تبلیغات
دنیای دیوانه ی دیوانه - مطالب زندگی

برای چندمین بار...

1392/05/9 02:42نویسنده : Agostino Di Bartolomei

ارسال شده در: زندگی ، عمو مشکل گشا ،
 

برای چندمین بار داره میگه باور کن،

و میدونی صد درصد داره دروغ می گه

با خودت میگی اما...

یه درصد دیگه شاید...

آخه کدوم یه درصد

اصن ریاضیات و چه به عشق!

یه جایی همین جاها باورت می شه

و باز و باز و باز...!

پ. ن.میگذره ...روزگار رومیگم هم از تو هم از اون،یه وقت دراین میون همونطور که بارها از دیگران_ به طرق شرافتمندانه _شنیدی که چقده تو خری عزیزم ؟با خودت فکر میکنم اینقده که تو خری، هیچ خری خر نیست!و اینجاست که دلت میخواد فریاد عرعرعرونی سر بدی ...

 

الی


آخرین ویرایش: - -

 

زنان چه می‌خواهند؟

1392/05/5 04:05نویسنده : Agostino Di Bartolomei

ارسال شده در: عمو مشکل گشا ، زندگی ،
 

پادشاه جوانی به نام "آرتور" بود که پادشاه سرزمین همسایه اش او را دستگیر و زندانی کرد. پادشاه می توانست آرتور را بکشد اما تحت تاثیر جوانی آرتور و افکار و عقایدش قرار گرفت. از این رو، پادشاه برای آزادی وی شرطی گذاشت که می بایست به سؤالی پاسخ دهد. آرتور یک سال زمان داشت تا جواب آن سوال را بیابد و اگر پس از یکسال موفق به یافتن پاسخ نمی شد کشته می شد. سؤال این بود: "زنان واقعاً چه چیزی میخواهند؟"

این سؤال حتی اکثر مردم اندیشمند و باهوش را نیز سرگشته و حیران می نمود و به نظر می آمد برای آرتور جوان یک پرسش غیرقابل حل باشد اما از آنجایی که پذیرش این شرط بهتر از مردن بود وی پیشنهاد پادشاه را برای یافتن جواب سؤال در مدت یک سال پذیرفت.

آرتور به سرزمین پادشاهی اش بازگشت و از همه شروع به نظرخواهی کرد؛ از شاهزاده ها گرفته تا کشیش ها، از مردان خردمند و حتی از دلقک های دربار. او با همه صحبت کرد اما هیچ کسی نتوانست پاسخ رضایت بخشی برای این سؤال پیدا کند. بسیاری از مردم از وی خواستند تا با زن جادوگر پیری که به نظر می آمد تنها کسی باشد که جواب این سؤال را بداند، مشورت کند. البته احتمال می رفت دستمزد وی بسیار بالا باشد چرا که وی به اخذ حق الزحمه های هنگفت در سراسر آن سرزمین معروف بود.

وقتی که آخرین روز سال فرا رسید، آرتور فکر کرد که چاره ای بجز مشورت با جادوگر پیر ندارد. جادوگر موافقت کرد تا جواب سؤال را بدهد اما قبل از آن از آرتور خواست تا با دستمزدش موافقت کند.

جادوگر پیر می خواست که با "لُرد لنسلوت" نزدیکترین دوست آرتور و نجیب زاده ترین دلاور و سلحشور آن سرزمین ازدواج کند! آرتور از شنیدن این درخواست بسیار وحشت زده شد. جادوگر پیر؛ گوژپشت، وحشتناک و زشت بود و فقط یک دندان داشت، بوی گنداب میداد، صدایش ترسناک و زشت و خیلی چیزهای وحشتناک و غیرقابل تحمل دیگر در او یافت میشد. آرتورهرگز در سراسر زندگی اش با چنین موجود نفرت انگیزی روبرو نشده بود، از اینرو نپذیرفت تا دوستش را برای ازدواج با جادوگر تحت فشار گذاشته و او را مجبور کند چنین هزینه وحشتناکی را تقبل کند. وقتی لنسلوت از این پیشنهاد باخبر شد، با آرتور صحبت کرد. او گفت که هیچ از خودگذشتگی ای قابل مقایسه با جان آرتور نیست. از این رو مراسم ازدواج آنان اعلان شد و جادوگر پاسخ سوال را داد. سؤال آرتور این بود: زنان واقعاً چه چیزی می خواهند؟

پاسخ جادوگر این بود: " آنها می خواهند تا خود مسئول زندگی خودشان باشند."

همه مردم آن سرزمین فهمیدند که پاسخ جادوگر یک حقیقت واقعی را فاش کرده است و جان آرتور به وی بخشیده خواهد شد و همینطور هم شد. پادشاه همسایه، آزادی آرتور را به وی هدیه کرد و لنسلوت و جادوگر پیر یک جشن باشکوه ازدواج را برگزار کردند.

ماه عسل نزدیک میشد و لنسلوت خودش را برای یک تجربه وحشتناک آماده می کرد. در روز موعود با دلواپسی فراوان وارد حجله شد اما چه چهره ای منتظر او بود؟! زیباترین زنی که به عمر خود دیده بود بر روی تخت منتظرش بود. لنسلوت شگفت زده شد و پرسید چه اتفاقی افتاده است؟!

