکتر ماری اهمال کرده، پاسخ دادند.

قرار است دکتر ماری (چپ) این ماه پس از گذراندن دوسال از محکومیتش آزاد شود.

شرکت ای‌ئی‌‌جی لایو در دفاع از خود در این دادگاه گفت که به درخواست مایکل جکسون دکتر ماری را استخدام کرده و هرگز از اعتیاد این خواننده به داروی بیهوشی اطلاع نداشته است.

رندی فیلپیس، رئیس ای‌ئی‌‌جی لایو که در دادگاه حضور داشت گفت: "مایکل جسکون برای من یک همکار خلاق و یک دوست بود."

او گفت: "ما یکی از بزرگ ترین نوابغ موسیقی جهان را از دست دادیم. اما خوشحالم و عمیقا از هیئت منصفه قدردانی می کنم که نه من و نه شرکت ای‌ئی‌‌جی لایو را در مرگ تاثرانگیز مایکل مقصر ندانست."

خانواده مایکل جکسون بابت این شکایت از ای‌ئی‌‌جی لایو درخواست یک میلیارد دلار غرامت کرده بودند که آن شرکت چنین درخواستی را "بی معنی" خوانده بود.

دادگاه بررسی نقش دکتر ماری در مرگ مایکل جکسون دوسال پیش برگزار شد و ۶ هفته طول کشید.

وکلای مدافع او ادعا کردند که مایکل جکسون در زمانی که دکتر ماری در اتاق حضور نداشته، خودش داروی کشنده را تزریق کرده است.

اما بر اساس کیفرخواست دادستانی، بی توجهی و اهمال دکتر ماری منجر به مرگ مایکل جکسون شد.

در طول برگزاری محاکمه، ۴۹ نفر شهادت دادند و بیشتر از ۳۰۰ سند به دادگاه ارائه شد.

قرار است دکتر ماری این ماه پس از گذراندن دوسال از محکومیتش آزاد شود.


آخرین ویرایش: 1392/07/11 20:55

 

درخشش ابدی الماس‌های وبرن

1392/06/24 21:53نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 

پانزدهم سپتامبر سالگرد مرگ تراژیک آنتون وبرن، آهنگساز آوانگارد اتریشی است که امسال شصت و هشت سال از آن می‌گذرد.

آن روز به طور دقیق سیزده روز از پایان رسمی جنگ جهانی دوم می‌گذشت و به نظر می‌رسید دیو هولناک جنگ از پا درآمده است، اما عاقبت آهنگساز نخبه اتریشی مکتب دوم وین نشان داد، ترکش‌های جنگ هنوز باقی است.

وبرن در سوم دسامبر ۱۸۸۳ در وین به دنیا آمد. در کنار مادری که پیانو می نواخت، اولین درس‌های پیانو را آموخت و آرام آرام به سمت دنیای موسیقی کشیده شد.

نوازندگی ویولونسل را که تا آن زمان همچنان ساز محبوب موسیقی رمانتیک باقی‌مانده بود، آموخت و سپس در دانشگاه وین به تحصیل تاریخ موسیقی پرداخت و از آن جا که شیفته روابط ریاضی در موسیقی بود مجذوب موسیقی دوره رنسانس شد و رساله دکترایش را با تمرکز بر آن ارائه کرد.

اما مهم‌ترین اتفاق در زندگی وبرن و به طور حتم از مهم‌ترین وقایع در تاریخ موسیقی قرن بیستم، آشنایی وبرن و آرنولد شوئنبرگ و نزدیکی هر چه بیش‌تر این دو به یکدیگر بود.

شوئنبرگ که با دانش و جسارت بی‌حد خود در موسیقی و هنر، مرزهای موسیقی تنال را پشت سر گذاشته بود و سبک آهنگسازی دوازده تنی را پایه گذارده بود، بر وبرن بی‌اندازه اثر گذاشت.

وبرن برای مدت چهار سال نزد شوئنبرگ آهنگسازی آموخت و دوستی و احترام و مهر عمیقی میان آن دو برقرار شد. هرچند که زبانه‌های آتش جنگ دوم جهانی دامن این رابطه را نیز گرفت و شوئنبرگ که یهودی بود به ناچار اتریش را به سوی ایالات متحده ترک کرد.

وبرن پیش از آشنایی با شوئنبرگ به سبک شخصی خود در آهنگسازی دست یافته بود که متأثر از موسیقی رومانتیک بود. اما طی دوره آهنگسازی نزد شوئنبرگ دگرگونی‌‌های قابل توجه‌ای در سبک آهنگسازی او به وجود آمد، به طوری که توجه او از موسیقی پرتجمل رمانتیک به سبک واگنری به سمت ارکسترهای کوچک و موسیقی مجلسی معطوف شد.

بعدها وبرن اپوس ششم خودش را که شش قطعه برای ارکستر بود با «بالاترین عشق» به شوئنبرگ تقدیم کرد.

وبرن در کنار آلبان برگ، شاگرد دیگر شوئنبرگ که خود مدتی معلم آهنگسازی وبرن بود و او هم شیفته سبک آهنگسازی آزادانه شوئنبرگ شده بود به همراه خود شوئنبرگ مکتب دوم موسیقی وین را تشکیل دادند و جریان آهنگسازی جهان را متحول کردند.

وبرن در آهنگسازی بسیار گزیده عمل می‌کرد و تنها سی و یک اثر از او باقی‌مانده است که زمان این آثار از حدود چهار ساعت تجاوز نمی‌کند.

آثاری که در بین آن‌ها سمفونی نیز دیده می‌شود اما او در قیاس با سمفونی‌نویسان شهیر پیش از خودش نظیر مالر و بروکنر که سمفونی‌های بسیار مطول و پرطمطراق می‌‌نوشتند یک سمفونی ساده و کوتاه اما بسیار تحسین‌برانگیز هفت دقیقه‌ای نوشت.

آهنگسازی هایش آن‌قدر گزیده و تراش‌خورده و پراندیشه بودند که ایگور استراوینسکی همواره از آثارش با عبارت الماس‌های خوش‌تراش وبرن یاد می‌کرد.

فلسفه آهنگسازی‌ و اندیشه پشت خلق‌های هنری‌‌‌‌ وبرن بر این استوار بود که اثر خلق شده باید آن‌ قدر واضح و روشن و مشخص باشد که مخاطب قطعاً آن را درک کند. وضوح و شفافیت مسأله را وظیفه کسی می‌دانست که اثر را تولید می‌کند: شاعر، نویسنده یا آهنگساز. اما قابلیت ادراک را مربوط به آن کسی می‌دانست که اثر را دریافت می‌کند.

به این ترتیب هر آن چه را خلق کرده با نهایت دقت در وضوح هر چه بیش‌تر آن کوشیده است و از همین روست که مخاطب مجهز به ابزار ادراک آثار وبرن، ناگزیر از تحسین اوست و فقدانش و به ویژه مرگ ناگهانی و تراژدی‌وارش در آن زمان برای جهان موسیقی شوک‌ بزرگی به حساب آمد.

شلیک سه‌گانه به سوی آهنگساز

تا سال‌ها پس از مرگ وبرن چگونگی حادثه مرگ او کم و بیش در پرده‌ای از ابهام قرار داشت. سال‌ها بعد هانس مولدنهاور، پژوهشگر موسیقی آلمانی که به ایالات متحده مهاجرت کرده بود با همراهی همسرش روزالین عزم تهیه زندگی‌نامه دقیق وبرن را کرد.

تحقیقات آن‌ها از منابع گوناگون و مراجعه به ارتش آمریکا غبار از صندوق اسرارآمیز واقعه پانزدهم سپتامبر زدود و ابهامات را روشن کرد. زندگینامه در ۱۹۸۷ در نیویورک منتشر شد: در پانزدهم سپتامبر واپسین سال جنگ به آهنگساز بزرگ سه بار شلیک شده بود.

در روزهای پایانی جنگ وبرن با این تصور که وین دیگر آن‌ چنان برای ماندن امن نیست به شهر کوچک میترسیل در زالسبورگ نقل مکان کرد. با پایان یافتن جنگ نیروهای متفقین خاک اتریش را به تصرف خود درآورده بودند و سربازان متفقین در هر گوشه کشور دیده می‌شدند.

وضعیت ویژه حکومت نظامی و منع رفت و آمد در بیش‌تر نقاط کشور، هرچند دیگر عادی شده بود اما فضا را بسیار حساس کرده بود.

در پانزدهم سپتامبر ۱۹۴۵ در حالی که حدود دو هفته از اعلام رسمی خاتمه جنگ گذشته بود، وبرن شام را در خانه دخترش صرف کرد و بعد از شام در حالی که اعضای خانه در خواب بودند بدون سروصدا قصد خروج از خانه را کرد تا سیگاری بکشد.

گفته می‌شود همان زمان یک گروه از سربازان آمریکایی به دنبال دستگیری داماد وبرن، بنو ماتل آمده بودند. بنو به دلیل تجارت‌ سیاه و غیرقانونی تحت پیگرد قرار گرفته بود.

روشن نیست در آن شب شوم نیمه سپتامبر پای وبرن ناخواسته به این معرکه باز شد و یا تنها به دلیل حضورش در خیابان و نقض حکم منع رفت و آمد ناشی از حکومت نظامی، سرجوخه آمریکایی، ریموند نوروود بل، سه بار به سوی او شلیک کرد و آهنگساز بزرگ از پا درآمد.

ریموند بل که اهل کارولینای شمالی بود از زمانی که فهمید به چه کسی شلیک کرده است، هرگز خودش را نبخشید و رنج و عذاب وجدان همدم همیشگی‌اش شد. دست از سرزنش خودش برنمی‌داشت و برای تسکین آلامش به می‌گساری بی‌حد و اندازه پرداخت.

اعضای خانواده‌اش نقل کرده‌اند که او با رنج می‌نالید که آهنگساز افسانه‌ای مکتب دوم وین را من کشته‌ام و برای این صدمه خودش را نمی‌توانست ببخشد. کابوس این حادثه ریموند بل را رها نکرد و الکل آهسته آهسته او را از پا درآورد. ده سال پس از مرگ وبرن، ریموند بل درگذشت.

دقت فوق‌العاده و روابط بسیار پیچیده ریاضی در آثار وبرن در بحبوحه پریشانی‌های افکار عمومی ناشی از صدمات جنگ باعث شد تا شایعات اعجاب‌آوری در باره وبرن بر سر زبان‌ها بیافتد.

از شایعات کوچک درباره این که روح آهنگساز انتقام خون او را از قاتلش خواهد گرفت تا اتهامات بزرگ‌تر نظیر جاسوسی توسط وبرن و تبادل رمزآمیز اطلاعات در زمان جنگ با کدهای ویژه در پارتیتورهای آثارش. آثاری که آن‌ چنان پیچیده می‌نمود که مفسرین را اغوا می‌کرد و تحلیل‌گران در آینه آن هزار نقش می‌دیدند و مرگ غیرعادی وبرن آن را دامن می‌زد.

به هر رو مرگ وبرن هرچند تراژیک و تأسف‌بار اما فرصت حیات او و آن چه به جهان موسیقی اضافه کرد آن‌ چنان غنی و نغز است که می‌توان موهبتش خواند و از این چشمه بسیار نوشید و آموخت. الماس‌های خوش‌تراش وبرن هنوز می‌درخشند و هنوز چشم‌ها را خیره می‌کنند.


آخرین ویرایش: 1392/06/24 21:53

 

منشی وفادار بیتل‌ها سرانجام به حرف آمد

1392/06/12 04:09نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 

فریدا کلی، منشی بیتل ها، را باید آخرین خاطره گوی دوران یازده ساله قبل و بعد از به معروفیت رسیدن این گروه به شمار آورد.