زن زیبا جواب داد: از آنجایی که لرد جوان با وی به عنوان جادوگری پیر، با مهربانی رفتار کرده بود از این به بعد نیمی از شبانه روز می تواند خودش را زیبا کند و نیمی دیگر همان زن وحشتناک و علیل باشد. سپس جادوگر از وی پرسید: "کدامیک را ترجیح می دهی؟ زیبا در طی روز و زشت در طی شب، یا برعکس آن؟"

لنسلوت در مخمصه ای که گیر افتاده بود تعمقی کرد. اگر زیبایی وی را در طی روز خواستار میشد آنوقت می توانست به دوستانش و دیگران، همسر زیبایش را نشان دهد اما در خلوت شب در قصرش همان جادوگر پیر را داشته باشد! یا آنکه در طی روز این جادوگر مخوف و زشت را تحمل کند ولی در شب، زنی زیبا داشته باشد که لحظات فوق العاده و لذت بخشی را با وی بگذراند.

اگر شما جای او بودید کدامیک را انتخاب می کردید؟

اگر شما یک زن باشید انتظار دارید مرد شما چه انتخابی داشته باشد؟

آنچه لنسلوت انتخاب کرد این بود:

لنسلوت نجیب زاده و شریف، می دانست که جادوگر قبلاً چه پاسخی به سؤال آرتور داده بود؛ از این رو جواب داد که "این حق انتخاب را به خود او می دهد تا خودش در این مورد تصمیم بگیرد." با شنیدن این پاسخ، جادوگر اعلام کرد که برای همیشه و در همه اوقات زیبا خواهد ماند چرا که لنسلوت به این مسئله که آن زن بتواند خود مسئول زندگی خودش باشد احترام گذاشته بود.


آخرین ویرایش: 1392/05/5 04:14

 

ما نظر از خرقه پوشان بسته‌ایم

1392/05/4 01:53نویسنده : Agostino Di Bartolomei

ارسال شده در: زندگی ،
 

 

ما نظر از خرقه پوشان بسته ایم

دل به مهر باده نوشان بسته ایم

 

جان به کوی می فروشان داده ایم

در به روی خود فروشان بسته ایم

 

بحر طوفان زا، دل پُر جوش ماست

دیده از دریای جوشان بسته ایم

 

اشک غم، در دل فرو ریزیم ما

راه بر سیل خروشان بسته ایم

 

برنخیزد ناله ای از ما «رهی»

عهد الفت با خموشان بسته ایم

 

رهی معیری


آخرین ویرایش: - -

 

اونایی که همیشه برات وقت دارن

1392/05/3 02:05نویسنده : Agostino Di Bartolomei

ارسال شده در: زندگی ، عمو مشکل گشا ،
 

اونایی که همیشه برات وقت دارن، همیشه هم سراغتو میگیرن و کاری به کار جواب دادنت هم ندارن و باز همچنان هستند تا هستند!همونایی که چند وقت یه بار هم که به فیسبوکشون سرمیزنن میان تو صفحت و پیغام میدن در چه حالی نفله؟همونایی که وقتی زنگ میزنی بهشون هنوز ورنداشته میگن جونم ،فکر کردم مُردی نکبت وحالت رو که میپرسن پشت بندش بازم تاکید میکنن خوبِ خوب؟مطمئن؟همون بعضیایی که وقتی باهاشون قرار داری  نه استرس داری، نه قلبت میزنه، نه به فکر گودیِ زیر چشماتی ،نه لُپای همیشه قرمزت، نه حال پریشونت ونه هرچیز دیگه ای که میدونی باعث میشه بهت گیر بدَن ،که باز چه مرگته بابا. تازه بعد کلی پاپِی شدن ،وقتی فهمیدن دلت ازچی یا کی گرفته جای نقد وبررسی ونقره داغ کردنت فقط میگن خاک بر سرِ بی عرضه ت کنم همین؟

اینا کسایی هستن که غرورشون رو پارک میکنن یه گوشه ای دور از تو و درجواب خیلی ازغر زدن ها و نق ونوقاشون و حرفاشون فقط باید گفت:چاکرم دربست.

 

الی


آخرین ویرایش: 1392/05/3 02:07

 