او اکنون سوژه مستند تازه ای است که با رضایت اعضای باقی مانده از گروه بیتل ها ساخته شده است.

رایان وایت کارگردان مستند "Good Ol' Freda" می گوید: "در دنیایی که به دست آوردن ۱۵ دقیقه معروفیت کاذب و کسب درآمد از شهرت دیگران به آسانی انجام می گیرد، متقاعد کردن فریدا که در منشی گری به شیوه قدیمی حفظ اسرار، وفادار باقی مانده است کار آسانی نبود. برای من بررسی این نوع وفاداری یکی از انگیزه های اصلی ساختن این فیلم بوده است."

فریدا کلی، اولین منشی گروه بیتل ها و سرکرده کلوپ طرفداران آنهاست که از ۵۰ سال پیش تاکنون هرگز حاضر به بازگویی خاطراتش از دوران کار و دوستی با بیتل ها و خانواده های آنها نشده بود. او می گوید:"وقتی نوه ام به دنیا آمد، تصمیم گرفتم چیزی از خودم باقی بگذارم تا او فکر نکند مادربزرگش هیچ کار مثبتی درزندگی نکرده است."

او که برای مراسم گشایش رسمی فیلم "یادش بخیر، فریدا"، در سینمای ساندنس هالیوود به این شهرآمده، می گوید:" من می توانستم میلیونر بشوم ولی همه چیز، عکس ها، امضا ها، دستخط ها و پیام های گروه را در سال ۱۹۷۴ به طرفداران بیتل ها دادم و هرگز به هیچ قیمتی حاضر نشدم خاطراتم را منتشر کنم."

فریدا کلی که می گوید هنوز هم با خاطرات آن روزها زندگی می کند، در سال ۱۹۶۳ یک ماشین نویس ۱۷ ساله ساکن لیورپول بود که هر روز در ساعت تعطیل ناهار، به کلوپ راک اند رول تاریک و نمور زیر زمینی "کاورن کلاب" می رفت.

در آنجا بود که فریدا بین گروه های مختلف تازه تشکیل شده، متوجه بیتل‌ها و شیفته موسیقی آنها شد. بنا بر گفته خود او: "۱۹۰ بار، شاید هم بیشتر، توی آن سرداب نمناک اجراهای بیتل ها را تماشا کردم. از همان روزهای اول هم به اتفاق یک دختر دیگر "فن کلاب" (کلوپ طرفداران) بیتل ها را تشکیل دادیم."

برایان اپستین، مدیر برنامه های بیتل ها که از خانواده ای اشرافی و مد روز آمده بود، می توانست به راحتی منشی متشخص و با تجربه تری را برای کار در دفتر بیتل ها پیدا کند اما در عوض فریدای ساده و صمیمی را استخدام کرد.

فریدا کلی می گوید:" ما بالای طبقه دوم یک فروشگاه لوازم خانگی دفتری داشتیم. اعضای گروه هر روز چند بار به آنجا سر می زدند. اوائل کار، آنها کنار میز من روی یک صندلی می نشستند و اغلب در حد یک یا دو جمله با من گفت و شنود داشتند."

فریدا می گوید: "من که مثل هر دختر نوجوان دیگر آن زمان عاشق و شیدای آنها بودم هر روز در این دنیای شبه رویایی که شانس زندگی در آن را پیدا کرده بودم فانتزی تازه ای را در ذهن خودم می ساختم. مثلا فکر می کردم امروز پل از من قرار ملاقات می خواهد یا فردا او و ریچارد (رینگو) سر من دعوایشان خواهد شد."

البته جز یک بار که در نشریات انگلیسی به اشتباه شایع شد که پل مک کارتنی از فریدا کلی خواستگاری کرده است هرگز چنین اتفاقی نیافتاد.

حقوق بیتل ها را هم فریدا پرداخت می کرد: "به هرکدام ۵۰ پوند پول نقد می دادیم که هرکاری می خواهند با آن انجام بدهند اما بقیه پول دستمزدها به حسابشان واریز می شد."

فریدا از آن زمان تا از هم پاشیدن گروه درسال ۱۹۷۴ به کار انتشار ماهنامه بیتل ها و پاسخ دادن به نامه های طرفداران آن ها سرگرم بود. او این شغل را با چنان صداقتی انجام می داد که حتی یک بار رینگو را وادارکرد تا یک شب روی روبالشتی که یکی از دختران طرفدار او برایش دست دوزی کرده بود بخوابد. او حتی تکه هایی از پارچه پیراهن پل مک کارتنی را برای تعدادی از طرفداران او فرستاد. طرفدارانی که به گفته فریدا "نمی توانستند بدون این یک تکه پارچه شب را به صبح برسانند."

طرفدارهای بیتل ها از تمام دنیا نامه هایشان را به آدرس "بیتل ها – لیورپول – انگلستان" می فرستادند اما ماموران پست همگی نشانی خانه فریدا را که در ابتدا آدرس رسمی "طرفداران" گروه بود می دانستند.

فریدا می گوید:" کیسه کیسه کاغذ می آمد. تا جایی که می توانستیم جواب میدادیم. اعضای گروه عکس هایشان را با دقت و حوصله امضا میکردند و ما آن ها را برای هوادارانشان پست می کردیم. اما بعد از مدتی تعداد نامه ها به قدری زیاد شد که همیشه یک تپه کاغذی در کنار دفتر کار من باقی بود."

یک بار فریدا چند تن از کارمندانش را که به دروغ موهای خودشان را به نام موی بیتل ها برای طرفداران آنها فرستاده بودند اخراج کرد:"دلیلی نداشت این کار را بکنند. من خودم با سلمانی بیتل ها قرار داشتم که موهای چیده شده آن ها را به دست من بسپارند."

فریدا می گوید برای اینکه بتواند از چهار بیتل محبوب میلیون ها زن و دختر جوان در سراسر دنیا عکس های امضا شده بگیرد و جواب سئوال های طرفداران آن ها را که مستقیما ازخود بیتل ها می پرسید به دست بیاورد، کم کم تبدیل به یکی از اعضای خانواده آن ها شد.

"من از همان روزهای اول با پدر و مادر اعضای گروه آشنایی و دوستی پیدا کردم. البته جز جان که مادرش را از دست داده بود و با خاله اش میمی زندگی می کرد. جان همیشه از میمی حساب می برد. پدر پل به من در مورد مذهب و انواع قهوه آگاهی داد. پدر و مادر جورج بیشتر از دیگر اعضای بیتل ها از موفقیت پسرشان لذت می بردند. من رقص های قدیمی را از آن دو یاد گرفتم که همیشه در خانه شان مهمانی داشتند. اما درعین حال خیلی هم مواظب جورج بودند. آقای هریسون به من رقص والس یاد می داد و آن قدر قدش بلند بود که من به سختی به شانه هایش می رسیدم."

فریدا روزهای چهارشنبه هر هفته به خانه رینگو استار می رفت: "مادر رینگو زن ساده و شیرینی بود که هروقت برای کاری به خانه آن ها می رفتم مرا به خوردن یک فنجان چای و گاهی تخم مرغ نیمرو و سیب زمینی سرخ کرده دعوت می کرد و ما مدت ها با هم گپ می زدیم."

تصویر بیتل ها از دیدگاه فریدا

فیلم ۸۶ دقیقه ای "فریدا، یادش بخیر" در واقع تصویری است که فریدا کلی از بیتل ها و برایان اپستین معروف به "اپسی" در اختیار تماشاگر می گذارد.

فیلم که امسال یکی از گزیده های اصلی فستیوال جنوب در جنوب غربی تگزاس بوده، با صحنه هایی از زندگی امروز فریدا آغاز می شود که هنوز هم به عنوان منشی در اداره ای در لیورپول مشغول به کار است.

داستان هایی از دوران کار و دوستی فریدا با بیتل ها را از زبان او و اغلب درهمان اماکنی که این وقایع در آن اتفاق افتاده است- درگوشه و کنار شهرلیورپول- می شنویم.

فیلم در لحظه هایی ردپای بیتل ها را در اولین بازگشت موفقیت آمیز آن ها به شهر زادگاهشان پس از یک معروفیت جهانی دنبال می کند.

در تالارکنسرت مهم و بزرگ "امپایر"، لوژمخصوص "اپسی" و منشی اش "فریدا" را می بینیم و روی بالکن وسیعی می رویم که بیتل ها در آن زمان از بالای آن برای هزاران تن از طرفداران خود دست تکان داده اند.

در صحنه هایی دیگر به اطاق زیرشیروانی فریدا می رویم و در گشت و گذاری درگذشته های نیم قرن پیش، آلبوم عکس های یادگاری او با بیتل ها را ورق می زنیم. صفحه های ۴۵ دور تک آهنگی آنها را روی یک گرامافون قدیمی گوش می کنیم با صدای بیتل های نوجوان که می خوانند:

"...و من او را دیدم که آنجا ایستاده است."

خلق و خوی بیتل ها

درپاسخ به این سئوال که خلق و خوی بیتل ها چگونه بود فریدا می گوید: "پل خوش اخلاق ترین بیتل ها بود. او همیشه با خوشرویی با من روبرو می شد. جان البته دچار حالت های بالا و پائین زیادی بود و هیچ وقت معلوم نبود که آن روز چه حال و روحیه ای دارد. جورج که همه او را بیتل ساکت می خوانند در واقع از بقیه خیلی بیشتر حرف می زد ولی شاید چون با صدایی خیلی آرام حرف می زد، به نظر می رسید که ساکت تر از بقیه است. رینگو هم همیشه مهربان و شوخ طبع بود."

یکی دیگر از مشخصه های ویژه فریدا، تاب و تحمل بداخلاقی های برایان اپستین مدیر برنامه های بیتل ها بود: "خوب ما حدود ۱۰ سالی از اپسی کوچک تر بودیم و همه از او بشدت حساب می بردیم. او دائما افراد را اخراج می کرد و بعضی ها را هم دوباره به سرکارهایشان برمی گرداند. یک بار من اشتباهی کردم که باعث شد او عصبانی بشود و سرم فریاد بکشد. یادم است آن روز جان (لنون) واسطه شد و مرا که از ترس به لرزه افتاده بودم از مخمصه نجات داد."

"بعدها من هر از چندی از برایان اپستین پیش جان شکایت می کردم و او به من دلداری می داد و می گفت که دلیل این رفتار های او این است که "اپسی" متفاوت است. وقتی دید من متوجه حرف او نمی شوم گفت: "فریدا بگذار بهت بگویم که اگر با اپسی در یک جزیره دورافتاده تک و تنها بمانی هرگز خطری از طرف او متوجه تو نخواهد شد. می فهمی ؟"

" آن زمان ها هنوز مسئله ه مج نس گرایی مشکلاتی به همراه داشت و همین باعث شد که من رفتار ناهنجار و تغییرحالت های شدید اپسی را از این طریق برای خودم توجیه و حلاجی کنم."

فریدا می گوید:"نوع کار من همیشه یک جور بود. امیدی هم نداشتم که به مراحل بالاتر برسم. من به سادگی هرکاری را که در دفتر اپستین و بیتل ها می بایست انجام بشود انجام می دادم. وقتی هم که قرارشد دفتر آنها به لندن منتقل بشود پدرم به من اجازه نداد به یک شهربزرگ نقل مکان کنم. من ازهمان لیورپول تا روز آخر برای آنها کار کردم."