عشق‌های مدرن، طلبكارند

1392/04/18 16:43نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 

فكر كنید در قرنی زندگی می كردید كه صدای تیشه بر كوه و سر سپردن به بیابان برای تصاحب دل معشوق امری عادی به حساب می آمد. یعنی هنوز پیدا می شدند كسانی كه نه تنها پای آهنین در ره معشوق می نهادند و سرسپردگی پیشه می كردند، بلكه در این راه جان هم می دادند. آن وقت هایی كه به این سادگی ها عشقی محو نمی شد و عاشقی پایش سست! حالا اما عشاق شكل شان عوض شده و به تعبیر زیگمونت باومن، «عشق های امروزی از آن عشق هایی هستند كه با یك دكمه امكان حذف شدگی شان هست». كافی است معشوق روزهای مدرن كمی ناز پرداز كند، به ندرت می توانید عاشقی را پیدا كنید كه پایش سست نشود و برای یك بار هم كه شده تلاش چندباره كند، تا دلی به دست آورد. حالاخیلی وقت است عشق و عاشقی با قلم و كاغذ و نامه و استعارات و كنایه ها و تمثیل رخ معشوق به زیبایی های این عالم خاكی بیگانه است، دیگر كمتر می توان مجنونی را دید كه روزها به درختی تكیه می كند، حالاعاشقان ترجیح می دهند ذهن شان را درگیر مسائل بی اهمیت نكنند و انرژی شان را برای ارضای حس اجتماعی شان صرف كنند و از روی حوصله، برای خودشان معشوق دیگری دست و پا كنند. عشاق امروزی دنیای شیشه یی فردیت شان را به راحتی با موی گندیده معشوق شان عوض می كنند و ناراحتی و سرخوردگی شان را در فضای اجتماعی مجازی می ریزند و ساعت ها منتظر میزان «پسندیدن» همدردی مجازی شان می مانند. حالا مثل همه چیز كه دورانش همچون برق و باد طی می شود، عشق ها هم تغییر شكل داده اند و عاشق ها آن عاشق ها نیستند. آنها حتی دیگر رنج هم نمی كشند، كنج عزلت نمی نشینند و در خلوت برای معشوق خیر و نیكی نمی خواهند. عشاق امروزی از معشوق طلبكارند، اگر واپس زده شوند، برایش ناله و نفرین سر می دهند و برای انتقام از او از همه چیز می گذرند... آنها حتی ریسک نمی كنند. موقعیت شان را به خطر نمی اندازند، سر به كوه و بیابان نمی گذارند و با كس و كار معشوق درنمی افتند و این شاید همان موقعیتی است كه «آلن بدیو» در كتاب «در ستایش عشق» به آن معترف است: اینكه «ما در دوره یی به سر می بریم كه می توانیم عاشقی كنیم، بدون آنكه عاشق شویم و تن به خطری بسپاریم: می توانیم عاشقی كنیم بدون آنكه مخاطره یی ما را تهدید كند». البته كه او معتقد است كه این عشق بدون ابتلا و عشق بدون مخاطره، چیزی به جز نمونه یی از تبلیغات رسمی نیست!... و درست به دلیل همین تفاوت ها در ابراز عشق است كه می توان گفت آدم های یك دوره تاریخی، به دلیل شرایط متفاوت نگاه، درك و سلیقه متفاوتی كه به واسطه همین شرایط به آنها تحمیل می شود موقعیت های عاشقانه متفاوتی را تجربه می كنند. اینكه عشق های مدرن تبدیل وضعیت شده اند و انسان مدرن حتی به توصیه روانكاوان مبنی بر اینكه انسان عقل مدار امروز، باید مقداری از جنون را در خود تعبیه كند تا بتواند هستی را تحمل كند، نیز توجهی نمی كند. حالااگر عاشقی عشقی پیشه كند برای خودش حساب و كتاب می كند و با یک حساب سرانگشتی برای زندگی عشقی اش برنامه ریزی می كند.

 

نویسنده: مهراوه فردوسی


آخرین ویرایش: - -

 

بیدار کردن پسرها برای مدرسه!

1392/04/14 09:53نویسنده : Agostino Di Bartolomei

ارسال شده در: عمو مشکل گشا ، زندگی ،
 

صبحی مادری برای بیدار کردن پسرش رفت.

مادر: پسرم بلند شو. وقت رفتن به مدرسه است.

پسر: اما چرا مامان؟ من نمی خوام برم مدرسه.

مادر: دو دلیل به من بگو که نمی خوای بری مدرسه.

پسر: یک که همه بچه ها از من بدشون می یاد. دو همه معلم ها از من بدشون می یاد.

مادر: اُه خدای من! این که دلیل نمی شه. زود باش تو باید بری به مدرسه.

پسر: مامان دو دلیل برام بیار که من باید برم مدرسه؟

مادر: یک تو الآن پنجاه و دو سالته.

دوم اینکه تو مدیر مدرسه هستی!


آخرین ویرایش: - -

 

نامه‌ای که اشک پیرلو را در آورد

1392/04/9 06:17نویسنده : Agostino Di Bartolomei

ارسال شده در: بتبال ، زندگی ،
 

آندره آ پیرلو ستاره تیم ملی ایتالیا پس از دریافت نامه استفانو برگونوو به شدت احساساتی شد.

بازیساز آتزوری در اولین بازی اش در جام کنفدراسیون های 2013 ضربه آزاد دیدنی مقابل مکزیک به ثمر رساند و همین باعث شد که برگونوو نامه ای برای او بنویسد.

برگونوو، که سابقه بازی در فیورنتینا و میلان را داشت، سه روز پیش به دلیل ابتلا به بیماری ALS درگذشت. او در چند سال اخیر تحت مراقبت شدید قرار داشت و اصلا قادر به حرکت نبود.

گاتزتا دلو اسپرت گزارش داده برگونوو این نامه را با پلک زدن نوشته است.

مهاجم سابق تیم ملی زیر 21 ساله های ایتالیا که دوستی نزدیکی با ستارگانی بزرگ چون روبرتو باجو داشت در سال 2008 بنیادی تاسیس کرد تا همه را متوجه این بیماری کند.

او در سن 49 سالگی درگذشت.


آخرین ویرایش: - -

 

آه! آن پازولینی دیوانه!

1392/04/2 07:14نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 

پیر پائولو پازولینی بدون شك یكی از برجسته ترین هنرمندان و روشنفكران ایتالیا در قرن بیستم است. پازولینی در 1922 در بولونیا به دنیا آمد. او از فیلمسازان نسل دوم سینمای بعد از جنگ ایتالیا است كه علاوه بر فیلمسازی، در نوشتن رمان، شعر و نقدهای سینمایی و فرهنگی نیز دست داشته است. سینمای پازولینی آمیزه یی از شعر، استعاره، اسطوره شناسی، روانشناسی و دیالكتیك ماركسیستی است. پازولینی در روز 30 اكتبر 1975، سه روز پیش از آنكه به قتل برسد، به استكهلم رفته بود تا آخرین فیلمش «سالو یا 120 روز سودوم» را به منتقدان سوئدی معرفی كند. در همین اثنا در میزگردی شركت كرد كه برای پخش از رادیو ضبط شده بود. اما مرگ فیلمساز موجب شد كه آن مصاحبه هرگز پخش نشود. بعدها نسخه ضبط شده گم شد، اما كارل هنریك اسونشتد متوجه شد كه در بایگانی خود نسخه یی از این گفت وگو را در اختیار دارد. ابتدا روزنامه ایتالیایی «له اسپرسو» نوار مصاحبه را دریافت و منتشر كرد و بعدها ترجمه انگلیسی آن هم تهیه شد. آنچه در پی می آید گزیده یی است از این گفت وگوی بلند.

 

چه شد كه سال 1945 را به عنوان سال وقوع ماجرای فیلم انتخاب كردید؟

می خواستم پایان دنیا را بازنمایی كنم. این یك انتخاب شاعرانه بود. می توانستم ماجرا را به سال 39 یا 37 ببرم. اما این طوری شاعرانگی كمتری در كار دیده می شد.

چه چیز در آن برهه شاعرانه است؟

گرگ و میش و انحطاط به شكلی ذاتی و ماندگار شاعرانه هستند. اگر ماجرا را به دوران اوج شكوه و قدرت نازیسم می بردم، فیلم غیر قابل تحملی از كار در می آمد. دانستن اینكه تمام وقایع در آخرین روزهای حیات نازیسم رخ می دهد به بیننده حس آسودگی می دهد. اساسا این فیلم درباره «آنارشی» است. آنارشی قدرت.

شما هم شاعر هستید و هم فیلمساز. آیا رابطه یی میان این دو حرفه می بینید؟

تا آنجا كه من می دانم، ارتباطی عمیق میان این دو وجود دارد. انگار نویسنده یی باشید كه می تواند به دو زبان بنویسد.

شما هنوز هم یك نویسنده به شمار می روید. چه شد كه تصمیم گرفتید وارد حرفه فیلمسازی شوید؟

داستانش دراز است و وقتی كه جوانی 18 یا 19 ساله بودم، دلم می خواست كارگردان شوم. بعد جنگ شروع شد و امید و امكان دستیابی به این آرزو را از دست دادم. خودم را در میان زنجیره یی از شرایط یافتم: نخستین نوولم را منتشر كردم به نام Ragazzi di Vita كه بیشتر در ایتالیا با استقبال مواجه شد و متعاقب آن از من خواسته شد كه چند فیلمنامه بنویسم. هنگام فیلمبرداری Accattone نخستین باری بود كه دوربین سینما را به دست می گرفتم. من پیش از آن حتی عكاسی هم نكرده بودم. تا همین امروزش هم نمی توانم عكس های خوبی بگیرم.

جایگاه آینده خود را در كجا می بینید؟ بیشتر در سینما یا در ادبیات؟

در حال حاضر به ساختن دو فیلم دیگر فكر می كنم و بعد می خواهم دوباره خودم را كاملاوقف ادبیات كنم.

آیا این را صادقانه می گویید؟

در این لحظه معین صادق هستم. امیدوارم بتوانم صادق باشم.

در آخرین فیلم تان هیچ گونه عنصری از مذهب دیده نمی شود، درست است؟

مطمئن نیستم كه در فیلم های آخرم عناصری مذهبی وجود داشته باشند یا نه. برای مثال در «شب های عربی» یك لحن مذهبی در فیلم وجود دارد. البته هیچ گونه درون مایه مستقیم مذهبی، هیچ گونه مذهب گرایی فرقه یی و خشكه مقدسی در آن نیست بلكه یك موقعیت غیر عقلانی و مرموز قطعا در آن وجود دارد. مثل اپیزود «نینتو» در بخش مركزی فیلم...