فریدا کلی در پاسخ به این سئوال که آیا در ۵۰ سال گذشته از کار منشی گری لذت برده است می گوید: "نه به اندازه زمانی که برای بیتل ها کار می کردم."


آخرین ویرایش: - -

 

رهبری اركستر تكان دادن یک چوب نیست

1392/06/10 02:39نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 

گفت و گو با سهراب كاشف، رهبر اركستر ایرانی

نگاهش نگاه یك رهبر است. همه چیز را معطوف به انسان، قدرت و نوع عملكرد او می داند. این نگاه را فقط به مسائل مربوط به موسیقی ندارد. شاید همین خصیصه او را تبدیل به رهبر اركستر و اپرایی كرده كه حالادر رقابت های جهانی نامش در فهرست بهترین رهبران دنیا قرار دارد. سهراب كاشف شاید برای خیلی ها ناآشنا باشد اما برای هنرجویانی كه در دوره های رهبری اركستر مركز موسیقی صدا و سیما شركت می كنند نامی آشناست كه یك قدم آنها را به آنچه مورد علاقه شان است نزدیك تر می كند و در این كارگاه ها با آموزش اصول رهبری اركستر جای خالی رشته دانشگاهی مربوط به این عرصه را پر می كند. با او درباره جای خالی رشته دانشگاهی رهبری اركستر و چرایی برگزاری كارگاه هایی در این عرصه به گفت وگو نشستیم و درباره اصول موفقیت یك اركستر و میزان تاثیرگذاری یك رهبر اركستر بر كار گروه صحبت كردیم. او معتقد است كه هم اكنون تنها از 10 درصد توان اركسترهای ایرانی استفاده می شود و ضعف اصلی اركسترها را، نداشتن یك رهبر خوب می داند. سهراب كاشف اما به آینده اركسترهای ایرانی خوش بین است و می گوید كه اگر رشته دانشگاهی برای رهبری اركستر در دانشگاه ها در نظر گرفته شود، قطعا این رشته هم مانند آهنگسازی -كه طی مدت كوتاهی پیشرفت مطلوبی در ایران داشته- به جایگاه خوبی خواهد رسید.

ما نیاز داریم بیشتر از تعداد اركسترهایمان رهبر داشته باشیم (كه متاسفانه در حال حاضر نداریم) و اگر فكری برای این موضوع نكنیم اركسترهایمان به جای پولسازی هزینه ساز خواهند شد كه این در شرایط موجود بیشتر به مساله رهبر برمی گردد تا به نوازندگان، زیرا ما نوازندگان خوب زیادی داریم كه رشته تحصیلی و تخصصی شان همان سازی است كه می نوازند، اما در رهبری هنوز چنین نیست

نمی توان این مساله را انكار كرد كه اركسترهای موسیقی كشورمان هنوز برنامه ریزی دقیق و چشم انداز روشنی برای آینده خود ندارند. به نظر شما همین نداشتن برنامه مدون موجب كم و كاست های فراوان اركسترهای ایران در مقایسه با كشورهای پیشرفته دنیا نمی شود؟

من این طرز تفكر را درست نمی دانم. به نظر من اركسترهای ایرانی در مقایسه با غیرایرانی ها نقاط ضعف و قوت را در كنار هم دارند. یعنی از برخی جهات قوی تر هستند و از برخی جهات هم ضعیف تر. اگر چنین دیدگاهی رایج است فكر می كنم باید آن را بگذاریم پای كم لطفی همیشگی ما ایرانی ها نسبت به خودمان.

یعنی اگر از شما بخواهم میان اركسترهای ایران و خارج از كشور مقایسه یی انجام بدهید، این كار را نخواهید كرد؟

مسلما این كار را انجام نمی دهم. به نظرم هنوز برای انجام این مقایسه زود است. چون اركسترهای موفقی كه شما از آنها حرف می زنید تمام پتانسیل خود را به كار گرفته اند اما هنوز تمام پتانسیل اركسترهای ایرانی به كار گرفته نشده كه بتوان دست به این مقایسه زد. بنابراین بهتر است اركسترهای ایرانی را با خودشان مقایسه كنیم. اگر ما می خواهیم نگاهی رو به جلو در راستای پیشرفت اركستر داشته باشیم باید بتوانیم شرایط اركسترهای ایرانی را به درستی برای خود ترسیم كنیم و ببینیم اركسترهای ما هم اكنون در چه مرحله یی هستند و توانایی رسیدن به چه مرحله یی را دارند.

به نظر شما چه میزان از توانایی یا به قول شما پتانسیل اركسترها در كشورمان استفاده می شود؟

به نظر من حدود 10 درصد. به همین خاطر هم حاضر به انجام مقایسه نیستم. چون اگر در ایران هم این ظرفیت مورد استفاده قرار بگیرد اركسترهای ما از اركسترهای جهانی هیچ كم نخواهند داشت. جالب است كه وقتی یك رهبر حرفه یی در سطح جهانی به ایران می آید صدای اركستر هم عوض می شود. مثلاسمفونی 9 بتهوون كه توسط آقای علی رهبری در تهران اجرا شد هنوز هم بعد از سال ها در ذهن همه هست و از آن صحبت می شود. البته این موضوع بارها هم به ما ثابت شده است.

شما از ظرفیت هایی در اركسترهای ایرانی حرف می زنید كه معتقدید هنوز از آنها استفاده نشده است. اگر بخواهیم این ظرفیت ها را به طور اجمالی بررسی كنیم چه مواردی هستند كه می توانند در بهتر شدن وضع اركسترها موثر باشند؟

این ظرفیت ها را باید در بخش های مختلفی چون آموزش، ارتباطات جهانی و... بررسی كرد. اركسترهای ما باید با دانش اركسترهای جهانی ارتباط داشته باشند. تصور كنید بگویند مثلاعلم پزشكی باید در شهر همدان بماند و از این شهر بیرون نرود. آیا می توان رابطه یك علم را با دیگر شهرها قطع كرد؟ نه. چون این علم پویا و زنده بوده و در سراسر جهان در حال تحول است. نگاه ما به موسیقی باید چنین نگاهی باشد و مدام ما را زنده و پویا نگه داشته و به روز كند. اما به نظرم اساسی ترین موردی كه باید به آن پرداخت مقوله رهبری اركستر در ایران است، چون به این بخش كه می رسیم با بیشترین مشكلات مواجه هستیم.