آیا شما هم در دیالوگ میان ماركسیست ها و كاتولیك ها در ایتالیا مشاركت دارید؟

دیگر ماركسیست و كاتولیكی در ایتالیا پیدا نمی شود... دیگر در ایتالیا كاتولیكی وجود ندارد.

ممكن است این وضعیت را برایمان توضیح دهید؟

در ایتالیا تنها یك انقلاب بوده كه در تاریخ هم نخستین است، در حالی كه سایر كشورهای كاپیتالیست دنیا دست كم چهار یا پنج انقلاب را تجربه كرده اند كه موجب یكپارچگی این كشورها شده است. من به نوعی یكپارچگی سلطنتی فكر می كنم، نوعی رفرم از جنس رفرم لوتر، انقلاب فرانسه و نخستین انقلاب صنعتی. ایتالیا به جای اینها نخستین و دومین انقلاب صنعتی خود را با عنوان انقلاب مصرفی تجربه كرد و به شكلی افراطی مفاهیم انسان شناسانه فرهنگش تغییر یافت. پیش از آن تفاوت میان طبقه كارگر و طبقه متوسط طوری بیان می شد كه گویا بحث از دو نژاد مختلف باشد. حالااین اختلاف از میان رفته و فرهنگی كه بیش از همه تخریب شده، فرهنگی سنتی و دهقانی است. به این ترتیب واتیكان دیگر آن توده دهقانان كاتولیك را در حمایت از خود نمی بیند. كلیساها خالی شده اند، حوزه های علمیه هم همین طور. اگر به رم بیایید دیگر محصلین مذهبی را در خیابان های آن نمی بینید و در دو دوره انتخاباتی اخیر، استادان دانشگاه به پیروزی رسیده اند. ماركسیست ها هم در اثر انقلاب مصرفی از منظر انسان شناسانه تغییر فرهنگی یافته اند. آنها به گونه یی متفاوت زندگی می كنند، با سبك زندگی متفاوت و مدل های فرهنگی متفاوت و به همین ترتیب ایدئولوژی شان هم تغییر یافته است.

آیا ماركسیست ها در عین حال مصرف گرا هم هستند؟

این تضاد وجود دارد. تمام كسانی كه خود را ماركسیست یا كمونیست می دانند، مصرف گرا هم هستند حتی حزب كمونیست ایتالیا هم این گسترش را پذیرفته است.

وقتی درباره ماركسیست ها داوری می كنید، آیا منظورتان حزب كمونیست است یا سایر شاخه های آن؟

همه شان. كمونیست ها، سوسیالیست ها، افراطی ها. برای مثال افراطیون ایتالیایی صبح بمبگذاری می كنند و شب توی تلویزیون تماشایش می كنند.

آیا تقسیم طبقاتی هنوز هم در جامعه وجود دارد؟

طبقات هنوز هم وجود دارند اما طبقه-خاصه در كشور ایتالیا- می كوشد تا به هویتی اقتصادی دست یابد، نه هویتی فرهنگی. بین یك فرد از طبقه كارگر و یك فرد از طبقه متوسط تنها تفاوت اقتصادی وجود دارد، نه تفاوت فرهنگی.

درباره جنبش نئوفاشیستی چطور؟

فاشیسم هنوز به خداوند، خانواده، زادبوم و ارتش پایبند است كه حالاواژه هایی بی معنا هستند. دیگر ایتالیایی ها با دیدن پرچم كشورشان احساساتی نمی شوند.

این دوران، دوران فساد عمومی در جامعه ایتالیاست. درست است؟

من فكر می كنم مصرف گرایی نوعی بدتر از فاشیسم است از نوع كلاسیك، نمونه یی به شما ارائه می كنم: فاشیسم 20 سال كوشید تا گفتمان ها را حذف كند و موفق نشد. مصرف گرایی تظاهر می كند كه حامی گفتمان است، اما در عمل آن را نابود می كند.

آیا فكر می كنید تعادلی حتمی میان این نیروهای متفاوت وجود دارد؟

نوعی تعادل كاتولیك بین شان وجود دارد.

هرج و مرج ها از كجا سرچشمه می گیرند؟

این بحران رشد ایتالیایی است. ایتالیا به آرامی دارد از یك كشور توسعه نیافته به كشوری توسعه یافته بدل می شود. تمام اینها طی پنج، شش یا هفت سال رخ داده است. مثل این است كه یك خانواده فقیر را به خانواده یی میلیاردر تبدیل كنید. ایتالیایی ها در اثنای این دوران هویت خود را از دست دادند. تمام كشورهای دیگری كه حالاتوسعه یافته هستند، همانند كشورهای جهان سوم پیش از توسعه، همین از دست رفتن هویت را طی دو قرن گذشته تجربه كرده اند.

یك پیشگویی كنید. آیا امیدی به آینده دارید؟

از دو نفر سوئدی كه امروز هم صحبت شان بودم پرسیدم آنها بیشتر به تمدن اومانیستی نزدیك هستند یا تمدن فن آورانه. آنها پاسخ دادند كه پس از 30 نسل، متاسفانه احساسی مشابه نسل اول دارند و هیچ تغییری نسبت به گذشته شان احساس نمی كنند. البته هرچه می گویم نظر شخصی خود من است. اگر با سایر ایتالیایی ها صحبت كنید به شما خواهند گفت: «آه! آن پازولینی دیوانه!»

 

مترجم: علی مسعودی نیا


آخرین ویرایش: - -

 

پازولینی، شاعر روزهای دریغ شده

1392/04/2 07:13نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 

«پیر پائولو پازولینی مهم ترین شاعر ایتالیایی نیمه دوم قرن (بیستم) است. ارزش یك شاعر از شاعر دیگر بیشتر نیست اما پازولینی نسبت به دیگر شاعران مضامین مهم تر و قدرتمند تری گفته است. من خود نیز گفته ام كه پازولینی یك شاعر مدنی است. اما باید تاكید كنم كه از نظر من یك شاعر مدنی به معنای یك شاعر رسمی، پرآوازه و پرتصنع نیست (چنان كه كاردوچی و دانونزیو در نیمه دوم قرن نوزده ایتالیا بودند.) بلكه شاعری است كه سرزمین مادری اش را به گونه یی می بیند كه قدرتمندان كشورش نمی توانند ببینند و نمی بینند.

دورانی كه پازولینی در آن زندگی می كرد دوران مصیبتباری برای ایتالیا بود، برای مثال زمان سرنوشت ساز و بی مانندی كه دو نیروی خارجی در خاك او با هم می جنگیدند و ارتش ایتالیا شكست خورده بود. در همان زمان، انقلاب صنعتی میلیون ها نفر را از روستاها به شهر كشاند، روستاهایی كه پازولینی عاشق آنها بود و خود نیز بخشی از آنها. دو مضمون اساسی اشعار پازولینی عبارتند از: مرثیه یی برای سرزمینی ویران، افسرده و به خاك افتاده و همچنین فراق و حسرت فرهنگ روستایی.

شعر پازولینی از تاریخ دور می آید، از اعماق ادبیات ایتالیا، از دانته و پترارك كه آنها نیز از مصائب ایتالیا گفته بودند. در اشعار پازولینی اقتباس از ترزینای دانته (نوعی ساختار سه بندی) كاملامشخص است اما ساختار شاعرانه یی كه پازولینی از ترزینا می سازد بسیار با دانته متفاوت است. ترزینای دانته گوتیك است. اگر بخواهم شباهتی میان سبك ادبی و سبك معماری قائل شوم، باید بگویم كه سبك پازولینی رومانسك است، با همان افسون خاص سال های میانه قرون وسطی، با همان تعادل میان ژرمن و رومن، مدیترانه یی و نوردیك. پازولینی این ویژگی رومانسك را در شعرهایش به كار برد و به بازنمایی هم بیان كلاسیك و هم بیان امروزی پرداخت و همچون هنر رومانسك رنج و عذاب تعلق به دو دوره گذار یا به دو فرهنگ متضاد، یكی در حال مردن و دیگری در حال زاده شدن را نشان داد.

تمام اینها از پازولینی یك شاعر معاصر و در عین حال كهن می سازد. شاعری كه ترجیح می دهد در روزگار رو به زوال، سنتی باشد. او از منطقه فریولی كه گوشه یی بسیار خاص در ایتالیا است، می آید و در كنار فرهنگ ایتالیایی، متعلق به فرهنگ كهن مدیترانه یی هم هست و سپس به طور معجزه آسایی جهانی می شود، مفسر همان آشفتگی روحانی كه اشعار شاعر دیگری را (آرتور ریمباد) همچون او جهانی كرد.

مطلبی كه خواندیم مقدمه یی بود از آلبرتو موراویا، نویسنده ایتالیایی و دوست پازولینی كه در آغاز كتاب «اشعار رومن» اثر پازولینی چاپ شده است. همان طور كه موراویا اشاره كرده است، پازولینی را می توان شاعر مدنی یا به عبارت دیگر شاعر شهروندان نامید. او درگیر وطنش بود و احساسات خود را در اشعارش وارد می كرد. اشعار وطن پرستانه معمولااز جناح راست گرایان می آید و ملی گرایانه است، اما اصالت پازولینی این بود كه شاعر چپ مدنی باشد. او بدون هیچ نشانی از لفاظی، بر ویرانی ایتالیا مویه می كرد. ریمباد، شاعر كمون پاریس و یكی از انقلابی ترین شاعران، بزرگ ترین تاثیری است كه از پازولینی به جا مانده است. در سال های پس از دیكتاتوری موسولینی، او نیز همچون بسیاری از هم میهنانش به شاخه نامتعارفی از كمونیسم گروید كه هم مسیحی بود و هم آرمان گرا و در این هنگام، احساساتی كه پازولینی نسبت به طبقات محروم جامعه داشت، انگیزه اشعار و فیلم هایش شد.