یعنی به عقیده شما ضعف رهبری اركسترها باعث می شود كه شاهد اجراهای خوب نباشیم؟

بله، ضعف ما بیشتر در رهبری است نه نوازندگی. یك نگاه بسیار ساده و به دور از تحلیل هم كه داشته باشیم اول از همه یك موضوع خود را نشان می دهد: ما در ایران برای نوازندگی سازهای مختلف رشته دانشگاهی داریم اما برای رهبری اركستر خیر. بنابراین طبیعی است كه بسیاری از مشكلات ما به همین موضوع برگردد.

و به همین دلیل هم برخوردها با این مقوله غیر علمی است...

بله. چون دانشگاهی نیست خیلی راحت و به صورت تجربی و آزمون و خطایی با آن رفتار می شود و كیفیت پایینی دارد. شاید تصورش سخت باشد اما كار به جایی رسیده كه گاهی رهبرهای اركستر در ایران به جای اینكه ارتقا دهنده باشند، در مواردی به یك ترمز در برابر كار اركستر بدل شده اند. البته این را باید از چند مورد كارهای ارزنده و متاسفانه اندك كه انجام شده است، جدا سازیم.

تقریبا باور اكثر موزیسین ها و كسانی كه به نوعی درگیر موسیقی هستند این است كه رهبران اركسترها باید فارغ التحصیلان دانشگاه های خارج از كشور باشند. با توجه به این دیدگاه آیا فكر می كنید شكل گیری رشته رهبری اركستر در دانشگاه های ایران می تواند ثمری داشته باشد؟

نگاهی به فعالیت دانشكده های موسیقی در ایران نشان می دهد ابتدا نوازندگی شكل گرفته و سپس به رشته آهنگسازی احساس نیاز شده است. امروز هم آهنگسازان خوبی داریم كه شنیدن قطعات شان باعث افتخار است. پس هر یك از این موارد از روی یك نیاز شكل گرفته و رشد كرده اند. رشته رهبری اركستر هم تا به حال در ایران نبوده است، اگر به عنوان یك رشته دانشگاهی مستقل فعالیت خود را آغاز كند، علاقه مندان هم به سمت این رشته می آیند و خیلی زود پا می گیرد. اگر این رشته ایجاد شده و نتایج حاصل از آن مورد ارزیابی و آسیب شناسی قرار گیرد قطعا با گذر زمان سطح آن ارتقا پیدا می كند. اگر تاكنون در ایران چنین رشته یی ایجاد نشده به خاطر این است كه ضرورتش احساس نشده است. چون اركسترهای زیادی فعال نبوده اند اما در حال حاضر تعداد اركسترها زیاد شده و نیاز به وجود این رشته هم احساس می شود. بدون شك این اركستر ها نیاز به رهبر دارند. ما نیاز داریم بیشتر از تعداد اركسترهایمان رهبر داشته باشیم (كه متاسفانه در حال حاضر نداریم) و اگر فكری برای این موضوع نكنیم اركسترهایمان به جای پولسازی هزینه ساز خواهند شد كه این در شرایط موجود بیشتر به مساله رهبر برمی گردد تا به نوازندگان. زیرا ما نوازندگان خوب زیادی داریم كه رشته تحصیلی و تخصصی شان همان سازی است كه می نوازند، اما در رهبری هنوز چنین نیست.

با توجه به اینكه رهبر اركستر ملی ایران به صورت دائم بود و اركستر سمفونیك تهران تقریبا همیشه رهبر میهمان داشت بد نیست كمی درباره تفاوت كارهای رهبر میهمان و ثابت صحبت كنید...

هر كدام از اینها كاری را برای اركستر انجام می دهد. رهبر ثابت قرارداد بلندمدت تری می بندد و برنامه ریزی بلند مدت برای اركستر انجام می دهد. البته چنانچه توانایی برنامه ریزی برای رساندن اركستر به نقطه مطلوب را داشته باشد، می تواند اتفاقات خوبی را رقم بزند. رهبر ثابت شانس این را دارد كه گروه را با برنامه ریزی پیش ببرد و بداند چه می خواهد و روی چه چیزهایی كار كند تا سطح اركستر را ارتقا دهد. رهبرهای متعدد میهمان كه با همان اركستر كار می كنند در زمان كوتاه چند روزه اركستر را برای یك برنامه آماده كرده و این تنوع در نهایت باعث تجربه و ورزیدگی اركستر می شود. كار كردن با یك رهبر ثابت با تجربه قطعا برای اركستر مفید است اما فقدان رهبران میهمان ممكن است اركستر را دچار یكنواختی كند و برای همین است كه همه، رهبران میهمان را به تمرین ها اضافه می كنند.

با توجه به اینكه رهبر میهمان مدت كوتاهی با گروه كار می كند با چه روش هایی می تواند نتیجه مطلوب تری از فعالیت كنسرت بگیرد؟

رهبر میهمان باید بتواند در همان مدت كوتاهی كه با گروه تمرین می كند یك رپرتوار را به سرانجام برساند. وقتی گروه یك سمفونی را با دو رهبر متفاوت بزند نگاهش و رنگ اجرایش عوض و ورزیده می شود و انعطاف پذیری را یاد می گیرد. ولی زمانی كه این قضیه سیستماتیك و علمی و با برنامه ریزی پیش می رود رهبر ثابت می داند این اركستر از چه نقاط قوت و ضعفی برخوردار است و برایش یك برنامه دراز مدت می ریزد و در عین حال، رهبران میهمانی را كه متناسب با شرایط این اركستر هستند را دعوت می كند.