طی سال های جنگ جهانی دوم بود كه پازولینی سرودن اشعارش را با گویش فریولی آغاز كرد، گویشی كه از نظر زبان شناسی یكی از انواع بسیار متفاوتی است كه در كنار زبان استاندارد ایتالیایی همزیستی می كند. در اوایل دهه 1940 استفاده پازولینی از گویش فریولی چند دلیل عمده داشت: اول اینكه در زمان فاشیسم، موسولینی استفاده از هرگونه گویش محلی را غیر قانونی اعلام كرده بود تا فرهنگ دولت ملی را با قرار دادن یك زبان خاص به عنوان هویت ملی محكم كند. پازولینی كه از نوشتن به زبان استاندارد ایتالیایی امتناع می ورزید، بالاخره در اوایل دهه 60 به فیلمسازی روی آورد و برای مثال فیلم «آكاتونه» را ساخت كه در آن همه كاراكترها با گویش رومانسكو صحبت می كردند. انگیزه دیگری كه موجب می شد پازولینی از گویش فریولی استفاده كند هم ذات پنداری با روستاییان كشاورز بود كه از نظر پازولینی سنت های روستایی و فرهنگ محلی شان در فرهنگ ملی گرای مدرن و صنعتی ایتالیا در حال محو شدن بود. دلیل دیگر كه سطحی تر به نظر می رسد این است كه فریولی گویش مادری او بود، گویشی كه با آن بزرگ شده بود و نوشتن با این گویش بیانگر بازگشت او به اصلش بود، بازگشت به بهشت گمشده پیوند با مادرش. زبان شعر و هنر شاعرانه، از جمله سینما، برای پازولینی یك شور بسیار بزرگ بود كه نویسنده و مخاطبش را با بنیادی ترین جنبه های زندگی مرتبط می كرد. پازولینی بعدها به زبان استاندارد ایتالیایی روی آورد و بیش از 40 جلد شعر، داستان، سفرنامه و مقاله نوشت.

اشعار پازولینی انعكاس دهنده افكار و علایق اوست، به ویژه حس ش به فقر و خوشی های طبقه كارگر و عشقش به آنها. پروتاگونیست های شعرها و داستان هایش (و همین طور اغلب فیلم هایش) جوانان تحصیل نكرده رم هستند كه توسط طبقه بورژوا رانده شده و در حاشیه زندگی می كنند. در شعر زیر می توان این مضامین را دید.

 

نویسنده: ثنا ولدخانی

 

روزهای دریغ شده

ما تهیدستان زمان چندانی نداریم

برای جوانی و زیبایی:

شما بدون ما هم كافی هستید.

زایش مان به بند كشیده است ما را!

تمام زیبایی پروانه ها ستانده شده،

دفن شده در پیله زمان.

مرفهان تاوان روزهای ما را نمی دهند:

آن روزهایی كه از زیبایی دریغ شده

در اختیار ما و پدران مان است

هیچ گاه روزگار سیری می گیرد؟

 

برگرفته از آثار: پازولینی، نورمن مک كافی موراویو و آرت فورم


آخرین ویرایش: - -

 

عشق به اعداد و سقوط انسان

1392/04/2 07:13نویسنده : Agostino Di Bartolomei

 

جفری گدمین، نویسنده این مقاله، افزایش فراگیر توجه به ارقام و بی توجهی به کیفیت و معنی را عامل بروز بحران در اقتصاد آزاد می داند.

رئیس و مدیر اجرایی موسسه لگاتوم د رلندن و رئیس پیشین رادیو اروپای آزاد، رادیو آزادی در مقاله ای که در هافینگتن پست منتشر کرده می نویسد :

ما انسان ها عاشق اندازه گیری هستیم.  سابقه این عشق و عاشقی به هزاره های چهارم و پنجم  پیش از میلاد مسیح می رسد که انسان های باستانی مصر، بین النهرین، و دره سند به ایجاد و توسعه نظام های اندازه گیری اجسام، زمان و ابعاد، تا دقت یک شانزدهم اینچ، پرداختند. تا جایی که اکنون به جایی رسیده ایم که هرچه در تخیل گنجیدنی باشد  را اندازه می گیریم: هوش، عواطف، تأثر، خطر، تنش و اضطراب، شادی و حتی مهر و غم خواری اندازه پذیر شده اند.

آقای گدمین می پرسد: فکر می کنید کار به همین جا تمام می شود؟ خیر. واحد اندازه گیری ای هست به نام مرگ سنج (میکرومورت) که احتمال افزایش خطر مرگ را به دلیل انجام کارهای روزمره اندازه می گیرد. سنجه دیگری هست به نام «شاخص درد نیش اشمیت» که میزان درد نیش زنبور را - گویا در ۷۸ نوع مختلف – می سنجد. کتابی ست به نام «چگونه می توان همه چیز را اندازه گرفت» که نویسنده آن، داگلاس هابارد، معتقداست که هر تصمیم گیرنده و مدیر مهمی باید درک کند که «هر چه  دانستنی باشد، قابل اندازه گیری است».

جف گدمین می نویسد: من البته گمان نمی کنم نماینده ای که بخواهم به او رأی بدهم یا رهبری که بخواهم زیردستش کارکنم، چنین آدمی باشد. ولی البته اندازه گیری امری مهم است. از جمله از این نظر که به ما در پیش بینی و تاحدی پیش اندیشی و پیش گیری وقایع آینده یاری می دهد.

گدمین می افزاید: اخیراً در مادرید در کنفرانس بنیادی اسپانیایی به نام «فونداسیون بانکینتر» شرکت داشتم. این بنیاد، درواقع نهادی اسپانیایی ست که می کوشد مسائل حال و آینده جهانی را با هدف گردآوری درس هایی برای اقتصاد اسپانیا بررسی کند.

میزگردی بود که ۳۰ دانشمند، کارآفرین، آموزشگر، ابداع گر، برنامه نویس و سیاست گذار را از سراسر جهان گرد هم آورده بود. ما در آرامش اتاقی در هتل به مدت یک روز و نیم درباره اقتصاد،  مردم نگاری، و تولیدهای فکری متکی به داده ها بحث و گفت و گو کردیم  و به تاملات اندیشمندانه در باره استخراج گاز از طریق شکستگی های آبی، در باره گرمایش هوا، درباره فساد و مشروعیت دمکراتیک، درباره سرنوشت نوآوری و سرانجام شرکت های آزاد پرداختیم.

دو ره آورد اصلی من:

جف گدمین مهم ترین دستاورد خود را از این سفر دریافت  دو نکته می داند و می نویسد:

اول این که، آرنولد توینبی ( ۱۱۹-۱۹۷۵) ،تاریخ نگار، درست می گوید. توینبی که نویسنده کتاب غول آسای ۱۲ جلدی و ۷ هزار صفحه ای در باره اوج و افول تمدن هاست، با بررسی ۲۱ تمدن بشری، نتیجه  می گیرد که جمعیت سرنوشت بشر را رقم نمی زند. جغرافیا و منابع مالی نیز عوامل تعیین کننده  شکوفایی و موفقیت تمدن ها نیستند. به عقیده توینبی سرنوشت تمدن ها در نهایت به سرزندگی و تخیل طبقه خلاق و آفرینشگر آن بستگی دارد. این «اقلیت آفرینشگر» بوده که راه حل هایی برای پیچیده ترین مسائل روز به دست داده و در بزنگاه های حیاتی، جامعه را به سوی  تطابق یابی و جهت یابی دوباره هدایت کرده است.

یکی از مشکلات امروز ما در غرب عمیق تر شدن شکاف و افزایش روز افزون بی اعتمادی و خصومت میان طبقه آفرینشگر و بقیه ما مردم است. این امر که در دوران «یأس بزرگ» آغازشد، با بی عدالتی روز افزون درآمدها، و با این تصور که بخش کوچکی از جامعه با سرعتی بی سابقه از بقیه پیشی می گیرد، گسترش یافت.

کوشندگان و آفرینشگران، چالاک ترین، انعطاف پذیرترین و هم رنگ شونده ترین افراد جامعه اند و بیشترین نفع را از نظام و فرهنگ شرکت های آزاد به دست می آورند. همین طبقه آفرینشگر است که باید درنگ کند و دریابد چیزی در نظام  سرمایه داری دمکراتیک شکسته است. یک خطر البته آن است که تا توان داریم، با وضع سلسله مالیات های جدید و قوانین نظارتی به تعمیر و مرمت آن برآییم. اما گزینه های هوشمندانه تر کدامند؟

آقای گدمین می نویسد: بازرگانی در جمع ما در مادرید پرسید آیا وقت نیاز به معنویتی جدید فرا نرسیده است؟ این سوأل جمع را به حیَرت انداخت. زیرا، چه بخواهیم  و چه نخواهیم، توینبی سقوط اخلاق را عامل اساسی سقوط بیشتر تمدن ها می داند.

گدمین ادامه می دهد: و این مرا بر سر نکته دوم آورد و به  یاد این عبارت انداخت که :«هرچه دانستنی باشد، قابل اندازه گیری است». برای پیشرفت امر پیش بینی و مدیریت آینده توصیه می کنم  شماره اخیر نشریه سیتی جورنال، را  که توسط موسسه منهتن در نیویورک منتشر می شود، بخوانید. در یکی از مقالات آن، ادم وایت، کتاب نیت سیلبر و نسیم طالب را بررسی می کند و آن را به منزله نوید و -  جنون -  پیش گویی می شمارد. آری، ما در پیش بینیِ برخی چیزها داریم پیشرفت می کنیم. چیزهایی مثل رقابت های سیاسی دو حزبی، یا آمدن هوای خطرناک. با این حال چه بسا بارها که عُجب و غرور ما را گرفتار بزرگ پنداری قدرت پیش بینی مان می کند واهمیت بخت واقبال و قسمت و نصیب و همه آن ناشناخته های مجهول ابدی را دست کم می گیریم.

سخن از عُجب پیش آمد. درست است که با شمردن چیزها  نیاز خودرا به کنترل و نظارت بر امور برمی آوریم. اما اعداد، مفهوم و معنی نیستند. و احتمال نمی رود که با شمردن و اندازه زدن راه مان، بتوانیم برونشدی از بحران موجود بیابیم.


آخرین ویرایش: - -

 

تعداد کل صفحات ( 103 ) ... 5 6 7 8 9 10 11 ...