در حال حاضر شما مستركلاس هایی را هم برای رهبری اركستر برگزار می كنید. كمی درباره این كلاس ها هم توضیح دهید.

این كلاس ها كه در مركز موسیقی صدا و سیما برگزار می شود، گامی رو به جلو است و خوشبختانه نگاه مثبت مسوولان، فضای خوبی را برای كار فراهم كرده است. فكر می كنم بتواند نقطه عطفی باشد برای اینكه ذهن ما رهبری اركستر را به عنوان یك تخصص بپذیرد و همانطور كه یك دندانپزشك سراغ جراح قلب نمی رود، یك آهنگساز هم چوب رهبری اركستر به دست نگیرد مگر آنكه تحصیلات خود را همانند آهنگسازی در رشته رهبری نیز كامل كرده باشد. فكر می كنم این كلاس ها بتواند گامی باشد در راستای اینكه نگاه های تخصصی به این مقوله شكل بگیرد. امیدوارم كه روزی نه خیلی دیر برسد كه از تجربی نگاه كردن به مقوله پیچیده و حساس رهبری اركستر به سمت نگاه علمی حركت كنیم. اتفاقا فكر می كنم خیلی ها مانند من تصور كنند كه رهبری اركستر كار بسیار دشواری است. وقتی به عملكرد یك اركستر نگاه می كنم به این فكر می كنم كه چقدر هماهنگ كردن این همه ساز مشكل است. دیدن كار رهبر اركستر بسیار سخت است مگر آنكه كارتان همین باشد. رهبری اركستر یك امر كاملاناشناخته است، نه فقط در ذهن مردمی كه كارشان موسیقی نیست، بلكه بسیاری از موزیسین ها هم همین تصور را دارند كه كاری سخت و پیچیده است و نمی توان درباره آن نظری داشت. این نگاه هم ناشی از این است كه رهبری در ایران هنوز یك امر ناشناخته است.

ایده اولیه برگزاری مستر كلاس های رهبری اركستر از چه كسی بود؟

ایده اصلی تشكیل كلاس ها از آقای عرب لو، مدیریت تولید مركز موسیقی صدا و سیما بود. این مستركلاس ها برای چند دوره برنامه ریزی شده است. دوره اول كه برای آشنایی با رهبری اركستر بود. دوره های بعدی كه چهار یا پنج دوره خواهند بود مواردی را كه در این دوره معرفی شده اند به تفصیل كار می كنند. در دوره اول علاقه مندان به این رشته ثبت نام می كنند اما دوره های بعدی امتحان ورودی و خروجی دارند. ما برای ورود به مرحله نخست چندان سخت نگرفتیم، چون شروع كار است و باید سیستم خودش را بهینه سازی كند.

افراد حاضر در این دوره ویژگی خاصی هم دارند؟

بله. كسانی هستند كه یا گروه كر دارند یا اركستر و نیاز به رهبری اركستر را حس كرده اند.

فكر می كنید اگر دولت جدید یاری كند و رشته دانشگاهی رهبری اركستر در ایران پا بگیرد، چقدر زمان لازم داریم كه رهبر اركستر خوب داشته باشیم؟

می دانید كه زمان زیادی از ایجاد رشته آهنگسازی در دانشگاه های كشور نمی گذرد. در همین مدت كوتاه فارغ التحصیل ها بیرون آمده اند هم اكنون سطح آهنگسازی با 10 سال پیش قابل مقایسه نیست و با سرعت خیلی بالایی رشد كرده است. به نظر من رشته رهبری هم همین طور خواهد بود. بدون اینكه من بخواهم آینده را پیش بینی كنم مطمئنم كه نتیجه خوبی حاصل می شود و مسیری رو به رشد خواهد داشت.

دانشجویان رشته های موسیقی اغلب از عملكرد دانشكده هایشان ناراضی هستند. شما هم ایران درس خوانده اید. وضعیت تحصیلات آكادمیك موسیقی را چطور ارزیابی می كنید؟

اینجا نارضایتی از همه چیز هست. مردم تا می شنوند یك جای دیگر زندگی می كنید می گویند تهران پر از دود است. خب لندن و نیویورك هم دود دارد. نمی دانم چرا نارضایتی اپیدمی شده است! این یك طرف ماجراست، اما طرف دیگر... من اینجا در ایران موسیقی خواندم و درس دادم. از ایران هم رفتم دوباره مقطع كارشناسی و كارشناسی ارشد را خواندم. با این تجربه ها و آنچه درباره دانشگاه های ایران و اتریش می دانم می توانم با قطعیت به شما بگویم كه سیاه و سفید دیدن، مشكل ما را حل نمی كند. ما به جای اینكه بگوییم میلیون ها خاكستری وجود دارد می گوییم یا سیاه است یا سفید. در ایران با استادهای خوبی مثل آقایان پژمان و لطفی واحدهای درسی داشتیم، من تا روزهای آخر قبل از رفتنم با آقای لطفی كلاس رهبری اركستر داشتم. كلاس هایی هم داشتیم كه به این كیفیت نبودند. دانشگاه های ایران مثل همه دانشگاه های دنیا خاكستری است. تمام دانشگاه های دنیا كلاس های خوب و بد دارند. ما در كنسرواتور وین هم كه یكی از معتبرترین مراكز آموزش موسیقی در دنیاست هم كلاس های فوق العاده داشتیم و هم كلاس های خیلی معمولی. ما ایرانی ها باید طرز فكرمان را تغییر داده و بدانیم كل دنیا خاكستری است نه سیاه و نه سفید.

نظرتان درباره استفاده از سازهای ایرانی در اركسترهای كشور چیست؟

موضوع پایان نامه سوم من درباره اركستراسیون در موسیقی ایرانی است و مشخصا هم روی آرایش اركستر ایرانی كار كرده ام. این موضوع كاملاناشناخته است و تا به حال روی آن كار نشده است. تا جایی كه می دانم فقط استادم آقای شریف لطفی در این زمینه زحمات ارزشمندی كشیده اند. جز آن اگر هم كاری شده در حد تجربیات فردی و آزمون و خطاها بوده و هیچ وقت كار سیستماتیك و علمی روی این موضوع انجام و با این مقوله به صورت علمی برخورد نشده است. شما ساز را مانند كودكی تصور كنید كه در فضای هر كشوری بزرگ می شود، از همان محیط تاثیر و بر اساس طبیعتش یاد می گیرد به چه زبانی حرف بزند و چگونه رفتار كند. پس اگر روند تكامل آن را طی چند سال نگاه كنید، سازی كه همیشه به آن سولیستی نگاه شده در جهت سولیستیك و تك نوازی ارتقا پیدا كرده و سازی كه وارد اركستر شده، در جهت كار اركسترال رشد كرده است. اما سازهایی مانند ویولن هم هستند كه در هر دو جهت رشد كرده اند. حتی ویولن در دوره باروك پتانسیل اركستری نداشته و به مرور زمان جای خود را در اركستر پیدا كرده است. حال سوال من این است كه ما چند سال از تار در اركسترهایمان استفاده كرده ایم كه بتوانیم بگوییم توانایی حضور در اركستر را دارد یا نه؟ ما وقتی از حضور ویولن در كارهای اركسترال حرف می زنیم از قدمت چند 100 ساله حضورش در اركستر می گوییم در حالی كه فراموش می كنیم این ساز تكامل امروز را نداشته و در ابتدای راه سازی بوده كه در جهت تك نوازی رشد داشته و با حضور در اركسترها قدم هایی را برداشته و جایگاه خود را یافته است. بنابراین به نظر من درباره سازهای ایرانی هم این امكان و پتانسیل وجود دارد و باید تجربه حضور در اركستر را در اختیارشان قرار دهیم. اما به هر حال مشكلات و موانعی هم هست كه نمی توان آنها را نادیده گرفت و باید در حل این مشكلات كوشید و روی آنها به صورت علمی كار كرد.

چه موانعی؟

بخشی از این موانع مربوط به مسائل تكنیكی خود ساز است. مثلاكوك سازهای ایرانی یكی از این مشكلات است. اما من می خواهم در اینجا روی یك مانع دیگر تاكید كنم: مانعی كه ما خودمان آن را ایجاد كرده ایم و به نظرم دلیلی هم برایش نداریم. به نظرم آرایش اركسترهای ایرانی خودش یكی از معضلاتی است كه ما برای چینش سازهای ایرانی كنار هم ایجاد كرده ایم. البته موانع دیگری هم وجود دارد كه در این مجال نمی گنجد.

یعنی چینش سازها، اخلالی در نواختن آنها یا رسیدن صدا به مخاطبان ایجاد می كند؟

بله. گروه های موسیقی ایرانی بیشتر به شكل نیم دایره می نشینند. نیم دایره یی كه گاهی هم سمت راست یا چپ صحنه قرار می گیرد یعنی آرایش نیم دایره یی یا خطی. این كار نه نتیجه صوتی خوبی دارد و نه اینكه از نظر تكنیك هم نوازی خوب است. ما در یك سالن مانند تالار وحدت كه آكوستیك بسیار خوبی دارد و قابل مقایسه با سالن های خوب دنیاست، می توانیم یك اركستر 100 نفری و گروه كر 100 نفری كنار هم روی صحنه داشته باشیم كه بدون مشكلی به اجرا بپردازند. اما در بعضی گروه های موسیقی ایرانی كه در همین سالن اجرای موسیقی داشته اند، می بینیم كه جلوی هر فرد یك مانیتور صدا گذاشته می شود. در حالی كه گروه كوچك است و نباید مشكلی در هم نوازی داشته باشند. اما چون گروه ها نیم دایره می نشینند و تكنیك های هم نوازی بصری ناشناخته هستند، تنها صدا را عامل ارتباط قرار می دهند به ناچار بعضی از نوازنده ها از مانیتور بهره می جویند. این كار در هیچ جای دنیا انجام نمی شود مگر اینكه كنسرت در فضای باز برگزار شود نه در سالن خوبی مانند تالار وحدت. در واقع این مشكل به آرایش اركستر و تكنیك هم نوازی برمی گردد كه در موسیقی ایرانی امروز با پیدایش آنسامبل ها و اركسترهای بزرگ تر ایرانی نیاز كار كردن روی این موضوع ضروری است. این موضوع هنوز جدید است و جای كار زیادی در این زمینه احساس می شود.

اگر اهالی موسیقی در ایران از شما برای انجام كاری مثل همین تجربه علمی اركسترهای ایرانی كمك بخواهند حاضرید یاریشان كنید؟

نه فقط برای این كار بلكه هر جا بتوانم كمك كنم، خوشحال می شوم. به هرحال رهبری اركستر تخصص اصلی من است، برایش درس خوانده و جایزه بین المللی گرفته ام. طبیعتا آینده كاری ام در دنیا نمی تواند كدر باشد اما از آن سو وزنه كاركردن و خدمت به كشورم سنگین تر است و بیشتر دوست دارم با اركستر، فارسی حرف بزنم. در حال حاضر هم یك مسابقه برگزار می شود كه یكی از بزرگ ترین مسابقات بزرگ رهبری اركستر در دنیاست. در انتخاب های این مسابقه من جزو 20 رهبر برتر هستم و منتظرم تا نتیجه آن مشخص شود. ولی نتیجه هرچه باشد میل باطنی و افتخار غرورانگیز برای هر ایرانی با وجدان، خدمت به وطنش است.

 

نویسنده: زینب مرتضایی فرد


آخرین ویرایش: 1392/06/10 02:41

 

تعداد کل صفحات ( 4 ) 1 2 3 4